درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

در مرثیه ی بی اعتمادی
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸۸  

فوران نور گوی آتشین

در پس دشتی به خواب فروغلتیده در مهد تاریکی

به پناهگاه خارستان کشاند

کرم شب تابی را

که در توهم پایداری سیاهی

نجوای ابلیس گونه اش در گوش شقایق ها

و در دامان آفتابگردان ها

که تا سحر در دل دشت طنین انداز

به سان درخشش سنگ سیاه سحر بود

تا مگر بفریبد طبع لطیف گلبرگی را

و بستاند مهر همیشگی اش را

یا شاید زین پس بگردند

در مدار پست یک کرم

چهره ی آسمانی آفتابگردان ها

و چه خوب خود می داند

جز علفکی هرز و دانه های رانده از دل خاک

بر کشتی از پیش به گل نشسته اش

نمی نشینند

 

حقیقت سحری

که فجر صادق نویدش آور بود

چهره ی ناراستی و پلشتی

پنهان در پس سیاهی ها را

به حضیض خارها می کشاند

تا دل های

همسایه با وادی تردید دشت نشینان

آرام و سرازیر از یقین گردد

و چه مهربان است مهر زندگی

که آگاه است از فریفتگی حشرکان

و دریغ نمی کند نور و حیاتش را

تا باز در دل شب

با نور به یادگار مانده از روز

جولان دهد و

بار دیگر

دشت را مهمان خانه ی شک کند...


کلمات کلیدی: مرثیه ،بی اعتمادی ،سفید ،نور