درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

درخت واژگون
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸  

درخت واژگون

نگاهی محتوایی به

به رنگ ارغوان

  

 

1-  برگ برنده ی به رنگ ارغوان در استفاده ی هوشمندانه و آگاهانه از موضوع انتخابی است و نه اصل موضوع. این که شخصی برخلاف پیش بینی ها و انتظارات و به واسطه ی وجود عنصر عشق، ناتوان در به سرانجام رساندن ماموریتی شود و یا حتی در جایگاه مقابل دستور دهندگان ابتدایی قرار بگیرد پیرنگی آشناست.  از غرامت مضاعف بیلی وایلدر دهه ی چهل میلادی تا فیلم پرفروش آواتار و ده ها اثر دیگر از همین داستان برای بیان روایت خود بهره برده اند. اما توازن و تناسب بستر انتخاب شده برای روایت فیلم با مصداق ها و اهداف مورد نظر صاحب اثر، بیننده را در مسیر مطلوب و مورد نظر قرار می دهد. به نظر می رسد فضای خلق شده در فیلم که به شدت نا آشناست و منجر به عدم هم ذات پنداری درونی با شخصیت ها می شود نیز دلیلی است برای دور نگه داشتن تصورات از پیش شکل گرفته در ذهن مخاطبان، دیده شدن فیلم با فضای ذهنی خالی از هرگونه پیش داوری و بیرون کشیدن تماشاگران از ورطه ی مقایسه و تکرار. صاحب اثر با آشنازدایی ماهرانه به گونه ای داستان خود را روایت می کند که درون مایه ی از قبل تکرار شده ی آن به علت درآمیخته شدن با  عناصر متفاوت، امروزی و بومیِ محیط داستان گویی، تازه و پویا به نظر می رسد. ساخت اثری قابل قبول و اثرگذار با وجود بهره گیری از بستر روایی از قبل استفاده و آزموده شده به علت استفاده کردن درست و به کارگیری مناسب از عناصر تاثیرگذار و تعیین کننده و همچنین چیرگی موقعیت بر هسته ی مرکزی ایده است.

2-      فیلم با معرفی حداقلی موقعیت ها و روابط میان انسان ها و با پرهیز از گنجاندن گفتارها و کنش هایی که رنگ و بوی معرفی دارد و همچنین دادن آگاهی گام به گام به مخاطبان شروع می شود و دارای میانه ی خوبی است. ورود به فیلم در لحظه و موقعیت مناسبی رخ می دهد. پرداخت درست شخصیت ها در ابتدای امر، دقت دید تماشاگران را بالا می برد و ادراک آگاهانه ی آن ها را برمی انگیزد. اما متن از میانه ی راه از نفس می افتد. پس از درگیری مسلحانه ای که در خانه ی ارغوان روی می دهد، از استحکام داستان به طرز چشم گیری کاسته می شود و حفره های خالی بیشماری در مسیر روایت گری پدید می آید که منجر به وقفه و سکون مخرب می شود. گویی نه زمان به پایان رساندن روایت رسیده است و نه چالشی موثر پیش روی ماجراست. بی صبوری راوی برای بیان عقیده ها قبل از چینش مناسب بستر موقعیت از تاثیر عمیق نهایی اثر کاسته است و نوعی خودگرایی ذهنی راوی را بر پرده نمایان می سازد. تنظیم مناسب حوادث، آهنگ درست پرداخت شده ی ورود به فضای داستانی فیلم، چالش های میان شخصیت ها و همچنین انتخاب و استفاده ی معنادار از محتویات درون متنی به درگیری عمیق مخاطب در بسیاری از صحنه ها منجر می شود. اما بیش از حد نگهداشتن او از غلظت تاثیر نهایی می کاهد. ورود به، به رنگ ارغوان درست است اما خروج از آن نابهنگام است و کمی دیر.

3-  به رنگ ارغوان، نمایشی است عریان از تضادها. اگر روزی عشق صمیمی و حقیقی میان ارغوان و محسن منجر به آشکار ساختن مهم ترین راز زندگی ارغوان در خلوتشان می شود، امروز حوادثی ناگفته جایگاه والای عاشق و معشوق را به دلقک و فریب کار تنزل می دهد. اگر ستاری تا پیش از این ماموری خبره و نخبه بود و به دور از تاثیرات محیطی تنها هدف او به سرانجام رساندن ماموریتش بود، اینک هم نفس شدن با ارغوان، نفس او را به شمارش انداخته است. تصویر رایانه اش که تا پیش از این قبرهای خالی و چشم انتظار مانده برای انسان ها بود جایگاهش را به چشم پر از امید ارغوان می دهد و حتی حاضر به حذف و ترک جایگاهش می شود. اگر شفق تا پیش از این انسانی به دور از صفات انسانی بود و برای انجام اهداف سازمان حاضر به ترک وطن و تنها گذاشتن تنها دخترش می شد، امروز برای لحظه ای در آغوش گرفتن دخترش تمامی خطرها را می پذیرد. دانشجویانی که تا پیش از این برای جلوگیری از تخریب داشته های از پیشینیان به ارمغان مانده، زیر چرخ های خردکننده ی قدرت و زور و سرمایه داری به زندان نیز رفته اند، امروز سکوتی پیش گرفته اند هراس آور، نگاه های بغض آلود را تحمل می کنند و خشم های خود را در گلو نگه می دارند تا به وقت مناسب آن. این تضادها واکنشی منطقی صاحب اثر به فضای حاکم بر کلیت جامعه است. نگاهی که محدود به سالیان گذشته نیست و میراثی است دیرین. باید منتظر ماند و دید که این گونه نگاه های انتقادی در دراز مدت چگونه می تواند فضای ذهنی همگان را دگرگون سازد و در کنار نگاه های سیاه و سپید فراوان موجود در فضای ذهنی جامعه، نگاهی خاکستری و مبتنی بر انصاف و خطاپذیری را حاکم سازد.

4-  نمایش دیر هنگام به رنگ ارغوان نشان داد که نگاه تیزبین هنرمندان تا چه اندازه تحت تاثیر بازخوردهای آثارشان در میان اقشار مختلف جامعه است. اگر این فیلم در همان هنگام مناسبش نمایش داده می شد دیگر شاهد نگاه همراه با عصبیت و گاه به دور از انصاف و واقعیت در فیلم های بعدی کارگردان نبودیم. نمادگرایی گاه آزار دهنده ی موجود در فیلم نیز در آثار بعدی کارگردان جایگاه کمتری می یافت و سطح چالش و کشمکش میان شخصیت ها و محتوای فیلم ها با توازن بیشتری همراه می شد.

5-  سخن آخر این که به رنگ ارغوان مانند یک درخت واژگون است. درختی که به خاطر نگاه ناآگاهانه و دلسوزی از سر غفلت باغبان، ریشه هایش از جایگاه اصلی آن بیرون آمده است و به بهانه ی در معرض نور و هوا بودن، رو به آسمان و در مقابل دید همگان قرار گرفته است. برگ هایی که دست های نیازش است در خاک سرد و بی نفس قرار گرفته و ریشه ها چشم انتظار ترحم دیگران. دیگر اندازه گرفتن تنه ی درخت و شماردن سال های سپری شده از عمر درخت بی فایده است. اگر صاحب اثر به شناخت بیشتری از محتوا، نیازها و حساسیت ها می رسید و ابتدا با نهال های خرد وارد کار زار می شد اینک راه را برای تولید آثاری از این دست هموارتر می ساخت. این فیلم که دریچه ای نو برای گونه ای جدید در ساخت آثار سینمایی است، می توانست با تیزبینی بیشتر سازنده به هموارتر کردن مسیر ادامه ی ساخت این آثار منجر شود. فیلم اینک با انتخاب این محتوا و شخصیت ها، برانگیختن حساسیت مسئولان و بالا بردن سطح توقع مخاطبان بیشتر به یک مانع تبدیل شده است. امیدواری نگارنده در این است که با بالاتر رفتن صبر و آگاهی مسئولان، بازشناخت نیازهای حقیقی جامعه توسط هنرمندان و اقبال بیشتر مخاطبان به این گونه آثار شاهد ساخت تعداد قابل توجهی با این گونه محتویات و زاویه ی دید متفاوت باشیم.

 


 
از رسانه تا اسلحه
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  


 
آزادی و آزادگی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸  

 

با سنگی که از کنار پایش برداشت شروع به تیز کردن شمشیر خود کرد. دائم سنگ را بالا و پایین می آورد. این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ یاد سخن پیامبر افتاد که فرموده بود حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتند. باز از خود پرسید، این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ با جنگ با او می خواهی خودت را به جهنم بیندازی؟! در روز قیامت جواب مادر او را چه خواهی داد؟ سنگ را محکم به زمین انداخت و به آب خوردن اسبش نگاه کرد. در فاصله ای دورتر از او طفل هایی بودند که فریاد العطش سر می دادند. طفل هایی که از فرزندان پیامبر بودند! دیگر تصمیم خودش را گرفته بود. کفش هایش را از پایش بیرون آورد و پر از ریگ های بیابان کرد و بر گردن خود انداخت. در طول راه فکر می کرد که او اولین نفری بود که لرزه بر دل زینب و رقیه انداخته بود. سرش را پایین انداخت و با شرمساری مولایش را صدا می زند. اما جوابی متفاوت می شنود! سرت را بالا بگیر! چشمانش پر از اشک می شود و به آرامی سرش را بالا می گیرد. اما طاقت دیدن چشم های مولایش را ندارد...

از روی اسب با شدت بر روی زمین می خورد. تعداد زیادی از سپاه ظلم را به درک واصل کرده بود و هم اکنون بر اثر زخم دشمنان که تا چندی پیش جزو دوستان او بودند بر زمین افتاده است. شرم می کند مولای خود را صدا کند ولی می بیند خود امام حسین(ع) بر بالای سر او حاضر شده. خاک و خون را از چشمهایش پاک می کند. آرام می گیرد و با شنیدن جمله ای زیبا از زبان سرورش به دنیای باقی می شتابد: تو آزاده ای، همانطور که مادرت تو را این گونه خطاب کرد.


کلمات کلیدی: آزادی و آزادگی ،حر
 
17 نکته درباره ی 17 ماه سربازی
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  

 

17 نکته درباره ی 17 ماه سربازی

1-     گمان کنید با دوستی یا آشنایی از سر اجبار و نه میل درونی قراری گذاشته اید بر سر یک چهار راه. پس از آن هم قرار مهم و سرنوشت سازی دارید و نشانی آن در دست فردی است که منتظرش هستید. نیازی از سر اجبار. چراغ راهنما بارها و بارها سبز و قرمز می شود، ماشین ها و رهگذران با شتاب می آیند و می روند. هر چقدر هم هوا مساعد باشد و شرایط محیطی مطلوب حس معطلی خنثی کننده ی آن می شود. پس از گذشت زمانی مهم که دیگران رفته اند و خستگی در شما مانده است آن آشنا می آید و با حسی طلب کارانه و شاید هم با تحکم و توهین تکه کاغذی را جلویتان پرت می کند و می رود. در زمانی که کاغذ به سمت شما می آید اگر زمان را کند کنید و با تکنیک حرکت آهسته به صحنه نگاه کنید می توانید ببینید و بررسی کنید جایگاه دوستانی را که از همان ابتدا از این قرار صرف نظر کرده اند و یا آن هایی که همین کالا را با آسودگی و بدون زحمت و صرف وقت گرفته اند. نشانی دیگر در دستان شماست. توقف شما در این جا نابجا است. در اوج سرعت و توانایی سبقت، در حالت خوشبینانه ایستاده اید و یا حتی عقب رفته اید. چاره چیست. چراغ سبز شده است. تنها چیزی که مایه ی دلگرمی است نگاه به پشت سر و دیدن جمعیتی است که به بهانه ی همان تکه کاغذ تازه از راه رسیده اند.

2-     از دوران آموزشی بجز سخت گیری های بی مورد و توهین های گاه و بی گاه و نظم ناپذیری که بگذریم دوستان خوبی باقی می ماند که دیگر می شود در دیگر موارد به آن ها اعتماد و اتکا کرد، چون که در شرایط سخت با آن ها همراه بوده ای و می توانی کنش ها و واکنش هایش را در شرایطی مشابه حدس بزنی. فرمانده ی آموزشی در پاسخ به اعتراضات و کنایه های دوستان درباره ی چرایی این سخت گیری ها یک بار گفت: فرض کنید در جاده ای دورافتاده شبانه و زیر باران مشغول رانندگی هستید که چرخ ماشین پنچر می شود. من قول می دهم اگر این دوره آموزشی را با آرامش و راحتی خیال در ارتش بگذرانید آن چرخ را هم با آرامش تعویض خواهید کرد. او گفت کسی که این جا آموزش می بیند در هنگام پیاده شدن از ماشین، به چرخ پنچر لگد نمی زند. شاید راست بگوید ولی یک لگد این قدر ها هم ارزش نداشت.

3-     تقسیم شدن پس از آموزشی هم داستانی است. در بهترین حالت سربازی هم که باشی باز هم خوش نمی گذرد. چه برسد خدمت در نواحی عملیاتی با امکانات بسیار محدود و سر و کله زدن با فرهنگ بومی و بیگانه ی آن جا و چندین ساعت در راه بودن برای رسیدن به خانه. اگر مرخصی ای در میان باشد. دیدن سربازی از شهرستان دور در پادگان های تهران و دوستی تهرانی در پادگان های شهرستان دور نشان از چیست؟ دوست من که پس از اتمام دوره دست افشان به شهر خود باز می گردد و تلاش می کند خاطره ی این مدت را از ذهنش پاک کند ولی آیا جوان شهرستانی که رنگ و بوی تهران را دیده است باز هم با همان روحیه ی قبلی به خانه اش باز می گردد؟ بازگشت او به شهرهای بزرگ حتی با شرایط دشوار و کاری نا متناسب امری محتمل است.

4-     داخل پادگان ها شرایط متفاوت است. سربازان با تحصیلاتی بالاتر معمولاً به کارهای اداری مشغول می شوند و دیگر سربازها هم کارهای خدماتی و پاسداری و نظامی. احتمال به کار گرفته شدن تخصص افراد داخل پادگان ها مانند احتمال معاف شدنشان از خدمت چیزی در حد صفر است. فارغ التحصیلان مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد که به تازگی از دانشگاه ها بیرون آمده اند و ذهنشان انباشتی از معلومات خام است و ذهن کاوشگرشان با بودن در محیطی مناسب می توانست آن ها را به اطلاعاتی مفید تبدیل کند، در جایی قرار می گیرند که نه تنها همان داده های خام از بین می رود که انگیزه ی بازبینی و روح کنکاشگر آن ها نیز بسیار کمرنگ می شود. مدتی که با تدبیر می توانست برای هر دو طرف سودمند شود به یک بازی سراسر باخت تبدیل می شود.

5-     تصوری که از ارتش در ذهن دیگران قبل از ورود به آن محیط هست، یک محیط سخت و سفت با تجهیزات و آمادگی بالا و فرماندهان نیرومند و متخصصانی زبده است که می توان به آن ها در هر لحظه اتکا کرد. اما بودن چندین ماهه در آن جا این نکته تاسف بار را القا می کند که از عقابی که از قبل در ذهن تصور شده است چیزی جز مشتی پر باقی نمانده است. با وجود ساعت کاری کم کارکنان نظامی و تسهیلات زیاد، نارضایتی در میان آنان مشهود هست و سالیان درازی است که تنها پسران شهرستانی به بدنه ی نظام وارد می شوند و فرهنگ حاکم در فضای نظام کاملاً خالی از مولفه های مورد نیاز است. گرفتن درجه و تسهیلات اولویت اول همه ی آن هاست و سال هاست که برگزاری رزمایش هایی متوسط و گاه ضعیف بزرگترین کار آن هاست. نظامیانی که اگر لباس نظامی بر تن نداشته باشند به همه چیز می آیند جز حراست از مرز و بوم این کشور.

6-     تعاملات میان افراد نظامی نیز جالب است. تنها چیزی که ارزش دارد و مورد احترام است درجه است. سرهنگی که تا پیش از این از احترام و جایگاه خاصی در میان کارکنانش برخوردار بوده است به محض بازنشسته شدن از چارچوب دید و خاطره ی همگان به سرعت پاک می شود. حتی حضور مجدد او در پادگان به صورت خرید خدمت و بازگشت به محل کار بدون لباس و در نقش مشاور با بی احترامی ای غیرقابل باور همراه است. گویی انسان هایی که در پادگان راه می روند لباس های متحرکی هستند که وزن و اجرشان روی شانه هایشان چسبیده است.

7-     روابط میان کارکنان نظامی و سربازان چه از نوع صفر و چه افسر بسیار قابل تامل است. من چه بسیار سرباز صفرهایی را دیده ام که به علت بزرگ شدن در محیطی مناسب و احترام به عزت نفسشان نوع رفتارشان از سرهنگ ها هم بهتر و ستودنی تر بوده است. برخی از آن ها با چنان کرامت انسانی و شعوری رفتار می کردند که تحمل برخورد نظامیان با درجه بالا برای دیگران سخت تر می شد. شاید با گذشت زمان بتوانم فراموش کنم صحنه ای که یک افسر کادری برای چند شیرینی پا بر زمین می کوبید و هر چه می خواست از دهانش خارج می کرد و پس از رسیدن به آن ها از بچه ها مسیرهای کم ترافیک و پر مسافر تهران را برای مسافرکشی عصرگاهی می پرسید.

8-     سرباز در داخل پادگان یک گوشت قربانی است که تنها به چشم یک نیروی فیزیکی رایگان دیده می شود که به علت محدود بودن زمان این بهره کشی باید نهایت استفاده را از او کرد. هر چه این بهره کشی بی چون و چرا بیشتر باشد بالا رفتن رضایت بادستی نیز افزایش می یابد. مراسم های ختم و عزاداری ها و نمازهای جمعه و جماعات با خیل سربازان پر می شود. حتی کمی بودجه ی پادگان ها از کسر کردن حقوق ناچیز سربازان. سرباز راننده ای برایم تعریف می کرد که برای خرید کمد بچه ی یک درجه دار معمولی نظامی که مسئول مستقیم او نیز بوده است با ماشین پادگان چه راه طولانی رفته است و با قیمتی کمتر از معمول آن را خریده است و بار زده است و تا خانه ی او رسانده است و شب را نیز در سرمای زمستانی درون ماشین خوابیده. وظیفه ی رانندگان افسران عالی رتبه نظام خرید خانه ی او و رساندن همه ی اعضای خانواده اش به مقاصد مطلوب در هر ساعت از شبانه روز است. شوق بی مانند سربازان برای کسب جایگاه این راننده نشان از شرایط دیگر بخش ها دارد.

9-     کارهای بی مزد و منتی که سربازان انجام می دهند نه تنها با تشویق همراه نمی شود که در صورت بروز خطای احتمالی که بخشی از کار است تنبیهاتی نامتناسب در انتظار آن هاست. تمامی تشویق ها به کادری هایی که تنها نشسته اند تعلق دارد و هر گونه اشتباهی از ریز تا درشت مستقیم و بدون پرسش و پاسخ توسط وظیفه ها صورت گرفته است. تنبیهاتی که نه تنها فرد مستحق آن نیست بلکه با خود عمل فرضاً صورت گرفته تناسبی نیز ندارد. شعار معروف قدیمی دیگر عوض شده است. تشویق برای کادری هاست و تنبیه برای وظیفه ها.

10-  تمامی کسانی که حتی برای مدت کوتاه به عنوان سرباز وظیفه در پادگان ها و مراکز نظامی حضور داشته اند می دانند که حذف نیروی سرباز در پادگان ها مساوی با سقوط و برچیده شدن تمامی آن مراکز است. کادری ها با وجود سربازان با تنبلی ای مانوس شده اند که دیگر وظایفی را که در چارچوب قانون به خود آن ها محول شده است را نیز قبول ندارند و از انجام آن امتناع می کنند. جالب آن که به علت آشنا نبودن سربازان تازه وارد به این محیط ها ابتدا این کارها وظایف اساسی و اصلی آن ها تعریف می شود ولی با گذشت زمان آن ها نیز متوجه می شوند که دست مزد این بیگاری ها را سر هر ماه شخص دیگری در جیب می گذارد. اعتراض موجب تنبیه و فرصت کم حضور او و همچنین فضای حاکم در پادگان ها مانع از ایجاد تحول می شود. وجود سرباز موجب سر باز زدن کادری ها از وظایفشان می شود.

11- بررسی جایگاه ارتش در میان نیروهای نظامی نیازمند وقتی مفصل و جایی دیگر است ولی حضور حدود یک سال و نیم در این نیرو نشان داد که امروزه ارتش نه یک نیروی مهیا و آماده و مجهز است که فرسودگی و افسردگی در تجهیزات و نیروهایش به وضوح در چشم می آید. وقتی یک ارتشی، یک نظامی با درجه ی برابر خود را در سپاه را می بیند و حجم کارها و میزان تسهیلات خود را با او مقایسه می کند دیگر انگیزه ای برای کار مفید در درون آن سازمان در خود نمی بیند. متخصصان با دانش خوب و سطح کارآیی بالا در ارتش کم نیستند ولی سیستم و بستر تحول خواهی و سامان بخشی به امور در کل فضا حاکم نیست. ارتقای درجه ی سریع و ناعادلانه با وجود نبود لیاقت و روحیه های نظامی در دیگر نیروهای نظامی ارتشیان را دلسرد می کند. گویی آن ها غریبه هایی هستند که در مسائل خصوصی کشور راهی ندارند و در ضمن به دلایلی امکان حذفشان نیز نیست. یکی از اتفاقات مهمی که در طول خدمت من صورت گرفت ایجاد نیروی مستقل پدافند هوایی در ارتش بود. نیرویی که تلفیقی از نیروهای دیگر نظامی نیز هست. گامی در جهت تضعیف ارتش. در بخشی که ما بودیم درصد قابل توجهی از نیروها و تجهیزات به پدافند منتقل شد. نتیجه ی آن در دگرگونی بازدهی کل مجموعه بی تاثیر بود زیرا کار مهم و حیاتی از ابتدا در آن جا انجام نمی شد. نه این که نتوانند از ابتدا به آن ها محول نشده بود. گمان می برم اکنون زمان کنار گذاشتن رودربایستی است. باید رابطه ی حکومت با ارتش شفاف شود قبل از این که این نارضایتی هایی که از تفاوت قایل شدن میان نیروهای مختلف نظامی ایجاد شده است دردسر ساز شود.

12- حضور سربازان در مراکز نظامی با توجه به شرایطی که در قبل آمده و یا توسط خود افراد درک شده موجب ایجاد یک بدبینی به کلیت نظام می شود. بسیاری از افراد با تحصیلات بالا تنها برای خروج از کشور به خدمت می آیند و به اصطلاح دیگر به پشت سرشان هم نگاه نمی کنند. دیگران نیز با توجه به آن چه دیده اند تمایلی برای کمک به کشور در موارد اضطراری مانند جنگ از خود نشان نمی دهند. سربازان پیش خود می گویند در شرایط ایده آل و زمان صلح که با ما این گونه برخورد می کنند شرایط میدان جنگ چگونه خواهد بود؟  حضور این سربازان در میادین دشوار دیگر به صورت داوطلبانه بعید به نظر می رسد.

13- کم ارزش ترین بهایی که در پادگان ها به حراج گذاشته اند زمان و نیروی جوانی است.  زمانی که برای هر شخص ارزش بسیار بالایی دارد و می تواند آن را با کالایی بسیار گران بهاتر از آن چه در زمان خدمت داده است معاوضه کند. در طول خدمت به طنز به دوستان می گفتم اگر این همه سرباز روزانه تنها یک ساعت چرخه ای را می چرخاندند که موجب تولید برق می شد برای کشور مفید تر و اثر بخش تر بودند تا با این وضعیت.

14-  دوباره از پادگان ها خارج شویم و به خود سربازی بپردازیم. اشتغال و پس از آن ازدواج در سن مناسب مانعی است برای بسیاری از معضلات اجتماعی و اخلاقی. امروزه این نوع سربازی که پیش روی جوانان است تنها مانعی بر سر تحقق این دو مورد اساسی در زندگی جوانان است. با سامان بخشی به این دوره ی نه چندان کوتاه می توان خود سربازی را به مرحله ای برای آسان سازی اشتغال و ازدواج تبدیل کرد. کاری که با توجه به امکانات و شرایط موجود شدنی است ولی ظاهراً مسئولین به هر علت به آن اهتمام ویژه ای نمی ورزند.

15-  یکی از مهمترین مسائلی که از ابتدای تربیت و پرورش روحی کودکان حداقل در بسیاری از کشورهای پیشرفته مورد توجه قرار می گیرد دادن عزت نفس به فرد است. شناخت خود و بهای بسیار زیادی که داشته های درونی هر فرد با خو دارد و همسو کردن آن ها با نیازهای اطراف، منجر به رشدی همه گیر در سطح جامعه می شود. نظام آموزش و پرورش در ایران نیز تا حدودی سعی در ایجاد این حس در افراد می کند. تلاش برای همسو کردن این نیروها در نظام عالی آموزشی ستودنی است ولی بخش زیادی از این تلاش ها در دوران سربازی با توجه به جایگاه فرد در امور نظامی و برخورد هایی که مشاهده می کند از بین می رود. بازیابی این حس نیازمند محیطی متعالی مبتنی بر آموزش است که دسترسی به آن پس از سربازی بعید به نظر می رسد.

16-  برای حل این مشکل همه گیر راه های زیاد، مهم و شدنی ای وجود دارد که همان طور که اشاره شد ظاهراً در میان مسئولین مورد توجه نیست. کوتاه کردن زمان سربازی، اشتغال سربازان در مکان های مرتبط با تحصیلات و یا خدمات شهری و وزارت خانه ها، بالا بردن حقوق در حد قابل توجه، تقسیم کردن نیروها در شهر و یا استان هر شخص، تسهیلات بیشتر به افرادی با سواد بالاتر، دادن فرصت تحصیلی دوباره به افراد برای خواندن مقاطع تحصیلی( به عنوان مثال یک فرد بتواند دوبار از معافیت تحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد استفاده کند)، راحت تر کردن امور خروج مشمولان برای تحصیل و یا حتی کار در خارج، گسترش دادن معافیت های پزشکی و سرپرستی، بخشودگی سربازان فراری و مناسب تر کردن محیط پادگان ها برای آن ها، آموزش و فرهنگ سازی افسران نظامی در برخورد مناسب تر با سربازان، تسهیلات ویژه به متاهلان و در نهایت ایجاد ارتش حرفه ای و داوطلبانه کردن خدمت از اقداماتی است که می توان در جهت بهبود این دوره انجام داد.

17-  این دوره که به پایان می رسد تنها خاطره هایی به جا می ماند که گر چه برخی از آن ها شیرین و به یاد ماندنی است اما به بهای سنگینی بر جای مانده است. گذشت زمان می تواند زهر آن را بگیرد. دوستان خوبی به یادگار می ماند. دوران سربازی شاید خوب بگذرد ولی هیچ وقت خوش نمی گذرد.


کلمات کلیدی: سربازی ،17 نکته
 
نسل سوخته
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

 

نسل سوخته

نگاهی به پاگرد اثر محمد حسن شهسواری

 

1- پاگرد شهسواری روایت گر نسل سوخته ای است که در مقابل موج بلند و سهمگین خواسته های گوناگون خود، سدهایی مستحکم و بازدارنده را تجربه کردند. نسلی که بررسی تفاوت واکنش هایشان به توقف در برابر این موانع و یا مبارزه هایشان ما را با الگویی با ارزش همراه با شناخت از روحیه ی جامعه و روح کلی حاکم بر فضای ذهنی مردم این سرزمین و نه در یک بازه ی زمانی محدود آشنا می کند. رخ دادن این کنش ها و واکنش ها در بازه ی زمانی کوتاه و غلظت و تنوع بی مانند آن پنجره ای وسیع در برابر دیدگان حقیقت طلبان و دل های عبرت بین می گشاید. انتخاب در نوع روایت این رویدادها در حقیقت گشودن منظری خاص و زاویه بخشیدن به همین دیدگان و دل ها است. پر رنگ کردن بخشی از این حجم منجر به سوق دادن ناخودآگاه میل داوری مخاطبان خارج از گود به یک جهت خاص و نتیجه گیری هدف دار و به دور از دوراندیشی می شود. بی طرفدارانه ترین نوع روایت، بیان مستند گونه ی رویدادهاست که گاه مخاطبان خالی از نیروی استدلال آن را تنوع شگفت انگیزی تاویل می کنند که یک روایت هدف دار و جهت دار نمی توانست چنین نتیجه ای را در بر داشته باشد. انتخاب بستر روایی ادبیات امروزی برای بیان داستان ایستادن ها و مبارزه کردن ها با وجود تنوع مکانی و زمانی و شخصیت های مختلف، امتیاز ویژه و غیرقابل انکاری است که به نقطه ی قوت اثر تبدیل شده است. نویسنده با ایجاد فضایی خالی از پیش داوری ذهن مخاطب را با حالتی سیال در فضایی گسترده رها می کند تا او بتواند تنها با اندکی سر چرخاندن حفره های استدلال را با تنوع رویدادها و واکنش ها لبریز کند شاید که داوری پایانی را با شیرینی انصاف در هم آمیزد و نگاهی خاکستری را جایگزین سیاه و سفیدهایی کند که سال ها به آن خیره مانده است.

2- رویدادهای کتاب نه در زمانی دور و مستند به آثار تاریخی و ثبت شده از نیاکان است و نه در مکانی غیر آشنا. بیشتر مخاطبان به گونه ای با این رویدادها هم نفس بودند و با آن ها خواسته و یا ناخواسته همسایگی کردند. یا عشق در نوجوانی و درد سرهایش را تجربه کردند و یا حضور در فضای ملتهب و سیاست زده ی دانشگاه ها را و یا شاید هم جنگ و نارضایتی های عمومی. در هر کدام از این موارد و به طور مستقل آثار و کتاب هایی در نهایت کمال ثبت و نوشته شده است. پاگرد با هوشمندی تحسین برانگیز با کنار هم قرار دادن این رویدادها و بهره گیری از تنوع و شدت آن ها و همچنین روایت متقاطع و درهم نوردیدن زمان ها و مکان ها، بیشترین بهره را در این عرصه برده است. حفظ فضای کلی داستان و لحن و درونمایه روایت با توجه به تنوع و گستردگی بستر داستان نقطه ی قوت این اثر است. مخاطب نیز با وجود تنوع زمانی و مکانی می تواند حس همذات پنداری خود را با شخصیت های داستان همسو کند. مخاطب با راست آزمایی زاویه ی دید نویسنده و نوع روایت گری او در یک عرصه ی خاصی که خود آن را تجربه کرده است به دیگر رویدادها اعتماد می کند و با تکیه به هسته ی اصلی روایت که از کنار هم چیده شدن همین رویدادها تشکیل شده است یه کلیت فضای داستان دل می بندند و تا آخرین برگ با تایید روایت گر را همراهی می کند.

3- چگونگی نقش آفرینی شخصیت ها در عرصه های گوناگون نشان دهنده ی جایگاه مهم و تاثیرگذار تک تک عناصر مجموعه ی مردم در شکل گیری و هدایت یک رویداد جریان ساز است. شخصیت اصلی داستانکه فردی عاشق پیشه و دلسوخته ی مردم است گاهی با تندروی خواهان تحول و گاه متفر از خدمت به مردمی است که عاشقشان بوده است. این دگرگونی در شیوه ی رفتاری واکنشی است درست به پژواک ژرف رفتارهایش در میان خاستگاه ابتدایی آن. بازگشت نهایی بیژن به عرصه ی تحول خواهی و نامیدن خود با لقب پزشک هم همراهی اوست با کسانی که در شرایط بدتر از او دست از سامان بخشی به امور بر نداشتند .

4- اولین عرصه ای که با بیژن آشنا می شویم، از نظر تقدم زمانی دوره ی نوجوانی اوست. دوره ای که با نقل مکان به محله ای جدید آغاز می شود. در این بخش تاثیرپذیری او از محیط و اطرافیانش به درستی تبیین شده است تا واکنش های متعدد و متنوع او در ادامه ی مسیر زندگی اش معنی دار باشد. نقش غیر قابل انکار اطرافیان او و تاثیر بیش از اندازه از عشق در شکل گیری فضای ذهنی شخصیت اول داستان با دیگر بخش های داستان به درستی همخوانی دارد و به شکل گیری نهایی ویژگی های شخصیت او کمک می کند.

5- کمترین پرداخت و بررسی را از دوره ی اول دانشجویی بیژن داریم. دوره ی کمتر از دو سال که با شکل گیری روحیه ی دگرگونی خواهی وی همراه است و ناهمخوانی روحیات او با محیط چیره شده در آن زمان موجب حذف تفکرات و خود وی می شود. نویسنده با گذر معنی دار کوتاه خود در این دوره هم از دام شعارزدگی هایی که به دوره ای خاص تعلق داشته می گریزد و هم با به میان کشیدن نقش مخاطب در شکل دهی کلی فضای آن دوره به کشمکش درون روایت به درستی می افزاید. روحیه ی رهبری خواهی بیژن و هدایت بخشی از بدنه ی دانشجویان نه از طرف گروهی خاص و اندک انحصارطلب و زورگو که با روحیه کلی حاکم بر تمامی اندیشه های آن زمان در تقابل بوده و به همین جهت به سرانجام نرسیده است. ندیدن آشکار و نپرداختن مستقیم به این روحیه ی مخرب موجود در تک تک افراد از طرف نویسنده پیش گیری هوشمندانه از برخوردهایی از جنس تعصب بوده است. تلنگری که با دگرگونی این روحیه در طول زمان بایستی بدون لکنت در واژه ها به دل همه رسوخ کند و موجب اصلاح مسیر در پیش رو باشد.

6- حضور بیژن در جنگ مانند گوشه نشینی ای است از برای پرداخت داشته های از پیش انباشته شده. سیری بودا گونه که با لمس ناشناخته ها به شناختی ژرف منجر می شود. حضور او در سنگرهای خاکی و سنگی و کمین زدن به دشمن از نشستن در پشت صندلی های درس و دانشگاه سازنده تر بود. هر چند بار اصلی ادبیات ایستادگی بر توصیف گذاشته می شود ولی در این بخش نویسنده با به میان کشیدن گفتگوهایی که در میان افراد شکل می گیرد از فضای التهاب و احساسی جنگ فاصله گرفته است. بهره بردن از عناصر موجود در آن محیط برای صیقل دادن به شخصیت بیژن به ایجاد صحنه های ماندگار و حسی ترجیح داده شده است و عدم توازن میان این دو از نقاط بارز شکستی متن در بدنه ی روایت است.

7- حضور دوباره ی بیژن در دانشگاه پس از فروکش کردن احساسات بی اساس و منطق با خاموشی آزار دهنده ی او نیز همراه می شود. دگرگونی زاویه ی دید او در این بازه ی زمانی رخ می دهد. نگاه او از تغییر و اصلاح کلیت تفکر و مسیر به دگرگونی خود انسان ها رسیده است. او سرچشمه ی تن ندادن به تغییر را در همان روحیه ی جمعی دیده است و حال می خواهد با همنشین شدن با بدنه ی مردم از پایین ترین اقشار آن ها را آماده ی پذیرش دیگر تحولات کند.

8- همنشینی با کف بدنه ی هرم جامعه و انعطاف ناپذیری آن ها به بیژن نشان داد که برای آماده سازی روحیه ی این مردم راه بسیار بلندتری که از ابتدا تصور می شد در انتظار است. او پس از سفری روحانی، بازگشت است تا دیگران را نیز همراه خود کند. نقل حضور او از زبان همراه روستایی اش برای پزشکی تازه وارد یکی از بهترین ویژگی های روایت کتاب است. پزشک تازه وارد که بی کلامی اش نشان از همکلامی با دیگر بخش های جامعه دارد از دکتر مشفق تصوری بیش از دیگر روستاییان ندارد. در همین بخش است که عشق بیژن به مردم به نفرتی عمیق تبدیل می شود و او واگذاری آن ها به خودشان را بالاترین مجازات می داند. مجازاتی که با غوطه ور شدن مردم در نا آگاهی و خرافات دردآور تر می شود و التیام آن سخت تر.

9- سوغات بیژن از روستا روحیه ی بی تفاوتی است. همرنگ شدن با دیگران و از سکر ناآگاهی لذت بردن. این نگاه که با سکوت سنگین او همراه است او را از پزشکی خواهان مداوا به ناظری بی تفاوت در پاگرد یک خانه تبدیل می کند. اما گذشت زمان نشان داد که بیژن هایی که بغض های فروخفته دارند بسیارند و تنها با تلنگری این نیروها همسو شدند و بیژن نیز پس از مقاومتی ناخواسته همسویی خود را نشان داد و نشان داد که هنوز نیز به تغییر امیدوار است.

10- پاگرد نه یک آینه ی نشان دهنده ی برخی رویدادهای معاصر که منشوری است در برابر شعاع های برخاسته از از کوران این رویدادها. توجه به طیف های موجود در این رویدادها در بستر روایی ادبیات امروزی اتفاقی قابل توجه در این کتاب بوده است که چنان که باید چه از طرف نخبگان و چه از طرف عموم مورد توجه قرار نگرفت.


 
ماه های میلادی
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

 

ماه های میلادی

        بشر از ابتدای زندگی خود با مشاهده تغییرات آب و هوایی در طول زمان و تکرار پی در پی آن تصمیم گرفت که واحدهای زمانی را بر اساس همین تغییرات بنا کند تا برای ثبت و نشانه گذاری زمان به واحد ویژه و همگانی ای استناد کند. یکی از قدیمی ترین تقویم ها که زمان بندی تقویم میلادی کنونی بر آن بنا نهاده شده است، تقویم رومی است. این تقویم که در ابتدا بر اساس تغییرات ماه نوشته شده بود خود از تقویم یونانی تاثیر فراوانی گرفته بود. ماه هایی که سی روزه بودند به عقیده آن ها خوشبختی می آوردند و ماه هایی با بیست و نه روز طول نشانه ی بدبختی بودند. این تقویم در حدود 753 سال پیش از میلاد مسیح دچار تحولاتی شد و دیگر از تغییرات ماه پیروی نمی کرد و به طور ثابت از ده ماه که برخی 30 روزه و برخی دیگر 31 روزه بودند تشکیل می شد. این تقویم دارای 304 روز بود که 61 روز دیگر را به علت بودن در اوج سرما و نداشتن محصول و بسته شدن دست طبیعت نام گذاری نکرده بودند! یعنی ماه اول با آغاز بهار طبیعت شروع می شد و همان ماه مارچ بود. در سال 713 قبل از میلاد پادشاه وقت روم تغییراتی را در تقویم بوجود آوردند و با کم و زیاد کردن تعداد روزهای برخی از ماه ها دو ماه دیگر را نیز نامگذاری کرد (ژانویه و فوریه) و به فوریه که در اوج سرما و بد یمنی برای آن ها بود تعداد روز 28 که عددی نحس در آن زمان بود را اختصاص داد که تا همین امروز هم تنها ماه کمتر از 30 روز در تقویم میلادی همین ما فوریه است و یک روز اضافی در سال های کبیسه در همین ماه منظور می شود. تقویم میلادی در طول زمان تغییرات دیگری کرد که از بیان آن ها صرف نظر می کنیم.

      ماه های میلادی هر کدام دارای معانی خاصی هستند که بیشتر آن ها ریشه در نام های الهه های اسطوره های رومی دارند که در ادامه به اختصار به آن ها می پردازیم:

1-     January  ماه ژانویه از نام الهه ی گشایش و آغاز (ژانوس) گرفته شده است و همان گونه که بیان شد بعد از اصلاح تقویم به ماه های پیشین اضافه شد. و در حدود سال 153 قبل از میلاد مسیح به عنوان اولین ماه سال در تقویم قرار گرفت. کلمه درب در لاتین ianua معنی می شود و ماه ابتدایی سال نیز دری است بر آغاز سال نو.

2-     February   از کلمه لاتین februum  مشتق گرفته شده است که به معنای purification یا همان تصفیه و پاک سازی است. علت انتخاب مراسم مذهبی ای بود که رومیان در 15 این ماه برای پاک سازی روح خود انجام می دادند. در تقویم گریگورى که تقویم میلادی امروزی بیشترین شباهت را به آن دارد این ماه از ماه آخر سال به دومین ماه سال تغییر مکان داد.

3-     March سومین ماه در تقویم گریگوری و اولین ماه در تقویم روم باستان. از نام الهه جنگ یعنی مارس گرفته شده است. رومی ها اعتقاد داشتند که این ماه به علت آغازگر بهار بودن به جنگ سرما می رود و بر آن غلبه می کند. انگلیسی ها تا سال 1752 میلادی این ماه را اولین ماه سال می دانستند و در روز 25 آن جشن سال نو می گرفتند.

4-     April ماهی سی روزه است احتمالاً از کلمه لاتین aperire که به معنای باز شدن است گرفته شده است. از آن رو که در این ماه درختان دوباره روییده می شود و گل ها باز می شوند.

5-     May از یک الهه یونانی به نام Maia که الهه ی حاصل خیزی و باروری بوده است گرفته شده است. در نظریه ای دیگر این نام از کلمه یونانی maiores گرفته شده است که به معنی بزرگترها است.

6-     June از نام Juno که  الهه ی ازدواج بوده و زن ژوپیتر بوده اقتباس شده و نظریه ای دیگر آن را برگرفته از کلمه لاتین iuniores به معنای کوچکترها می داند.( در مقابل ماه می)

7-     July در ابتدا نام آن در روم باستان Quintilis بوده به معنای پنجمین ولی پس از تغییر در ترتیب ماه ها به افتخار جولیس سزار که در این ماه بدنیا آمده است، این ماه را به نام او کردند.

8-     August   در ابتدا نام آن در روم باستان Sextilis  بوده به معنای ششمین ولی به همان دلیل چند بار ذکر شده به افتخار Augustus که اولین پادشا روم بوده است در سال 8 قبل از میلاد مسیح این ماه را نام او کردند.

9-     September از کلمه septem به معنی هفت آمده است که به معنای هفتمین است. چهار ماه آخر سال با وجود جابجایی دیرینه ای که در ترتیب سال ها صورت گرفت کماکان از اعداد ترتیبی مشتق شده اند.

10-October از کلمه Octo که به معنای هشت است گرفته شده است.

11-November از کلمه novem  که به معنای نه است گرفته شده است.

12-December آخرین ماه سال و دهمین ماه روم باستان از کلمه Decem به معنای ده مشتق گرفته شده است.

 توضیح این که:

-         منبع ویکی پدیا بوده است و با نگاهی کلی به مطالب آن سایت این متن نوشته شده است برای جزییات بیشتر به همان منبع مراجعه شود.

-         بهانه این جستجوی اینترنتی بحث پیش آمده بر سر این نام ها در کلاس زبان بوده و طی یک قرار همگانی پیدا کردن آن به من سپرده شد.

-         تکرار همین کار اما این بار برای ماه های پارسی بماند در اولین فرصت.


کلمات کلیدی: ماه های میلادی ،معانی ،دلایل
 
داستان کوتاه همراه با ترجمه ای از من- دختر هواشناس
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸  

 

La muchacha del tiempo

Emilio Díaz Valcárcel

 

Todas las tardes, la pareja de ancianos esperaba en la pantalla del televisor a la muchacha del tiempo, sentados en el decrépito sofá que olía a orina de perro: era ése el más claro recordatorio de Blaqui; con su muerte, ocurrida hacía cuatro años, habían sufrido más que nunca el vacío de la soledad, el cansancio de los años que sobrevivían con resignación; hasta que un buen día tocó en su puerta el hombre joven que habían mimado de niño con irreprimible vocación de abuelos. Su última carta -incomprensible, incoherente- había arribado hacía diez, quince años: imposible recordarlo con certeza. A los pocos meses se fueron acostumbrando a las curiosidades de la nueva experiencia: algunos días, cuando amanecía murmurando palabras raras, el nieto vestía uniforme de campaña verde olivo con diseños que simulaban ramas y hojas, y lucía en la muñeca derecha un brazalete plateado con su nombre, número de soldado y un nombre de mujer en lengua desconocida. Los abuelos le reservaron un sitio ante el televisor y, desde entonces, los tres permanecían mudos frente a la pantalla, con excepción de breves comentarios sobre la implacable sequía de ese año. Pasaban horas contemplando programas que se sucedían entre innumerables comerciales, pero el momento que con leve ansiedad esperaban era el noticiario de la tarde, donde la muchacha del tiempo se compadecía de su público cuando tenía que informarle, programa tras programa, que no habría en los próximos días la más mínima señal de lluvia; pelinegra, de ojos rasgados, la muchacha no tendría más de veinte años. Los meses de sequía habían provocado una crisis: la multitud languidecía entre la sed, el calor y los malos olores; el ganado moría en los campos secos que se encendían de nada; los frutos se secaban en las ramas ya sin hojas; los ríos exhibían sus lechos de piedras y barro cuarteado; ahora que los embalses habían bajado sus niveles hasta alcanzar el ras de tierra y la gente temía desaparecer bajo las llamas del sol, la muchacha del tiempo parecía más atribulada que nunca, avergonzada y dolida de no poder ofrecerle a la ansiosa multitud las esperadas buenas nuevas. Una tarde, la muchacha no pudo soportar las malas noticias que debía comunicarle a su público, así que, saliéndose del libreto, exclamó: "¡Juro que yo no tengo la culpa, simplemente les comunico los informes que recibo del Servicio Meteorológico!", y su rostro se plegó a punto de llorar. "Sufre mucho", dijo el abuelo. "Sí", contestó la abuela; permanecían inmóviles en la penumbra de la sala, que olía a orina de perro, sin mirarse. Como otros días, el nieto se había levantado murmurando palabras raras, y andaba por esas calles de Dios con su uniforme de combate (regresaba generalmente antes de los noticiarios); él tampoco tenía muchas cosas que decir: se limitaba a un sí o un no a veces repetía las palabras del abuelo, inmóvil detrás de ellos: "Sufre mucho". Ese jueves -pudo ser otro día, desde luego, puesto que nada habría evitado los hechos- los abuelos se enteraron en silencio de múltiples accidentes en las carreteras, actos de pillaje, asesinatos, ciudadanos que solicitaban ayuda' para sus enfermos, corrupción en el Gobierno; casi sin que los abuelos se dieran cuenta, la muchacha del tiempo había comenzado su informe; tenía los ojos enrojecidos llenos de lágrimas: no se vería alivio en los próximos meses, las reservas de agua de los embalses durarían sólo cuatro días...; de pronto, la muchacha miró espantada hacia su izquierda -derecha de la pantalla- y retrocedió un paso seguida por la cámara; solitarios, quietos en la oscuridad de la sala -que olía a la orina de Blaqui- los ancianos vieron cómo un revólver niquelado entraba por el lado izquierdo de la pantalla. De primera instancia no pudieron comprender esa absurda composición de objetos -había elementos que no pertenecían a la rutina de tantos años televisivos, era como ver un bolígrafo dentro de un zapato- y mecánicamente acercaron sus rostros a la pantalla; pero fue la detonación y la visión del rostro destrozado de la muchacha -que se desplomaba fuera de pantalla- lo que los alertó definitivamente y los obligó a ver que la mano que esgrimía el revólver mostraba en su muñeca un brazalete plateado con inscripciones imposibles de leer a esa distancia.

 دختر هواشناس

هر روز عصر، زن و شوهری سالخورده روی مبل های کهنه ایی که بوی ادرار سگ از آن ها می آمد، روبروی صفحه ی تلویزیون منتظر برنامه ی هواشناسی که توسط دختری اجرا می شد، می ماندند. این واضح ترین خاطره ای بود که از بلاکی باقی مانده بود. در این چهار سالی که او مرده بیش از همیشه از تنهایی رنج می برند. خستگی و فرسودگی که ناشی از سال ها تلاش برای زنده ماندن همراه با  رضایت و تسلیم بود با آمدن مردی جوان در یک روز زیبا به پایان رسید. او در خانه ی آن ها را به صدا در آورد. مرد جوانی که با وجود موقعیت نامناسب پدر بزرگ و مادر بزرگش مانند یک پسر بچه رفتار شیرینی داشت. از آخرین نامه ای که او برای پدر بزرگ و مادر بزرگش نوشته بود، که غیرقابل فهم و بی ربط هم بود، ده، پانزده سالی می گذشت. تاریخی که امکان نداشت آن ها با اطمینان به خاطر بیاورند. آن ها تنها چند ماه بعد به کنجکاوی های نوه خودشان درمورد کسب تجربه های تازه  عادت کردند. او بعضی روزها هنگام سحر واژه های عجیبی را زیر لب زمزمه می کرد.نوه ی آن ها لباس جنگی ای به رنگ سبز زیتونی  بر تن می کرد که او شبیه شاخه ها و برگ های درختان می کرد.و بر روی مچ دست راستش دستبندی نقره ایی می بست که نامش بر آن حک شده بود، همراه با نام یک سرباز و یک زن به زبانی ناشناخته.و پدربزرگ و مادربزرگش جایی را برای او مقابل تلویزیون فراهم کرده بودند که هر سه هنگام تماشای تلویزیون بنشینند و به جز اظهار نظرهای کوتاهی که درباره ی خشکسالی بی رحم آن سال می کردند هیچ حرف دیگری نمی زدند.ساعت های زیادی را به تماشای برنامه هایی که در میان تعداد انبوه تبلیغات پخش می شد می گذراندند. اما از آنجایی که دختر هواشناس وقتی که می خواست اخبار هواشناسی را بگوید برای همگان اظهار تاسف می کرد، آن ها بعدازظهرها با نگرانی منتظر اخبار عصرگاهی می شدند. برنامه پشت برنامه،  اعلام می کرد که در روزهای آینده کمترین نشانه ای از آمدن باران نیست. دختر با موهایی مشکی، چشمانی بادامی شکل داشت و بیش از بیست سال نداشت. ماه های خشکسالی منجر به بحرانی شده بود که در آن میان، انبوهی از بی آبی، گرما و بوهای نامطبوع را به دنبال داشت. گله های حیوانات در زمین های خشکی که در آن هیچ چیز نمی رویید مردند. میوه ها بر روی شاخه های بی برگ خشکیدند و رودها، سنگ ها و لجن های کف رودخانه را به نمایش گذاشته اند. اکنون آب سدها آن قدر پایین آمده است که هم سطح زمین گشته است و مردم می ترسند که خود زیر شعله های خورشید ناپدید گردند. دختر هواشناس بیش از همیشه رنجور به نظر می رسید و تنها یک خبر خوش می توانست این آزردگی و سرافکندگی که در میان انبوهی از مردم بود را التیام بخشد. یک روز عصر دختر نتوانست خبر بدی را که می بایستی به همگان اعلام کند را تحمل کند و این چنین بود که خارج از متن از قبل آماده شده گفت: قسم می خورم که نبایستی من راملامت کنید. من تنها اخباری که از طریق اداره هواشناسی به من می رسد اعلام می کنم و چهره اش مانند اینکه گریان باشد در هم کشیده شد. "او بسیار رنجیده است". پدربزرگ این را گفت. "بله" مادربزرگ به او پاسخ داد. و آن ها بدون این که نگاهی به یکدیگر کنند در اتاقی که نیمه سایه ای در آن بود و بوی ادارار سگ می داد بی حرکت ماندند. و روزهای دیگر نیز نوه ی خانواده در حالی که کلمات غریبی را زمزمه می کرد از خواب برمی خواست و به سمت خیابانی که نامش خداوند بود با لباس جنگ می رفت معمولاً قبل از شروع اخبار باز می گشت . چیزهای زیادی برای گفتن نداشت. تنها در برخی مواقع به سخنان پدربزرگش با بله و خیر پاسخ می داد. بی حرکت پشت آن ها  گفت: شما خود را زیادی اذیت می کنید. این پنج شنبه می تواند روز دیگری باشد. مطمئنا هیچ چیزی نمی تواند مانع از اتفاق افتادن حادثه ای شود. بزرگ و مادربزگش به آرامی از تصادفات زیادی که در جاده ها می افتاد، غارتگری ها، جنایت ها ، درخواست کمک مردم شهر برای مراقبت از بیماران، فسادی که در حکومت بود و مواردی که آن ها را نمی تواستند حتی بشمارند آگاه می شدند. دختر هواشناس اخبار خود را با چشمانی پر از اشک آغاز کرد. چیزی که بتواند در ماه های آینده این وضعیت را ساماندهی کند مشاهده نمی شود. آب های ذخیره شده در پشت سدها تنها تا چهار روز دیگر کفایت خواهد کرد. ناگهان دختر با ترس به چپ و راست خود نگاه کرد و یک قدم به دوربین نزدیک شد. به تنهایی و آرام در میان تاریکی سالنی که بوی ادار می داد ایستاده بود و دید که چگونه یک هفت تیر با روکش نیکل از گوشه ی چپ تصویر تلویزیون وارد صحنه می شد. پیرمرد و پیرزن در لحظه ی اول نتوانستند این ترکیب نامفهوم اشیای داخل صفحه ی تلویزیون را متوجه بشوند. عناصری که سال ها به طور معمول متعلق به تلویزیون بود. دیدن این صحنه مانند ورود یک خودکار به یک کفش بود. اسلحه با ورودی اتوماتیک وار به چهره ی دختر به صفحه نمایش نزدیک می شد. اما آن منفجر شد و تصویر دختر از صفحه محو شد. صورتی که خارج از صفحه نمایش متلاشی شده بود. انفجاری که آن ها را واداشت که دستی را که تفنگ هفت تیر را حمل می کرد نگاه کنند. دستی با مچ بند نقره ای که نوشته ی روی آن از این فاصله قابل خواندن نبود.