درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

کاج های یخ زده
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  

بعد از آن که چشم تو 

دریغ کرد همان نگاه سرد و بی فروغ را

و دست های پیش از این

پر از سبد ز قاصدک

و خالی از هوای داشتن ها کنون

به سمت کاج های یخ زده روانه شد

 

تمام جاده های منتهی به ذهن و خاطرم

تمام کوچه های غرق در شمیم لحظه ها

در عمق بی شمار خاک های سرد باغ

به انتهای ظلمت تمام چاه ها سپرده شد

 

و برگ های خالی از طراوت و حیات

بدون مهر و ماه ها 

نقابی از خزان به چهره ها زدند

 

و جنگلی پر از دریغ و حسرت درخت ها

درخت های خشک و خم ز ماتم نبود ابرها

بدل به آن کویر بی ستاره شد

 

و من شبیه ساعتی بدون عقربه

که بی نشان ز سالیان و ثانیه

رها میان لحظه ها

به وقت قلب و پلک تو

به انتظار بودنت نشسته است

 

همان نگاه سرد هم

همان تهی دو دست تو

ز گل ز هر چه خاطره

دوباره زنده ام کند

و پاسخ سوال آن فرشتگان

بود فقط نام تو

بود فقط نام تو


کلمات کلیدی: شعر خودم
 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  


کلمات کلیدی:
 
قبیله
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  

ریش سفید قبیله تکیه که می زند به یکی از ستون های گوشه زمین، با همان چشمان کم سو و دستانی که تلاش می کند پنهان کند لرزش اش را و پاهایی که دیگر تاب نمی آورد سنگینی بدنی مملو از تجربه و تلاش را،‌ می تواند درون دل مردان و زنان و کودکان قبیله اش را ببیند و بداند که دیگر دوره اش به سر رسیده است. او می داند گنج های بی ارزش پنهان شده در زیر گنجه ها و پس قالیچه ها جای واژگان پر از عبرت او را برای ساختنی تکیه گاهی دیرپا گرفته است و جوانان تنها احترامی میان تهی را درچهره هایشان باقی گذاشته اند و تا چندی دیگر سر نیز به سمت او نخواهند گرداند.

پیر قبیله سرنوشت از پیش رقم خورده خویش را بر روی خشت های گلی بر روی هم چیده شده به زلالی آب و آیینه می بیند و سر خود را از روی حسرت به همان ستون چوبی تکیه می دهد و به بازی و جنب و جوش کودکانی می نگرد که در میانه میدان با نفسی تازه در آغاز راه اند و نه از گنج های پیرامون خود آگاه اند و نه از جنگ های در پیش رو.

آفتاب که سر به شانه کوهستان می گذارد، پیرمرد آرام به گوشه ای از زمین اینک کوچک قبیله اش می رود و به صبح های نیامده و روزهای گذشته می نگرد. به آن لحظاتی که قبیله را از آغاز در کنار هم گرد آورد و با دستانی خالی روزهای پر از امید را ساخت و اکنون باید بی چشمداشت، چشم انتظار دیگران باشد که شاید ندانند قدر و ارزش لحظه ای از کارهایش را. حتی لحظه ای از آن را.


 
ابوالمشاغل
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱  

  

 سال نو و دید و باز دید و اقوام گردی- اصفهان و کلهرود- پایان همکاری تمام وقت با جهاد- پایگاه چهارفصل- دندانپزشکی و آغاز فرآیند- آغار نگارش سمینار- سید و زبان- کتاب خانه ملی- فواد و ادامه سربازی- کارخانه سفال دوربین و شبکه- شروع رفتن به زبان صبح ونک- آکادمی زبان همچنین- پارامیس طب!- سمینار جدی تر- سازمان توسعه گردشگری سرورها و کیوان و حواشی- شرکت آریال و شبکه و حواشی- همکاری پاره وقت با جهاد- چند آزمون ماک- جلسه سه شنبه ها فیلم نامه و کارگاه ایده- ثبت نام دله-  ترجمه- کمی دیرتر- حل شدن مشکلات جهاد و آریال و گردشگری- باز هم سمینار- همکاری وسیع با چهارفصل- ادامه زبان پیری آیلتس صبح و سید و آکادمی- باشگاه مشتریان چهارفصل- تولد 27- سایت تک ستاره- تمام شدن زبان صبح و کارهای آریال- ارائه سمینار- شروع کلاس آیلتس عصر ولی عصر- درکه

  لواسان- وقت زیاد برای پروپوزال نویسی- ادامه همکاری جهاد و چهارفصل و جلسات 3 شنبه و زبان و ...- تک ستاره نهایی و تحویل و دو جلسه آموزشی- اتمام پارامس- کرج سید زبان- فواد- دندانپزشکی فک پایین- شروع همکاری پاره وقت پرمند- نهایی شدن پروپوزال حسگر نانوپلاسمونیک- حجامت- کارهای اداری پروپوزال- خبرنامه ایمیلی- چند مصاحبه کاری- رمضان- اوتانا- مرکز همکاری فن آوری جدی تر شده- دله فیل- اتمام زبان عصر- المپیک- زلزله- گزینش جدی مرکز- افطاری- خواستن هفت خواسته در شب قدر- ترجمه مدارک و دانشنامه- کتاب خانه ملی- ثبت نام آیلتس- له شدن در ماشین- اجلاس سران- مکالمات زبانی و تقویت اسکیل ها و ماک ها- نوسانات دلار- درکه- دو عروسی- نقاشی خانه- قیدار- انجام کارها و سفارش دوستان- پرمند روی مخ- درد دندان و دهان از جابجایی- شروع آرام پایان نامه- زبان، پرمند، چهارفصل، جهاد، دانشگاه، گزینش.

 آغاز جدی پایان نامه- پایان سربازی پسرخاله- شروع دوره آموزشی مرکز همکاری سنگین و سرفصل های زیاد- کتابخانه ملی-  امتحان دوره آموزشی- سردرگمی- چهارفصل و جهاد و پرمند- تور اینفو کیش- شروع همکاری رسمی و تمام وقت با مرکز همکاری- آشنایی کلی و آغاز پروژه ها- سایت ساز- سخت افزار و نرم افزار- زبان جدی تر- امتحان یک دسامبر- رساندن پایان نامه به جاهای خوب- دانشگاه- کار تمام وقت در کنار تمامی پروژه ها و همکاری های دیگر- طراحی چند سایت و تالار گردشگری- مکالمه نیمه خصوصی با دانون- لغو شدن آزمون یک دسامبر!- بر هم ریختن تمامی برنامه ها- دلسردی- تمرکز بیشتر بر پایان نامه- بهتر شدن امور دندان و مرتب سازی- فعالیت های بیشتر در مرکز همکاری و چهارفصل- پایان پاییز پر تلاطم.

 کار شدید بر روی پایان نامه و رسیدن به برخی از خروجی های مطلوب- شروع به تدریس زبان در ورامین- بسیار شدن حجم کار پرمند- ادامه جهاد- مشکل اساسی در اوتانا- به نتیجه رسیدن پیگیری های اوتانا با وجود شکایت و صرف انرژی بسیار زیاد- خورده شدن حق برای اولین بار به این شکل- طراحی ده ها سایت گردشگری و دیگر امور مربوط به آن- پیامدهای لغو آزمون و مشکل اوتانا بر روحیه- کارهای گوناگون در مرکز- تصمیم به دفاع- کار شدید و پیگیری عجیب اداری کارهای دفاع- روزهای بی نظیر بهمن و مشکلات دفاع- فشار بیش از حد حاصل مجموع کارهای دانشگاه، مرکز، پرمند، جهاد، آکادمی، ورامین، چهارفصل، فکر زیاد- جشنواره- جور شدن کارهای دفاع به لطف خدا و مشکلات زیاد- در وصف نیامدن مشکلات- و سرانجام دفاع در 29 بهمن-  کنفرانس امنیت اطلاعات در مرکز و ارائه من- واگذار کردن کارهای پرمند و اتمام همکاری- بخشی از پول آیلتس برگشت- سفر به نگین خلیج فارس و استراحت در کیش- فروکش کردن فشارها و رسیدن روزهای پایانی- درخواست پایان همکاری رسمی با جهاد- پر کردن چند اپلای- مطالعه- پایان سریال فرزندز-

نگاهی به سال پر تلاش و تجربه- جالب بود و عبرت انگیز- تکرارش شدنش خواستنی و شدنی نیست- فراموش کردن برخی از رویدادها و در ذهن نشستن بسیاری دیگر. کم کردن حجم کارها و افزودن بر ژرفای آن ها در راس امور است. توجه کمتر به درخواست های شخصی دوستان، امور جانبی و کارهای زمان و انرژی بر نیز همچنین. سال بعد هرس بیرونی است و حماسه درونی.

ادامه کار در مرکز، چهارفصل و زبان ورامین می ماند برای سال بعد، به همراه انبوهی از راه های نرفته و فکرهای خام و آروزهای خفته در لایه های زیرین ذهن و ... .

ان شا الله تمامی امور خیر است و پایانش پر از نیکی.


 
این شش نفر دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱  

- در آخرین قسمت سریال دوستان، وقتی همه به کمک هم اسباب های خانه را جمع می کنند و قرار می شود کلید خانه را روی میز برای سرایدار ساختمان بگذارند، به تعداد دوستان کلید خانه از قبل ساخته شده است و هر کدامشان سهم و حقی از خانه برای خودشان داشتند؛ یخچال، اتاق خواب، کاناپه، بالکن، تلویزیون و هر بخش خانه برای همه دوستان بود و در خانه برای همه همیشه باز بود. وقتی شش نفری شش تا کلید را روی میز گذاشتند و رفتند، دل من در همان خانه ماند و دیگر با این شش نفر دوست داشتنی برای خوردن قهوه به آن کافه دنج نرفت. نشست یک گوشه ی خانه خالی و زل زد به دیوارهایی که خاطره و خنده از آن می چکید و مرور کرد همه اتفاقات ده سالی را که مانند چشم بر هم زدنی گذشت و لحظه لحظه آن فراموش نشدنی بود.

- در بخش سوم سریال برای اولین بار به قسمت های اول فلش بک زده می شود. تغییر چهره و خط های پیشانی نشان گذر عمر شگفت انگیز بود و باورناپذیر و باعث شد به قسمت های اول باز گردم و باور کنم که بودن بلند مدت با این شش نفر باعث شده بود بزرگ شدنشان را متوجه نشوم. مثل دوستان بسیار نزدیکی که سال ها بعد تنها تصاویر از پیش ثبت شده نشان دهنده تغییرات است. این روند تا پایان سریال ادامه داشت و دوستان من دیگر داشتند از جوانی می گذشتند و من هم باور کردم با هم بزرگ شدنمان را.

 - دیدن این سریال بیش از دو سال و نیم طول کشید. تنگی وقت از یک طرف و استفاده از آن به عنوان آرامش بخش در طول روزهای دشوار و استفاده حداکثری از ظرفیت ذخیره و بازتولید انرژی این سریال از طرفی دیگر موجب این زمان شد. بسیار روزهای تلخی بود که سختیشان با دیدن یک قسمت کمتر از نیم ساعتی در ساعات پایانی شب، سرانجام شیرین پیدا می کرد و مرور اتفاقات و خنده هایشان انرژی بخش دوچندان.

- پیدا کردن دوستانی که از تو توقعی نداشته باشند و در هنگام غم و شادی در کنارت باشند بسیار دشوار است. این شش نفر گروهی را تشکیل دادند که نمونه مشابه  وستی آن را دیگر نمی توان یافت. دوستانی که پذیرای هزاران هزار نفر در همان خانه و کافه کوچک بودند و از همه با آغوش گرم پذیرایی کردند. بدون شک خیلی زود برای تکه پرانی هایشان و مسخره بازی های شیرینشان دلتنگ می شویم و باز هم هوس می کنیم تا یک بعدازظهر آرام روی کاناپه و صندلی های کافه همه کنار هم بنشینیم و  با همدیگر به همه چیز بخندیم.


کلمات کلیدی: سریال فرندز ،دوستان
 
دی
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱  


کلمات کلیدی:
 
حیف عمر
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱  

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی