درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

لیلای جلال
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳٩٥  

 لیلای جلال

نگاهی به کتاب ثریا در اغما اثر اسماعیل فصیح

 

1-    گام های جلال در تمامی طول سفری که از جزیره ای محاصره شده آغاز می شود و به کوچه های تاریک و سرد پاریس می رسد و در تمامی روزهای طولانی و دشواری که تنها منتظر یک خبر است و بودن اش در کنار افرادی که هریک به بهانه ای اکنون در پناهگاه سنتی و تاریخی ناراضیان بشریت – پاریس- گردهم آمده اند، به درستی برداشته می شود. واکنش های او به محیط اطرافش و اطرافیانش نه از طرفی رفتاری خنثی و ناظری بی طرف است و نه چنان تاثیر گذار که اگر وجودش را بی اثر کنیم همان تاثیرات و تعاملات را باز هم پیگیری کنیم. جلال در میانه ی هیاهوی انقلاب و جنگ و گروگان گیری و مهاجرت و بیماری ثریا، بدون هیاهو مانند ثریا آرام و بدون درد دگرگونی ها را تجربه می کند و گاهی به حوادثی که از بیرون به او تلنگری می زند واکنش نشان می دهد، هرچند که آن هم رو به آرامی می گذارد و بی تفاوتی هایش حتی به بیماری خودش هر روز ملموس تر می شود.

2-    دنیای پیرامونی جلال انباشته از پرسش های بی پاسخی است که دورن او را لحظه ای آرام نمی گذارد. ذهنش همان کنار آب های جزیره ی زیر آتشی مانده که محاصره دشمنی بی رحم هم نفسش را بند نیاورده است و جلال در شگفت است که چرا بومی های آن جا نمی توانند از زادبوم خود در هیچ شرایطی دل بکنند و خود را به پناه گاهی هرچند موقت برسانند و جان خود را نجات دهند. او با خود می اندیشد که این چند نفری که در اتوبوس تا استانبول همسفر او شده اند نیز چرا به پای تعلقات خود نماندند و دارند به گروه هایی که پیش از این در دسته های مختلف قبل از انقلاب، پس از آن و با شروع جنگ به آغوش کشورهای دیگری پناه می برند. هر کدام از این افراد قطعا وابستگی هر چند کوچکی به سرزمینی که در آن بزرگ شده اند دارند و در غروب کشورهای غریب به یاد آن ها می افتند. وابستگان، دوستان، دفتر یک مجله و یا ناشر و یا حتی یک تکه زمین در گوشه ای از این سرزمین.

3-    جلال آزار می بیند. از این که می بیند هیچ چیزی و هیچ کسی سر جای خودش نیست. نویسندگانی که باید در آن برهه ی زمانی از قلم و وسعت آگاهی بخشی خود بهره می بردند و به جای به گوشه ای خزیدن در کافه های پاریس و سکوت اختیار کردن و برچسب نسل گمشده به خود زدن و خود را همینگوی مسلک و بالزاک پیشه معرفی کنند؛ می آمدند و در سرزمینی که در آتش جنگ و نا آگاهی خویش می سوزد را از نزدیک رصد می کردند و رویدادها را می دیدند و آن ها را می نوشتند. ثریایی که اکنون باید در کنار مادر و یا حتی همسرش باشد، به ناچار به تختی اکتفا کرده و به جدال پایانی محتوم رفته است. لیلایی که مسلمان زاده است و هم اکنون تغییر آیین داده است و باز هم در ستایش مرامی دیگر روزگار می گذراند باید هم اکنون قلم در دست داشته باشد و نه پیاله. باید دل به ادبیات ببندند و نه مردانی دور از ادب. خود جلالی که دست روزگار او را از رابطه ای قدیمی و عاطفی با لیلا گسسته است نیز باید جای دیگری باشد. خودش هم نمی داند کجا اما این جا بودن در این زمان او را آزار می دهد.

4-    آرام و قرار این همه شخصیت ناراضی در کجاست. آیا زمان و مکانی را در طول تاریخ بشریت می توان یافت که آدمی با خیالی آرام و درونی سرشار از آرامش سر بر بالین بگذارد. آیا همزاد بشر ناآرامی و نارضایتی از شرایط کنون است و تحول خواهی در جهت ساختن زمانه ای مطلوب و مکانی در خور بشریت. آیا تنها مرگ می تواند آن ها را از چیرگی بی پایان ناآرامی و ناکامی رها سازد. آیا رسیدن به مطلوب می تواند قراری هرچند کوتاه برای بشریت به ارمغان بیاورد و یا آزمندی او برای دستیابی به گامی پیش رو آرامش را از او دوباره و چندباره می ربایدو آیا اگر جلال و لیلا پیش از این به هم رسیده بودند هم، گفتن دوست داشتن این قدر دشوار می شد.

 

5-    جایگاه ادبیات مهاجرت در جریان ادبی سرزمین ما چگونه است. آیا این تعداد نویسنده و شاعر و صاحب تفکری که به هر دلیل و از سر نارضایتی به سرزمینی دیگر کوچ کرده اند و در آن جا نیز به تولید آثار خود مشغول اند را باید از سر دقت و تامل مورد بازبینی و کنکاش قرار داد. مهاجرتی که قدمت آن به درازای تاریخ بشریت است می تواند ره آوری قابل تامل برای ساکنانی که خو گرفته اند به هوای روزگار خودشان، داشته باشد.  


 
در حسرتی بی انتها
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥  

 

در حسرتی بی انتها

نگاهی کوتاه به فیلم جولیتا

قدم زدن های جولیتا در دنیای حسرت بی پایان خود تمامی ندارد. اگر شبی تنها چند جمله با مردی غریبه که به گمانش گمانی بد به جولیتا داشت، هم کلام می شد و داستان زندگی آن مرد را هر چند کوتاه گوش می داد و سرانجام با جمله ای کوتاه و لبخندی کوتاه تر او را همراهی می کرد شاید می توانست مردی که به پایان خط امید رسیده بود را از بین ریل و چرخ های قطار بیرون بیاورد و او را در بین بیم و امیدی بی انتها در دل تاریک شب رها کند. در شبی که سرنوشت جولیتا دست خوش دگرگونی های سراسر جبران ناپذیری شد که زنجیره ی شکست ناپذیر حسرت هایش را تا انتها به یکدیگر متصل کرد. در شبی که مردی صیاد دل جولیتا را ربود و از عمق دریایی تاریک به خانه ای غرق در نور با پنچره ای مملو از چشم اندازی شگف انگیز برد.
اما جولیتا نمی دانست که گمانی بد به شکارچی دلش می تواند حسرتی بزرگ بر دلش بگذارد و دریایی که چهره ی آرامش را تنها پیش از این به او نشان داده است درونی پر از هیاهو دارد و خانه ی همیشگی دل شکسته ی صیادی می شود که دیگر همدلی برای شنیدن درونیاتش ندارد و با ماهی هایی هم سفر می شود که تا پیش از این در جدالی ناتمام هم سفره بودند.
اما حسرت بزرگ جولیتا پس از جدایی از دخترش آغاز می شود. حسرتی که گویا مجازاتی نانوشته از گناهانی است که پیش از آن جولیتا ناخودآگاه مرتکب شان شده بود و این بار تقاصی سخت پیش رویش بود. اگر جسم بی جان مردی سالخورده از زیر چرخ های قطار، اندوهی گذرا را برای جولیتا به ارمغان آورده بود و اگر گمانی ناگهانی مرد زندگی اش را برای همیشه از او ربوده بود اینک سکوتی مرگ بار و غیبتی بدون توضیح جولیتا را در حسرتی بدون مرز قرار می داد که جدال او با کنار آمدن با این حسرت و اندوه، سرانجامی به جز افزودن بر آن ها نداشت.
تلاش جولیتا برای یافتن دلیل نبود دخترش از پیدا کردن خود دختر بیشتر بود. پرسشی بی پاسخ که تنها با گمان های گوناگونی که خود آن سوال ها ذهن و جان جولیتا را آزار می داد همراه می شد. آیا دخترش او را موجب مرگ پدرش می داند؟ آیا حسرت ها و اندوه های جولیتا دیگر برای دختری که به تازگی قدرت درست دیدن محیط اطراف اش را دارد قابل تحمل نیست؟ آیا زهر حسادت های خدمت کار خانه سرانجام خودش را پنهانی به جان زندگی آن ها رسانده بود و کار بدن نیمه جان او را به سرانجام رسانده بود؟ پرسش هایی که مانند موجودی زنده در ذهن جولیتا سال ها وجود داشت و دیگر رخدادهای زندگی اش نیز نتوانسته بود جای آن را در زندگی اش پر کند. جولیتا در آن سه دهه ی زندگی اش که ما می بینیم تنها بار سنگین حسرت ها و پرسش هایی را به دوش می کشید که شاید مقصر اصلی آن ها نیز نبوده است. جولیتا تنها می بایست پاسخ گوی رفتار و واکنش های احساسی دیگرانی باشد که پس از تصمیم های شاید نسنجیده و به درو از هدف خاص او رخ داده بود.
اما اینک هر چه که رخ داده است را می خواهد در سینه ی سفید کاغذ روایت کند تا آن موجود زهرآگین از ذهنش به آرامی خارج شود و او را رها کند. تا بتواند مدتی را نیز خودش را دریابد. جولیتا این بار خود تصمیم گیر سرنوشت پیش رویش است. مردی را که به تازگی با او آشنا شده است را در میانه ی یک تغییر رها می کند و سفری را آغاز می کند اما این بار برای یافتن خودش. سفری که هرچند می تواند ره آوردش دختری باشد که سال هاست او را رها کرده است اما سرانجام به یافتن خود جولیتا منجر خواهد شد.
 


کلمات کلیدی: فیلم ،نگاه کوتاه
 
کتاب وقت تلف کردنه
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥  
کتاب وقت تلف کردنه
 
با نگاهی به شخصیت های کافه ای کنار آب
نوشته جعفر مدرس صادقی
 


با این که هنوز تا غروب آفتاب یکی دو ساعتی مانده بود اما تقریبا همه خودشان را رسانده بودند به کافه ی کنار آبی که تازه افتتاح شده بود اما خیلی وقت بود که سر و صدای ساختنش آرامش ساحل آرام آنجا را به کلی به هم ریخته بود. اول از همه نویسنده ی مهربان به همراه یکی از شاگردانش سر و کله اش پیدا شده بود. از نظر نویسنده که دیگران را از استاد خطاب کردنش منع می کرد، دختر همراه او را نبایستی به عنوان یک شاگرد حساب کرد. این چند مدتی که مثل یک عمو برایش دلسوزی کرده بود  کلی راه افتاده بود و از متن های بی ارزشی که هر روز برای گرفتن نظر و تایید پیش استاد نویسنده ی مهربان که مثل عمویش بود می آورد گذر کرده بود و این اواخر رسیده است به یک مجموعه نوشته های پخته ای که از نظر نویسنده اگر در کنار هم به خوبی قرار بگیرند و یک ویراستار حرفه ای آن را ویرایش کند حتی می تواند به یک ناشر خوب برای چاپ بسپارد.
جیم ویراستار و نوشی قبل از این که قهوه ی تلخ نویسنده و آب پرتقال دختری که آینده ی خوبی از نظر استادش در دنیای نویسندگی دارد و استاد به او مثل یک برادر زاده نگاه می کند، تمام شوند به کافه رسیدند و کنار اولین میز ایستادند و بدون این که متوجه نویسنده و شاگردش شده باشند روی صندلی هایی که چند قطره ای از  باران هم هنوز روی آن باقی مانده بود نشستند. هوا کاملا صاف بود و یک تکه ی ابر هم توی آسمان نبود و تا غروب آفتاب در افق انگلیش بی هنوز مانده بود. معلوم بود نوشی حسابی کنار آب راه رفته بود و با جیم حرف زده بود و شاید هم حرف نزده بود و فقط شنیده بود که جیم چه چیزهایی می گوید و شاید هم اصلا فقط خودش را به شنیدن زده بود و حواسش کلن جای دیگری بوده. در طول راه که کنار آب قدم می زدند جیم داشته در مورد سفرهای دور و درازش حرف می زده و از مشاهدات عجیبش در یک قبیله ی ناشناخته در وسط جنگل های آمازون که رسم های عجیب و غریبی دارند می گفته. قبیله ای که هر سال توی یک روز خاص یک نفر غریبه را که دارد در همان جنگل های اطراف شان راه می رود را می گیرند و بهترین لباس هایی که دارند را تن او می کنند و مثل خدا او را می پرستند و هر چیز که بخواهد انجام می دهند. هر غذا و لباس و خواسته ای داشته باشد به او می دهند و حتی اگر دستور بدهد که یک نفر را بکشند این کار را می کنند و یا اگر بخواهد دو نفر با همدیگر ازدواج کنند و یا یک زن و شوهر از هم جدا شوند، فرمانش بلافاصله اجرا می شود. جیم چنان جزییات آن یک روز را تعریف می کرد که انگار خودش وسط معرکه بوده است و یا شاید خودش آن نفری بوده است که گرفتار این بازی آن قبیله شده است و هر چه خواسته برایش انجام داده اند. جیم فقط تا همین جایش را تعریف کرده بود اما نوشی آخر ماجرا را قبلا جایی خوانده بود. شاید هم از یک نفر دیگر شنیده بود اما نه با این همه جزییات. نوشی می دانست عمر زندگی پادشاهی آن فرد بخت برگشته فقط تا غروب آفتاب است. نوشی می دانست که خدای یک روزه دیگر تاریکی شب روزی که هر چه را که خواسته انجام داده نمی بیند. هنوز آفتاب به کلی از میان درخت های انبوه جنگل های آن قبیله محو نشده است که برای آرامش خدایان واقعی، خون خدای یک روزه روی زمین می ریخت. اگر فرمان هایی که در طول آن یک روز  داده بود عادی و عاری از خشونت بود، مرگ او هم به آسانی و بدون شکنجه می بود و هرچقدر دستورهای خدای یک روزه خشن تر و دورتر از عقل تر بود شیوه ی کشتن او هم سخت تر می شد. نوشی همه ی این ها را قبلا یا خوانده بود و یا شنیده بود اما این را هم به یاد داشت که اجرای آن دستورها هم مثل یک بازی بود. نه کسی واقعا کشته می شد و نه زن و شوهری از هم جدا می شدند و نه خیانتی اتفاق می افتاد و نه دو نفری که همدیگر را دوست نداشتند با همدیگر ازدواج می کردند و نه یک خانه ی واقعی خراب می شد و نه کافه ای ساخته می شد. همه اش بازی بود. ظاهرسازی بود تا برای همان چند ساعت خدای دروغین خیالش راحت باشد که هر چه گفته برایش انجام دادند و دنیای ذهنی اش شده است عین واقعیت. بازی به غروب نکشیده تمام می شد و اصل ماجرای واقعی اتفاق می افتاد. هنوز آفتاب کامل نرفته پشت آن درخت های انبوه آن قبیله ی ناشناخته ی وسط جنگل های بدون جاده و آب و برق، خدای یک روزه را همان کسی که پیش از این فرمان قتلش صادر شده بود و با ظاهرسازی هم به خوبی اجرا شده بود، می کشت. همان شخص مامور کشتن فردی می شد که ذهنش دستور به کشتنش داده بود. هر چیزی که پادشاه بیچاره خواسته بود بدترش سر خودش می آمد، قبل از این که تاریکی همه جای آن جنگل وحشت زا را در بر بگیرد.
 
 
نوشی همه ی این ها را می دانست اما جیم فقط تا قبل از غروب را تعریف کرده بود و هیچ چیزی از آن همه اتفاق وسط قبیله ی جنگلی نگفته بود. اما جیم وسط این همه خاطره، گریزی هم زده به کتابی که از نوشی چند وقتی است که دستش مانده و یک شخم اساسی به همه چیز زده است به جز اسم هایی که دیگر فقط مثل یک صورتک بی ارزش روی داستان اولیه ی نوشی به زور کلمات نچسب چسبیده شده بودند و نوشی هم فقط سر تکان می داده و به موج های کوچکی که به زور خودشان را به ساحل می رساندند نگاه می کرد. شاید به جای شنیدن صدای آن موج ها همش صدای جیغ و فریاد و آوازهایی که از صبح تا شب و از شب تا صبح توی سرش می پیچد را می شنیده است و به ابی فکر می کرده که هر روز این همه طبقه را بدون آسانسور می آید خانه و هر وقت می رسد خانه اولین چیزی که می گوید این است که ما دیگر چاره ای نداریم. باید با زن همسایه کنار بیاییم. باید به درد دلش گوش کنیم. بایدباهاش دوست شویم.
مهشید و سونیا هم با هم آمدند. تا حالا کسی این دو نفر را با هم ندیده بود. خیلی با هم گرم گرفته بودند و درست میز روبروی نوشی و جیم بعد از این که با تکان سر با هم سلام کردند نشستند. کسی حوصله ی احوالپرسی گرم و از جا بلند شدن را نداشت. کافه برعکس روزهای دیگه خلوت خلوت بود. یعنی اصلن به جز همین چند نفر و خانمی که داخل کافه سفارش ها را آماده می کرد و خودش داخل آشپزخانه ی کوچک پشت کافه غذاها را درست می کرد و خودش سفارش ها را سر میز می برد و بعد جمع و جور می کرد و آخر سر هم خودش حساب و کتاب می کرد، کس دیگری آن اطراف نبود. مهشید اصلا یادش نبود که چراغ های بالای میزهای اطراف کافه از قبل از آمدنشان روشن بوده و یا همین تازگی ها روشن شده اند. سونیا هم یک کتاب قطور با جلد محکم زرکوب با خودش آورده بود و زیر همان نور کم چراغ های بالای میزهای اطراف کافه داشت به دقت خط به خط می خواند و وقتی می خواست ورق بزند با چنان احتیاطی این کار را انجام می داد که حوصله ی مهشید سر رفت و از توی کیفش یکی از همان روزنامه های فارسی زبان را که شعرهایش را چاپ می کند را درآورد و زیر لب یکی از شعرهای خودش را زمزمه کرد و یادش آمد که همین شعر را حداقل دو بار دیگر آن قدیم ترها برای همین روزنامه فرستاده است و دقیقا با همین حروف چینی چاپ شده است و همه از آن کلی تعریف کرده اند و همین نویسنده - که الان آن طرف تر دارد برای شاگردش که مثل برادرزاده اش است نطق دلسوزانه ای می کند- وقتی همین شعر را در یکی از جلسات ادبی شنیده بود به وجد آمده بود و مهشید را کلی تشویقش کرده بود و از او خواسته بود که شاخه ی شعر محفل ادبی شان را به دست بگیرد. سونیا لحظه ای چشم از کتاب برنمی داشت و با تکان سر نوشته های داخل کتاب را تایید می کرد و  با بالا انداختن ابروهایش تعجب خودش را نیز هر چند وقت یکبار ناخودآگاه نشان می داد.
 
 
 هوا دیگر داشت تاریک می شد که دیک و ابی هم رسیدند و وسط آن چند تا میز خالی مانده جایی برای خودشان دست و پا کردند و معلوم بود اصلا با هم حرف نزده بودند. نه این که مشکلی با هم داشتهباشند، حرفی برای به هم گفتن نداشتند. اصلا قبلا همدیگر را از نزدیک ندیده بودند و فقط از همدیگر یک چیزهایی شنیده بودند. فقط اول های راه ابی چند جمله ای از زن همسایه ای که چند شب است از نصفه شب تا دقیقا هفت صبح جیغ و داد راه می اندازد و آواز می خواند و به در و دیوار می زند گفت ولی دیک حواسش جای دیگری بود. دیک همش داشت به این فکر می کرد که درست است که جمعیت شهر به این کوچکی خیلی زیاد نیست اما برای همین تعداد افراد هم اگر بخواهی تابوت درست کنی باید نصف درخت های جنگل شمالی شهر را قطع کنی. درخت هایی که می رسند به نزدیکی های آن جایی که جاده ی ماشین رو دیگر خیلی پر از پیچ می شود و فصل سرما ماشین ها وقتی ترمز می کنند، منحرف می شوند تا لب جاده ای که تا دره ی عمیقی که یک رودخانه ی پر آب دارد فاصله ای ندارد. همان رودخانه می آید و می ریزد داخل همین آبی که الان کافه کنارش ساخته شده است. دیک به تعداد درخت ها فکر می کرد اما نوشی داشت به همایون و کارگردان فکر می کرد که الان دم غروب دارند وسط جنگلی رانندگی می کنند که جاده هایش از سرما یخ زده اند و چرخ های ماشین با این که سرعت زیادی ندارند، دارند سر می خورند به چپ و راست و چند باری هم خورده اند به درخت هایی که دیک برایشان کلی نقشه کشیده است و چند باری هم سر خورده اند تا لب دره ی عمیقی که رودخانه ای کم آب انتهای آن از همان بالا معلوم است و حتی یک بار یکی از چرخ های جلوی ماشین افتاده است بیرون از لبه ی جاده. نوشی به سونیایی فکر کرد که با آن وضع شکم اش دارد در جاده ای با این وضعیت رانندگی می کند و سپر به سپر کارگردان و همایون می راند و آن ها اصلا متوجه او نمی شوند.
هوا دیگر داشت کامل تاریک تاریک می شد. همه آمده بودند. پدر و مادر سمیرا با کلی روزنامه و کتاب که داخل چند تا کیسه پلاستیکی گذاشته بودند و داشتند دانه به دانه ی آن ها را از کیسه بیرون می آوردند و تک تک ورق های روزنامه ها و کتاب ها را پاره می کردند و داخل آب کنار کافه می انداختند. حتی مرد کافه دار هم آمده بود و داشت در جمع و جور کردن ظرف ها و پخت و پز به زنی که تا حالا به تنهایی همه ی کارها را انجام می داد کمک می کرد. حتی همایون و کارگردان هم خودشان را از ته دره ای که در آن سقوط کرده بودند از وسط همان رودخانه ای که به کنار کافه می رسید رسانده بودند. انگار همه ی این کشت و کشتارها و ازدواج و طلاق ها و با هم بودن ها و از هم جدا شدن ها و سفرها و خیانت ها و دورهم جمع شدن ها فقط یک بازی بوده. آفتاب در افق هنوز کاملا محو نشده بود که همه دور نوشی جمع شدند. آب پر شده بود از کاغذ پاره هایی که از همان راه دور و توی همان تاریکی می شد قصه هایی که رویشان نوشته شده بودند را خواند. نوشی به همه ی کسانی که دورش جمع شده بودند نگاهی انداخت  و داشت دوباره به این فکر می کرد که چقدر وقت خالی زیادی دارد و می تواند باز همه را یک طور دیگر دور هم جمع کند و یک بازی دیگر راه بیندازد و پادشاهی خیالی خیالش را هر روز از طلوع خورشید تا آخرین نفس های آفتاب تکرار کند. ولی می دانست که همه ی این کارها و بازی ها و داستان ها هم وقت تلف کردن است و هم دست و پاگیر.
 

 
تا خود صبح
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥  

تا خود صبح

 

با این که هنوز از راننده خبری نبود رفت سمت ماشین. ماشینی که چند قدم جلوتر از ساختمانی پارک شده بود که چند وقتی است شده محل کارش. از این که چند دقیقه ای بدون داشتن خبری از راننده و زمان حرکت روی صندلی اتاق مهمان جلوی ورودی ساختمان مثل غریبه ها نشسته بود دیگر داشت کلافه می شد. هنوز به محیط کار جدیدش عادت نکرده بود و خیلی از همکارهایش را نمی شناخت. از اتاق بیرون آمد و خودش را جلوی درب ساختمان رساند و سرش را به نشانه ی احوال پرسی برای نگهبانی که داخل اتاقکی کوچک نشسته بود تکان داد. بخار لیوان چای نگهبان را از همان فاصله می دید و صدای مبهم رادیو و بیسیم را از اتاقک می شنید. جلوی ساختمان شروع به قدم زدن کرد و در میانه ی قدم هایش نیم نگاهی هم به تابلوهای بزرگی که روی دیوار بیرونی ساختمان نصب شده بودند می انداخت. تابلوها پر شده بودند از تکه های روزنامه هایی که با سوزن به پارچه های سفید لک دار داخل آن آویزان شده بودند.

وزش باد، آخرین برگ های یک درخت بزرگ را از شاخه ها جدا کرد و جلوی پاهایش انداخت. گرمایی که با خود از داخل ساختمان آورده بود به آرامی جای خودش را به سرمای اواخر پاییز می داد. دست هایش را داخل کاپشن برزنتی اش کرد و بدون این که بداند درب ماشین باز است و یا بسته به طرف آن رفت. از این مدل ماشین ها را قبلا کم دیده بود. به سمت درب شاگرد رفت و با تردید دستگیره را به سمت بالا فشار داد و درب به آرامی باز شد. از طرفی از این که راننده، ماشین را بدون این که قفل بکند داخل کوچه رها کرده بود ناراحت شد و از طرف دیگر از این که از سرما تا حدی در امان مانده بود خوشحال.

هنوز کامل روی صندلی اش قرار نگرفته بود که چشمش خورد به کیسه ای سیاه و خاکی که در کنار یک پرونده وسط صندلی عقب ماشین افتاده بود. با این که پوشه و کیسه و محتویات داخل آن ها را هنوز بررسی نکرده بود می دانست که داخل آن ها چیست. اصلا برای همین کار امروز ماموریت داشت. در واقع اولین ماموریتش در محل کار جدید. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و به چند سال گذشته فکر کرد. تمام لحظات مثل همان بادی که بیرون ماشین شدیدتر از قبل می وزید از جلوی چشمانش رد شدند. هنوز سنی نداشت که با اصرار خودش و تایید برادرهایش و چشم های نگران مادرش اعزامش کردند جبهه. چند ماهی بیشتر پشت جبهه دوام نیاورد و خودش را با هزار زحمت رساند نزدیکی های خط مقدم و فقط جراحت های گاه و بی گاهش او را از آن جا به طور موقت جدا می کرد. همه ی روزها و شب ها را یکباره به یاد آورد و تمام دوستانی که در کنارش بودند و امروز دیگر فقط اسمی از آن ها به باقی مانده بود و از برخی دیگر نه نشانی و نه نامی. از آن روزها مدت زیادی نمی گذشت اما ظاهرا همه خود را به فراموشی زده اند. بعد از اتمام جنگ در جاهای مختلفی کار کرد و الان هم چند وقتی است در قسمت شهدای تازه تفحص شده مشغول است. می دانست امروز ماموریت سختی در پیش رو دارد. شاید سخت تر از آن کارهایی که در دل دشمن و در عملیات های شبانه انجام می داده. او باید می رفت و خبر پیدا کردن پیکر یک شهید را به خانواده اش می داد. حتما داخل کیسه تنها چیزهایی که همراه پیکر شهید پیدا شده بود قرار داشت. یک قرآن کوچک، یک پلاک و چند قطعه عکس و نوشته. داخل پوشه هم عکس و نشانی منزل و دیگر مشخصات.

با صدای باز شدن درب ماشین از دنیای خودش بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد. راننده با سردی سلام کرد و دیگر چیزی نگفت. صدای موتور ماشین آن قدر کم بود که فکر کرد هنوز ماشین با استارت اول روشن نشده است اما ماشین حرکت کرد و رفت به سمت انتهای کوچه. بخاری ماشین گرما را به بدنش برگرداند و یخ بین او و راننده را هم آب کرد. راننده از علت تاخیر گفت. گفت که هنوز این سازمان با این همه بودجه و کارمند یک بایگانی درست و حسابی ندارد و بعد از کلی وقت تلف کردن نتوانستند آدرس خانه ی شهید را پیدا کنند. گفت شانسی که آوردند این است که همین چند وقت پیش خودش با یک نفر دیگر رفته است دم در خانه ی همین شهید و خبر پیدا کردن یک پسر دیگر همین خانواده را به آن ها داده و امروز هم خدا خواست که از روی اسم فامیل و نام پدر و عکس فهمیده که این برادر همان شهید است. گفت که در به خاطر سپاردن آدرس ها مهارت خاصی دارد و با این که در طول یک ماه به ده ها آدرس می رود ولی می تواند با کمی فکر کردن مستقیم بروند همین الان جلوی درب خانه ی شهیدی که چند وقت پیش برای دادن خبر شهادت پسر دیگرش به آن جا رفته اند. گفت یادش هست خانه ی آجری کوچکی بود وسط یک کوچه ی بن بست. گفت از وقتی زنگ خانه را زدند تا وقتی که یک خانم تقریبا پیری آمد تا درب را باز کند کلی وقت برد و دیگر داشتند ناامید می شدند که کسی اصلا خانه است یا نه. گفت می خواستند بروند سراغ همسایه ها تا خبری از صاحبان آن خانه بگیرند و یا یک شماره تلفن که دفعه ی بعد وقتی بیایند که حتما باشند. گفت این را به خوبی به یاد دارد که مادر شهید برخلاف بسیاری از موارد دیگر هیچ واکنشی نشان نداد. نه ناراحت شد و نه خوشحال. حرف هم نزد. فقط وسایل را از ما گرفت و با تکان سر از ما تشکر و خداخافظی کرد. گفت واقعا لحظه ی سختی بود و دوست داشت هرچه سریعتر تمام شود و برگردد برود توی ماشین و یک دل سیر گریه کند. گفت پیدا کردن نشانی آن خانه خیلی سخت نیست اما دادن خبر پیدا کردن دومین شهید به آن مادر در این فاصله ی زمانی کم کار سختی است. گفت اگر می شود اصلا از ماشین پیاده نشود و از همان راه دور درب خانه را نشان بدهد و دادن خبر با او.

در تمام مدتی که راننده پشت سر هم صحبت می کرد نگاه او به خیابان های اطراف بود. داشت به لحظه ای فکر می کرد که ماشین سر کوچه ایستاده است و او کیسه ی سیاه خاکی را در دست دارد و دارد می رود سمت خانه ی آجری کوچک وسط کوچه. داشت به لحظه ی زنگ زدن فکر می کرد و انتظاری که باید می کشید تا یک نفر بیاید دم در ولی نتوانست به بقیه ی ماجرا فکر کند و دوباره حواسش را داد به حرف های راننده که هنوز داشت در مورد خاطراتش از مواردی که رفته اند خبر شهادت یک نفر را به خانواده اش بدهند صحبت می کرد. راننده گفت تا خانه راه زیاد است و خدا کند در مسیر به ترافیک نخورند و زود برگردند و به ناهار برسند.

خیابان ها مثل روزهای دیگر نبود. ترافیک را می گفت راننده. می گفت تعجب می کند انگار روز تعطیل است و این خلوتی این وقت و این ساعت، برای این مسیر خیلی عجیب است. گفت که امروز خدا با ما بوده که هم با این که نشانی را نداشتند توانسته است خانه را به یاد بیاورد و هم از ترافیک خبری نیست. گفت اگر همین طوری اوضاع پیش برود سر وقت به ناهار می رسند و حتی وقت اضافه هم می آورند. گفت که راهی تا خیابانی که انتهای آن به آن کوچه ی بن بست می رسد نمانده است و اگر ذهن اش یاری کند دارد مسیر را درست می رود و باید سر همین خیابان بپیچد به سمت چپ.

اما او این بار به گذشته های خیلی قبل تر فکر می کرد و به نظرش رسید که چقدر این خیابان ها و مغازه ها برایش آشنا است. با این که خیلی چیزها تغییر کرده بود اما اطمینان داشت که در حال ورود به محله ی کودکی اش است. محله ای که اگر همه چیز آن هم تغییر کند و سال ها هم از آخرین باری که آن جا بوده است گذشته باشد باز هم تمامی لحظات و مکان های آن را با جزییات به خاطر دارد. از سرعت ماشین کم شده بود و او می توانست با دقت بیشتری به ساختمان ها و مغازه ها نگاه کند. وارد خیابان اصلی که شدند انگار زمان از حرکت ایستاد و همه چیز به عقب بازگشت. خودش را دید که دارد با بقیه ی بچه های محله بازی می کند. هر کدامشان با یک شور و شوق خاصی مشغول بازی بودند و از همان راه دور هم معلوم بود که او بیشتر از همه دوست دارد با یک نفر هم بازی باشد. خودش را دید که سر از پا نمی شناسد و هر لحظه دارد یک گوشه ای از آن محله بازی می کند و تمامی روزهای کودکی اش جلوی چشمانش آمد.

خودش را دید که روی یکی از پله های جلوی یک خانه نشسته است و دارد زیر باران آرامی که می آید با ناراحتی گریه می کند. ماشین بزرگی را جلوی چند خانه آن طرف تر دید که چند نفر دارند اسباب و اثاثیه هایشان را بار آن ماشین می کند و صمیمی ترین دوستش را دید که از پنجره ی طبقه ی دوم همان خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست، پرده را کنار زده است و معلوم نیست قطرات باران روی شیشه ی پنجره، صورتش را پر از اشک نشان می دهد و یا دوستش هم دارد مثل او گریه می کند. یادش می آید که این آخرین باری بود که دوستش را دید و بدون خداحافظی از همدیگر جدا شده اند و تنها خاطرات محله ی کودکی شان را با خود به محله ی جدیدی که اسباب کشی کرده بودند می برد و تمامی آن خاطرات بعد از گذشت این همه سال هنوز روی دیوارهای محله دیده می شد، مثل همان تکه روزنامه هایی که صبح بر روی دیوار چسبانده بودند.

همان خانه است. صدای بلند راننده او را از دنیای کودکی اش بیرون آورد و با تعجب به راننده نگاه کرد. این بار با لحنی آرام تر و همراه با اشاره ی سر تکرار کرد: این همان خانه است. بدون این که حرفی بزند رو به صندلی عقب ماشین خم شد و کیسه و پرونده را برداشت و درب را باز کرد و راه افتاد. ماشین سر کوچه ی بن بست ایستاده بود و او داشت فکر می کرد که آن سال ها دوستش فقط یک برادر بزرگ تر از خودش داشت که خبر شهادت او را هم همین چند وقت پیش به مادرش دادند. داشت با خودش فکر می کرد که دوستش در همان سال ها پدرش را از دست داده بود و سه نفری در همان خانه زندگی می کردند.

فاصله ی خانه تا سر کوچه زیاد نبود اما برای او بسیار طولانی به نظر رسید. دلش می خواست درب را که زد برای مادر بهترین دوست محله ی کودکی اش یک عالمه خاطره ی شیرین از آن زمان ها تعریف کند. می خواست تمامی بازی هایی که با پسرش در همین کوچه و خیابان ها کرده است را با همه ی جزییاتش برایش تعریف کند و بگوید که چقدر از این محله و از پسرش خاطرات و لحظه های خوب و شیرین به یاد دارد. دلش می خواست همان دم در بایستد و راننده را بفرستد برود ناهار بخورد و خودش تا آخر شب حرف بزند و از دلتنگی های بعد از رفتنش از این محله بگوید. دلش می خواست فقط از آن روزهای خوب با هم بودن بگوید. دلش می خواست باران بیاید و بنشیند روی پله های همان دم در و یک دل سیر گریه کند و به پنجره ی خالی طبقه ی دوم خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست تا شب نگاه کند. شاید هم تا خود صبح.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
رویایی شوم
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤  

زن سمت چپ تصویر در دانشگاه، زبان تدریس می کرده است. مرد همراه او همسرش است که مدیر شرکتی بوده است با بیش از 30 کارمند. آن ها سه بچه دارند و همان گونه که در تصویر مشخص است چهارمین بچه در راه است. آن ها می توانند بدون این که خوشحالی خود را ابراز نمایند بگویند که زندگی به آن ها لبخند زده است.

در حال حاضر بله، زندگی به آن ها لبخند می زند زیرا مکانی که هم اکنون آن ها در حال پاسخ گویی به سوالات مصاحبه هستند از رویای شومی که پیش از این داشته اند به دور است. کابوسی که تماما پر از زجر بود. کابوس از زمانی آغاز گردید که آن ها از مرگی که در کمین شان در هر گوشه ای از کشورشان نشسته بود گریختند. کابوسی که متاسفانه رهایی از آن با شکست مواجه شده است.

تنها چیزی که آن ها دارند بهایش را می دهند نبود وجود حسرت برانگیز نامی اروپایی در برگه های شناسایی شان است. در پاسپورت آن ها می توانید این ها را بخوانید: هانا حالاوا و یوسف هاناش، 38 و 42 ساله، متولد ادلیب شهری نزدیک آلپو یکی از ناحیه هایی از سوریه که بدترین صدمات را در جنگ خونین و ویرانگری که از سال 2013 آغاز شد، به خود دیده است.

خیال و سودای سرنوشتی نیک که پیش از این در دفتر زندگی آن ها مانند خالی کوچک و زیبا خودنمایی می کرد امروز تبدیل به کابوسی سخت شده است که آن ها در خود گرفتار کرده است. در کمپ پناهجویانی در شمال آتن که با بیش از 600 نفر دیگر در جنگلی در میان هیچ چیز انباشته شده است. نقطه ای جدا افتاده که سازمان صلیب سرخ اسپانیا تلاش می کند تا برخی از حمایت ها و وسایل آرامش را در میان آشفتگی و ناامیدی پناهجویان فراهم آورد.

به هر روی چشمان آن ها از ناامیدی سرشار است. نه، نه! این نمی تواند درست باشد. آن ها تقریبا در میان کلماتشان با فریاد می گویند. فریادی از سر قدرت مانند ضربه محکمی که یک بوکسور به حریفش می زند. رویای آن ها هرگز اروپا نبوده است. "ما همچنان عاشق زندگی آسوده و سرشار از شادی ای که در کشورمان داشته ایم هستیم و اگر ما آن جا را ترک کرده ایم تنها به خاطر نجات جان فرزندانمان بوده است."

خسته از گذر زمانی که تنها با مشاهده ی بمب ها و سقوط موشک ها بر سرشان سپری می شد، آن ها تصمیم گرفتند که شهرشان را ترک کنند و به دنبال مکانی امن برای زندگی بگردند. سفری پر از حادثه که سه سال به طول انجامید. گذشتن از مکان های مختلف در سوریه و خطری که زندگیشان را در سفری دریایی پس از ترک ترکیه و پرداخت پول به واسط های نامطمئن تهدید می کرد و رسیدن به جزایر یونان و سرانجام کمپ آوارگان سوری در آتن که حمام ها و سرویس های بهداشتی مشترک برای صدها نفر دارد.

ماه ها و سال ها است که آوارگان سوری در رویای خوف ناکی غرق می شوند و با وجود این به بیدار شدنی نزدیک باور دارند.

 

http://blogs.20minutos.es/blog-solidario-cooperantes/2016/06/10/un-mal-sueno/


کلمات کلیدی: ترجمه از من ،چهره زشت جنگ
 
بهمن 94
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  

بهمن 94


کلمات کلیدی:
 
تو کجا خواهی بود
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤  

نامه هایی به یک فرد غریب

 

در زمانی که سال ها می گذرند

چون که می گذرند

سال ها و هوا

خندقی حفر کنند

در میان روح تو و من

در زمانی که سال ها می گذرند

و من ِتنها باشم

یک مرد

که عاشق شده است

و همان فردی که

لب های تو را در مقابل دید و

لحظه ای کرد درنگ

یک مرد تهیدست

خسته از پیمودن راه در باغ ها

تو کجا خواهی بود

کجا خواهی بود

آه

دختر بوسه ی من

 

++++++++++++++++++++++++++

 

Cartas a una desconocida,

 

Cuando pasen los años, cuando pasen ;

los años y el aire haya cavado un foso ;

entre tu alma y la mía; cuando pasen los años ;

y yo sólo sea un hombre que amó,

un ser que se detuvo un instante frente a tus labios;

un pobre hombre cansado de andar por los jardines;

¿dónde estarás tú? ¡Dónde

!estarás, oh hija de mis besos