بعد از آن که چشم تو
دریغ کرد همان نگاه سرد و بی فروغ را
و دست های پیش از این
پر از سبد ز قاصدک
و خالی از هوای داشتن ها کنون
به سمت کاج های یخ زده روانه شد
تمام جاده های منتهی به ذهن و خاطرم
تمام کوچه های غرق در شمیم لحظه ها
در عمق بی شمار خاک های سرد باغ
به انتهای ظلمت تمام چاه ها سپرده شد
و برگ های خالی از طراوت و حیات
بدون مهر و ماه ها
نقابی از خزان به چهره ها زدند
و جنگلی پر از دریغ و حسرت درخت ها
درخت های خشک و خم ز ماتم نبود ابرها
بدل به آن کویر بی ستاره شد
و من شبیه ساعتی بدون عقربه
که بی نشان ز سالیان و ثانیه
رها میان لحظه ها
به وقت قلب و پلک تو
به انتظار بودنت نشسته است
همان نگاه سرد هم
همان تهی دو دست تو
ز گل ز هر چه خاطره
دوباره زنده ام کند
و پاسخ سوال آن فرشتگان
بود فقط نام تو
بود فقط نام تو
