| سمفونی زندگان |
| ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ |
|
سمفونی زندگان نگاهی به بلندای فیلم "یه حبه قند"
1- هنگامی که خیسی کهنه دستمالی طراوت می دهد به قاب عکسی پنهان مانده از نظر در گوشه ای از خانه، ارزش آن تصویر یادآوری می شود برای صاحبان آن. بازآفرینی می شود تمامی خاطرات خوش حوالی آن و گنج های پنهان مانده از دل زمان بیرون می آید. آن وقت است که بنشینی در کنج خلوت خودت و سینه ی سفید دیوار مقابلت را صحنه ی نمایش تصاویری نمایی که از بایگانی ذهنت بیرون آمده است و از مقابل چشمانت می گذرند. هر کجا را که بخواهی به کناری می گذاری و گوشه های فرح بخش آن را به آهستگی و با ضرب آهنگی آرام تر می بینی. آن وقت است که می فهمی لبخندِ حاصل از شادی ها ناپایدار است در مقابل اشک و سکوتِ ره آورد غم ها. دیگر اهمیت پایان ماجرا و قصه ها برایت کمرنگ تر می شود و لذت پیمودن راه ها را با چیز دیگری مبادله نمی کنی. گرد و غبار که به کناری رود می بینی همجواری داشته های ارزشمند دیده نشده ات را با خودت با کمترین فاصله، می بینی از زخم هایی که روزگاری سرانجام آن ها را به پایان رسانیدن دنیای خود می دانستی، تنها اثری برجای مانده، می بینی بسیاری از ایده آل هایی که در پی دست یابی به آن ها تلاش هایی طاقت فرسا می کردی در میان همین ها در دسترس است، می یابی و می بینی خودت را در سطح شفاف آبِ زندگی بخش حوض میانه ی حیاط حیات را. 2- رابطه ی شخصیت ها و موقعیت ها در یه حبه قند چگونه است؟ آیا صاحب اثر تلاش بارزی برای ایجاد پیوند میان این دو نموده است؟ آیا حس بیگانگی ناشی از نبود رابطه میان عناصر اصلی اثر در ذهن بیننده ایجاد می شود؟ پاسخ به این پرسش ها نیازمند بررسی دقیق تر و موشکافانه تر دو عنصری است که موجب تعامل دوطرفه میان شخصیت ها و موقعیت ها می شود. کنش ها و گفتگوها. اگر این دو عنصر خام در تنور ذهن خالق اثر شکلی درست یافته باشند، آن گاه حاصل کار، اثر همگون و متناسبی می شود که با حفظ دورن مایه اصلی و هسته ی مرکزی خود می تواند شکلی سیال به خود بگیرد و در قالب های گوناگون ذهنی بینندگان شکلی منطقی به خود بگیرد. کنش های شخصیت ها که گاه واکنش های گروهی و گاه انفرادی به خود می گیرد، براساس برآورده ساختن نیازهای منطقی روایت، شکل و ریخت یافته اند و به همین علت کنش ها موجب به هم تنیده شدن شخصیت ها و موقعیت ها می شود. گفتگوها در پی کنش ها و واکنش ها شکل می گیرد و پس درآمدی می شود برای استحکام بخشیدن به همان تنیدگی از پیش شکل گرفته. این همجواری شکل یافته ی شخصیت ها و موقعیت ها از پسِ هوشیاری پدیدآورندگان آن است و موجب هم نشینی ذهن و دل بیننده با کلیت اثر می شود، با آن ها دیگر بیگانه نیستی و جایشان را در کنارت می بینی و نه در مقابلت. با خنده هایشان لبخند بر لبانت می نشیند و با گریه هایشان اندوه بر دل مخاطب می نشیند. می پسندیم پسندِ پسند را و احترام می گذاریم به حق انتخابش. 3- برای درک بهتر جزییات اثر باید مقیاس دید را از صحنه به لحظه تغییر داد. طولانی بودن نسبی اثر و گوناگونی در نوع و تعداد چیدمان شخصیت ها و گفتگوها از غلظت و عمق لحظه ها نکاسته است و هر کدام دارای وزن قابل توجهی است. دیدن اثر باید مانند گوش دادن دقیق به یک سمفونی ارزشمندی باشد که برآیند تک تک سازها، آوایی دل پذیر را فراهم می آورد. در کنار هم قرار گرفتن گروه نوازندگان خبره و نواختن نت های از پیش پرداخت شده به رهبری فردی راه بلد، محصولی مطلوب را در پی دارد. سنجش میزان اثر یک ساز خاص در برآیند کلی اثر، غیرممکن به نظر می رسد- یه حبه قند به معنای خاص خود شخصیت اول ندارد- و کنار کشیدن و ناکوک بودن یک ساز هم کلیت اثر را دچار مشکل اساسی نمی کند. نوازندگان سمفونی یه حبه قند، شخصیت هایش هستند و گفتگو و کنش هایشان نت های آن. موومان اول سمفونی که به پایان می رسد، ذهن تماشاگر در میانه ی راه مشتاقانه منتظر ایستاده؛ خاطرات گذشته را مرور می کند و مسیری جدید را می جوید. ذهن تجسس گر مخاطب در موومان اول به گونه ای پرداخت و آماده گردیده است که پذیرای دگرگونی های ناگهانی موومان دوم نیز باشد. بسیاری از عناصر فیلم و رفتارهای شخصیت ها، دگرگونی متناسبی پیدا می کنند و گذار از نیمه ی اول اثر را باورپذیر می کنند. مرگ ناگهانی یک شخصیت ضرب آهنگ پیش پرداخت موومان دوم را سرعت می بخشد. همان ساز و کارها و با همان رهبری یک پارچه اما با نوایی تازه به میدان می آیند. تغییر تنها در کنش ها و پوسته ی گفتگوها صورت می گیرد و نه در عمق شخصیت ها. بحران رخ داده در موومان دومِ اثر منجر به شکل گیری شخصیت های تازه ای نمی شود. کنش پایانی متناسب با موقعیت ها و صحنه های از پیش پرداخت شده است و محصولِ چیدمان و ساختار روایت، خود موجب برانگیخته شدن احساسات می شود و دیگر تضاد در ارزش های شخصیت ها که کشمکش را به دنبال خود می آورد، جای خود را به همسو شدن در داشته ها می دهد و جویندگان واقعی به حقیقت واقعیت پی می برند. بیان عقیده شخصیت ها در موومان اول جای خود را به بیان احساسات می دهد. خودخواهی منجر به جمع مداری می شود. فضای بسته حاکم در حلقه های چندگانه افراد به جوشش درونیات درون گروهی می رسد، گفتار جایش را به رفتار می دهد و جایگاه مهمی که شخصیت در موومان اول دارد را، سرنوشت در بخش دوم برعهده می گیرد. این دگرگونی های قابل پذیرش و چیدمان تفاوت واکنش ها در طول اثر به شناخت همه جانبه شخصیت ها منجر می شود. شناختی که همراهی ذهنی مخاطبان را حتی پس از پایان اثر نیز به همراه دارد.
4- یکی از سکانس های برتر فیلم لحظه ی جدایی قاسم از خانه برای بازگشت به سربازی و با بی خبری است. پسند که پیش از این- چه با اختیار و چه با نظر مادر و اطرافیانش- قاسم را برای همسری پسند نکرده است، اکنون رسیدن به او را خواسته ی حقیقی خویش می داند. خواسته ای که چون چراغی دامانش را نورانی کرده است اما در پس پرده ی حیا و پشت چادر هنوز به گمان خودش پنهان نگاه داشته است. جستجو در میان کوچه های تاریک، دیگر سرانجامی ندارد و با مداحی حزن انگیزی به پایان می رسد. گویی دیگر سرنوشت میان این دو رقم خورده است و پاسخ به طلبِ وصال هم غم آلود است و ناشدنی. چرایی نبود قاسم بر سر سفره عقد و در کنار پسند در ظاهر اثر آشکارا بیان نمی شود. برخی آن را کوتاهی روایت می دانند اما به نظر نگارنده همان سنگینی فضای موجود در اثر و سکوت ها و نگاه های مبادله شده میان شخصیت ها می تواند ناشی از اختلافات پیش آمده بر سر همین موضوع در گذشته ی نه چندان دور روایت باشد. به این اختلاف های دیده نشده، هم خون نبودن قاسم با دیگر اعضای خانواده – قاسم پسر واقعی خان دایی نیست و او تنها سرپرست اوست- و لکنت زبان او را هم اضافه کنید. شک و کمبود دو علت اصلی کنار گذاشتن قاسم بوده اند. قسمت قاسم پسندیده نشدن توسط پسند است. 5- آیا می توان روایت گر بود اما داستان پردازی نکرد؟ آیا می توان به سادگی حرف های دشواری را بیان کرد؟ لرزه هایی که بر ستون روایت در هنگام نبود داستان جامع – به معنای همه فهم و برداشت های کلی- می افتد در چه هنگامی ویرانگر است و با چه مصالحی قابل جبران؟ آستانه ی تحمل تماشاگر برای پذیرش تعدد و گوناگونی شخصیت هایی که گرد هم جمع آمده اند اما اصلا قصد قصه گویی ندارند تا چه اندازه است؟ شتاب گرفتن فرآیند متفاوت شدن نگاه افراد جامعه به شخصیت های دیگران و محیط پیرامونی شان، نوع روایت هنرمندان در عرصه های مختلف را تا چه اندازه و در چه بازه ی زمانی و ذهنی دگرگون می سازد؟ و سرانجام این که جایگاه یه حبه قند برای قضاوت و ایجاد معیار برای پرسش به پاسخ های پیشین تا چه اندازه است؟ |
|
| شب |
| ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ |
|
شب را که از دنیا بگیری خالی می شود دستانش. زبانش لکنت می گیرد و لرزه می افتد بر پاهایش. شب نور چشم دنیاست. گوش دنیا سنگین می شود اگر نشنود فریاد سکوت شب را. شب را که از دنیا دریغ کنی، او می ماند و حوضش. حوضی که دیگر آب تنی در آن لذتی ندارد. جانت را تازه نمی کند فروغلطیدن در آن. آب حوضِ تنهایی دنیا راکد است و بی طراوت. شب لباس دنیاست. می پوشاند بدی های آشکارشده در میانه ی روز را. ماه، خالِ لب دنیاست و ستارگان، نگین های بی شمار گردن آویزش. شب را که از دنیا بگیری روز بی فروغ می شود؛ مانند چشمان کم سوی مردی سالخورده. |
|
| صد تصویر، صد نوشته - خواب |
| ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ |
|
خواب دوباره خواب تو را دیدم. دیدم که در دشت فراموشی، دسته گل خاطرات خوشمان را به آب دادی و بر سرت کلاه بی تفاوتی گذاشته بودی. دیدم که کودکی تنها شده بودم و تمام سایه ها مانند تو بودند و شال تقصیرات را از گردن خودشان به دور انداخته بودند. دیدم که دستانشان خالی بود از کارهای برآمده و دریغ کرده؛ اما ندیدم دلی که در آن دیگر دلی نبود و تنی که همه گوش شده بود تا بشنود از من واژه ی بمان را.
- پی نوشت: صد تصویر، صد نوشته مجموعه نوشته هایی در این وبلاگ خواهد بود که با نیم نگاهی به یک تصویر نوشته ای در حال و هوای آن نوشته خواهد شد. گاهی این فرآیند روندی از انتها را طی خواهد کرد، بدین معنا که ابتدا نوشته ای نگارش می یابد و سپس تصویری متناسب با آن یافت خواهد شد. این یادداشت با عنوان خواب، اولین نوشته با این رویکرد است. به امید نگارش صدمین پست، به شرط حیات.
کلمات کلیدی: صد تصویر، صد نوشته ،خواب
|
|
| کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟ |
| ساعت ۱٠:٢٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ |
|
کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟ سفری چند ساعته به روستای اشرف آباد 1- همان طور که اتوبوس از جنوبی ترین محله های شهر خارج می شود و می پیچد در جاده های اطراف شهر و پشت سر می گذارد آن هیاهوها و صداها را، رنگ چهره و لباس اطرافیانت کم رنگ تر می شود. دیگر پیرمرد ایستاده ای را نمی بینی که چشمانش دنبال فداکاری جوانی تکیه داده بر صندلی باشد. چمن بوستان ها بی رونق و زرد می شوند و پوست دستان مردان در کنارت نشسته زمخت تر. تعداد بچه های در آغوش مادر خوابیده و یا گریان بیشتر می شود و از سن مادرانشان کاسته می شود و چهره ی پناهجویان کشورهای همسایه بیشتر به چشم می آیند. پسربچه هایی که با مادرانشان هستند به تنهایی به قسمت مردانه ی اتوبوس می آیند که باید تمرین کنند زود بزرگ شدن را. هوای حومه ی شهر سرعت می بخشد به بلوغ کودکان. گوش های کودکان حاشیه نشین زود می شنود آهنگ غم انگیز سختی ها را. چشمانش رنگ ناخوشی ها را به سرعت تشخیص می دهد و دهانشان طمع تلخ ناکامی ها را پیش از چشیدن شیرینی دنیای کودکی مزه می کند. او از همان ابتدا می فهمد اصلا حقی برای او قائل نشده اند که او بخواهد بر سر گرفتنی و یا دادنی بودن آن تامل کند. 2- گمان من برای نزدیک شدن به مقصد را پیامک میزبان در پاسخ به پرسش من از نزدیکی به مقصد بر هم می زند. او می گوید راه طولانی تری در پیش رو داری و باید بیایی بیش از این ها. از محلی می گذرم که پیش از این تنها اسمش را در کنایه ها و لطیفه ها شنیده بودم. آسایشگاه روانی رازی در روستای امین آباد. از نگهبانی ورودی و حصار اطراف آن می توان پی برد به حال درون آن. انسان هایی که ما دیگر طاقتشان را نداشته ایم و حبسشان کردیم در پشت این حصارها و همگی فراموش کرده ایم که رفتارها و نگاه های ما بود که این چنین سرنوشتی را برایشان رقم زده است. آدم هایی که پیش از این دست و پا می زندند در دریای فلاکت و ما ساحل نشینان از سر سرگرمی ایستادیم به تماشای آن ها. مردانی که جایگاهی ویژه دارند نزد خدایشان و زبان و رفتاری خاص بین خودشان. از چند پیچ و دشت که می گذری می رسی به همان ایستگاه از پیش منتظرش مانده. اشرف آباد ایستگاه بعدی حمام. 3- راننده آسان می گیرد بر مسافری که پول ها را مچاله شده داخل صندوق چوبی می ریزد و می گذرد از شمارش آن ها. هنوز پای بر زمین نگذاشته ام که آغوشی گرم مرا در بر می گیرد. دوستی که دعوت او سبب آمدنم شده بود، میزبانی گرمی می کند و پس از مدتی نشستن در مغازه ی ساده و کوچکش، هم گام می شویم با هم در کوچه های روستا و تک خیابان اصلی آن. گویی ساختمان ها دیگر نیازی به خودنمایی و ظاهرسازی ندارند. نمای ساختمان های کوتاه قد، می شود همان آجرهایی که سیمان شره کرده است در بینشان. از باغ هایی که سال های دور محل کاشت میوه و گندم بوده است تنها ویرانه ای به جای مانده است و یا خانه ای ساخته شده است بدون سند. آن دوره گردهایی که در شهر می بینی که سر در سطل های زباله فرو کرده اند برای یافتن اندکی از اشیا قابل بازیافت، این جا سکونت گاه آن هاست. حومه ی روستایی در حومه ی شهر. آن ها می سوزانند چیزهایی که از شهر به هوای با ارزش بودن آورده اند و پس از آن که می فهمند دیگر خریداری ندارد. تفریح کودکان دویدن در دشت و بازی با خاک و پیدا کردن پسماندِ پسماندها و درست کردن اسباب بازی ها با آن ها و مشارکت در به آتش کشیدن جاماندگان بازیافت. 4- زنگ تعطیلی مدرسه که نواخته می شود متعجب می شوی از تعداد دانش آموزانی که همچون سیل وارد تک خیابان اصلی می شوند و چهره هایشان آمیخته از رگه های بومی و اقوام کشورهای همسایه است و نگران می شوی از آینده ی آن ها. از فرصت هایی که برایشان اصلا وجود ندارد و زمینه های مساعد درهم شکستن چارچوب های قانونی و اخلاقی که در هر کدامشان متناسب با محیطی که در آن رشد کرده اند، وجود دارد. در گوشه ای از پشت یک دیوار، چند جوانی برای لحظاتی رهایی از بخت بدشان و فراموشی حسرت نداشته هایشان، خونشان را با ماده ای افیونی کثیف می کنند و تو در دل آفرین می گویی به دوست و همراهت که سال ها همنشین همین ها بوده است و پاک مانده است از این پلیدی ها و در میان افرادی که تحصیلاتشان به متوسطه هم نرسیده است، دانش خود را عالی کرده است و مرام خود را متعالی، همراه با سعی و تلاشی مثال زدنی. این جا محل بازیافت پسماندها است. چه زباله هایی که در سطل ها و جوب ها ریخته می شوند و چه افرادی که برای ترک عادت های خود به کمپ پناه می آورند. تعداد کمپ های ترک اعتیاد روستا از مدارس آن بیشتر است. باد سرد پاییزی که از دشت بزرگ مقابلت می آید تمام دردهای ساکنان مجاور دشت را با خود می آورد و در گوشت نجوا می کند. 5- عکس نوشته هایی از اشرف آباد: براستی این ساختمان ها تا چه اندازه در برابر زلزله مقاوم هستند؟ زندگی جریان دارد و دانش آموزان به فرداهایی بهتر می اندیشند. قلعه ای که پیش از این خان ها در آن زندگی می کردند اکنون تبدیل به خرابه ای شده است که اکنون نیز پذیرای کوخ نشینان شده است. کودکان تمایلی به استفاده از تنها زمین بازی روستا ندارند و پس از تعطیلی مدرسه یا لباس کار بر تن می کنند و یا خود را با درس مشغول می کنند. ساخت و افتتاح مدرسه ای نو و مجموعه ای ورزشی تفریحی از جمله اقدامات خوب دولت در چند سال اخیر در منطقه بوده است. هم دانشگاهی های دوستِ ما در کنار رودِ راین و تیمز زندگی می کنند و عطر گل های همیشه بهار همراهشان است و دوست ما در کنار جویی که حتی ایستادن در کنارش ناممکن است و رنگ آبش تیره. همه می دانیم که نه جایگاه آن ها آن جاست و نه جایگاه او این جا. اگر در بعدازظهر پاییزی هوس کنی که قدمی بزنی در محله، هم باید بوی جوی به ارمغان آمده از شهر را تحمل کنی و هم غبار سوغات کارخانه سیمان را.
پی نوشت: - در میانه ی راه از یکی از مسافران کهن سال پرسیدم راه باقی مانده تا اشرف آباد را و او به من گوشزد کرد که نام آن جا سال هاست به اسلام آباد تغییر پیدا کرده است. کمبود امکانات و سختی های موجود برای ساکنان آن جا با به تلخی یاد کردن از اشرافیت و آبادی شاید کمی آرام شود. پس همان اشرف آباد بهتر است. - هم زمان با گام زدن در اشرف آباد، نمایندگان تکیه داده بر صندلی های مجلس طرحی را به تصویب رساندند که آگاهی از آن میزان نگرانی و دغدغه ی آن ها را برای حل چنین مشکلاتی را به خوبی نشان می دهد. برای آگاهی از جزییات این طرح این جا را کلیک کنید. - برای دیدن تصاویر در اندازه های بزرگ تر و با کیفیت بهتر بر روی آن ها کلیک کنید. - این وبلاگ اطلاعات جامع تری را در باره ی اشرف آباد در اختیار شما قرار می دهد. |
|
| برف روی پیشانی داغ |
| ساعت ٤:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ |
|
برف روی پیشانی داغ نگاهی کوتاه به فیلم مرگ کسب و کار من است
1- وقتی سه نفر در صبح یک روز کوتاه زمستانی برای دزدیدن کابل ها به بالای دکل می روند و بعد از آن هم چندین اتفاق می افتد که هر کدام بر فرض بیشترین حدِ موازی روایت شدن، نیازمند سپری شدن زمانی قابل توجه است و هنوز در پایان فیلم، هوا روشن است و در میانه ی داستان یکی از شخصیت ها می گوید "این کله سحری پول از کجا بیارم"؛ وقتی عطا می تواند پول اولیه را بگیرد و برود یک گوشه ای پنهان شود و سر فرصت برود سراغ مواد مخدر ولی با نهایت بی منطقی به دل کوه در برف می زند با یک دختربچه، وقتی استوار به سرباز دستور می دهد برای رفتن به نزدیکترین پاسگاه متهم را هم همراه خود ببرد تنها به دلیل آن که ادامه ی روایت، کشش لازم را داشته باشد در صورتیکه ماندن متهم در ماشین به همراه استوار و مراجعه ی سرباز به پاسگاه و بازگشت با ماشین به تنهایی، می توانست باورپذیرتر باشد؛ وقتی پاسگاه در امتداد جاده دست یافتنی است ولی سرباز و متهم به دل جنگل میزنند تا جای خالی نماهای درختان سر به فلک کشیده در فیلم هم پر بشود، وقتی دو دختر روستایی ظاهر و رفتاری شبیه دختران در ناز و نعمت بزرگ شده دارند و لطافت پوستشان هیچ تناسبی با چند سال زندگی کردن در روستا با آن سرمای کشنده ندارد و تنها بچه های روستایی واقعی دو فرزند متهم دستگیر شده هستند، وقتی مدت زمان ماموریت استوار و سرباز برای جلب ترحم بیننده به رقم پنجاه روز بدون وقفه می رسد و چاشنی کلیه درد و مشکل با سرما هم به آن اضافه می شود، وقتی فرزند میان سال پیرزن جوراب بافِ با چشمانی در راه مانده و همراه درد موروثی، در همان روز واقعه بدون اطلاع مقام های مسئول آزاد می شود، وقتی ...
2- تنها یکی دو مورد از وقتی هایِ بالا کافی بود تا فیلم زمین بخورد و روایت سقوط کند و کل اثرِ فیلم خنثی شود اما این گونه نشد. جرات و ایستادگی فیلم با صداقت و یکدستی پدیدآورندگان آن همراه شد و نتیجه ی کلی، کاری قابل قبول بود که نگارنده آن را پسندید و دانستن فیلم اولی بودن و میزان تجربه ی کارگردان بر این پسندیدن افزود. 3- داستان های کوچکی که به موازاتِ روایت اصلی مطرح شده بودند استحکامی ویژه به تنه ی داستان داده بودند؛ چه پیرزن و انتظارش و چه دخترکی که پدر، پرورشگاه را محلی مناسب برای او می دانست. شاید همین شاخه های کوچک و مناسب از اثرات ویرانگر کمبودهای مورد نخست متن کاسته است. 4- ادامه ی مسیر کارگردان جوان ما نیازمند آن است که در ابتدا او تکلیفش را با خودش مشخص گرداند. فیلم او در برزخ داستان گویی و هنری بودن و به گونه ای تصویر را به رخ کشیدن دست و پا می زند. حرکات ویژه ی دوربین او بر صورت پیرزن در جاده چشم انتظار تناسبی با سینمای داستان گو ندارد. ایجاد هماهنگی قاب تصویری با درون مایه نخستین نیاز او برای ادامه ی راه است. نمی توان با قاب تارکوفسکی داستان های هیچکاک را به تصویر کشید. |
|
| آرامش در حضور خیال |
| ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ |
|
آرامش در حضور خیال نگاهی به فیلم این جا بدون من
1- اگر احسان داخل انبار و ماشین به گونه ای نمی خوابید که خون به داخل سرش سرازیر شود تا بهتر بیاندیشد و سرنوشت بهتری را برای شخصیت های داستانش تصور کند، اگر حیوانات شیشه ای یلدا در کنار هم باغ وحش خیال انگیزی را هم پدید نمی آوردند، اگر خیره شدن های چشمان شیدای احسان به پرده ی سینما شیفتگی او را به دنیای ساختگی و به دور از واقعیت نشان ما نمی داد و اگر ساماندهی ناگهانی تمامی امور و گره گشایی غافل گیر کننده و به دور از باور مشکلات در پایان داستان رقم نمی خورد و اگر تلاش بارزی هم در انتخاب نام اثر و نوع روایت برای القای فضای وهم گونه و در هم پیچیدن مرز خیال و واقعیت صورت نمی گرفت؛ همان نگاه پایانی احسان به خانواده ای که دیگر ناراحتی ای ندارند و در کنار هم می خندند، کافی بود تا به خوشی آن ها دل نبندیم، با شادی هایشان آرام نگیریم و همچنان مضطرب و پریشان حال باقی بمانیم و نگران شیرگازی باشیم که پسری پس از خوردن شامی مفصل و بستن درزهای اتاقی کوچک در خانه ای ساده و قدیمی به طرف آن می رود برای بازکردنش. برای به پایان رساندن تمام بدبختی ها قبل از برآمدن آفتاب، برای در آغوش گرفتن نور در همان تاریکی اتاق، برای بودن در سرزمین آرامش پیش از تولد کودک صبح. 2- روایت از ابتدا راهی پرپیچ و خم را در برابر شخصیت هایش قرار می دهد. از همان ابتدا کشمکش های درونی تک تک شخصیت ها در هنگام خلوتشان به گونه ای نمایش داده می شود که همه گیر شدن این جدل ها و بروز آن در میان افراد باورپذیر باشد. شکاف و گسست اخلاقی درون نهاد خانواده و هسته ی مرکزی داستان و رها کردن سرنوشت یلدا و مادرش از طرف احسان در نتیجه ی رشد خودآگاهی، باور به آفرینندگی و سرکوب آرزوها و خواسته های همیشگی اش بوده است. نادیده گرفتن مطلوب و باورهای او زمینه را برای جدایی او از حلقه ای که پیش از این وابسته اش بوده است به گونه ای فراهم کرد تا موجب غافل گیری مخاطب نشود و بازگشت ناگهانی او جز در پوسته ی خیال، باورپذیر و قابل تصور نیست. 3- آفریننده ی اثر بیشترین آگاهی را از درون شخصیت های داستان دارد. انتخاب ساختار داستان و سبک روایت همگون آن در نتیجه ی شناخت محیط و کنش های شخصیت هاست. علت های درونی با عوامل بیرونی گره ای باورپذیر خورده است و این حلقه ی اتصال موجب واکنش هایی گردیده است که زیربنای روایت را شکل می دهد. نویسنده به جای ذخیره ی شاخص های آگاهی به بهانه ی برانگیخته تر کردن اشتیاق و احساسات مخاطب، آن ها را آگاهانه و هوشمندانه عرضه می کند. از شناخته شدن شخصیت های اثر واهمه ندارد و نسبت به اثر پیشینش زبان روان تر و راحت تری را برگزیده است و متناسب با این تلاش توانسته است مخاطب بیشتری را نیز در اختیار بگیرد. 4- این جا بدون من ادای احترامی به سحرانگیز بودن سینما است. چه سینمایی که در طول نمایش فیلم می تواند با تاباندن نورهای خیره کننده بر چهره ی مخاطب هوش را از آن برباید و چه سینمایی که با پایان یافتن یک فیلم اثرات و برداشت های گوناگونی را در ذهن بینندگانش متصور می کند. جادوی سینما نه از آن گونه تردستی هایی است که تمام تلاش خود را برای تمرکز ذهن بیننده به جایی دیگر برای به انجام رساندن کار خود دارد بلکه با اغواگری با تمرکز بر همان نقطه ی مورد اتکا سحر خود را در سفر خیال و بلندپروازی ذهن متمرکز می کند و بیننده را در ورطه ی شک تنها رها می کند تا خود بیاید مرزهای واقعیت و خیال را. 5- اقتباس در سینمای ایران دارای جایگاه قابل توجهی نیست. جوان بودن شیوه ی نگارش ادبیات داستانی در ایران و کم عمق بودن گونه ی داستان پردازی نثرگونه در پیشینه ی ادبیات ما و همچنین زیاده خواهی نویسندگان برای داشتن تمامی مولفه های تالیف از آن خود؛ اقتباس را به گونه ای تجملی در سینمای ما تبدیل کرده است. نگاهی به آثاری که با موفقیت های جهانی روبرو شده است و نگاه های بیشماری را به سمت خود جلب کرده است نشان می دهد بسیاری از آن ها یا به طور مستقیم از نوشته ها ادبی برداشت شده است و یا بازآفرینی حادثه ای و یا موقعیتی بوده است. باید منتظر ماند و دید تولید آثاری مانند این جا بدون من می تواند گامی موثر در ورود فرهنگ اقتباس و افزودن مولفه های بومی به آثار ادبی مطرح جهانی در سینمای ایران شود و یا خیر. |
|
| گربه ها در تاریکی |
| ساعت ٤:٠۳ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ |
|
گربه ها در تاریکی* چند قدمی از مغازه نگذشته بود که ایستاد. تا رسیدن به ویترین به آرامی عقب عقب آمد و دست هایش را گذاشت روی شیشه ی پر از لک و خیره شد به چشم های یکی از گربه هایی که هر وقت نگاهشان می کنی انگار تازه از خواب بیدار شده اند. گردنش را کمی کج کرد و پشت سایه ی مبهم تصویر خودش در شیشه ی مغازه، قفس های کوچک چیده شده روی هم را با دقت نگاه کرد. مغازه پر بود از گربه های کوچک و بزرگی که هر کدامشان یک ریختی بودند و گاهی اگر حوصله می کردند دهانشان را باز می کردند و صدایی از خودشان درمی آوردند. چشم های نیمه باز بعضی هایشان هم منتظر باز شدن در کوچک قفس و گذاشتن ظرف غذا بود. با این که هاروکی از این خیابان زیاد می گذشت تا به حال این مغازه را ندیده بود. می دانست داخل رفتنش جز زیاد کردن حسرتش برای خرید گربه ای کوچک و زیبا چیزی برایش به همراه ندارد. با پاهایش کمی بازی کرد و برای یکی از آن هایی که به او خیره شده بود دست تکان داد و نیم نگاهی به تصویر خودش داخل شیشه انداخت، کوله پشتی اش را روی شانه هایش جابجا کرد و گوشی دستگاه پخش موسیقی که تازه خریده بود را داخل گوشش گذاشت و به راهش ادامه داد. اصلا حواسش به آهنگ نبود. میک جاگر داشت برای خودش می خواند. نگاه گربه ی خوابیده در وسط قفس پایینی را نمی توانست فراموش کند. همیشه گربه ها به آدم ها طوری نگاه می کنند که انگار آن ها را برای اولین بار می بینند. اگر چند سالی هم یکی شان را پیش خودت نگه داری صبح فردایش که از خواب بیدار می شوند نگاهی کاملا نا آشنا به تو می کنند. شاید همه چیز را فراموش می کنند. شاید برای همین است که به هر کدامشان هر چقدر هم که محبت کنی باز یک روز می گذارند می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. هاروکی به همه ی این ها فکر کرد اما باز نتوانست نگاه آن ها را فراموش کند. به خواهرش فکر کرد که به کوچکترین موی گربه ها حساسیت دارد و ورود یک گربه به خانه ی آن ها می توانست کار خواهرش را به بیمارستان بکشد. آهنگ ها پشت سر هم پخش می شدند و او بدون آن که بداند کجا می رود همان طور در خیابان ها قدم می زد و به همه ی این ها فکر می کرد. * * * * * * * * * هوا دیگر کامل تاریک شده بود. آن قدر راه رفته بود که اصلا نمی دانست کجاست. دیگر نمی توانست یک لحظه روی پاهایش بایستد. وارد اولین رستوران سر راهش شد و جلوی یک سکو نشست. رستوران کوچک بود و نیمه تاریک و تقریبا خالی و بدون مشتری. موسیقی آرام بامب جویس او را به یاد دستگاه پخش موسیقی اش که دیگر آهنگی پخش نمی کرد انداخت. گوشی دستگاه را از گوشش بیرون آورد و دستگاه خالی از باطری را داخل کولی اش گذاشت. پیشخدمت که خستگی در چشمانش موج می زد بی اعتنا فهرست غذاها را روی میز گذاشت و همان جا منتظر سفارش شد. معلوم بود اصلا حوصله ی رفتن و آمدن را نداشت. خستگی و کم بودن نور هم نمی توانست از زیبایی اش کم بکند. هاروکی نگاهی کوتاه به غذاها انداخت و یک نوشیدنی گرم، سالاد مرغ و ساندویچ تن ماهی سفارش داد. خیلی گرسنه شده بود. نوشیدنی را که می خورد تازه نگاهش به ساعت قدیمی رستوران افتاد. چند دقیقه ای از نیمه شب گذشته بود و آخرین قطار ساعتی پیش رفته بود. تصمیم گرفت تا صبح همان اطراف بماند. از کوله اش کتابی برداشت و زیر نور کم چراغ بالای سرش کاغذی را که نشان می داد تا کجا خوانده را برداشت و شروع کرد به خواندن ادامه ی آن. سالاد مرغ را که خورد فهمید سفارش ساندویچ تن زیادی بوده. مقدار زمانی را هم که برای خوردن سفارش هایش در رستوران مانده بود، رو به پایان بود. وسایلش را برداشت و ساندویچ در دست روی صندلی پارک روبروی رستوران نشست.
دیگر نمی توانست کتاب خواندن را ادامه بدهد. پسرک داستان را در همان کلبه ی وسط جنگل به همراه دو سرباز گمشده رها کرد. بچه گربه ای با بو کردن ساندویچ تن به سمتش آمد و آرام خودش را به پایش نزدیک کرد. گربه را برداشت و روی پاهایش گذاشت و با پشت دست، گوش ها و گردنش را نوازش کرد و تکه های ماهی را در دهانش گذاشت. گربه با اشتیاق تکه ها را می خورد. حرکات بدن او روی پاهایش حس خوبی را برایش ایجاد کرده بود. چشم های براق و درخشان گربه در تاریکی شب دیدنی بود. هاروکی همان طور که به گربه غذا می داد و او را نوازش می کرد به این فکر می کرد که در این تاریکی، گربه می تواند او را ببیند. اگر او را دوباره ببیند باز هم مانند همه ی گربه ها مثل غریبه ها به او نگاه می کند و یا او را به خاطر می آورد. هاروکی ماهی را لقمه می کرد و در دهان گربه می گذاشت و به خودش می گفت گربه ها در تاریکی حتما آدم ها را بهتر یادشان می ماند. پی نوشت: * تقدیم به هاروکی موراکامی که پنجره ای نو و هر چند کوچک در مقابل دیدگانم گشود. *تمامی رویدادها و شخصیت ها با نگاهی به سه کتاب موراکامی نوشته شده است. *پیش از این در همین وبلاگ مطلبی درباره ی کتاب کافکا در کرانه نوشته شده است. آن را در این جا بخوانید. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : درخت، از ابتدا درخت بود. نه قلمه خورده و وام دار دیگران بود و نه نهالی خرد که حیاتش محتاج دستی مهربان و سایه ای بزرگ و تکیه گاهی مستحکم باشد. درخت، تنها در دشتی وسیع سایه ای گسترانیده است از برای خسته قدمان در راه مانده، تا نفسی تازه کنند برای ادامه راه. درخت ما از ابتدا درخت بود از همان اول! پروفایل مدیر : علی بیگدلی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |













