| دو همسایه |
| ساعت ٦:٤۸ ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ |
|
قبل از این که صدای اذان مغرب مسجد وسط ده، بین کوچه ها باغ ها پخش شود صدیقه خانم بساط خیاطی اش را از وسط اتاق خانه جمع کرد و در اتاق را دو قفله کرد؛ مرغ و خروس هایش را که توی حیاط برای خودشان می چرخیدند را داخل لانه هایشان کرد و چراغ گوشه حیاط را روشن کرد. به سوسوی تک ستاره ای که کنج آسمان جاخوش کرده بود و یک وجبی با ماهی که مثل سیب گاز زده از آسمان آویزان شده بود فاصله داشت نگاهی انداخت. دختر بچه که بود همیشه نزدیکی های گرگ و میش که می شد می رفت پشت بام بدون نرده و منتظر می ماند تا همین اولین ستاره سروکله اش پیدا شود. شب هایی که آسمان پر از ابرهای سیاه بود و ماه کامل هم به زور می توانست از لابلای پشته های سیاه ابر سرک بکشد و نگاهی به زمین بیندازد، باز هم می رفت گوشه پشت بام می نشست و به جایی که همان وقت ها ستاره جاخوش می کرد خیره می شد و از پشت همان سیاهی های ابرها با ستاره ای که دیگر برای خودش شده بود حرف می زد. از تمام اتفاق هایی که از صبح تا آن موقع برایش افتاده بود برایش می گفت و از کارهایی که سر مزرعه خارج از ده کرده بود و از بازی هایش داخل باغ های گوشه ده با دوستانش هم تعریف می کرد. آن قدر با جزییات همه چیز را تعریف می کرد که ماندنش آن بالا تا سیاهی کامل آسمان طول می کشید و بقیه ستاره ها هم پیدایشان می شد. فقط صدای ذکر گفتن پدرش حین برگشت از مسجد می توانست او را به خود بیاورد. صدای اذان که بلند شد تمام خاطره ها و شیطنت هایش را با لبخندی فراموش کرد و به طرف در خروجی رفت. کلید قفل آهنی را به زور دو دور چرخاند و آن را که با یک کش به دور گردنش انداخته بود را زیر پیراهن و روسری گل دارش قایم کرد. امشب نوبت او بود که به خانه درست دیوار به دیوار خانه اش برود. شوهر زری که هفت هشت سال پیش مرد، چند وقتی همین طوری پیش همدیگر می ماندند اما بعد از چندماهی قرار گذاشتند یک شب در میان بیایند خانه هم و پیش هم بخوابند و شام را هم همان میزبان درست کند. هم از تنهایی خودشان را راحت کرده بودند و هم زحمت پختن شام را با هم نصف کرده بودند. زری ده سالی از او کوچکتر بود اما ظاهرش ضعیف تر و بیمارتر بود. چند سالی می شد که دیگر نمی توانست خیاطی بکند و هر چه لازم داشت تا بدوزد را می داد به صدیقه خانم. خودش بچه نداشت اما بچه های شوهرش از زن دومی که بعد از ناامید شدن از بچه دار شدن زری گرفته بود، بعضی وقت ها به او سر می زدند. زری بچه های شوهرش و نوه هایشان را خیلی دوست داشت. همه ی آن ها او را ننه صدا می کردند. چند شبی که هر چند ماه یکبار می آمدند پیش او، صدیقه خانم خانه خودش می ماند و زود هم می خوابید. صدای خنده های نوه شوهر زری را که از داخل حیاط چسبیده به خانه اش می شنید خیالش راحت می شد که زری سرش گرم است و او هم در و پنجره ها را می بست و به هوای قرآن خواندن سحرگاهی، بدون این که شام بخورد می خوابید. زن دوم شوهر زری که پنجمین بچه را بدنیا آورد مریض شد و چند ماهی بعدش مرد و بزرگ کردن بچه ها افتاد روی دوش زری. بچه ها که بزرگ شدند همه شان رفتند شهر و شوهرش هم از رفتن آخرین پسرش چند هفته ای نگذشته بود که رفت سر زمین پایین ده که به خاطر خشکسالی دیگر محصولی نداشت و از آن همه درخت و میوه فقط چندتایی باقی مانده بود و دیگر برنگشت. همان وسط زمین افتاده بود روی خاک های خشک و شب که دیر کرده بود زری با برادرش که چند کوچه آن طرف تر از خانه شان زندگی می کند، رفتند دنبالش و دیدند که هنوز بیل در دستش است و فانوسی که سمت راست صورتش افتاده بود روشن است و انگار خیلی وقت است که مرده و همان جا با چشمان باز زل زده است به آسمانی که پر بود از ستاره هایی که چشمک می زدند به او. همیشه شب هایی که قرار بود صدیقه خانم پیش زری برود، در خانه زری باز بود و او هم می رفت داخل و پشت سرش در را می بست و چفت آهن آن را می انداخت. صدیقه خانم آن اوایل هر شب به زری می گفت که در خانه را باز نگذارد و مثل او حتی در را از داخل هم قفل کند اما زری برایش مهم نبود. می گفت کسی به او کاری ندارد. یا برادرم می آید پیش من یا تو. بچه ها هم که سالی دو سه بار بیشتر پیدایشان نمی شود. زری کار خودش را می کرد و در را از بعدازظهر باز می گذاشت و صدیقه خانم هم همیشه در خانه خودش را از پشت قفل می کند و هر وقت در خانه اش را می زدند حتی اگر قرار بود کسی بیاید می پرسید که چه کسی است و اگر صدا را نمی شناخت اصلا در را باز نمی کرد. صدیقه خانم می گفت همین باز گذاشتن در باعث شده شغال بیاید و چند تا از این مرغ و خروس های توی حیاط را با خود ببرد اما زری می گفت شغال از روی دیوار هم می تواند بپرد و بیاید همه اش را با خودش ببرد. می گفت که اصلا بهتر شد. حوصله ی سروصدایشان را نداشته و الان هم خیلی راحت تر شده است. همیشه وقتی بحث باز گذاشتن در و شغال می شد این ها را می گفت. در خانه زری را که بست بوی مرغ روی اجاق را از همان جا شنید. چراغ وسط حیاط را روشن کرد و از همان پشت پنجره زری را دید که کنار اجاق دیواری نشسته و ظرف غذا را خیلی آرام با یک ملاقه چوبی هم می زند. رنگ صورتش پریده بود و لرزش دستش از همان جا معلوم بود. وارد اتاق شد و احوالش را پرسید. زری حالش خوب نبود. گفت که از عصری این طوری شده است. سمت چپ بدنش سنگین شده است و به زور می تواند دستش را تکان دهد. گفت که قبلا هم یکبار وقتی فهمید که نمی تواند بچه دار شود و شوهرش می خواهد یک زن دیگر بگیرد همین طوری شده بود اما این قدر شدید و طولانی نبوده است. گفت همین مرغ کوچک را هم به زور روی اجاق گذاشته است و آب سرش ریخته و الان هم به نظرش پخته است و دیگر باید زیر آن را خاموش کند. صدیقه خانم تمام وقتی که زری داشت این ها را می گفت دستش را گذاشته بود روی دست راست زری که سرد سرد بود و می لرزید. زری مثل هر شب نبود. شمرده حرف می زد و بعضی از کلماتش را به انتها نمی رساند. به گوشه ی دیوار کنار اجاق تکیه داد و لبخند زد. صدیقه خانم گفت که می رود دنبال برادرش تا با هم بروند درمانگاه شهر. زری گفت که نمی خواهد اما ته لحنش بی تفاوت بود. انگار برایش فرقی نمی کرد. صدیقه خانم در خانه را پشت سرش محکم بست و با قدم های تند رفت چند کوچه آن طرف تر دنبال برادر زری. در راه به آسمان نگاه کرد. تعداد ستاره ها از شمارش خارج شد بودند و ماه کلی همسایه کوچک پیدا کرده بود. صورت آسمان پر شده بود از جواهر. بین آن همه ستاره او باز هم توانست ستاره خودش را پیدا کند. برادر زری گفت که تا ماشین را آماده می کند او برود زری را آماده کند بیاورد دم در. به خانه که برگشت دید بوی مرغ حیاط را برداشته است. زری روی زمین، گوشه اجاق خاموش دراز کشیده بود. سرش رو به پنجره بود و توی دست چپش ملاقه چوبی بود. دیگر دستش نمی لرزید. صدیقه خانم به پیشانی اش که دست زد دید بدنش سرد شده است. سرش را رو به قبله کرد و چشمانش را که مثل بچه ها می درخشید و داشت از پنجره آسمان را نگاه می کرد بست. به ظرف غذا که دست زد دید هنوز گرم است. گرمِ گرم.
کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،ساده نویسی
|
|
| کلهرود، نوروز 91 و چند تصویر |
| ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ |
|
|
|
| آن طرف خط |
| ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ |
|
آن طرف خط
بار دومی که زنگ تلفن به صدا درآمد و باز هم از پشت خط هیچ صدایی نیامد، دیگر مطمئن شدم این همان کسی است که چند دقیقه پیش هم زنگ زده بود و من هم بعد از دو بار گفتن بله و مکثی کوتاه گوشی را گذاشته بودم. این را می شد از صدای تلویزیونی که از خیلی دور، از آن طرف خط شنیده می شد حدس زد. فکر می کنم توی این آپارتمان های کوچک و پرتعدادی زندگی می کند که صدای راه رفتن همسایه کنار دستی شان تا چند واحد آن طرف تر هم می پیچد و صدای زنگ در و تلفن هایشان با هم قاطی می شود و همه باید مراقب چیزهایی که به هم می گویند باشند تا فردا که در راهرو و آسانسور، همسایه ها چشم در چشم شدند، برق و نوع نگاهشان واکنش به حرف های همدیگر نباشد. مبهمی صدای مجری تلویزیون و موسیقی که همراه آن پخش می شود با صدای آرامِ نفس کشیدنمان مخلوط شده است و یک سمفونی آرام و بی ساز را تشکیل داده است. مانند دفعه گذشته دومین بله گفتن هم لازم نبود، بله ای که از قبل جوابش معلوم است. صدای نفس های آن طرف خط کمی بلندتر می شود و تعدادشان هم زیادتر. یک باره کل آب دهانش را یک جا قورت داد و بدون معطلی این بار خودش گوشی را گذاشت. صدای بوق ناگهانی، آرامشی که دیگر به آن عادت کرده بودم را بر هم زد. تقریبا یک دقیقه ای در همان حالت ایستادم و به یک ترک که از کنج دیوار شروع شده بود و به تازگی به وسط های آن رسیده بود خیره شدم و به صدای بوق، در حالی که حواسم به کل جای دیگری بود گوش دادم. به دختری فکر می کردم که سال هاست پس از بازگشت از سر یک کار معمولی و یکنواخت روی کاناپه ی کهنه ای که تنها یادگار پدرش است دراز می کشد و در تابستان هم پتو را دو دستی به دور خود می پیچد تا شاید از دست سرمایی که نمی داند از کی تا به حال به جانش افتاده است و امانش را بریده است، خلاص شود. حواسم پیش کسی بود که انگار از همان اول می دانست اصلا قرار بر این بوده که همه ی کارها دست به دست هم دهند تا او، این گوشه تنها رها شود و همه چیز برایش بی حرکت شود. به صفی فکر می کردم که پدر و مادر و برادرم در آن ایستاده بودند و با عجله می خواستند پشت سر هم خود را به آن دنیا و آن ور دنیا برسانند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. حواسم به آخرین دوست صمیمی ام بود که وقتی با هم توی خیابان ها قدم می زدیم من آن قدر فکرم مشغول جاهای دیگری بود که اگر او می ایستاد و یا از راه دیگری می رفت، من همان طور به راهم ادامه می دادم و چند چهارراه و خیابان را هم رد می کردم و متوجه نبودنش نمی شدم. حواسم به راه هایی بود که هر روز می رفتم و می آمدم و دیگر برای رد شدن از آن ها اصلا نیازی به فکر کردن نداشتم. با چشمان بسته هم می توانستم به همان جاهای همیشگی برسم. نگاه های دیگران را کاملا فراموش کرده بودم و نمی دانستم هرکدامشان اصلا چه معنایی می تواند داشته باشد. به تمام این چیزها در همان یک دقیقه ای که دیگر صدای بوق برام عادی شده بود فکر کردم. صدای مبهم تلویزیون و موسیقی همراه آن همچنان از آن طرف دیواری که انگار داخلش خالی است می آید. زمزمه های همسایه ها آرام تر از آنی است که بتوانی بفهمی چه می گویند. نگاهم را از ترک روی دیوار بر می دارم و می نشینم روی کاناپه ی قدیمی ای که پدرم بعدازظهر ها روی آن دراز می کشید و چرت کوتاهی می زد. گوشی هنوز در دستانم است و برای بار سوم همان شماره را می گیرم. در همان فاصله ی کوتاه پایان شماره گیری و بوق زدن ها یک نفس عمیق می کشم و به خودم قول می دهم که با اولین بله گفتنش کلی با او حرف بزنم. از برادرم که خیلی وقت است از او بی خبرم برایش تعریف کنم. از اینکه صدای برادرم خیلی شبیه صدای اوست و مانند برادرم عادت دارد به جای الو، بله بگوید. از مادرم که همیشه نگران من بود و از پدرم که آن قدر چیزی نگفت تا مرد، برایش بگویم. از همه ی راه های رفته و نرفته ای که تا به حال در مقابلم داشته ام و از عادت کردن های همیشگی ام برایش خواهم گفت. می دانم بدون آن که یک کلمه حرف بزند همه ی این ها را گوش می کند مثل برادرم. شاید هم آن طرف خط لبخندی بزند و سرش را تکان بدهد و بخواهد چیزهای دیگری را هم بشنود. اگر خواست و حوصله اش سر نرفت از همه ی آن چهارراهایی که به گمانم با دوست صمیمی ام از آن ها رد شده ام اما تنهای تنها بوده ام برایش حرف می زنم. از آن همه چراغ های قرمز و سبزی که سر چهارراه ها آویزان کرده اند و هر چه شب به طرف صبح می رود از نورشان کم می شود هم برایش تعریف می کنم. از تک تک آن ها.
کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،آن طرف خط
|
|
| دیده شدن |
| ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ |
|
کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،دیده شدن
|
|
| هند |
| ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ |
|
این پست بماند برای سفر هند
|
|
| فرق کردن های ما |
| ساعت ۱٢:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ |
|
تفاوت کردن های ما
- می گویم چرا وقتی بدخواهان کشور و نظام از تفکرات و اقدامات مورد حمایت شما طرفداری می کنند می گویید، ببینید حتی دشمن هم مجبور به اعتراف شد! اما همین طرفداری از افراد منتقد شما ابزاری می شود برای سرکوفت و سرکوب؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا ریاست چند ده ساله بر دانشگاه آزاد فساد آور است و مولود زیاده خواهی و نادرستی، اما همان مدت ریاست بر جامعه الصادق منشا خیر است و برکت؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا زنان بسیار محجبه ما وقتی به خارج از کشور می روند حجابشان تغییر میکند. آیا چشمان کافران آلوده به گناه از مردمان کشور خودمان پاک تر است؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا تا وقتی یک هنرمند و نویسنده از شما دفاع می کند لقب انقلابی و مکتبی می گیرد و مدال های افتخار بر سینه اش می درخشد اما با کوچکترین نقدی می شود مزدور و قلم فروخته؟ می گوید این ها فرق می کند. - می گویم چرا با کشته شدن چند نفر در بحرین و دیگر کشورها، خونتان به جوش می آید اما هزارها کشته ی سوری به دست نظام سنی مذهب بعثی، با اغتشاش طلب خواندن آن ها و دست نشانده ی دشمن دانستنشان، با بی تفاوتی از کنارشان می گذری؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا رییس دولت اصلاحات که از گوش به حرف ترین روسا بود نامش در فهرست سیاه است و رییس پیش از این خیلی محبوب رهبر همچنان نظرش نزدیک تر؟ می گوید این ها فرق می کند. - می گویم چگونه گوشه نشینی دو، سه روزه یِ اعتراض گونه ی نخست وزیر امام نشان از خوی منافق گونه ی اوست اما از یازده روز خانه نشینی رییس دولت خدمتگزار می توان برداشت های ولایت مداری کرد؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا از پادشاهی مشروط هیچ برداشت مردم سالاری نمی توان داشت ولی از مطلقه بودن ولایت می توان؟ می گوید این ها فرق می کند - می گویم چرا کمک های مالی و حمایت ها از هنرمندان و سینما و تاتر که میزان تاثیرشان قابل انکار نیست با قطره چکان است اما پشتیبانی از ده ها سازمان و بنیادهای فرهنگی بدون بازدهی و فربه از بی دردی، سیل گونه؟ می گوید این ها فرق می کند - می گوید چندین سال نشسته بودی یک گوشه ای داستان و نقد و متن می نوشتی، تو را چه به این کارها و پرسش ها؟ می گویم این بار فرق می کند
کلمات کلیدی: تفاوت
|
|
| سمفونی زندگان |
| ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ |
|
سمفونی زندگان نگاهی به بلندای فیلم "یه حبه قند"
1- هنگامی که خیسی کهنه دستمالی طراوت می دهد به قاب عکسی پنهان مانده از نظر در گوشه ای از خانه، ارزش آن تصویر یادآوری می شود برای صاحبان آن. بازآفرینی می شود تمامی خاطرات خوش حوالی آن و گنج های پنهان مانده از دل زمان بیرون می آید. آن وقت است که بنشینی در کنج خلوت خودت و سینه ی سفید دیوار مقابلت را صحنه ی نمایش تصاویری نمایی که از بایگانی ذهنت بیرون آمده است و از مقابل چشمانت می گذرند. هر کجا را که بخواهی به کناری می گذاری و گوشه های فرح بخش آن را به آهستگی و با ضرب آهنگی آرام تر می بینی. آن وقت است که می فهمی لبخندِ حاصل از شادی ها ناپایدار است در مقابل اشک و سکوتِ ره آورد غم ها. دیگر اهمیت پایان ماجرا و قصه ها برایت کمرنگ تر می شود و لذت پیمودن راه ها را با چیز دیگری مبادله نمی کنی. گرد و غبار که به کناری رود می بینی همجواری داشته های ارزشمند دیده نشده ات را با خودت با کمترین فاصله، می بینی از زخم هایی که روزگاری سرانجام آن ها را به پایان رسانیدن دنیای خود می دانستی، تنها اثری برجای مانده، می بینی بسیاری از ایده آل هایی که در پی دست یابی به آن ها تلاش هایی طاقت فرسا می کردی در میان همین ها در دسترس است، می یابی و می بینی خودت را در سطح شفاف آبِ زندگی بخش حوض میانه ی حیاط حیات را. 2- رابطه ی شخصیت ها و موقعیت ها در یه حبه قند چگونه است؟ آیا صاحب اثر تلاش بارزی برای ایجاد پیوند میان این دو نموده است؟ آیا حس بیگانگی ناشی از نبود رابطه میان عناصر اصلی اثر در ذهن بیننده ایجاد می شود؟ پاسخ به این پرسش ها نیازمند بررسی دقیق تر و موشکافانه تر دو عنصری است که موجب تعامل دوطرفه میان شخصیت ها و موقعیت ها می شود. کنش ها و گفتگوها. اگر این دو عنصر خام در تنور ذهن خالق اثر شکلی درست یافته باشند، آن گاه حاصل کار، اثر همگون و متناسبی می شود که با حفظ دورن مایه اصلی و هسته ی مرکزی خود می تواند شکلی سیال به خود بگیرد و در قالب های گوناگون ذهنی بینندگان شکلی منطقی به خود بگیرد. کنش های شخصیت ها که گاه واکنش های گروهی و گاه انفرادی به خود می گیرد، براساس برآورده ساختن نیازهای منطقی روایت، شکل و ریخت یافته اند و به همین علت کنش ها موجب به هم تنیده شدن شخصیت ها و موقعیت ها می شود. گفتگوها در پی کنش ها و واکنش ها شکل می گیرد و پس درآمدی می شود برای استحکام بخشیدن به همان تنیدگی از پیش شکل گرفته. این همجواری شکل یافته ی شخصیت ها و موقعیت ها از پسِ هوشیاری پدیدآورندگان آن است و موجب هم نشینی ذهن و دل بیننده با کلیت اثر می شود، با آن ها دیگر بیگانه نیستی و جایشان را در کنارت می بینی و نه در مقابلت. با خنده هایشان لبخند بر لبانت می نشیند و با گریه هایشان اندوه بر دل مخاطب می نشیند. می پسندیم پسندِ پسند را و احترام می گذاریم به حق انتخابش. 3- برای درک بهتر جزییات اثر باید مقیاس دید را از صحنه به لحظه تغییر داد. طولانی بودن نسبی اثر و گوناگونی در نوع و تعداد چیدمان شخصیت ها و گفتگوها از غلظت و عمق لحظه ها نکاسته است و هر کدام دارای وزن قابل توجهی است. دیدن اثر باید مانند گوش دادن دقیق به یک سمفونی ارزشمندی باشد که برآیند تک تک سازها، آوایی دل پذیر را فراهم می آورد. در کنار هم قرار گرفتن گروه نوازندگان خبره و نواختن نت های از پیش پرداخت شده به رهبری فردی راه بلد، محصولی مطلوب را در پی دارد. سنجش میزان اثر یک ساز خاص در برآیند کلی اثر، غیرممکن به نظر می رسد- یه حبه قند به معنای خاص خود شخصیت اول ندارد- و کنار کشیدن و ناکوک بودن یک ساز هم کلیت اثر را دچار مشکل اساسی نمی کند. نوازندگان سمفونی یه حبه قند، شخصیت هایش هستند و گفتگو و کنش هایشان نت های آن. موومان اول سمفونی که به پایان می رسد، ذهن تماشاگر در میانه ی راه مشتاقانه منتظر ایستاده؛ خاطرات گذشته را مرور می کند و مسیری جدید را می جوید. ذهن تجسس گر مخاطب در موومان اول به گونه ای پرداخت و آماده گردیده است که پذیرای دگرگونی های ناگهانی موومان دوم نیز باشد. بسیاری از عناصر فیلم و رفتارهای شخصیت ها، دگرگونی متناسبی پیدا می کنند و گذار از نیمه ی اول اثر را باورپذیر می کنند. مرگ ناگهانی یک شخصیت ضرب آهنگ پیش پرداخت موومان دوم را سرعت می بخشد. همان ساز و کارها و با همان رهبری یک پارچه اما با نوایی تازه به میدان می آیند. تغییر تنها در کنش ها و پوسته ی گفتگوها صورت می گیرد و نه در عمق شخصیت ها. بحران رخ داده در موومان دومِ اثر منجر به شکل گیری شخصیت های تازه ای نمی شود. کنش پایانی متناسب با موقعیت ها و صحنه های از پیش پرداخت شده است و محصولِ چیدمان و ساختار روایت، خود موجب برانگیخته شدن احساسات می شود و دیگر تضاد در ارزش های شخصیت ها که کشمکش را به دنبال خود می آورد، جای خود را به همسو شدن در داشته ها می دهد و جویندگان واقعی به حقیقت واقعیت پی می برند. بیان عقیده شخصیت ها در موومان اول جای خود را به بیان احساسات می دهد. خودخواهی منجر به جمع مداری می شود. فضای بسته حاکم در حلقه های چندگانه افراد به جوشش درونیات درون گروهی می رسد، گفتار جایش را به رفتار می دهد و جایگاه مهمی که شخصیت در موومان اول دارد را، سرنوشت در بخش دوم برعهده می گیرد. این دگرگونی های قابل پذیرش و چیدمان تفاوت واکنش ها در طول اثر به شناخت همه جانبه شخصیت ها منجر می شود. شناختی که همراهی ذهنی مخاطبان را حتی پس از پایان اثر نیز به همراه دارد.
4- یکی از سکانس های برتر فیلم لحظه ی جدایی قاسم از خانه برای بازگشت به سربازی و با بی خبری است. پسند که پیش از این- چه با اختیار و چه با نظر مادر و اطرافیانش- قاسم را برای همسری پسند نکرده است، اکنون رسیدن به او را خواسته ی حقیقی خویش می داند. خواسته ای که چون چراغی دامانش را نورانی کرده است اما در پس پرده ی حیا و پشت چادر هنوز به گمان خودش پنهان نگاه داشته است. جستجو در میان کوچه های تاریک، دیگر سرانجامی ندارد و با مداحی حزن انگیزی به پایان می رسد. گویی دیگر سرنوشت میان این دو رقم خورده است و پاسخ به طلبِ وصال هم غم آلود است و ناشدنی. چرایی نبود قاسم بر سر سفره عقد و در کنار پسند در ظاهر اثر آشکارا بیان نمی شود. برخی آن را کوتاهی روایت می دانند اما به نظر نگارنده همان سنگینی فضای موجود در اثر و سکوت ها و نگاه های مبادله شده میان شخصیت ها می تواند ناشی از اختلافات پیش آمده بر سر همین موضوع در گذشته ی نه چندان دور روایت باشد. به این اختلاف های دیده نشده، هم خون نبودن قاسم با دیگر اعضای خانواده – قاسم پسر واقعی خان دایی نیست و او تنها سرپرست اوست- و لکنت زبان او را هم اضافه کنید. شک و کمبود دو علت اصلی کنار گذاشتن قاسم بوده اند. قسمت قاسم پسندیده نشدن توسط پسند است. 5- آیا می توان روایت گر بود اما داستان پردازی نکرد؟ آیا می توان به سادگی حرف های دشواری را بیان کرد؟ لرزه هایی که بر ستون روایت در هنگام نبود داستان جامع – به معنای همه فهم و برداشت های کلی- می افتد در چه هنگامی ویرانگر است و با چه مصالحی قابل جبران؟ آستانه ی تحمل تماشاگر برای پذیرش تعدد و گوناگونی شخصیت هایی که گرد هم جمع آمده اند اما اصلا قصد قصه گویی ندارند تا چه اندازه است؟ شتاب گرفتن فرآیند متفاوت شدن نگاه افراد جامعه به شخصیت های دیگران و محیط پیرامونی شان، نوع روایت هنرمندان در عرصه های مختلف را تا چه اندازه و در چه بازه ی زمانی و ذهنی دگرگون می سازد؟ و سرانجام این که جایگاه یه حبه قند برای قضاوت و ایجاد معیار برای پرسش به پاسخ های پیشین تا چه اندازه است؟ |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |






