درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

موج نگاهت
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢  

هر روز و شبم غرق در آن موج نگاهت

رقصان همه تن گشته از آن ناز صدایت

 

من شهر به شهر در پی تو گشته ام اما

بر گرد حرم چون بتوان یافت هدایت

 

از رود بپرسیدم و از جمله ی گل ها

تا بلکه بدانند و بگویند نشانت

 

بر حیرت و سرگشتگی ام لحظه به لحظه

افزود و نشد هیچ نشانی ز سرایت

 

من چهره گل، وسعت و آرامش دریا

دیدم و بدانم که ندارند ورایت

 

با چشم تر و دست تهی از همه دنیا

جز این غزلم هیچ ندارم برایت


کلمات کلیدی: شعر خودم ،موج نگاهت
 
به امید روشنایی
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢  

به امید روشنایی

نگاهی به فیلم دهلیز و شخصیت هایش

  

1-     هنگام ورود به دهلیزی که عمق تاریکی اش به اندازه سیاهی آخرین لحظات شب است و بلندای آن مانند پایان ناپذیری یلدا، تنها با داشتن امید به یافتن روزنه و دریچه ای نورانی و کوچک در انتهای مسیر است که برداشتن قدم از قدم، هر چند با گام های کوتاه و لرزان، در طول مسیر میسر می شود. در همان تاریکی مطلقی که هم زمان سرگردانی و دلهره نفوذ می کند به وجود انسان ها و تنها با کشیدن نوک انگشتان به کناره ها می توان پیچ و خم مسیر را دریافت و یگانه همراه آدمی صدای نفس ها و قدمهایش است، زمزمه کردن آواز رهایی و آرام کردن دل هایی که دلهره سال هاست ساکن آن شده است، می تواند امیدبخش ادامه مسیر و به پایان رساندن آن باشد. امیدهایی هرچند کوچک و نه براساس واقعیت ها و منطق، که اگر آن ها هم نبودند در همان ابتدای مسیر خستگی ناشی از هجوم ناامیدی ها قدم ها را کند می کند و گام ها را سست؛ به میانه ی راه نرسیده تن نحیف در سرمای نبود دل گرمی و امید تا ابد به خواب نا آگاهی فرو می رود و کابوس مرگ و نیستی لحظه ای دست از سر خیال بر نمی دارد. ورود به این دالان تاریک و سراسر نا آرامی و دلهره از سر سرنوشت است و به دور از هرگونه انتخاب، اما چگونگی طی کردن ادامه مسیر و به پایان رساندن آن در دستان پر توان اختیار انسان ها است. آزمایشی الهی که سربلند بیرون آمدن از آن می تواند آدمی را به مقام هایی عالی برساند و گاهی در طول این آزمایش دشوار، انسان ها چاره ای جز پذیرفتن از دست دادن و قربانی کردن گرامی ترین امانت ها را نیز ندارند؛ مانند ذبح اسماعیل فرزند عزیزی که پیامبری گران قدر به انتظار آن نشسته است و با قبول دعوت الهی جایگاه نبوی خود را حفظ می کند و به مقام امامت می رسد و یا فدا کردن تمام  دار و ندار خانواده اسماعیلی برای حفظ پایه های زندگی و در کنار هم ماندن اعضای خانواده. همه انسان ها در طول زندگی خود خواسته و یا ناخواسته به دهلیزهایی وارد می شوند که خروج از آن به اراده و تصمیم های چاره ساز و پایانی آن ها وابسته است.

2-     مدت زمان طولانی ای که خانواده در متن التهاب و پریشانی به سر می برد باعث دلسردی، نا امیدی و از پای افتادن مادر خانواده نمی شود. مادر امیرعلی در حالی که در یک چشمش خون است و در دیگری گریه، کفش آهنین به پای کرده است و به هر دری می کوبد تا از طرفی رضایت خانواده ای که قربانی حادثه ای ناگوار و ناخواسته ای شده است را جلب نماید و از طرف دیگر هزینه گزاف دیه را به هر طریقی فراهم آورد و در این میان نیز تمام تلاش خود را می کند تا فرزند کوچک خانواده حتی کمترین آسیب روحی را در نبود پدر متحمل نگردد. تلاش خستگی ناپذیر او که حس غرور و در عین حال ترحم را در هم آمیخته است، باعث می شود کفه ی ترازوی قضاوت مخاطب بیشتر به سمت خانواده مجرم سنگینی کند و حق آشکار اولیای دم مقتول در پس اشک و آه های او کم رنگ تر گردد. مراجعات مکرر او به مغازه ی عضوی از خانواده مقتول که گمان می برد می تواند کاری را پیش برد و دل خواهر دوقلوی قربانی را به رحم آورد، یافتن منابع مالی از طریق ستاد دیه و مادر خودش برای دادن خون بها، نگرانی زیاد از حالات روحی فرزندش و دیگر ویژگی های منحصر به فرد رفتاری و اخلاقی که در او وجود دارد مانند حفظ روحیه مبازه طلبی و خستگی ناپذیری او نشان دهنده یک الگوی زن خانواده ایرانی در هنگام بروز ناگواری ها است. روحیه ای که می تواند باعث شود فرد در نقش یک رهبر کامل برای برون رفت موفقیت آمیز خانواده ای از تاریکی های دهلیز مشکلات پیچیده، ایفا نماید. او می خواهد با صیقل دادن شیشه ی عینک هایی که دیگران به چشم خود زده اند و جز کینه و بدبینی چیز دیگری را نمی بینند، زاویه و وسعت دید آن ها را اصلاح نماید و به افراد نزدیک بین بگوید که شاید در نقطه ای دور، فرزندی چشم انتظار گرمی دستان پدرش است و یا آدم هایی در همین نزدیکی هستند که توانسته اند از قصاص که حقی طبیعی و الهی است بگذرند و قدم در سرزمین آرامش بگذارند.

مرد خانواده نیز با آرامش و سکوت بلند مدت و حفظ روحیه خود و با دادن امید به فضای خانواده تلاش می کند نقشی هرچند کوچک در به سرانجام رساندن خروج از این بن بست در خانواده خود داشته باشد. این نقش حتی در برخی از مواقع ظاهری اعتراضی و تهاجمی به خود می گیرد – مانند درخواست طلاق که از سر اجبار و بی میلی و به اصرار مادربزرگ خانواده انجام گرفته است- و باعث بروز یک موج حرکتی جدید در خانواده – مانند گفتن حقیقت به امیرعلی و بردن او به به زندان برای ملاقات پدری که پیش از این گمان می برده است که دیگر وجود ندارد و نمی تواند در مدرسه جلوی دیگر همشاگردی هایش به شغل و هدایای او فخر بفروشد- می شود. مخاطب سر بزنگاه به ماجرا وارد می شود و می تواند در میانه ی میدان به تماشای نقش پدری بنشیند که زمانی معلمی آرام بوده است اما اکنون در پی لحظه ای عصبانیت بی مورد غرق در دریای پشیمانی است. پدری که  بیشتر لحظات در حالت حیرانی و پریشانی به سر می برد و جز در به انتظار نشستن فرا رسیدن حکم نهایی چاره ی دیگری ندارد. او تنها با تراشیدن و خارج کردن پیکرهای اسب های زیبا از تکه ای چوب بی جان می خواهد دل فرزند تا پیش از این به کلی غریبه اش را به دست آورد و جالب آن که یکی از همین اسب ها سرانجام به دست کودکی از خانواده قربانی که انتظار گذشتشان را نیز می کشد، می رسد.

در دل امیرعلی، فرزند کوچک خانواده که با بازی روان و تازه ی خود توانسته است در دل مخاطبان این اثر جاخوش کند، قهر و کینه جایی ندارد. در دنیای زیبای کودکی اش بخشیدن، هدیه ای است که دیگران به راحتی به یکدیگر می دهند و در ذهن معصوم او تلافی کردن و قصاص راهی ندارد. حتی اگر از سر ناپختگی شیشه همسایه را بشکند نمی تواند نبخشیدن آن ها را درک کند و سکوت پدر خودش را در مقابل بی احترامی و نامهربانی بپذیرد. بخش قابل توجهی از بار حسی اثر بر دوش فرزند خانواده قرار داده شده است که او هم در کنار بازیگردانی ماهرانه، ایجاد زمینه مناسب برای نقش آفرینی و استعداد خود توانسته است از عهده ی آن برآید. سکانس پایانی فیلم که اوج ایجاد فضای حسی در کل اثر می باشد نیز با بازی باورپذیر و از روی سادگی بازیگر خردسال به تاثیرپذیری کل فیلم کمک قابل توجهی نموده است.

3-     ناهماهنگی و ناهمگونی در میزان شخصیت پردازی و ایجاد فضای درام میان شخصیت ها مانند نقش بی روح و خشکی که مادربزرگ خانواده دارد و در کلیت ساختار فیلم نامه اصلا نتوانسته است جایگاه خود را بیابد، تازه به نظر رسیدن تمامی حواشی، اتفاقات و واکنش های دو خانواده به حادثه ای که پنج سال از وقوع آن گذشته است (به عنوان نمونه این میزان داغ در از دست دادن عزیزی به ویژه خواهر و مادر قربانی پس از گذشت این سال ها را به سختی می توان باور کرد)، منطقی نبودن و نداشتن دلیل کافی در فیلم نامه برای معرفی کودک به پدرش و گفتن حقیقت به او درباره ماجرایی که باعث جدایی امیرعلی و پدرش شده است، از نفس افتادن ضرب آهنگ رویدادهای فیلم نامه، وجود برخی شخصیت ها که فاصله ی زیادی از واقعیت های موجود در جامعه دارند (مانند رییس زندان و همسرش و یا مامور زندان که می خواهد برای افزایش حقوق ادامه تحصیل بدهد و اصلا مشخص نیست در آن میانه به چه کار می آید)، نبود ظرافت هایی در هنگام پرداخت نهایی فیلم نامه مانند اضافه کردن جزییاتی که می توانست حفره های روایت را در طول مسیر داستانی فیلم پر نماید و موارد دیگر از جمله مشکلات و کمبودهایی بود که فیلم دهلیز با آن دست به گریبان بود؛ اما در مجموع فیلم با توجه به این که نخستین اثر سازنده است و همچنین با پرداختن به موضوعی نو و حساس؛ توانسته است تا حد قابل قبولی از عهده محتوا برآید و کلیت اثر، قابل قبول و با نتیجه ای امیدبخش به آینده سازندگان آن باشد.

نگارنده امیدوار است سازندگان صاحب سبک سینمای ایران که تعدادشان نیز کم نیست با پرداختن به موضوعاتی از همین دست بتوانند تغییراتی هرچند کوچک در نگاه جامعه بوجود آوردند.


کلمات کلیدی: نقد فیلم ،دهلیز ،امید
 
کاج های یخ زده
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  

بعد از آن که چشم تو 

دریغ کرد همان نگاه سرد و بی فروغ را

و دست های پیش از این

پر از سبد ز قاصدک

و خالی از هوای داشتن ها کنون

به سمت کاج های یخ زده روانه شد

 

تمام جاده های منتهی به ذهن و خاطرم

تمام کوچه های غرق در شمیم لحظه ها

در عمق بی شمار خاک های سرد باغ

به انتهای ظلمت تمام چاه ها سپرده شد

 

و برگ های خالی از طراوت و حیات

بدون مهر و ماه ها 

نقابی از خزان به چهره ها زدند

 

و جنگلی پر از دریغ و حسرت درخت ها

درخت های خشک و خم ز ماتم نبود ابرها

بدل به آن کویر بی ستاره شد

 

و من شبیه ساعتی بدون عقربه

که بی نشان ز سالیان و ثانیه

رها میان لحظه ها

به وقت قلب و پلک تو

به انتظار بودنت نشسته است

 

همان نگاه سرد هم

همان تهی دو دست تو

ز گل ز هر چه خاطره

دوباره زنده ام کند

و پاسخ سوال آن فرشتگان

بود فقط نام تو

بود فقط نام تو


کلمات کلیدی: شعر خودم
 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  


کلمات کلیدی:
 
قبیله
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢  

ریش سفید قبیله تکیه که می زند به یکی از ستون های گوشه زمین، با همان چشمان کم سو و دستانی که تلاش می کند پنهان کند لرزش اش را و پاهایی که دیگر تاب نمی آورد سنگینی بدنی مملو از تجربه و تلاش را،‌ می تواند درون دل مردان و زنان و کودکان قبیله اش را ببیند و بداند که دیگر دوره اش به سر رسیده است. او می داند گنج های بی ارزش پنهان شده در زیر گنجه ها و پس قالیچه ها جای واژگان پر از عبرت او را برای ساختنی تکیه گاهی دیرپا گرفته است و جوانان تنها احترامی میان تهی را درچهره هایشان باقی گذاشته اند و تا چندی دیگر سر نیز به سمت او نخواهند گرداند.

پیر قبیله سرنوشت از پیش رقم خورده خویش را بر روی خشت های گلی بر روی هم چیده شده به زلالی آب و آیینه می بیند و سر خود را از روی حسرت به همان ستون چوبی تکیه می دهد و به بازی و جنب و جوش کودکانی می نگرد که در میانه میدان با نفسی تازه در آغاز راه اند و نه از گنج های پیرامون خود آگاه اند و نه از جنگ های در پیش رو.

آفتاب که سر به شانه کوهستان می گذارد، پیرمرد آرام به گوشه ای از زمین اینک کوچک قبیله اش می رود و به صبح های نیامده و روزهای گذشته می نگرد. به آن لحظاتی که قبیله را از آغاز در کنار هم گرد آورد و با دستانی خالی روزهای پر از امید را ساخت و اکنون باید بی چشمداشت، چشم انتظار دیگران باشد که شاید ندانند قدر و ارزش لحظه ای از کارهایش را. حتی لحظه ای از آن را.


 
ابوالمشاغل
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱  

  

 سال نو و دید و باز دید و اقوام گردی- اصفهان و کلهرود- پایان همکاری تمام وقت با جهاد- پایگاه چهارفصل- دندانپزشکی و آغاز فرآیند- آغار نگارش سمینار- سید و زبان- کتاب خانه ملی- فواد و ادامه سربازی- کارخانه سفال دوربین و شبکه- شروع رفتن به زبان صبح ونک- آکادمی زبان همچنین- پارامیس طب!- سمینار جدی تر- سازمان توسعه گردشگری سرورها و کیوان و حواشی- شرکت آریال و شبکه و حواشی- همکاری پاره وقت با جهاد- چند آزمون ماک- جلسه سه شنبه ها فیلم نامه و کارگاه ایده- ثبت نام دله-  ترجمه- کمی دیرتر- حل شدن مشکلات جهاد و آریال و گردشگری- باز هم سمینار- همکاری وسیع با چهارفصل- ادامه زبان پیری آیلتس صبح و سید و آکادمی- باشگاه مشتریان چهارفصل- تولد 27- سایت تک ستاره- تمام شدن زبان صبح و کارهای آریال- ارائه سمینار- شروع کلاس آیلتس عصر ولی عصر- درکه

  لواسان- وقت زیاد برای پروپوزال نویسی- ادامه همکاری جهاد و چهارفصل و جلسات 3 شنبه و زبان و ...- تک ستاره نهایی و تحویل و دو جلسه آموزشی- اتمام پارامس- کرج سید زبان- فواد- دندانپزشکی فک پایین- شروع همکاری پاره وقت پرمند- نهایی شدن پروپوزال حسگر نانوپلاسمونیک- حجامت- کارهای اداری پروپوزال- خبرنامه ایمیلی- چند مصاحبه کاری- رمضان- اوتانا- مرکز همکاری فن آوری جدی تر شده- دله فیل- اتمام زبان عصر- المپیک- زلزله- گزینش جدی مرکز- افطاری- خواستن هفت خواسته در شب قدر- ترجمه مدارک و دانشنامه- کتاب خانه ملی- ثبت نام آیلتس- له شدن در ماشین- اجلاس سران- مکالمات زبانی و تقویت اسکیل ها و ماک ها- نوسانات دلار- درکه- دو عروسی- نقاشی خانه- قیدار- انجام کارها و سفارش دوستان- پرمند روی مخ- درد دندان و دهان از جابجایی- شروع آرام پایان نامه- زبان، پرمند، چهارفصل، جهاد، دانشگاه، گزینش.

 آغاز جدی پایان نامه- پایان سربازی پسرخاله- شروع دوره آموزشی مرکز همکاری سنگین و سرفصل های زیاد- کتابخانه ملی-  امتحان دوره آموزشی- سردرگمی- چهارفصل و جهاد و پرمند- تور اینفو کیش- شروع همکاری رسمی و تمام وقت با مرکز همکاری- آشنایی کلی و آغاز پروژه ها- سایت ساز- سخت افزار و نرم افزار- زبان جدی تر- امتحان یک دسامبر- رساندن پایان نامه به جاهای خوب- دانشگاه- کار تمام وقت در کنار تمامی پروژه ها و همکاری های دیگر- طراحی چند سایت و تالار گردشگری- مکالمه نیمه خصوصی با دانون- لغو شدن آزمون یک دسامبر!- بر هم ریختن تمامی برنامه ها- دلسردی- تمرکز بیشتر بر پایان نامه- بهتر شدن امور دندان و مرتب سازی- فعالیت های بیشتر در مرکز همکاری و چهارفصل- پایان پاییز پر تلاطم.

 کار شدید بر روی پایان نامه و رسیدن به برخی از خروجی های مطلوب- شروع به تدریس زبان در ورامین- بسیار شدن حجم کار پرمند- ادامه جهاد- مشکل اساسی در اوتانا- به نتیجه رسیدن پیگیری های اوتانا با وجود شکایت و صرف انرژی بسیار زیاد- خورده شدن حق برای اولین بار به این شکل- طراحی ده ها سایت گردشگری و دیگر امور مربوط به آن- پیامدهای لغو آزمون و مشکل اوتانا بر روحیه- کارهای گوناگون در مرکز- تصمیم به دفاع- کار شدید و پیگیری عجیب اداری کارهای دفاع- روزهای بی نظیر بهمن و مشکلات دفاع- فشار بیش از حد حاصل مجموع کارهای دانشگاه، مرکز، پرمند، جهاد، آکادمی، ورامین، چهارفصل، فکر زیاد- جشنواره- جور شدن کارهای دفاع به لطف خدا و مشکلات زیاد- در وصف نیامدن مشکلات- و سرانجام دفاع در 29 بهمن-  کنفرانس امنیت اطلاعات در مرکز و ارائه من- واگذار کردن کارهای پرمند و اتمام همکاری- بخشی از پول آیلتس برگشت- سفر به نگین خلیج فارس و استراحت در کیش- فروکش کردن فشارها و رسیدن روزهای پایانی- درخواست پایان همکاری رسمی با جهاد- پر کردن چند اپلای- مطالعه- پایان سریال فرزندز-

نگاهی به سال پر تلاش و تجربه- جالب بود و عبرت انگیز- تکرارش شدنش خواستنی و شدنی نیست- فراموش کردن برخی از رویدادها و در ذهن نشستن بسیاری دیگر. کم کردن حجم کارها و افزودن بر ژرفای آن ها در راس امور است. توجه کمتر به درخواست های شخصی دوستان، امور جانبی و کارهای زمان و انرژی بر نیز همچنین. سال بعد هرس بیرونی است و حماسه درونی.

ادامه کار در مرکز، چهارفصل و زبان ورامین می ماند برای سال بعد، به همراه انبوهی از راه های نرفته و فکرهای خام و آروزهای خفته در لایه های زیرین ذهن و ... .

ان شا الله تمامی امور خیر است و پایانش پر از نیکی.


 
این شش نفر دوست داشتنی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱  

- در آخرین قسمت سریال دوستان، وقتی همه به کمک هم اسباب های خانه را جمع می کنند و قرار می شود کلید خانه را روی میز برای سرایدار ساختمان بگذارند، به تعداد دوستان کلید خانه از قبل ساخته شده است و هر کدامشان سهم و حقی از خانه برای خودشان داشتند؛ یخچال، اتاق خواب، کاناپه، بالکن، تلویزیون و هر بخش خانه برای همه دوستان بود و در خانه برای همه همیشه باز بود. وقتی شش نفری شش تا کلید را روی میز گذاشتند و رفتند، دل من در همان خانه ماند و دیگر با این شش نفر دوست داشتنی برای خوردن قهوه به آن کافه دنج نرفت. نشست یک گوشه ی خانه خالی و زل زد به دیوارهایی که خاطره و خنده از آن می چکید و مرور کرد همه اتفاقات ده سالی را که مانند چشم بر هم زدنی گذشت و لحظه لحظه آن فراموش نشدنی بود.

- در بخش سوم سریال برای اولین بار به قسمت های اول فلش بک زده می شود. تغییر چهره و خط های پیشانی نشان گذر عمر شگفت انگیز بود و باورناپذیر و باعث شد به قسمت های اول باز گردم و باور کنم که بودن بلند مدت با این شش نفر باعث شده بود بزرگ شدنشان را متوجه نشوم. مثل دوستان بسیار نزدیکی که سال ها بعد تنها تصاویر از پیش ثبت شده نشان دهنده تغییرات است. این روند تا پایان سریال ادامه داشت و دوستان من دیگر داشتند از جوانی می گذشتند و من هم باور کردم با هم بزرگ شدنمان را.

 - دیدن این سریال بیش از دو سال و نیم طول کشید. تنگی وقت از یک طرف و استفاده از آن به عنوان آرامش بخش در طول روزهای دشوار و استفاده حداکثری از ظرفیت ذخیره و بازتولید انرژی این سریال از طرفی دیگر موجب این زمان شد. بسیار روزهای تلخی بود که سختیشان با دیدن یک قسمت کمتر از نیم ساعتی در ساعات پایانی شب، سرانجام شیرین پیدا می کرد و مرور اتفاقات و خنده هایشان انرژی بخش دوچندان.

- پیدا کردن دوستانی که از تو توقعی نداشته باشند و در هنگام غم و شادی در کنارت باشند بسیار دشوار است. این شش نفر گروهی را تشکیل دادند که نمونه مشابه  وستی آن را دیگر نمی توان یافت. دوستانی که پذیرای هزاران هزار نفر در همان خانه و کافه کوچک بودند و از همه با آغوش گرم پذیرایی کردند. بدون شک خیلی زود برای تکه پرانی هایشان و مسخره بازی های شیرینشان دلتنگ می شویم و باز هم هوس می کنیم تا یک بعدازظهر آرام روی کاناپه و صندلی های کافه همه کنار هم بنشینیم و  با همدیگر به همه چیز بخندیم.


کلمات کلیدی: سریال فرندز ،دوستان