درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

شادباشی تو بهار
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٦  

تو به بهار گفتی

که هزارها پرستو

خبر آمدنش را

به یک لاله ی خفته ی بر دشت سکوت داده بودند

و به یک شاخه ی کاج

خم شده از سنگینی برف

لحظه ی رویت سرو را نوید داده بودند

یا به یک شبنم در یخ مانده

و در حسرت افتادن بر برگ چمن

از گرمی شعله ی خورشید

خبر داده بودند

تو به بهار گفتی

که یک لشکر آماده ز باران و نسیم

سردی خاطره ی مانده ی به پلک شب را

شست و بر گونه ی آن

سرخی آتش خورشید نهاد

آمدنت ای بهار

فصل پایانی یک شعر بلند است

که در حافظه ی یک کودک تازه به رویای شبانش رفته

آویخته است

قاصدک رقص کنان

آمده تا برکه ی خوابیده ز دی

تا به گوش گل مرداب بخواند

شعر نوروز تو را

فرودین وش برساند پیامی به آغوش درخت

که به سر آمده است

شب بی پایان غم تنهایی

مژدگانی چه توانم که برم

پیش یک بهمن انباشته از غنچه و گل

در میانش عطر یک کوه امید

شادباشی تو بهار

ماه هایت همه سرشار ز عطر نارنج

خانه ات آبادی

شادباشی تو بهار


کلمات کلیدی: شعر خودم ،بهاریه
 
سه فیلم سه پاراگراف
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٥  

بدون تاریخ بدون امضا



نوع روایت پردازی و کارگردانی اثر قابل تامل و بررسی است. داستان لحظه ای از تکاپو نمی افتد. زنجیره های تو در توی داستان کل اثر را به سمتی درست هدایت می کند. به شخصیت ها در حد درست و کافی پر و بال داده شده است و ماجراهای درون روایت با پرداختی درست به کلیت اثر کمک می کنند. هسته ی اصلی داستان زیر سایه ی فیلم جدایی نادر از سیمین است اما به درستی هویت خاص خود را یافته است و با تکیه بر اصول صحیح روایت پردازی، نتیجه ای مستقل و قابل قبول را به مخاطبان عرضه می کند. پزشک تیپ دکترهای اتوکشیده ی اکثر فیلم ها میست. سیگار می کشد، در هنگام رانندگی با موبایل صحبت می کند و حتی کمربند ایمنی را هم نمی بندد اما پیچیدگی شخصیتی ناهمگون با فضای کلی روایت ندارد. تا حد زیادی مخاطب با او پیش می رود اما از نقطه ای به بعد او را نمی نفهمد. علت کارهای او را درک نمی کند. اگر می خواهد به خانواده ی فقیر کمک کند چرا مستقیمااین کار را نمی کند. اگر می خواهد خود را از عذاب دجدان برهاند چرا تمامی ماجرا را برای قاضی دادگاه بازگویی نمی کند. گویی دکتر قصه ی فیلم خسته شده است. از زندگی خودش، از کارش، از همکارانش و یا حتی از خود خودش. می خواهد این اعتراض را به نوعی با سکوت اش نشان دهد. حتی سکوت در هنگام پاسخ دادن به پرسش کلیدی پایان فیلم. شخصیت زن همراه او دارای ظرایف قابل تاملی در شخصیت پردازی است. تا پایان اثر پی به رابطه ی حقیقی آن دو نمی بریم اما این امر خللی در روند کلی داستان وارد نمی کند. نتیجه ی کار یکی از آثار قابل تامل میان دیگر آثار جشنواره است.

ماجرای نیم روز

 

ویلایی ها



 
سه فیلم سه پاراگراف
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥  

انزوا



پسرخوانده ای ناقص الخلقه از فضا و روایت های فیلم های کیمیایی. داستان از بقیه ی عناصر فیلم جلوتر است. موسیقی و فیلم برداری به جای این که در کنار و هم راستای اثر باشند خود را به قاب تحمیل می کنند و در برخی از لحظات از آن بیرون می زنند. اساسا بازیگر اول فیلم برای این نقش مناسب نبوده است. تلاش او برای جا انداختن خود در آن چارچوب بی حاصل و بی نتیجه مانده است. شاید همراهی با دیگر بازیگرانی که به درستی برای جایگاه خودشان انتخاب شده اند بر این ناهمگونی افزوده است. بازیگر مرد با همه چیز بیگانه است. نه درک درستی از محیط اطرافش دارد و نه در روابط میان شخصیت ها خود را بدرستی یافته است و نه اصولا شخصیت خود را به طور کامل نشناخته است. همین بیگانگی بر محیط اطرافش نیز تاثیر مخربی گذاشته است. گفتگونویسی های فیلم نقطه ی برجسته ی اثر است و نمی توان به سادگی از آن چشم پوشی کرد. اگر کارگردان از ابتدا تلاش در آفرینش اثری در فضای فکری منحصر به فرد خود می کرد و بازیگر نقش اول مناسب تری را انتخاب می کرد، نتیجه ی نهایی اثر می توانست قابل تامل باشد.

سدمعبر

نگاهی نو به فضایی تکراری. بدبختی و بی پولی و گرفتاری های پشت سر هم، سرنوشت از پیش نوشته شده ی مردم ضعیفی است که هر شب خود را برای دردسری جدید در روزهای پیش رو آماده می کنند. نگاه برخاسته از اثر نگاهی بی طرف است. حق به طور مطلق تعلق به گروه و طرف خاصی نیست. هیچ کس بدون خطا و مصون از وسوسه نیست. همه به نوعی و تا حدی خود را درگیر نادرستی هایی می کنند که عواقب آن را دیر یا زود برای خود و یا اطرافیانشان می بینند. داستان پیشرانه ای قوی برای تمامی بدنه ی روایت است و تمامی بازیگران به صورتی هم گون در راستای پیشبرد اثر نقش آفرینی می کنند. افزودن جزییات به کلیت داستان در جهت شناخت بیشتر روابط میان شخصیت ها می توانست بر بهتر شدن اثر نهایی بیفزاید. فیلم برداری و تدوین بسیار قابل قبول بودند.


یک روز بخصوص

تلف کردن یک ایده ی خوب در کشمکشی میان روایتی سینمایی و تلویزیونی. اثر نهایی از نشناختن مدیومی درست رنج می برد. خواهر مظلوم بیمار که با نگاه و لحن اش ترحم طلب می کند و برادری که پیش از این همسرش را از دست داده است و به نوعی شاید خود را مقصر از دست دادن او می دانست، دو ضلع روایتی است که بیش از این ها به تنوع و پیچیدگی در شکل گرفتن نهایی اثر نیاز دارند. تقلای برادر برای نجات خواهر بیمار به قیمت از دست رفتن معصومیتی تمام می شود که پیش از این برای بدست آوردن آن تمام حیثیت و وجدان کاری و زندگی خود را گرو گذاشته بود و سرانجام هم گویی اراده ای از غیب آن را در آخرین لحظات حفظ کرده بود. هم خواهر و هم برادر از این آزمایش شکست خورده بیرون آمدند و برای گریز از مرگ هر راهی را آزمودند.متاسفانه اثر نهایی محصولی قابل تامل نیست. چه در روایت و چه در بازیگری و کارگردانی.


 
پلاسکوی ما
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥  

فرض کنید پلاسکو همچنان استوار بود و با رعایت استانداردهای سخت گیرانه تبدیل به نماد پایداری یک بنای قدیمی در دنیا می شد. فرض کنید یک نهاد معتبر بین المللی که در زمینه ی معماری و ساختمان سازی فعالیت می کند و دارای سابقه ای طولانی و اعتباری جهانی وجود داشت و تصمیم می گرفت به این ساختمان به علت رعایت تمامی جوانب احتیاط جایزه ای ارزنده اهدا کند و از این پس نمادی با عنوان پلاسکوپرایز هر ساله به ساختمان های مرتفعی که قدمتی بالای نیم قرن دارد و در عین حال به علت بهره برداری مناسب و رعایت استانداردهای جهانی همچنان مستحکم و با کاربری مناسب باقی مانده اند اهدا کند.

فرض کنید به مناسبت راه اندازی این جایزه ی مهم بین المللی نامه ای از طرف این نهاد معتبر جهانی به ایران فرستاده می شد و از ما می خواست که نماینده ای را از طرف سازمانی که مسئولیت مستقیم نگهداری و رعایت استانداردهای این ساختمان مهم را بر عهده داشته است به آن ها معرفی کنیم. این نماینده در اولین سال برگزاری این همایش سخنران افتتاحیه خواهد بود و به تشریح فرآیندهای پیچیده ای که منجر به استواری و بهره برداری بلندمدت این ساختمان گردیده است می پردازد. در این مراسم ساختمان پلاسکو به شایستگی به عنوان نمادی از پایداری ساختمان های کهن برای اولین بار برنده ی این برند معتبر جهانی می شود. شخصی که از طرف ایران به این نهاد معرفی می شود قرار است در سال های پیش رو نیز به عنوان نماینده ی دائمی در مقر این سازمان حضور داشته باشد و با بررسی واجدین شرایط و برعهده گرفتن دیگر امور اجرایی این مراسم معتبر را مدیریت نماید.

پس از وصول این نامه از طریق سفارت کشوری که اتفاقا وظیفه ی نامه رسانی را نیز برعهده داشت- مسئولین کشوری جلسه ای را با حضور نمایندگان احتمالی از بخش های مختلف برگزار کردند تا از میان آن ها فردی شایسته که بیشترین بار مسئولیتی را بر عهده داشته است انتخاب نمایند و او را به این افتخار جهانی نائل آورند. در ادامه به خلاصه ای از سخنان چند تن از افراد حاضر در این جلسه خواهیم پرداخت:

-         جناب آقای دکتر پلاسکوزاده نماینده ی معرفی شده از طرف دولت: درست است که عمر این دولت به درازای استواری و سرزندگی این ساختمان نیست اما انکار تاثیرگذاری گسترده و موثر نهادهای دولتی بر پایداری این ساختمان امری است غیرقابل انکار. چه کسی می تواند تاثیر مستقیم نهادهای دولتی را بر پایدارسازی این ساختمان نادیده بگیرد. بر فرض وجود تاثیرات دیگر نهادها باید این پرسش مطرح شود که بودجه ی آن ها از کجا تامین شده است. آیا با حذف ردیف بودجه های کلان دولتی از دیگر اداره جات دخیل در این امر کاری برمی آمد. به همین دلیل و با همین رویکرد پیشنهاد می دهم خود من را به آن کشور به عنوان نماینده اعزام نمایید تا با پایان یافتن عمر دولت که زیاد هم نمانده است بنده بتوانم همچنان سرمنشا اثرات و خیرات بی پایانی باشم به فضل پروردگار.

-         جناب آقای مهندس سرهنگ پلاسکوباف نماینده ی محترم معرفی شده از طرف شهرداری: اصلا شما ببینید این ساختمان در کجا واقع شده است. از هرکسی بپرسید خیلی ساده جواب میده. توی شهر. شهر دست کیه. شهرداری. من کی ام؟ نماینده ی شهرداری. اصلا فلسفه ی وجودی اصل این جلسه رو بنده متوجه نمی شم. در حالی که همکارن خدوم بنده هم اکنون در حال عرق ریختن برای خدمت بی شائبه به همشهریان عزیز تهرانی هستند شما عزیزان در این مکان که متعلق به شهر تهران است و در نهایت مال خودمان است دور هم گرد آمده اید و برای امری به این واضحی وقت همدیگر را تلف می نمایید. راستش غریبه که این جا نیست من هم از این همه خدماتی که در این سالیان طولانی به شهر شما داده ام احساس رضایت و کفایت می کنم و بدم نمی آید آب و هوایی عوض کنم و در کشوری غریب و به دور از خاک عزیز میهنم مدتی را به خدمت در آن نهاد بین المللی بگذرانم و با روحیه ای جهادی و با نشاط برای انتخابات ریاست جمهوری دوره ی بعد در خدمت هموطنان عزیز باشم و مانند تهران- ایران را این بار آباد کنم برای شما ان شاالله.

-         جناب آقای پلاسکوکیا نماینده ی معرفی شده از طرف مالک ساختمان: دوستان ملاحظه کنید. این برگه رو من به تعداد افراد حاضر در جلسه کپی کردم و هم اکنون در زیر همون ظرف میوه ای که جلویتان قرار گرفته است قرار دارم. ملاحظه کنید. این چیه. احسنت سند ساختمان. به نام کیه. تموم شد رفت. حالا کار نداریم قبلش ما از کی گرفتیم و بعدش چی میشه. لحظه را دریابید. از همین محل دریافت اجاره های نجومی از مستاجرین این ساختمان بوده است که تجهیزات فوق پیشرفته ی ایمن سازی در ساختمان نصب شده است. این پایدارسازی ساختمان از کجا آب خورده است. بنده تعجب می کنم از نماینده ی دولت در این جلسه. نه تنها شما ریالی به ما در این امر کمک مالی و معنوی نکرده اید بلکه نماینده های مالیات و بیمه و بانک و چندتا جای دیگر در محل ساختمان اسکان دائمی داشتند و هر روز با بالا رفتن کرکره ها قیمت های درخواستی خودشان را نیز بالاتر می بردند. اگر کسی از نمایندگان حاضر در این جلسه شکی در این امور دارد خودم شخصا به خدمتش می رسم.

-         سرکار خانم پلاسکودوزان نماینده ی معرفی شده از طرف کسبه ی ساختمان: هیچ جایی مثل خانه ی آدم نمی شود. تمامی کسبه ی محترم این ساختمان متر به متر آن را مانند خانه ی خودشان می دیدیدند. مثل یک گل نازک طبع از آن نگهداری می کردند و مثل رنگین کمان هر طبقه ی آن را چشم نواز کرده بودند. اگر این مراقبت و نگهداری روزانه از طرف کسبه ی محترم نبود شما شاهد این ساختمان به این استواری و ایمنی نبودید. در ضمن معرفی یک نماینده ی خانم در مجموع می تواند وجهه ی بین المللی کشور عزیز ما در دنیا بهبود ببخشد و باعث ایجاد نگاهی نو و تمیز به کشور ما گردد.

هر چند نمایندگان دیگری از برخی از دیگر نهادهای مسئول و مرتبط در جلسه حضور داشتند اما به علت فرارسیدن وقت نهار جلسه کلا تعطیل شد. اما خبرهایی به گوش ما به درستی رسیده است که شب قبل از برگزاری این جلسه- نماینده ی نهایی از طرف نهادی بالادست معرفی شده بود و این جلسه ی فرمایشی برای شنیدن نقطه نظرات مختلف و داشتن تنوع آرا و عقاید صورت گرفته است که منجر به رسیدن به آرمان ها نیز خواهد شد به فضل خدا.


کلمات کلیدی: پلاسکو ،طنز تلخ
 
بهلول ما
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥  

1-  سال دوم دانشگاه درس برنامه نویسی. استادی که پیش از این طبق سنوات قبلی این درس را ارائه می داد برای ترم آینده امکان تدریس نداشت. مدیر گروه استادی مدعو را برای تدریس این تک درس معرفی کرد و ما هم دل را به دریا زدیم و با استادی ناشناخته درسی را برداشتیم که باوجود نبودن در سرفصل های اصلی رشته ی ما هم می توانست نمره ی بالایش به عنوان درسی سه واحدی تاثیر خوبی در معدل نه چندان خوب آن موقع ما داشته باشد و هم خود برنامه نویسی دریچه ای جدید بود برای ورود جدی تر به دنیای مهندسی. به هر حال ترم آغاز شد و استاد ناشناخته پا به کلاس گذاشت. هیکلی تقریبا کوچک تر از متوسط. لاغر. کمتر از چهل سال عمر. چهره ای که نشان از اصلیتی شهرستانی داشت و لحنی آرام با شدت صوت بسیار پایین. این اولین برداشت دانشجویان کلاس از این استاد تازه وارد با اسم خاصش بود. اصلا در بیان و رفتار جذبه ی لازم استادی به چشم نمی خورد و این موضوع باعث شده بود جدی بودن کلاس از طرف برخی از دانشجویان در طول ترم زیر سوال رود و فضای کلاس را با شوخی و گاه تمسخر پیش ببرند. اما استاد ما هیچ گاه ذره ای از منش اولیه اش دست برنداشت و تا آخرین جلسه ی آموزشی با همان آرامش و آرامی کلاس را پیش برد. اطلاعات خاصی از استاد دستگیرمان نشد. فقط اشاره کرد که رشته ی اصلی او نرم افزار نبوده است و در مقاطع تحصیلی در رشته ی برق به برنامه نویسی علاقه مند شده است و آن را جدی دنبال کرده است. با توجه به ساعت برگزاری کلاس هایش و غیبت گاه و بیگاه  که البته با جلسات اضافه جبران می شد می توانستیم حدس بزنیم که شغل استاد به صورت تمام وقت جای دیگری است و برای تنوع و در ارتباط بودن با دانشجویان چند ساعتی را در هفته به تدریس مشغول است. امتحان پایان ترم را نیز بدون دشواری خاصی برگزار کرد و همراه با پروژه ای که پیش از این برای دانشجویان تعریف کرده بود و اکثرا آن را برون سپاری کرده بودند نمره ی نهایی برای بیشتر دانشجویان مطلوب بود. روز ارائه ی پروژه ها نیز به راحتی می توانست حدس بزند که کدام پروژه حاصل دسترنج خود دانشجویان است و کدام یک نه. پروژه ی من با این که سطحی متوسط داشت ولی توسط خودم انجام شده بود و از لبخند رضایتی که استاد داشت می توانستم این موضوع را بفهمم. نمره ی آن درس کمک خوبی به معدل آن ترم کرد و ما هم از انتخاب استادی تازه وارد راضی. استادی که اسم جالبی داشت. بهلول.

2-  ترم بعدی هم همان استاد همان درس را ارایه داد و طبق آماری که معمولا دانشجویان از هم می گیرند برای برداشتن درس و انتخاب استاد- کلاس استاد بهلول در ترم جدید شلوغ تر از ترم قبل بود. همان روال و همان صدا و همان آرامش. ظاهرا این جزو ویژگی های ذاتی استادی بود که می دانست شاید برخی از دانشجویان از آن سوء استفاده هم بکنند. ترم پاییز تقریبا به اواخر خود داشت می رسید. نیمه های آذر بود که دوست هم دانشگاهی من که آن ترم با این استاد درس برداشته بود به من پیامک زد که استاد امروز نمی آید و من هم بعدش کلاسی ندارم و خداحافظ. در دلم خوش بحالی به دوستم گفتم و رفتم سر کلاس خودم. غیبتش خیلی تعجب نداشت. گاهی بدون خبر نمی آمد ولی جلسات جبرانی را حتما برگزار می کرد. سر کلاس درس خودمان بودیم. نزدیک های غروب. استاد وسط درس نگاهی به موبایلش انداخت و گفت بچه ها الان یه هواپیما اطراف فرودگاه مهرآباد سقوط کرده. هواپیمای نظامی بوده و از جزییات حادثه خبر بیشتری نداشت.جو کلاس کمی تغییر کرد و موجب ناراحتی و نگرانی دانشجویان شد. به هر حال کلاس تمام شد و وقتی بیرون آمدیم دیدیم همه دارند در مورد سقوط یک هواپیمای نظامی در شهرکی مسکونی حرف می زنند. هواپیمایی که در حال اعزام به مانور جنگی در جنوب کشور بوده و عده ای نظامی و خبرنگار را با خود به این منطقه می برده و در حال برخاستن دچار سانحه شده است و بقیه اش را همه می دانند در مورد هواپیمای سی۱۳۰ ارتش. فضای بهت و اندوه کشور را فرا گرفته بود و صداسیما هم به علت از دست دادن همکارانش بر شدت قضیه بسیار افزود. اصلا فراموش شده بود که در آن هواپیما افراد دیگری بودند که شهید شده اند. به هر حال مراسم تشییع جانباختگان برگزار شد و من هم از اخبار آخر شب آن را پیگیری کردم. تصاویر شهدا در دستان مردم دیده می شد. ناخودآگاه نگاهم به صفحه تلویزیون خشک شد. در بین تصاویر عکسی آشنا به چشم می خورد. با این که تصویر از خودش چند سالی جوان تر بود اما می شد با اطمینان گفت که خودش بود. از طریق اینترنت فهرست شهدای این حادثه را بررسی کردم. متاسفانه حدسم درست بود. به دوستم زنگ زدم و اتفاقا او هم دقیقا تصویر تشییع شهدا را دیده بود و مثل من دنبال قضیه را گرفته بود. اما این بار تصویر استاد در لباس نظامی با درجه ی سرهنگی دیده می شد که با وجود ظاهر ساده اش و هیکل کوچکش هیبتی دیدنی به او داده بود با یک لبخند شیرین. در دانشگاه به طور پراکنده از او صحبت می شد همه بیشتر از نبودنش از شغل او تعجب کرده بودند. اصلا ویژگی های شخصیتی یک سرهنگ ارتش را نداشت. با آن صدای آرام و آرامشش در رفتار و کلام. هفته ی بعد که قرار بود کلاس برنامه نویسی تشکیل شود رییس گروه و چند استاد دیگر و دانشجویان در کلاس او جمع شدند و بر روی صندلی او یک دسته گل قرار دادند و از خوبی هایش گفتند و همه در غم و بهت بودند و خیلی زود هم استاد شهید و هم آن سانحه فراموش شد. هم توسط دانشجویان و هم مسئولین. این بار باید یک پسوند به اسم استاد اضافه می کردیم. شهید بهلول.

3-  درس تمام شد و گذراندن دوران سربازی از روی جبر پیش رو. بنا بر تقسیم خود سازمان نظام وظیفه قسمت ما شد سربازی در نیروی هوایی ارتش. دوران آموزشی با سختی های خودش گذشت و برای ادامه ی سربازی در ستاد فرماندهی شروع به گذراندن دوران خدمت کردیم. چند هفته ای از شروع به کار در بخش مربوطه نگذشته بود که با عبور از راهروی طبقه خودمان چشمم به تصویری افتاد که در یکی از اتاق ها آویزان بود. خودش بود. با همان لبخند و همان لباس سرهنگی ارتش. اتاق روبرویی ما بود اما اکثرا در آن بسته بود و من به داخل آن توجه نکرده بودم. ناخودآگاه به داخل اتاق کشیده شدم و به نوشته ی زیر تصویر دقت کردم. یک بازنشسته ی نظامی که در آن اتاق مشغول به کار بود کنجکاوی من را دید و با هم در مورد تصویر صحبت کردیم. به او گفتم که او در دانشگاه استاد ما بود و مابقی ماجرا. همکار او برایم گفت که او در همین اتاق مشغول به کار بوده است. گفت که اصلا جزو فهرست افراد اعزامی به مانور جنوب کشور نبوده است و در آخرین لحظات جایگزین فرد دیگری می شود. گفت که دو تا بچه ی کوچک دارد. گفت خیلی رفتنش اتفاقی و باورنکردنی بود. گفت آرام بود و بدون حاشیه. چیزهای دیگری هم گفت ولی من حواسم رفت به کلاس دانشگاه. خودم را روی یکی از آن صندلی های وسط کلاس دیدم که استاد شهید دارد درس می دهد. با همان آرامش و صدای آرامش. با همان وقار و شمرده حرف زدن هایش. خودم را دیدم وسط کلاسی که این بار استادش لباس نظامی به تن کرده است و هر لحظه دارد از ما دور تر می شود. با همان لبخند همیشگی اش. دیگر طاقت نداشتم. از اتاق روبروی محل کارم خارج شدم و شروع کردم قدم زدن در راهروی ساختمان پادگانی که روزی محل کار او بوده است. از این همه اتفاقات و دست به دست هم شدن حوادث برای یادآوری آن سانحه و استاد شهید سردرنمی آوردم. هنوز صدای آرام او در گوشم بود و با خودم نوشته ی زیر عکسی که از دیوار اتاقی که پیش از این محل کارش بوده است را زمزمه می کردم و راهروی بلندی را با قدم های کوتاه طی می کردم. سرهنگ شهید محمدعلی بهلول.



کلمات کلیدی: بهلول ،c130
 
سه فیلم سه پاراگراف
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥  

سه فیلم سه پاراگراف 


کلمات کلیدی: سه فیلم سه پاراگراف
 
پسر خوب
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٥  

پسر خوب

(نگاهی به کتاب شرارت های یک دختر بد نوشته ماریو یوسا)


 

1- تفاوتی ندارد دختر شیلیایی باشد یا از پرو. فرقی بین اسم ها و القاب و آرزوهای او هم نیست. لیلی کوچک دلبر شیلیایی باشد که با حرکات چشم و بدنش هوش از سر ریکاردو نوجوان ببرد و خود را مانند تمام دیگر روزهای زندگی اش چیزی معرفی می کند که واقعا نیست، رفیق آرلت که سودای چریک شدن در سر دارد باشد و آماده ی سفر به کوبایی باشد که یک تنه سینه سپر کرده است در برابر تمام هیولای امپریالیسم، مادام روبرت آرنو پاریس نشین همسر سیاستمدار فرانسوی و با لباس های گران قیمت و همنشین با ثروتمندان و صاحبان قدرت و نفوذ باشد، خانم ریچاردسون ساکن خانه ای اشرافی حومه لندن باشد -خانه ای که اصطبل آن پر است از اسب های گران قیمتی که ارزش یکی از آن ها می تواند تمام آرزوهای کودکی دختر بد را تبدیل به واقعیت کند - و روز و شب را در مهمانی های مجللی طی کند که هم نشینان او اعراب و اروپایی هایی هستند که ثروت بی اندازه ی آن ها دختر بد را دلزده بکند، کوریکو باشد در قلب بزهکادی توکیو و تبدیل بشود به یک قاچاقچی و در منجلاب بی اخلاقی اطرافیانش هر روز بیشتر فرو رود و برای ریکاردوی ساده لوح نقشه ای شوم شوهرش را پیاده سازی کند که او را کامل بشکند، خانم سوموکورسیو نیمه برژوای کارمندی بشود که تلاش می کند تا خود را به روزمرگی عادت دهد و تبدیل شود به یک زن خانواده دوست شهروند قانونی فرانسه، بشود همسر پیرمردی ثروتمند که او را صاحب ویلا و سهام کند و یا بشود زنی میان سال و بیمار که به انتهای مسیر رسیده است و یا حتی نام این دختر بد اوتیلیتا باشد و در خانواده ای فقیر و در محله ای پر از خشونت و فقر و بی اخلاقی بدنیا آمده باشد و پدرش با گوش دادن به درد و دل دریا روزگار بگذراند ، هر چه که نام دختر باشد و به هر جایی که برود و با هرکسی ازدواج کند و روزگار بگذراند باز هم ریکاردو عاشق است. عشقی که تبدیل به یک بیماری شده است که هیچ گاه او را رها نمی کند. بی توجهی ها و تحقیرها و جدی نگرفتن های دختر بد هم او را دلسرد و ناامید نمی کند. در واقع ریکاردو عاشق خود دختر بد نشده است، شیفته و دلباخته ی حس و وجودی شده است که عاشق دختر بد است. ریکاردو عاشق حس درونی خودش شده است و به همین دلیل است که این حس تمام عمر او را رها نمی کند و تا جایی پیش می رود که به یک نوع بیماری و مریضی مزمن تبدیل می شود. مرضی که چون خوره تمام ذهن و احساسات او را در خود فرو می برد و او را تبدیل به شیفته ای بی منطق می کند که رسیدن به مقصودش نیز مایه ی آرامش او نمی شود. در لحظاتی که دیگر دختر بد را از آن خود کرده نیز این بیماری و تشویش ذهنی رهایش نمی کند. سایه ی ترس احتمال از دست دادن دختر بد بر قسمت دیگری از زندگی اش گسترده می شود و جانشین جنون ریکاردو می شود و سرانجام تنها چنگ مرگ می تواند اندتی این ترس را تبدیل به حس حسرتی بی پایان کند.


2- ظاهرا ریکاردو برای رسیدن به دختر بد باید دنیا را بگردد و به اندازه ی زندگی اش صبر کند. اما در تمام طول این مسیر هیچ گاه ریکاردو دنبال او نبوده است. همیشه حضور ناگهانی و غافل گیر کننده ی دختر بد بوده است که سر بزنگاه بر سر راه پسر خوب سبز  شده است و مسیر زندگی او را دچار دگرگونی هایی کرده است. اولین دیدار آن ها در زمان نوجوانی آن دو روی می دهد و دختر بد خود مهمان ناخوانده ی شهری بوده است که از ابتدا ریکاردو در آن بدنیا آمده است و بزرگ شده است. دیدار آن ها در پاریس هم به علت سفر دختر بد برای شرکت در دوره های چریکی و عضویت در سازمان های کمونیستی کوبا بود و برخوردها و دیدارهای بعدی آن دو نیز چه در لندن و توکیو و چه در فرانسه و اسپانیا همه از سر خواست ریکاردو نبوده است. گویی دست سرنوشت آن ها را به گونه ای مقابل یکدیگر قرار می دهد که دچار حوادثی غیرقابل پیش بینی شوند و وابستگی ریکاردو هربار بیشتر شود و دختر بد هربار گریزپاتر. زمان های از هم گسسته و طولانی و مکان های دور از یکدیگر نیز نمی تواند موجب شود ریکاردو دختر بد را به دست فراموشی بسپارد و ذهنش خالی شود از حسی که سال ها است پر است از او. حتی سفر ریکاردو به زادگاهش پس از سال های دور از آن - با وجود این که دختر بدی که دیگر به عنوان همسر در خانه ی او هست را در کنار خود ندارد و این بار با خیالی نسبتا آسوده به سفری خانوادگی می رود- نیز به نشانه ای از دختر بد منجر می شود. ریکاردو این بار نیز برحسب تصادف نشانه ای از دختر بد را در مقابل خود می بیند و او کسی نیست جز پدری با قدرتی ویژه. داستان پر است از برخوردهای تصادفی، رابطه های کوتاه مدت، دلبستگی های عمیق اما گذرا و واکنش های غیرمنطقی هر دو طرف.



3- هربار دیدار این دو از طریق یک نفر صورت می گیرد. دوست آرمان خواهش که سودای مبارزات چریکی برای مبارزه با استبداد و سلطه در سر دارد، دختر بد را برای اولین بار پس از دیدار در نوجوانی به ریکاردو در پاریس معرفی می کند. داستان دوست هیپی مسلک نقاش ریکاردو سرانجام به خانه ای پر از اسب می رسد که دختر لندن نشین ساکن آن است. دیلماج کوتاه قد با استعداد به طرز عجیبی سر از توکیویی در می آورد که باز هم حضور دختر بد در آن جا موجب غافل گیری و شکل گیری بهترین بخش داستان می شود. پس از مهمترین چالش بین این دو، بچه ی ساکت همسایه حلقه ی اتصال را این بار تشکیل می دهد و در مواقع دیگر مانند یادآوری خاطرات کودکی و آخرین دیدار نیز سازنده ی موج شکن و تا حدی مارسلا نقش آفرینی می کنند. گویی این دو باید با واسطه هایی با یکدیگر مواجه شوند تا داستان حول یک اتفاق پیش نرود و به درستی این حلقه های اتصال منجر به زنجیره ای از داستان های خطی شود که کلیت داستان بر آن استوار شود. به موازات افراد از حوادثی که در بطن داستان رخ می دهد نیز نباید غفلت کرد. رویدادهایی که انعکاسی است از شرایط آن روزهای دنیا. از اتفاقات پرو گرفته تا شرایط فرانسه و انگلیس و اسپانیا و ژاپن در چند دهه میلادی همه را می توان در این قاب داستان به صورت گذرا دید. همایش ها و گردهم آیی هایی که ریکاردو به عنوان مترجم در آن شرکت می کرد نیز نگاهی دارد به دیدگاه های حاکم در آن زمان از دریچه ی داستانی گیرا.

4- همان گونه که ریکاردو تلاش می کند تا فکر و شیوه ی زندگی اش را از زادبوم خود کاملا جدا کند و نشانه های کشورش را به عمد از خود دور کند، داستان نیز از فضای غالب در ادبیات آمریکای لاتین فاصله دارد. در دختر بد با یک فضای رئال و گزارش و مستندگونه در کنار داستانی جذاب و پر از چالش و پرکشش مواجه هستیم. دیگر از نشانه های مرسوم در ادبیات آن مناطق خبری نیست. رئالیسم جادویی جایگاهی در این داستان ندارد و اسطوره و باورهای مذهبی و یا قومی تاثیری بر روند داستان نداشته است. حال و هوای داستان در فضایی اروپایی می گذرد و در شکل گیری هسته ی اصلی روایت و دیگر شاخه های فرعی آن نیز رنگ و بویی از پیشینه ی ادبیات شگفت انگیز آمریکای لاتین مشاهده نمی شود. تنها در بخش ارشمیدس سازنده ی موج شکن است که گوشه ای از آن فضای وهم انگیز شکل می گیرد و شگفتی این نکته در آن است که تنها بخشی که تا حدودی تلاش در خلق فضایی خارج از رئال جاری در روایت دارد نیز در خود آمریکای لاتین شکل می گیرد. شاید این رویکرد تعمد و خواست نویسنده بوده است تا بر وابستگی و جداناپذیری فضایی که داستان در آن شکل می گیرد و خلق می شود به مکان، فرهنگ بومی و اقلیم ویژه آن تایید کند. ارشمیدس متعلق به همان زمان و مکان است. از قدرت خارق العاده اش در شنیدن حرف دل دریا برای یافتن مکان مناسب احداث موج شکن نمی تواند در سواحل جنوب فرانسه بهره ببرد. دریای پرو همان دریای اسپانیا و فرانسه نیست، همان گونه که ریکاردوی نوجوان لیمایی آن فرد میان سال فرانسوی نیست. گویی فضای داستان و ریکاردو هر دو بایکدیگر شکل گرفته اند و رشد یافته اند و آرزوی هر دو اقامت همیشگی در قلب اروپای رویایی خود بوده است و به دست فراموشی سپردن خاطراتی که در کوچه پس کوچه های زادگاهشان شکل گرفته است و اینک ترجیح داده اند و یا تلاش می کنند تا غبار فراموشی در گذر زمان بر مهاجرتشان چیره شود و بدون گذشته به اکنون فکر کنند. تلاشی که تا حدی بدون نتیجه تا پایان داستان دامن گیر هم ریکاردو و هم روایت ادامه دارد.

5- دختر بد پس از سی و هفت روز برای همیشه از پیش ریکاردو می رود. او می ماند و یک تنهایی بی پایان و فرصتی برای جسارت آفرینش داستانی با موضوعی شگفت انگیز و پر از حادثه و پرسش. این بار ریکاردو می خواهد از دیلماجی بی تاثیر که پس از مرگش هیچ کسی از او یاد نمی کند تبدیل بشود به نویسنده ی پر از جسارتی که هر چه را که دیده بنویسد. از همان اولین روزی که حرکات بدن و چشم های دختر هوش از سر او برده تا آخرین روزی که در ویلای جنوب فرانسه با هم بوده است. از همه چیز می نویسد، از بی تفاوتی های دختر بد، از دور دنیا گشتن هایش، از هم بازی های دوره ی نوجوانی اش که او را به خاطر ابراز احساساتش مسخره می کردند تا همسایه اش در پاریس که برایش تبدیل به دوستانی واقعی شده بود. از آن شبی که از روی جنون تصمیم داشت از روی پل بپرد وسط رودخانه و خودکشی کند و بی خانمانی دوره گرد مانع او شده بود تا وقتی که به دیدن تاتر مارسلا رفته بود. تنهایی ریکاردو فرصت خوبی است تا تمام صحنه ها را بیاد بیاورد و از یادآوری آن ها خوشحال و اندوهگین شود. ریکاردو همه چیز را به یاد دارد، تمامی روزها و شب ها را.

6- چرا در ادبیات داستانی، نویسندگان ایرانی جایگاهی جهانی ندارند؟ آیا سیاست های کلان مدیران فرهنگی مانع آن ها می شود؟ نبود بستر روایی و چارچوبی داستانی که برای تمامی جهان فهم پذیر باشد مانع همه گیر شدن ادبیات داستان فارسی در جهان است؟ نشناختن مناسبات بین المللی و نداشتن ابزار تبلیغات و عرضه محصولات ما را در این خصوص دچار ناکارآمدی کرده است؟ آیا باز شدن پای سینمای ایران به مجامع بین المللی می تواند دریچه و یا کمکی به شناساندن ادبیات داستانی ما به جهانیان شود؟ نبود پیشینه ی تاریخی و سبقه ی عمیق داستانی در ادبیات غنی فارسی که همواره منظوم محور بوده است توجیه و یا دلیلی بر این کوتاهی است؟ شاید در فرصتی مجزا و مفصل به این پرسش ها در نوشته های پسین پاسخی داده شود.

پی نوشت:
- عنوان اصلی کتاب شرارت های یک دختر بد است که در ترجمه ی انگلیسی و فرانسه عنوان دختر بد و در ترجمه ی فارسی عنوان دختری از پرو برای کتاب از سمت مترجمین انتخاب شده است که تمامی آن ها عناوین مناسبی می باشد.
- با این که کتاب ترجمه ی ترجمه است اما متنی روان، یکدست و جذاب از کار درآمده است. نگارنده ی این مطلب چندین بخش مختلف کتاب را با متن اصلی آن مطابقت داده است و نتیجه کار را بسیار خوب دیده است.
- مترجم ظاهرا دچار خودسانسوری زیادی شده است و بخش هایی را که می دانسته با ممیزی مواجه خواهد شد را خود با سه نقطه حذف کرده است. این روند در برخی از نقاط شکلی افراطی گرفته است و صحنه هایی که می توانست در کتاب باشد نیز حذف شده است. نام کتاب نیز ظاهرا دچار همین رویکرد شده است هرچند نام انتخاب شده نیز بسیار مناسب است. دختر بدی که در تمام زندگی اش تلاش می کند تا پرویی بودنش را انکار کند و به گونه ای دیگر زندگی کند اما همچنان دختری از پرو است.


کلمات کلیدی: کتاب ،یوسا