درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

تا خود صبح
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥  

تا خود صبح

 

با این که هنوز از راننده خبری نبود رفت سمت ماشین. ماشینی که چند قدم جلوتر از ساختمانی پارک شده بود که چند وقتی است شده محل کارش. از این که چند دقیقه ای بدون داشتن خبری از راننده و زمان حرکت روی صندلی اتاق مهمان جلوی ورودی ساختمان مثل غریبه ها نشسته بود دیگر داشت کلافه می شد. هنوز به محیط کار جدیدش عادت نکرده بود و خیلی از همکارهایش را نمی شناخت. از اتاق بیرون آمد و خودش را جلوی درب ساختمان رساند و سرش را به نشانه ی احوال پرسی برای نگهبانی که داخل اتاقکی کوچک نشسته بود تکان داد. بخار لیوان چای نگهبان را از همان فاصله می دید و صدای مبهم رادیو و بیسیم را از اتاقک می شنید. جلوی ساختمان شروع به قدم زدن کرد و در میانه ی قدم هایش نیم نگاهی هم به تابلوهای بزرگی که روی دیوار بیرونی ساختمان نصب شده بودند می انداخت. تابلوها پر شده بودند از تکه های روزنامه هایی که با سوزن به پارچه های سفید لک دار داخل آن آویزان شده بودند.

وزش باد، آخرین برگ های یک درخت بزرگ را از شاخه ها جدا کرد و جلوی پاهایش انداخت. گرمایی که با خود از داخل ساختمان آورده بود به آرامی جای خودش را به سرمای اواخر پاییز می داد. دست هایش را داخل کاپشن برزنتی اش کرد و بدون این که بداند درب ماشین باز است و یا بسته به طرف آن رفت. از این مدل ماشین ها را قبلا کم دیده بود. به سمت درب شاگرد رفت و با تردید دستگیره را به سمت بالا فشار داد و درب به آرامی باز شد. از طرفی از این که راننده، ماشین را بدون این که قفل بکند داخل کوچه رها کرده بود ناراحت شد و از طرف دیگر از این که از سرما تا حدی در امان مانده بود خوشحال.

هنوز کامل روی صندلی اش قرار نگرفته بود که چشمش خورد به کیسه ای سیاه و خاکی که در کنار یک پرونده وسط صندلی عقب ماشین افتاده بود. با این که پوشه و کیسه و محتویات داخل آن ها را هنوز بررسی نکرده بود می دانست که داخل آن ها چیست. اصلا برای همین کار امروز ماموریت داشت. در واقع اولین ماموریتش در محل کار جدید. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و به چند سال گذشته فکر کرد. تمام لحظات مثل همان بادی که بیرون ماشین شدیدتر از قبل می وزید از جلوی چشمانش رد شدند. هنوز سنی نداشت که با اصرار خودش و تایید برادرهایش و چشم های نگران مادرش اعزامش کردند جبهه. چند ماهی بیشتر پشت جبهه دوام نیاورد و خودش را با هزار زحمت رساند نزدیکی های خط مقدم و فقط جراحت های گاه و بی گاهش او را از آن جا به طور موقت جدا می کرد. همه ی روزها و شب ها را یکباره به یاد آورد و تمام دوستانی که در کنارش بودند و امروز دیگر فقط اسمی از آن ها به باقی مانده بود و از برخی دیگر نه نشانی و نه نامی. از آن روزها مدت زیادی نمی گذشت اما ظاهرا همه خود را به فراموشی زده اند. بعد از اتمام جنگ در جاهای مختلفی کار کرد و الان هم چند وقتی است در قسمت شهدای تازه تفحص شده مشغول است. می دانست امروز ماموریت سختی در پیش رو دارد. شاید سخت تر از آن کارهایی که در دل دشمن و در عملیات های شبانه انجام می داده. او باید می رفت و خبر پیدا کردن پیکر یک شهید را به خانواده اش می داد. حتما داخل کیسه تنها چیزهایی که همراه پیکر شهید پیدا شده بود قرار داشت. یک قرآن کوچک، یک پلاک و چند قطعه عکس و نوشته. داخل پوشه هم عکس و نشانی منزل و دیگر مشخصات.

با صدای باز شدن درب ماشین از دنیای خودش بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد. راننده با سردی سلام کرد و دیگر چیزی نگفت. صدای موتور ماشین آن قدر کم بود که فکر کرد هنوز ماشین با استارت اول روشن نشده است اما ماشین حرکت کرد و رفت به سمت انتهای کوچه. بخاری ماشین گرما را به بدنش برگرداند و یخ بین او و راننده را هم آب کرد. راننده از علت تاخیر گفت. گفت که هنوز این سازمان با این همه بودجه و کارمند یک بایگانی درست و حسابی ندارد و بعد از کلی وقت تلف کردن نتوانستند آدرس خانه ی شهید را پیدا کنند. گفت شانسی که آوردند این است که همین چند وقت پیش خودش با یک نفر دیگر رفته است دم در خانه ی همین شهید و خبر پیدا کردن یک پسر دیگر همین خانواده را به آن ها داده و امروز هم خدا خواست که از روی اسم فامیل و نام پدر و عکس فهمیده که این برادر همان شهید است. گفت که در به خاطر سپاردن آدرس ها مهارت خاصی دارد و با این که در طول یک ماه به ده ها آدرس می رود ولی می تواند با کمی فکر کردن مستقیم بروند همین الان جلوی درب خانه ی شهیدی که چند وقت پیش برای دادن خبر شهادت پسر دیگرش به آن جا رفته اند. گفت یادش هست خانه ی آجری کوچکی بود وسط یک کوچه ی بن بست. گفت از وقتی زنگ خانه را زدند تا وقتی که یک خانم تقریبا پیری آمد تا درب را باز کند کلی وقت برد و دیگر داشتند ناامید می شدند که کسی اصلا خانه است یا نه. گفت می خواستند بروند سراغ همسایه ها تا خبری از صاحبان آن خانه بگیرند و یا یک شماره تلفن که دفعه ی بعد وقتی بیایند که حتما باشند. گفت این را به خوبی به یاد دارد که مادر شهید برخلاف بسیاری از موارد دیگر هیچ واکنشی نشان نداد. نه ناراحت شد و نه خوشحال. حرف هم نزد. فقط وسایل را از ما گرفت و با تکان سر از ما تشکر و خداخافظی کرد. گفت واقعا لحظه ی سختی بود و دوست داشت هرچه سریعتر تمام شود و برگردد برود توی ماشین و یک دل سیر گریه کند. گفت پیدا کردن نشانی آن خانه خیلی سخت نیست اما دادن خبر پیدا کردن دومین شهید به آن مادر در این فاصله ی زمانی کم کار سختی است. گفت اگر می شود اصلا از ماشین پیاده نشود و از همان راه دور درب خانه را نشان بدهد و دادن خبر با او.

در تمام مدتی که راننده پشت سر هم صحبت می کرد نگاه او به خیابان های اطراف بود. داشت به لحظه ای فکر می کرد که ماشین سر کوچه ایستاده است و او کیسه ی سیاه خاکی را در دست دارد و دارد می رود سمت خانه ی آجری کوچک وسط کوچه. داشت به لحظه ی زنگ زدن فکر می کرد و انتظاری که باید می کشید تا یک نفر بیاید دم در ولی نتوانست به بقیه ی ماجرا فکر کند و دوباره حواسش را داد به حرف های راننده که هنوز داشت در مورد خاطراتش از مواردی که رفته اند خبر شهادت یک نفر را به خانواده اش بدهند صحبت می کرد. راننده گفت تا خانه راه زیاد است و خدا کند در مسیر به ترافیک نخورند و زود برگردند و به ناهار برسند.

خیابان ها مثل روزهای دیگر نبود. ترافیک را می گفت راننده. می گفت تعجب می کند انگار روز تعطیل است و این خلوتی این وقت و این ساعت، برای این مسیر خیلی عجیب است. گفت که امروز خدا با ما بوده که هم با این که نشانی را نداشتند توانسته است خانه را به یاد بیاورد و هم از ترافیک خبری نیست. گفت اگر همین طوری اوضاع پیش برود سر وقت به ناهار می رسند و حتی وقت اضافه هم می آورند. گفت که راهی تا خیابانی که انتهای آن به آن کوچه ی بن بست می رسد نمانده است و اگر ذهن اش یاری کند دارد مسیر را درست می رود و باید سر همین خیابان بپیچد به سمت چپ.

اما او این بار به گذشته های خیلی قبل تر فکر می کرد و به نظرش رسید که چقدر این خیابان ها و مغازه ها برایش آشنا است. با این که خیلی چیزها تغییر کرده بود اما اطمینان داشت که در حال ورود به محله ی کودکی اش است. محله ای که اگر همه چیز آن هم تغییر کند و سال ها هم از آخرین باری که آن جا بوده است گذشته باشد باز هم تمامی لحظات و مکان های آن را با جزییات به خاطر دارد. از سرعت ماشین کم شده بود و او می توانست با دقت بیشتری به ساختمان ها و مغازه ها نگاه کند. وارد خیابان اصلی که شدند انگار زمان از حرکت ایستاد و همه چیز به عقب بازگشت. خودش را دید که دارد با بقیه ی بچه های محله بازی می کند. هر کدامشان با یک شور و شوق خاصی مشغول بازی بودند و از همان راه دور هم معلوم بود که او بیشتر از همه دوست دارد با یک نفر هم بازی باشد. خودش را دید که سر از پا نمی شناسد و هر لحظه دارد یک گوشه ای از آن محله بازی می کند و تمامی روزهای کودکی اش جلوی چشمانش آمد.

خودش را دید که روی یکی از پله های جلوی یک خانه نشسته است و دارد زیر باران آرامی که می آید با ناراحتی گریه می کند. ماشین بزرگی را جلوی چند خانه آن طرف تر دید که چند نفر دارند اسباب و اثاثیه هایشان را بار آن ماشین می کند و صمیمی ترین دوستش را دید که از پنجره ی طبقه ی دوم همان خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست، پرده را کنار زده است و معلوم نیست قطرات باران روی شیشه ی پنجره، صورتش را پر از اشک نشان می دهد و یا دوستش هم دارد مثل او گریه می کند. یادش می آید که این آخرین باری بود که دوستش را دید و بدون خداحافظی از همدیگر جدا شده اند و تنها خاطرات محله ی کودکی شان را با خود به محله ی جدیدی که اسباب کشی کرده بودند می برد و تمامی آن خاطرات بعد از گذشت این همه سال هنوز روی دیوارهای محله دیده می شد، مثل همان تکه روزنامه هایی که صبح بر روی دیوار چسبانده بودند.

همان خانه است. صدای بلند راننده او را از دنیای کودکی اش بیرون آورد و با تعجب به راننده نگاه کرد. این بار با لحنی آرام تر و همراه با اشاره ی سر تکرار کرد: این همان خانه است. بدون این که حرفی بزند رو به صندلی عقب ماشین خم شد و کیسه و پرونده را برداشت و درب را باز کرد و راه افتاد. ماشین سر کوچه ی بن بست ایستاده بود و او داشت فکر می کرد که آن سال ها دوستش فقط یک برادر بزرگ تر از خودش داشت که خبر شهادت او را هم همین چند وقت پیش به مادرش دادند. داشت با خودش فکر می کرد که دوستش در همان سال ها پدرش را از دست داده بود و سه نفری در همان خانه زندگی می کردند.

فاصله ی خانه تا سر کوچه زیاد نبود اما برای او بسیار طولانی به نظر رسید. دلش می خواست درب را که زد برای مادر بهترین دوست محله ی کودکی اش یک عالمه خاطره ی شیرین از آن زمان ها تعریف کند. می خواست تمامی بازی هایی که با پسرش در همین کوچه و خیابان ها کرده است را با همه ی جزییاتش برایش تعریف کند و بگوید که چقدر از این محله و از پسرش خاطرات و لحظه های خوب و شیرین به یاد دارد. دلش می خواست همان دم در بایستد و راننده را بفرستد برود ناهار بخورد و خودش تا آخر شب حرف بزند و از دلتنگی های بعد از رفتنش از این محله بگوید. دلش می خواست فقط از آن روزهای خوب با هم بودن بگوید. دلش می خواست باران بیاید و بنشیند روی پله های همان دم در و یک دل سیر گریه کند و به پنجره ی خالی طبقه ی دوم خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست تا شب نگاه کند. شاید هم تا خود صبح.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
رویایی شوم
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤  

زن سمت چپ تصویر در دانشگاه، زبان تدریس می کرده است. مرد همراه او همسرش است که مدیر شرکتی بوده است با بیش از 30 کارمند. آن ها سه بچه دارند و همان گونه که در تصویر مشخص است چهارمین بچه در راه است. آن ها می توانند بدون این که خوشحالی خود را ابراز نمایند بگویند که زندگی به آن ها لبخند زده است.

در حال حاضر بله، زندگی به آن ها لبخند می زند زیرا مکانی که هم اکنون آن ها در حال پاسخ گویی به سوالات مصاحبه هستند از رویای شومی که پیش از این داشته اند به دور است. کابوسی که تماما پر از زجر بود. کابوس از زمانی آغاز گردید که آن ها از مرگی که در کمین شان در هر گوشه ای از کشورشان نشسته بود گریختند. کابوسی که متاسفانه رهایی از آن با شکست مواجه شده است.

تنها چیزی که آن ها دارند بهایش را می دهند نبود وجود حسرت برانگیز نامی اروپایی در برگه های شناسایی شان است. در پاسپورت آن ها می توانید این ها را بخوانید: هانا حالاوا و یوسف هاناش، 38 و 42 ساله، متولد ادلیب شهری نزدیک آلپو یکی از ناحیه هایی از سوریه که بدترین صدمات را در جنگ خونین و ویرانگری که از سال 2013 آغاز شد، به خود دیده است.

خیال و سودای سرنوشتی نیک که پیش از این در دفتر زندگی آن ها مانند خالی کوچک و زیبا خودنمایی می کرد امروز تبدیل به کابوسی سخت شده است که آن ها در خود گرفتار کرده است. در کمپ پناهجویانی در شمال آتن که با بیش از 600 نفر دیگر در جنگلی در میان هیچ چیز انباشته شده است. نقطه ای جدا افتاده که سازمان صلیب سرخ اسپانیا تلاش می کند تا برخی از حمایت ها و وسایل آرامش را در میان آشفتگی و ناامیدی پناهجویان فراهم آورد.

به هر روی چشمان آن ها از ناامیدی سرشار است. نه، نه! این نمی تواند درست باشد. آن ها تقریبا در میان کلماتشان با فریاد می گویند. فریادی از سر قدرت مانند ضربه محکمی که یک بوکسور به حریفش می زند. رویای آن ها هرگز اروپا نبوده است. "ما همچنان عاشق زندگی آسوده و سرشار از شادی ای که در کشورمان داشته ایم هستیم و اگر ما آن جا را ترک کرده ایم تنها به خاطر نجات جان فرزندانمان بوده است."

خسته از گذر زمانی که تنها با مشاهده ی بمب ها و سقوط موشک ها بر سرشان سپری می شد، آن ها تصمیم گرفتند که شهرشان را ترک کنند و به دنبال مکانی امن برای زندگی بگردند. سفری پر از حادثه که سه سال به طول انجامید. گذشتن از مکان های مختلف در سوریه و خطری که زندگیشان را در سفری دریایی پس از ترک ترکیه و پرداخت پول به واسط های نامطمئن تهدید می کرد و رسیدن به جزایر یونان و سرانجام کمپ آوارگان سوری در آتن که حمام ها و سرویس های بهداشتی مشترک برای صدها نفر دارد.

ماه ها و سال ها است که آوارگان سوری در رویای خوف ناکی غرق می شوند و با وجود این به بیدار شدنی نزدیک باور دارند.

 

http://blogs.20minutos.es/blog-solidario-cooperantes/2016/06/10/un-mal-sueno/


کلمات کلیدی: ترجمه از من ،چهره زشت جنگ
 
بهمن 94
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  

بهمن 94


کلمات کلیدی:
 
تو کجا خواهی بود
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤  

نامه هایی به یک فرد غریب

 

در زمانی که سال ها می گذرند

چون که می گذرند

سال ها و هوا

خندقی حفر کنند

در میان روح تو و من

در زمانی که سال ها می گذرند

و من ِتنها باشم

یک مرد

که عاشق شده است

و همان فردی که

لب های تو را در مقابل دید و

لحظه ای کرد درنگ

یک مرد تهیدست

خسته از پیمودن راه در باغ ها

تو کجا خواهی بود

کجا خواهی بود

آه

دختر بوسه ی من

 

++++++++++++++++++++++++++

 

Cartas a una desconocida,

 

Cuando pasen los años, cuando pasen ;

los años y el aire haya cavado un foso ;

entre tu alma y la mía; cuando pasen los años ;

y yo sólo sea un hombre que amó,

un ser que se detuvo un instante frente a tus labios;

un pobre hombre cansado de andar por los jardines;

¿dónde estarás tú? ¡Dónde

!estarás, oh hija de mis besos


 
گور به گور
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤  

گور به گور

نگاهی به فیلم بازگشته آخرین اثر الخاندرو اینیاریتو

 

کارگردان گزیده کار مکزیکی تبار، گویی در همین چند اثر قابل توجه خود چنان احاطه ی خود را به موضوعات و محیط های مختلف نشان داده است که دنیایی از تجربه در شیوه ی کارگردانی، فضای حاکم بر فیلم هایش و مهم تر از همه زاویه ی دید منحصر به فرد او را می توان در آثارش یافت. تسلط او به دو عنصر مهم زمان و مکان، تفکر و نتایج آثارش را از آن دو مستقل و آزاد گردانیده است. او مخاطب را در حالات گوناگون و با دگرگونی ها در توالی زمانی و حتی مکانی مجذوب چیره دستی خود در بیان مفاهیم ذهنی خودش می کند و ناخودآگاه او را به سمت سرزمین مطلوب از پیش طراحی شده ی خود می کشاند. کارگردان نشان داده است تسلط و چیرگی او به فضای روایت، محصول نهایی او را مستقل از چگونگی پرداختن به یک موضوع می کند. دیگر تفاوتی در تعداد شخصیت ها، تنوع و شمارش روایت های هم زمان و یا تک خطی، زمان های از هم گسسته و یا در هم تنیده شده ی خط روایی با پیچیدگی های زمانی و زاویه ی دید در آثار او وجود ندارد و اهمیتی در برداشت های مخاطبان از اثر نهایی نخواهد داشت.

مفهوم مرگ و چگونگی دست و پنجه نرم کردن با آن و حتی بازگشت های غیرممکن و به دور از احتمال و باور نیز یکی از عناصر روایی مهم در برخی از فیلم های کارگردان است. زندگی و مرگ که دو کفه ی زندگانی هر بشری را شکل می دهد در دیدگاه او جدالی نابرابر و به دور از انتظار و پیش بینی دارند. تفاوتی در نتیجه ی کار نیست هرچند بهانه هایی که سایه ی مرگ را به سمت شخصیت های او می کشاند -از تصادف گرفته تا یک تیر رها شده از دوردست و یا پنجه های مرگ آسای خرسی که احساس خطر کرده است- همگی چالشی را برای پیشرانی روایت و در نهایت رسیدن به نتیجه ی مطلوب او فراهم می کند. بازگشته، آخرین اثر این کارگردان نیز با وجود تفاوت اصلی در زاویه دید، محور روایت، فضا و زمان کاملا متفاوت با آثار پیشین او، بنا بر تکیه بر تسلط صاحب اثر بر عناصر گوناگون روایی توانسته است فرجامی مطلوب و در خور توجه پیدا کند. تنهایی و یا با بیانی بهتر انزوای ناخواسته ی هیو گلاس در مبارزه با طبیعت خشن، چالش و تقلایی را فراهم می کند که مخاطب را باوجود سرمایی که در ذهنش نفوذ و رسوخ کرده است را تا آخرین لحظ ی فیلم به همراه خود می کشاند.

دست مایه قرار دادن انگیزه ی انتقام جویی گلاس از فیتز جرالد نیز بر شدت و عمق این همراهی می افزاید. بازی های عالی بازیگران در کنار فیلم برداری کاملا طبیعی و طبیعت گرای فیلم، محصول نهایی را به اثری جذاب و دیدنی تبدیل کرده است. زمان بلند آن نیز با وجود نداشتن تنوع روایی و دوری از درهم ریختگی شخصیت ها و زمان ها و سرراست بودن داستان و سرانجام قابل پیش بینی آن، مانعی برای لذت بردن از فیلم نمی شود. حضور سرخپوست های بومی آن ناحیه که به نوعی مورد تهاجم و تجاوز شکارچیان پوست و نظامیان بی رحم قرار گرفته اند، بار دراماتیک روایت را به خود اختصاص داده است. زندگی گلاس در کنار بومی های منطقه و داشتن زنی سرخپوست و پسری دو رگه او را در بزنگاهی قرار داده است که گاهی از هر دو گروه سفید و سرخ پوستان گریزان است و گاه به هر دو پناه می برد. در زمانی جان او را سرخ پوستی نجات می دهد و در زمان دیگر از همان ها زخم می خورد و فراری است.

گریز از داوری در مورد سرخ پوست ها و دادن حق به هر کدام از طرفین کاری دشوار و عملا ناممکن است. و سرانجام گلاس تصمیم می گیر مانند همان خرس مهاجم که هدفی جز حفاظت از بچه هایش نداشت، لباسی مانند او بر تن کند و تنها به انتقام خون پایمال شده ی پسرش بیاندیشد. جمله ی کلیدی که یکی از سرخ پوست ها در مورد انتقام به گلاس می گوید، در انتهای فیلم و هنگام انتقام از جرالد اثرگذار است. "انتقام در دستان خداوند است و نه ما"


کلمات کلیدی: فیلم
 
جزیره ای در فضا
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤  

جزیره ای در فضا

نگاهی به فیلم مریخی

معمولا برگ برنده ی هر اثر ماندگار و قابل بررسی داشتن حداقل یک ویژگی تازه ای است که آن را از دیگر آثار هم رده ی خودش متمایز می سازد. این تمایز می تواند در وجود زاویه ای نو در دیدگاه صاحب اثر، خلاقیت در بازآفرینی آثار پیشینیان، استفاده از تکنیک های مدرن، بهره بردن از روایت های درهم پیچیده، از هم گسستن قواعد از پیش مرسوم گشته، طرح ایده های نوآورانه در هنگام خلق اثر، سادگی بیان در عین پیچیدگی درون مایه، غافل گیری در پیش بینی سرانجام داستان، تقابل دو شخصیت متضاد با روایتی نو، پیشرو بودن در بهره برداری از یک طرح داستان برای اولین بار و ... باشد. استفاده از هر کدام از این مزیت ها می تواند منجر به تولید آثاری شود که برای مدت قابل توجهی تبدیل به الگوهایی برای گرته برداری از آن در دیگر آثار مشابه و پیرو آن گردد. الگوهایی که گاه برای سال ها سرچشمه ی تولید رویکردهایی می شود که در برخی از موارد الگوبردارها از پیشینیان خود نیز پیشی می گیرند و با افزودن تکنیک و ذائقه ی ویژه ی خود اثری مستقل و هر چند متکی بر نوآوری دیگری تولید می کنند. ماندگاری و پایداری این دسته از آثار وابسته به چگونگی بهره بردن از عنصری است که برگ برنده ی آن به شمار می آید و همچنین شیوه ی گسترش آن در طول روایت.

-------------------------------------------

مریخی آخرین فیلم ریدلی اسکات توانسته است ایده ی تنهایی و جاماندگی یک انسان را در سطح کره ای دیگر به خود اختصاص دهد. نزدیکترین ایده ی مشابه در فیلم جاذبه بود که نشان دهنده ی تلاش کاوشگران فضا برای نجات زندگی خود بود. اما این بار رابینسون کروزوئه ی روزگار مدرن در جزیره ای دورافتاده در فضای نامتناهی با چند میلیون کیلومتر فاصله از زمین تنها افتاده است و برای مهم ترین و حیاتی ترین نیازهای زندگی اش نیز باید با طبیعتی عجیب بجنگد. اگر هم قطاران پیشین او در جزیره و یا موقعیتی مشابه گرفتار می شدند مشکل هوایی برای تنفس و آبی برای آشامیدن نداشتند و تنها باید خود را از شر حیوانات وحشی و بیماری های مختلف نجات می دادند اما این بار مارک واتنی گیاه شناس با موقعیتی عجیب دست و پنجه نرم می کند و از تمام توان بدنی و علمی خود در کنار هوش سرشارش بهره می برد و با خود هر روز و شب این را زمزمه می کند که او نباید در آن جا بمیرد.

حال و هوای جنگ سردی که یک پای ثابتش همیشه فضا بوده است در این فیلم نیز دیده می شود. با وجود پیشرو بودن روسیه در این گونه از علوم این کشور هیچ جایی در روند عملیات نجات سرباز مارک ندارد - البته در فیلم جاذبه عامل تخریب ماموریت های فضایز نیز بوده است!- و بجای روسیه کشور چین با فداکاری تمام و با در اختیار قرار دادن تمامی امکاناتی که برای برنامه های آینده اش تدارک دیده بود، به گروه نجات آمریکایی حسی غرورآفرین در میان شهروندانش ایجاد می کند. چیرگی فضای رسانه ای لحظه ای از داستان کنار گذاشته نمی شود و مدیر رسانه ای ناسا بیشتر از هر فرد دیگری در لحظات حساس و تصمیم ساز نقش دارد.

مریخی فیلمی است که با درکنار هم قرار دادن عناصری کلیدی و درست در کنار یکدیگر تنوانسته است محصولی جذاب و مورد پسند همگان تولید کند. بهره بردن از ایده ای نوآورانه به بهترین نحو در روایت، استفاده از تکنیک های فیلم برداری و جلوه های ویژه ی زیبا و چشمگیر در پرده ی نمایش، استفاده ی درست از اصل غافل گیری در برخی از صحنه های داستان و برانگیختن حس غرور آمریکایی، از جمله موارد مهمی است که موجب موفقیت فیلم در عرصه های مختلف شده است.


کلمات کلیدی: فیلم
 
درباره ی رمانس و رمان
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٤  

درباره ی رمانس و رمان

با نگاهی به کتاب رمانس اثر جیلین بیر

پیش از این درباره ی رمانتیسم نوشتاری کوتاه آمده بود و تلاش گردید نگاهی همه جانبه به زوایای مختلف آن جنبش ادبی داشته باشد اما در این نوشته ابتدا بررسی اجمالی از مفهوم رمانس خواهیم داشت و سپس بخش بیشتری را به مقایسه و تحلیل تفاوت های رمانس با رمان اختصاص خواهیم داد. رمانس پیشینه ی تاریخی قابل توجهی دارد. اگر ابتدای خط زندگانی رمانتیسم را بتوان در قرن هجده و در قلب اروپا یافت، رمانس پیشینه ای به مراتب طولانی تر از بسیاری از مکاتب و جنبش های ادبی دارد. رمانس در میانه ی قرون وسطی بنا نهاده شده است و تا شروع قرن هفدهم پرچم دار اکثریت آثار و جریان های ادبی اروپایی بوده است. رمانس های یونانی اولین نمود ادبی این مکتب بوده اند و پس از گذار به لاتین شکل و درون مایه ی جدید و مستحکمی یافتند. داستان هایی که با دست مایه قرار دادن عشق های زمینی بیشترین تلاش را در جهت جذب مخاطب عام و ایجاد روایتی سرگرم کننده در حکایات اغلب آهنگین خود می کردند. بسیاری از روایت ها درون دربار می گذشت و پادشاهان و شاهزادگان نقش های اصلی رمانس را به خود اختصاص می دادند.

اشعار حماسی و روایت حماسه آفرینی های شوالیه های نجیب زاده ای که در راه میهن از جان خود گذشته اند و یا ماجراجویی های عاشقانه ای که با رها کردن و از هم گسیختگی قدرت تخیل شکل می گرفت و در آن زمان یکه تاز قالب های اروپایی بود. رمانس خواهان کمال مطلوب بود و با ذهن گرایی ویژه اش در کنار عناصر خیالی روایتی رویاگونه و یا گاه کابوس مانند را فراهم می ساخت. رمانس تمایل به منزوی شدن از جامعه ای را داشت که شخصیت های داستانش در آن نمود چشم گیری نداشتند. شخصیت هایی که بار تمثیلی را عهده دار بودند و با بیان جزییات فراوان توسط راوی تلاش در برانگیختن احساسات خواننده ای می کردند که در سرانجام خوش شخصیت های روایت رمانس غرق در کامجویی بودند و خود را ناخودآگاه تسلیم شرایط از پیش بنانهاده شده در روایت می کردند. حس انگیزی از مهم ترین پایه های رمانس بود و ایجاد هراسی ساختگی چرخ حرکت آن. اما با گذشت زمان این چیرگی رنگ باخت و در پایان قرون وسطی و بروز مکتب ها و جنبش هایی مانند نئوکلاسیک ها و رمانتیک ها، قطب های منتقد و مخالف از میانه ی هیاهوی رمانس سربرآوردند و برای خود جایگاهی قابل توجه یافتند.

انتشار آثار مهم و جریان سازی مانند نوشته های شکسپیر و دن کیشوت سروانتس در حدود قرن هفده بر شدت این فضا افزود. یادگار این رویارویی دو قطبی شدن رمانس بود. رمانس های اشرافی و همچنین رمانس های عامه پسند که هرچند هر دو درون مایه های یکسانی در خط روایت خود داشتند اما تفاوت بارز در زاویه ی دید آن ها موجب فاصله گرفتن دو رویکرد حماسی و ساده گرایانه در آثار رمانس قرن هجده گردید. شیوه های نو روایت در قرن های نوزدهم و بیستم از تضاد میان رمانس با دیگر جنبش ها کاست و درون مایه ی رمانس را به تجربه ی زندگی حقیقی نزدیک تر ساخت. امروزه رمانس از درون مایه ی رهایی بخش واقعی صحبت می کند و نه خیال و آرزوی آن.

اما تفاوت و تقابل رمانس و رمان که با توجه به ماهیتی که دارند گاه درهم تنیده می شود و تفکیک آن ناممکن است و گاه از یکدیگر فاصله ای بسیار می گیرند. در انتهای این نوشته تفاوت ها و جنبه های تشابه این دو را به صورت تفکیک و خلاصه شده مرور خواهیم کرد:

- رویکرد اصلی در رمان بازشناسی دنیای از پیش شناخته شده است اما در رمانس بار اصلی بر عهده ی آشکار کردن رویاهای پنهان همان دنیای ناشناخته.

- رمان تفسیر داشته ها و دیده هاست اما رمانس واگویی نادیده ها.

- آثار رمانس در زمان خود شگفت انگیز و جریان ساز هستند اما برای نسل های آینده جذابیتی ندارند، اما رمان در زمان های مختلف جاری است.

- رمانس نویسان بیشتر تلاش می کنند تا شخصیت های نمایشی خلق کنند که تبدیل به کهن الگوهای روان شناختی در آینده ای نزدیک شوند اما رمان نویس خالق انسان های واقعی است و تمثیل را در حاشیه می راند.

- کوشش رمانس نویس پرتوافکنی در ژرفای ذهن مخاطب در کالبد شخصیت های تمثیلی و قهرمان گونه اش است اما رمان نویس از بسیاری از عناصر روان شناختی گریزان است.

- در رمانس نمود و نماد وزنی برابر دارند اما در رمان نمود بر نماد چیرگی دارد.

- رمانس توصیف محور است و رمان گفتگو محور. (دگرگونی در جایگاه مخاطب از درک گفتگو به سطح توصیف او را به تماشاگری خاموش بدل می کند که احساساتش بدون رنج دگرگون می شود.)

- در رمانس پندار درون بر شهود بیرونی چیرگی دارد و در رمان خلاف آن.

- واقعیت گرایی مرز مشترک و کمرنگ رمانس و رمان است.

- روایت های جنایی و گاه کمدی نقطه ی تلاقی رمان و رمانس بودند.

- رمانس سایه ای از دنیای حقیقت را در خود دارد اما رمان خود آن دنیا را.

- رمانس خالق دنیایی با قوانین ویژه ی آن است که نسبتی با دنیای پیرامون و واقعی آن ندارد اما رمان با روزمرگی سروکار دارد.

- رمانس بر ماجراجویی های قهرمانانه تاکید دارد اما رمان بر تاریخ اجتماعی.

- رمانس تکیه بر اتفاقات آرمانی دارد و رمان اتفاقات واقعی.

- رمانس منتقد خرد است و رمان حامی آن.

- رمانس گاهی هولناک می شود و رمان گاهی احمقانه.


کلمات کلیدی: رمان ،کتاب ،رمانس ،درباره