درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

سه فیلم سه پاراگراف
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥  

انزوا



پسرخوانده ای ناقص الخلقه از فضا و روایت های فیلم های کیمیایی. داستان از بقیه ی عناصر فیلم جلوتر است. موسیقی و فیلم برداری به جای این که در کنار و هم راستای اثر باشند خود را به قاب تحمیل می کنند و در برخی از لحظات از آن بیرون می زنند. اساسا بازیگر اول فیلم برای این نقش مناسب نبوده است. تلاش او برای جا انداختن خود در آن چارچوب بی حاصل و بی نتیجه مانده است. شاید همراهی با دیگر بازیگرانی که به درستی برای جایگاه خودشان انتخاب شده اند بر این ناهمگونی افزوده است. بازیگر مرد با همه چیز بیگانه است. نه درک درستی از محیط اطرافش دارد و نه در روابط میان شخصیت ها خود را بدرستی یافته است و نه اصولا شخصیت خود را به طور کامل نشناخته است. همین بیگانگی بر محیط اطرافش نیز تاثیر مخربی گذاشته است. گفتگونویسی های فیلم نقطه ی برجسته ی اثر است و نمی توان به سادگی از آن چشم پوشی کرد. اگر کارگردان از ابتدا تلاش در آفرینش اثری در فضای فکری منحصر به فرد خود می کرد و بازیگر نقش اول مناسب تری را انتخاب می کرد، نتیجه ی نهایی اثر می توانست قابل تامل باشد.

سدمعبر

نگاهی نو به فضایی تکراری. بدبختی و بی پولی و گرفتاری های پشت سر هم، سرنوشت از پیش نوشته شده ی مردم ضعیفی است که هر شب خود را برای دردسری جدید در روزهای پیش رو آماده می کنند. نگاه برخاسته از اثر نگاهی بی طرف است. حق به طور مطلق تعلق به گروه و طرف خاصی نیست. هیچ کس بدون خطا و مصون از وسوسه نیست. همه به نوعی و تا حدی خود را درگیر نادرستی هایی می کنند که عواقب آن را دیر یا زود برای خود و یا اطرافیانشان می بینند. داستان پیشرانه ای قوی برای تمامی بدنه ی روایت است و تمامی بازیگران به صورتی هم گون در راستای پیشبرد اثر نقش آفرینی می کنند. افزودن جزییات به کلیت داستان در جهت شناخت بیشتر روابط میان شخصیت ها می توانست بر بهتر شدن اثر نهایی بیفزاید. فیلم برداری و تدوین بسیار قابل قبول بودند.


یک روز بخصوص

تلف کردن یک ایده ی خوب در کشمکشی میان روایتی سینمایی و تلویزیونی. اثر نهایی از نشناختن مدیومی درست رنج می برد. خواهر مظلوم بیمار که با نگاه و لحن اش ترحم طلب می کند و برادری که پیش از این همسرش را از دست داده است و به نوعی شاید خود را مقصر از دست دادن او می دانست، دو ضلع روایتی است که بیش از این ها به تنوع و پیچیدگی در شکل گرفتن نهایی اثر نیاز دارند. تقلای برادر برای نجات خواهر بیمار به قیمت از دست رفتن معصومیتی تمام می شود که پیش از این برای بدست آوردن آن تمام حیثیت و وجدان کاری و زندگی خود را گرو گذاشته بود و سرانجام هم گویی اراده ای از غیب آن را در آخرین لحظات حفظ کرده بود. هم خواهر و هم برادر از این آزمایش شکست خورده بیرون آمدند و برای گریز از مرگ هر راهی را آزمودند.متاسفانه اثر نهایی محصولی قابل تامل نیست. چه در روایت و چه در بازیگری و کارگردانی.


 
دی 95
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥  

دی 95


کلمات کلیدی:
 
آذر 95
ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٥  

آذر 95


کلمات کلیدی:
 
آبان 95
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳٩٥  

آبان 95


کلمات کلیدی:
 
پسر خوب
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥  

پسر خوب

(نگاهی به کتاب شرارت های یک دختر بد نوشته ماریو یوسا)


 

1- تفاوتی ندارد دختر شیلیایی باشد یا از پرو. فرقی بین اسم ها و القاب و آرزوهای او هم نیست. لیلی کوچک دلبر شیلیایی باشد که با حرکات چشم و بدنش هوش از سر ریکاردو نوجوان ببرد و خود را مانند تمام دیگر روزهای زندگی اش چیزی معرفی می کند که واقعا نیست، رفیق آرلت که سودای چریک شدن در سر دارد باشد و آماده ی سفر به کوبایی باشد که یک تنه سینه سپر کرده است در برابر تمام هیولای امپریالیسم، مادام روبرت آرنو پاریس نشین همسر سیاستمدار فرانسوی و با لباس های گران قیمت و همنشین با ثروتمندان و صاحبان قدرت و نفوذ باشد، خانم ریچاردسون ساکن خانه ای اشرافی حومه لندن باشد -خانه ای که اصطبل آن پر است از اسب های گران قیمتی که ارزش یکی از آن ها می تواند تمام آرزوهای کودکی دختر بد را تبدیل به واقعیت کند - و روز و شب را در مهمانی های مجللی طی کند که هم نشینان او اعراب و اروپایی هایی هستند که ثروت بی اندازه ی آن ها دختر بد را دلزده بکند، کوریکو باشد در قلب بزهکادی توکیو و تبدیل بشود به یک قاچاقچی و در منجلاب بی اخلاقی اطرافیانش هر روز بیشتر فرو رود و برای ریکاردوی ساده لوح نقشه ای شوم شوهرش را پیاده سازی کند که او را کامل بشکند، خانم سوموکورسیو نیمه برژوای کارمندی بشود که تلاش می کند تا خود را به روزمرگی عادت دهد و تبدیل شود به یک زن خانواده دوست شهروند قانونی فرانسه، بشود همسر پیرمردی ثروتمند که او را صاحب ویلا و سهام کند و یا بشود زنی میان سال و بیمار که به انتهای مسیر رسیده است و یا حتی نام این دختر بد اوتیلیتا باشد و در خانواده ای فقیر و در محله ای پر از خشونت و فقر و بی اخلاقی بدنیا آمده باشد و پدرش با گوش دادن به درد و دل دریا روزگار بگذراند ، هر چه که نام دختر باشد و به هر جایی که برود و با هرکسی ازدواج کند و روزگار بگذراند باز هم ریکاردو عاشق است. عشقی که تبدیل به یک بیماری شده است که هیچ گاه او را رها نمی کند. بی توجهی ها و تحقیرها و جدی نگرفتن های دختر بد هم او را دلسرد و ناامید نمی کند. در واقع ریکاردو عاشق خود دختر بد نشده است، شیفته و دلباخته ی حس و وجودی شده است که عاشق دختر بد است. ریکاردو عاشق حس درونی خودش شده است و به همین دلیل است که این حس تمام عمر او را رها نمی کند و تا جایی پیش می رود که به یک نوع بیماری و مریضی مزمن تبدیل می شود. مرضی که چون خوره تمام ذهن و احساسات او را در خود فرو می برد و او را تبدیل به شیفته ای بی منطق می کند که رسیدن به مقصودش نیز مایه ی آرامش او نمی شود. در لحظاتی که دیگر دختر بد را از آن خود کرده نیز این بیماری و تشویش ذهنی رهایش نمی کند. سایه ی ترس احتمال از دست دادن دختر بد بر قسمت دیگری از زندگی اش گسترده می شود و جانشین جنون ریکاردو می شود و سرانجام تنها چنگ مرگ می تواند اندتی این ترس را تبدیل به حس حسرتی بی پایان کند.


2- ظاهرا ریکاردو برای رسیدن به دختر بد باید دنیا را بگردد و به اندازه ی زندگی اش صبر کند. اما در تمام طول این مسیر هیچ گاه ریکاردو دنبال او نبوده است. همیشه حضور ناگهانی و غافل گیر کننده ی دختر بد بوده است که سر بزنگاه بر سر راه پسر خوب سبز  شده است و مسیر زندگی او را دچار دگرگونی هایی کرده است. اولین دیدار آن ها در زمان نوجوانی آن دو روی می دهد و دختر بد خود مهمان ناخوانده ی شهری بوده است که از ابتدا ریکاردو در آن بدنیا آمده است و بزرگ شده است. دیدار آن ها در پاریس هم به علت سفر دختر بد برای شرکت در دوره های چریکی و عضویت در سازمان های کمونیستی کوبا بود و برخوردها و دیدارهای بعدی آن دو نیز چه در لندن و توکیو و چه در فرانسه و اسپانیا همه از سر خواست ریکاردو نبوده است. گویی دست سرنوشت آن ها را به گونه ای مقابل یکدیگر قرار می دهد که دچار حوادثی غیرقابل پیش بینی شوند و وابستگی ریکاردو هربار بیشتر شود و دختر بد هربار گریزپاتر. زمان های از هم گسسته و طولانی و مکان های دور از یکدیگر نیز نمی تواند موجب شود ریکاردو دختر بد را به دست فراموشی بسپارد و ذهنش خالی شود از حسی که سال ها است پر است از او. حتی سفر ریکاردو به زادگاهش پس از سال های دور از آن - با وجود این که دختر بدی که دیگر به عنوان همسر در خانه ی او هست را در کنار خود ندارد و این بار با خیالی نسبتا آسوده به سفری خانوادگی می رود- نیز به نشانه ای از دختر بد منجر می شود. ریکاردو این بار نیز برحسب تصادف نشانه ای از دختر بد را در مقابل خود می بیند و او کسی نیست جز پدری با قدرتی ویژه. داستان پر است از برخوردهای تصادفی، رابطه های کوتاه مدت، دلبستگی های عمیق اما گذرا و واکنش های غیرمنطقی هر دو طرف.



3- هربار دیدار این دو از طریق یک نفر صورت می گیرد. دوست آرمان خواهش که سودای مبارزات چریکی برای مبارزه با استبداد و سلطه در سر دارد، دختر بد را برای اولین بار پس از دیدار در نوجوانی به ریکاردو در پاریس معرفی می کند. داستان دوست هیپی مسلک نقاش ریکاردو سرانجام به خانه ای پر از اسب می رسد که دختر لندن نشین ساکن آن است. دیلماج کوتاه قد با استعداد به طرز عجیبی سر از توکیویی در می آورد که باز هم حضور دختر بد در آن جا موجب غافل گیری و شکل گیری بهترین بخش داستان می شود. پس از مهمترین چالش بین این دو، بچه ی ساکت همسایه حلقه ی اتصال را این بار تشکیل می دهد و در مواقع دیگر مانند یادآوری خاطرات کودکی و آخرین دیدار نیز سازنده ی موج شکن و تا حدی مارسلا نقش آفرینی می کنند. گویی این دو باید با واسطه هایی با یکدیگر مواجه شوند تا داستان حول یک اتفاق پیش نرود و به درستی این حلقه های اتصال منجر به زنجیره ای از داستان های خطی شود که کلیت داستان بر آن استوار شود. به موازات افراد از حوادثی که در بطن داستان رخ می دهد نیز نباید غفلت کرد. رویدادهایی که انعکاسی است از شرایط آن روزهای دنیا. از اتفاقات پرو گرفته تا شرایط فرانسه و انگلیس و اسپانیا و ژاپن در چند دهه میلادی همه را می توان در این قاب داستان به صورت گذرا دید. همایش ها و گردهم آیی هایی که ریکاردو به عنوان مترجم در آن شرکت می کرد نیز نگاهی دارد به دیدگاه های حاکم در آن زمان از دریچه ی داستانی گیرا.

4- همان گونه که ریکاردو تلاش می کند تا فکر و شیوه ی زندگی اش را از زادبوم خود کاملا جدا کند و نشانه های کشورش را به عمد از خود دور کند، داستان نیز از فضای غالب در ادبیات آمریکای لاتین فاصله دارد. در دختر بد با یک فضای رئال و گزارش و مستندگونه در کنار داستانی جذاب و پر از چالش و پرکشش مواجه هستیم. دیگر از نشانه های مرسوم در ادبیات آن مناطق خبری نیست. رئالیسم جادویی جایگاهی در این داستان ندارد و اسطوره و باورهای مذهبی و یا قومی تاثیری بر روند داستان نداشته است. حال و هوای داستان در فضایی اروپایی می گذرد و در شکل گیری هسته ی اصلی روایت و دیگر شاخه های فرعی آن نیز رنگ و بویی از پیشینه ی ادبیات شگفت انگیز آمریکای لاتین مشاهده نمی شود. تنها در بخش ارشمیدس سازنده ی موج شکن است که گوشه ای از آن فضای وهم انگیز شکل می گیرد و شگفتی این نکته در آن است که تنها بخشی که تا حدودی تلاش در خلق فضایی خارج از رئال جاری در روایت دارد نیز در خود آمریکای لاتین شکل می گیرد. شاید این رویکرد تعمد و خواست نویسنده بوده است تا بر وابستگی و جداناپذیری فضایی که داستان در آن شکل می گیرد و خلق می شود به مکان، فرهنگ بومی و اقلیم ویژه آن تایید کند. ارشمیدس متعلق به همان زمان و مکان است. از قدرت خارق العاده اش در شنیدن حرف دل دریا برای یافتن مکان مناسب احداث موج شکن نمی تواند در سواحل جنوب فرانسه بهره ببرد. دریای پرو همان دریای اسپانیا و فرانسه نیست، همان گونه که ریکاردوی نوجوان لیمایی آن فرد میان سال فرانسوی نیست. گویی فضای داستان و ریکاردو هر دو بایکدیگر شکل گرفته اند و رشد یافته اند و آرزوی هر دو اقامت همیشگی در قلب اروپای رویایی خود بوده است و به دست فراموشی سپردن خاطراتی که در کوچه پس کوچه های زادگاهشان شکل گرفته است و اینک ترجیح داده اند و یا تلاش می کنند تا غبار فراموشی در گذر زمان بر مهاجرتشان چیره شود و بدون گذشته به اکنون فکر کنند. تلاشی که تا حدی بدون نتیجه تا پایان داستان دامن گیر هم ریکاردو و هم روایت ادامه دارد.

5- دختر بد پس از سی و هفت روز برای همیشه از پیش ریکاردو می رود. او می ماند و یک تنهایی بی پایان و فرصتی برای جسارت آفرینش داستانی با موضوعی شگفت انگیز و پر از حادثه و پرسش. این بار ریکاردو می خواهد از دیلماجی بی تاثیر که پس از مرگش هیچ کسی از او یاد نمی کند تبدیل بشود به نویسنده ی پر از جسارتی که هر چه را که دیده بنویسد. از همان اولین روزی که حرکات بدن و چشم های دختر هوش از سر او برده تا آخرین روزی که در ویلای جنوب فرانسه با هم بوده است. از همه چیز می نویسد، از بی تفاوتی های دختر بد، از دور دنیا گشتن هایش، از هم بازی های دوره ی نوجوانی اش که او را به خاطر ابراز احساساتش مسخره می کردند تا همسایه اش در پاریس که برایش تبدیل به دوستانی واقعی شده بود. از آن شبی که از روی جنون تصمیم داشت از روی پل بپرد وسط رودخانه و خودکشی کند و بی خانمانی دوره گرد مانع او شده بود تا وقتی که به دیدن تاتر مارسلا رفته بود. تنهایی ریکاردو فرصت خوبی است تا تمام صحنه ها را بیاد بیاورد و از یادآوری آن ها خوشحال و اندوهگین شود. ریکاردو همه چیز را به یاد دارد، تمامی روزها و شب ها را.

6- چرا در ادبیات داستانی، نویسندگان ایرانی جایگاهی جهانی ندارند؟ آیا سیاست های کلان مدیران فرهنگی مانع آن ها می شود؟ نبود بستر روایی و چارچوبی داستانی که برای تمامی جهان فهم پذیر باشد مانع همه گیر شدن ادبیات داستان فارسی در جهان است؟ نشناختن مناسبات بین المللی و نداشتن ابزار تبلیغات و عرضه محصولات ما را در این خصوص دچار ناکارآمدی کرده است؟ آیا باز شدن پای سینمای ایران به مجامع بین المللی می تواند دریچه و یا کمکی به شناساندن ادبیات داستانی ما به جهانیان شود؟ نبود پیشینه ی تاریخی و سبقه ی عمیق داستانی در ادبیات غنی فارسی که همواره منظوم محور بوده است توجیه و یا دلیلی بر این کوتاهی است؟ شاید در فرصتی مجزا و مفصل به این پرسش ها در نوشته های پسین پاسخی داده شود.

پی نوشت:
- عنوان اصلی کتاب شرارت های یک دختر بد است که در ترجمه ی انگلیسی و فرانسه عنوان دختر بد و در ترجمه ی فارسی عنوان دختری از پرو برای کتاب از سمت مترجمین انتخاب شده است که تمامی آن ها عناوین مناسبی می باشد.
- با این که کتاب ترجمه ی ترجمه است اما متنی روان، یکدست و جذاب از کار درآمده است. نگارنده ی این مطلب چندین بخش مختلف کتاب را با متن اصلی آن مطابقت داده است و نتیجه کار را بسیار خوب دیده است.
- مترجم ظاهرا دچار خودسانسوری زیادی شده است و بخش هایی را که می دانسته با ممیزی مواجه خواهد شد را خود با سه نقطه حذف کرده است. این روند در برخی از نقاط شکلی افراطی گرفته است و صحنه هایی که می توانست در کتاب باشد نیز حذف شده است. نام کتاب نیز ظاهرا دچار همین رویکرد شده است هرچند نام انتخاب شده نیز بسیار مناسب است. دختر بدی که در تمام زندگی اش تلاش می کند تا پرویی بودنش را انکار کند و به گونه ای دیگر زندگی کند اما همچنان دختری از پرو است.


کلمات کلیدی: کتاب ،یوسا
 
هر حلقه از زنجیر تو
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥  

در هر نگاهی با من است در آینه تصویر تو
خواهم که بیش از این شود هر حلقه از زنجیر تو

در عمق دریایم ولی بی آب بی آبم هنوز
بی خوابیم در نیمه شب از ابتدا تعبیر تو

مانند موجی که شبی تنها به ساحل می رسد
این آخرین ساعات من افتاده در تقدیر تو

می ریزد از دیوار دل می افتد از هر جانبش
چون قلعه ای کز هر طرف افتاده در تسخیر تو

در دشت و در هر بیشه ای گل های تو روییده است
صیاد و صید و دام آن گردیده دامنگیر تو

با یک نگاهت می زند بال خیالم تا به اوج
سرشارم از چشمان تو تقدیر من تدبیر تو

 



 
Breaking Bad
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥  

 

 -          در آخرین قسمت سریال Breaking Bad و در آخرین دیداری که والتر وایت با همسر و خانواده اش دارد، والت این بار از خانواده اش نمی گوید. بهانه ی کارهای عجیب اش، تامین مالی خانواده اش پس از مرگ او بر اثر سرطان نیست. بچه هایش را دست آویز یافتن دریچه ای برای فرار از آزردگی وجدانش قرار نمی دهد. او این بار با آرامشی که در چشمانش موج می زند، می گوید که این کارها را برای خودش کرده است. او در این کار خوب بوده است و حقیقتا احساس زنده بودن می کرده است. گویی که پیش از این والتی که معلم شیمی ساده ای بوده است و به دنبال آرزوهایش تنها در گذشته ی پر از حسرت اش می گشته است، خود را مرده ای متحرک می دانسته که تا رسیدن به مرگی حقیقی فاصله و تفاوتی چندانی نداشته است. او تمام این کارها را برای رسیدن به لذتی انجام داده است که اصلا تاکنون ذره ای از آن را نچشیده بود. والتی پر از سکون و سرخوردگی این بار خودش راه خودش را، درست و یا پر از اشتباه و تباهی، انتخاب می کند و ترجیح می دهد که به طور مداوم به خودش بقبولاند که همه چیز درست خواهد شد. حتی پس از فروغلطیدن در عمق کارهای جبران ناپذیری که از او سر زده است.

-          افسارگسیختگی والت نتیجه ی سرکوب تمایلاتی بوده است که او در طول زندگی اش بنابر محافظه کاری اش و یا روحیه ی ساده و خطرناپذیرش داشته است. وقتی هم کلاسی های قدیمی اش را می بیند که علاوه بر رسیدن به رتبه های علمی دارای موقعیت مالی و اجتماعی قابل توجهی می باشند و تنها از زندگی، سرطان برای او به یادگار مانده است از خود می پرسد چرا من. این پرسش ها حتی در زمان هایی که رهایی و یا موفقیتی را نیز برای خود کرده است ادامه دارد. چرا والتر وایت یا همان ww باید به این مسیر بدون بازگشت قدم گذارد که نتیجه اش از پیش مشخص است. والت هربار که فردی به خون غلطیده را جلوی خود می دیده است قطعا می دانسته که روزی هم نوبت خود او خواهد رسید اما قطعا نمی دانسته که تیری که قرار است او را از پای درآورد از تفنگی شلیک می شود که خودش آن را مسلح کرده است.

-          روند کلی سریال به درستی چیده شده بود اما نقاط ضعف ساختاری غیرقابل انکاری در برخی از روندهای روایی داستان وجود داشت. در چند مورد از حوادث داستان، نویسنده به طرز آشکاری سلسله ی مراتب داستانی را برعکس در کنار هم قرار داده بود. یعنی از انتها به ابتدا. مثلا اگر باید در روند داستان یک نفر که سردسته ی گروهی از تبهکاران بود کشته می شد، نویسنده او را کشته فرض می کرد و سپس تلاش می کرد تا با یافتن ابزار و موقعیتی مناسب به نقطه ای که از پیش در ذهنش شکل گرفته بود برسد در صورتی که شکل درست و صحیح آن این بود که باید می گذاشت خود روند داستان و ذات موقعیت ها به کشته شدن آن فرد منجر شوند. از این دست چیدمان از انتها به ابتدا را می توان چندین بار در قسمت های مختلف دید. کشته شدن فرینگ صاحب رستوران pollos hermanos ، مسموم کردن کودک و مواردی دیگر از همین دست حرکت های روایی رو به عقب بود.

-          نداشتن منطق داستانی نیز در برخی از موارد کاملا به چشم می آمد. داستان در روندی منطقی و توجیه پذیر از نظر عقلی روایت می شد و حتی تلاش می شد تا دلایلی برای کارهای شاید تا حدی غیر معمولی مطرح شود تا بیننده را کاملا توجیه کند اما ناگهان اتفاقاتی رخ می داد که تنها لعاب غافل گیری بر چهره داشت و در روند روایی کلیت داستان همگونی نداشت. علت عدم سوار شدن فرینگ به ماشین بمب گذاری شده در پارکینگ بیمارستان واقعا چه بود؟ چگونه قطاری که یک واگن از بار خام آن چند میلیون دلار ارزش دارد بدون هیچ مراقبت و پوشش حفاظتی در دل بیابانی که هیچ ارتباط رادیویی و موبایلی ندارد، به رفت و آمد مشغول است! حتی برای یک بار کسی به این همه رفت و آمدهای والتر در حدفاصل اخراج از مدرسه تا خرید کارواش مشکوک نمی شود و یا یک سوال ساده از طرف باجناغ او در مورد چگونگی گذران زندگی و غیبت های گاه و بی گاهش نمی شود. یک قسمت کامل سریال را برای یافتن یک مگس در آزمایشگاه گذراندن در کجای منطق داستانی جای دارد؟ اما تمامی این ایرادات در فصل آخر و به ویژه در نیمه ی پایانی آن بسیار کمرنگ تر می شوند و روند داستان را نفس گیر، مهیج و گیرا می کند، به طوری که در انتها بیننده با خاطره ای خوب از دیدن سریال وداع می کند. 


کلمات کلیدی: سریال