درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

من گنجشک نیستم

من گنجشک نیستم*

نگاهی به فیلم آفرینش (زندگی داروین)

و نظریه ی تکامل او



١-  فیلم های ساخته شده با درون مایه ی زندگی محوری و مورد بررسی قرار دادن داستان زندگی یک شخصیتِ مورد شناخت همگان و تاثیرگذار در عرصه های بومی و جهانی، به طور معمول دچار کمبود پویایی در خط سیر داستان و تسلیم زدگی در مقابل بزرگی آن شخص می شود. وسواسی که در ساخت چنین آثاری به خرج داده می شود تا چهره ی شخصیت در ذهن مخاطب ماندگار شود و یا دست کم مخدوش جلوه نکند و از بزرگی او نکاهد، در بسیاری از مواقع ویران گر است. این وسواس گاه یک فیلم داستانی را به ورطه ی مستند می کشاند. گاهی نیاز به پایداری آن شخصیت و دوری از خطر تصویر سازی او تا جایی پیش می رود که سازندگان ترجیح می دهند به بررسی اطراف، حاشیه ها و اثرات او بر دیگران بپردازند تا هسته ی مرکزی داستان. سازندگان این گونه آثار تلاش می کنند تا با برگزیدن پاره ای از زندگی آن شخصیت که بیشترین کشش و جذابیت روایی را دارد و آمیختن آن با جنبه های دراماتیک پررنگ شده، به بدنه ی از پیش نیمه هوشیار روایت روحی تازه بدمند و سرنوشت از پیش رقم خورده ی او را که برای همگان روشن است را با چالش ها و درگیری بیشتر و گیرا بر مخاطب عرضه کنند. وارد کردن عنصر خیال –که نفی درستی آن و بررسی میزان تاثیر آن در خدشه وارد کردن به زندگی یک چهره ی همگانی ناممکن است- در چارچوب روایت، تلاش دیگر سازندگان برای افزودن بر کشمکش دورن متنی است. تلاشی که محدودیت آن از تاثیر گذاری بر پویایی بیشتر اثر نمی کاهد و گاه به بهتر دیده شدن دیگر عناصر نیز می انجامد. آفرینش نیز با بهره بردن از جنبه های به جا و همگون با کلیت داستان، اثر را از هرگونه مستندگرایی دور کرده است. جنبه هایی که به همذات پنداری بیشتر با شخصیت اصلی می انجامد و سبب همگام شدن مخاطب با او و درک لحظات دشوار زندگی او می شود. آفرینش در کنار خط اصلی داستان و بررسی چگونگی نوشته شدن کتابی تاثیرگذار، روایت هایی جانبی نیز دارد که مانند شاخه هایی به بدنه ی درخت داستان، زیبایی بخشیده است. این شاخه ها که ویژگی های مشترکی نیز دارند در هم پیچیده می شوند و بر یکدیگر نیز تاثیر می گذارند. واکاوی دوباره ی این زیر روایت ها که در طول داستان پخش شده اند دارای اهمیت زیادی در شناخت و بررسی فیلم است:

      آنی داروین: شیفتگی داروین به دخترش در تمامی لحظات فیلم قابل لمس است. نبود دختر نیز نتوانسته است از نقش پررنگ و ژرف او بر زندگی پدر بکاهد. حضور خیالی، سیال گونه و همیشگی دختر با پدر که گاه با حضور واقعی او نیز در هم آمیخته می شود، سبب شکسته شدن فضای خشک و واقع گرای فیلم می شود. دختر به گونه ای پژواک درونیات پدر است و آشفتگی های او را نشان می دهد. او تنها میراثی بود که نظریه های پدر را پذیرفته بود و بر درستی آن ها حتی به بهای تنبیه شدن نیز پافشاری می کرد. با طبیعت انس بیشتری داشت و همان بی رحمانه جان او را گرفت. از دست دادن دختر به داروین نشان داد که شناخت و همراهی بلندمدت او با ظبیعت سبب در چنگ اختیار قرار گرفتن و رام شدن حیاتِ در ذات وحشی اش نشده است و برای آگاهی کامل به امر طبیعت نیاز به همراهی و آگاهی بسیار بیشتر است.

- قوم نیمه وحشی: لبخند رضایت ژنرال دریادار از گرفتن سه بچه در مقابل دکمه های بی ارزش در هنگام مرگ یکی از آن ها کم رنگ تر شد و دیگر بار هنگام به زمین انداختن سوغات ناهمگون با درونِ دو بچه در ساحل اقلیم بومی به اخم و ناامیدی تبدیل شد. این بخش که مستقل ترین زیر روایت در ساختار داستان پردازی بود بر توجه ویژه به غریزه تاکید می کرد و به گونه ای ذهن مخاطب را برای نتیجه گیری پایانی داروین از این مشاهدات؛ که نداشتن تفاوت ویژه و بارز میان ذهن انسان و حیوان بود؛ آماده می ساخت.

- جنی: میمون دربندی که نشان داد با بودن در محیط انسانی بیش از دو کودک بومی دگرگون شده است. کنش ها و واکنش های او داروین را در نوشتن کتاب تکامل سرسخت تر کرد. یکی از لحظات تاثیرگذار و احساسی فیلم هم هنگام بازگویی چگونگی مرگ جنی توسط داروین برای آنی است. داستانی که پایان تعریف کردن آن با مرگ آنی همراه می شود و بیننده را در ماتم تنها می گذارد. 

٢-  به فراموشی سپردن دست آوردهایی که حاصل سال ها پژوهش و انباشتی از نوآوری ها بود، برای داروین کاری بسیار دشوارتر می نمود تا گالیله. اگر گالیله گرمای سوزان آتش دادگاه تفتیش عقاید را بر گونه های خود و خانواده اش حس می کرد، داروین در اوج سخت گیری باید زانو بر سنگ نمک می زد و با ریختن چند قطره ی آب بر پیشانی خود، زبان به توبه می گشود. ترس کلیسای قرون وسطا از دگرگونی در جایگاه زمین و خورشید نبود که این دو هزاران سال در جایگاه درست خود بوده اند. آن ها می دانستند خارج شدن زمین از مرکزیت و چرخش آن به دور خورشید، تخت سلطنت کلیسا را از مدار فرمانروایی بی چون و چرا به زیر خواهد کشید. کشیش ها از این که صدای ناقوس کلیساها در همهمه ی مباحث دانشمندان و زمزمه ی برخاسته از شک مردم به فراموشی سپرده شود، در هراس بودند. اگر داروین می تواند در میان سخنرانی کشیش برخیزد و یا با بی احترامی از مقابل کلیسا عبور کند، اگر تنها عامل بازدارنده ی او از انتشار افکارش، جنگ درونی وجدانش بود- که گاه نمود بیرونی پیدا می کرد و همسر و دختر از دست رفته اش او را به چالش می کشیدند- و یا اگر هنگام قلم به دست گرفتن خدا را به مبارزه می طلبید و دوستانش او را قاتل خدا می خوانند، همه و همه به پشتوانه ی مبارزات چند قرن پیش از آن بود که آزادی خواهان و دگراندیشان را به کام مرگ و شکنجه کشاند. انسان های بی شماری که در تک تک خط های کتاب او سهم دارند. داروین نمی توانست که ننویسد. حتی اگر لرزش دستانش باز نمی ایستاد و یا مجبور بود جوهر را که مانند لکه ی ننگی بر سر انگشتانش می ماند را هر روز با هراس پاک کند. بیماری او از فروخفتن واژگانی بود که از گذشتگان به میراث مانده بود و تنها در آن هنگام و از دریچه ی بینایی و آگاهی و ذهن نوآورانه و موشکافانه ی او قابلیت استخراج داشت. ذهنی که قدرت تاب آوردن بازآفرینی و پردازش افکار خام پخش شده در عرصه ی گیتی را داشت و می توانست با کنار هم قرار دادن الگوهای از پیش به یادگار مانده، آن ها را در قالب نظریه ای نو و همه گیر درآورد. بی خوابی پیش از نوشتن کتاب، از فریادهای ژاندارکی بود که در آتش ناآگاهی می سوخت. ناتوانی اش یادگار رنج انزوای گالیله بود و سکوتش از پاسخ رد منصور حلاج به توبه خواهان. بسیاری در عصر تاریکِ زندگی بشر فدا شدند تا داروین بتواند به دور از سایه ی هولناک و بازدارنده ی کلیسا و نگاه ویرانگر اسقف ها، قلم در دست گیرد. همان گونه که داروین به تکامل موجودات در طول زمان باور داشت، کتاب ها و افکار او نیز تکامل یافته ی نظریات و عقایدی است که تا پیش از این یا مجال گسترش نداشتند و یا دریچه ای مناسب برای خروج آن ها وجود نداشت.

٣- علم گرایی مطلق داروین که به مثابه ی یک مکتب به پناهگاه او تبدیل شده بود نیز صورتی دگرگون شده از اقرار به توحید است. کشتی متلاطم و طوفان زده ی علم گرایی تنها در ساحل امن خداشناسی وحدت گرا به آرامش می رسد. طبیعت و پروردگار، هیچ گاه سر ستیز با یکدیگر نداشته اند؛ اما بسیاری از متفکران و دانشمندان در طول تاریخ تلاش کرده اند تا این دو را در میدان مبارزه ی علم گرایی در مقابل دیدگان مردم قرار دهند و با مسحور کردن چشمان مردمِ خالی از آگاهی و اندیشه، به خاک افتادن ملکوت آسمان ها در بستر خاک را به رخ ایمان آوردندگان به مسلک الهی بکشند. حالات و پیشینه ی داروین نشان می دهد که  او نمی خواست خدا را در مقابل طبیعت قرار دهد ولی از طرفی دیگر از سرانجام کار خود و برداشت های مادی گرایانه ی دیگران که به این امر می انجامید در هراس بود. هراسی که با گذشت زمان بر درستی آن می توان پی برد. اما از طرف دیگر دستاوردهای نظریه ی او تنها در شک به پیدایش سرچشمه ی الهی در پدید آمدن موجودات خلاصه نشد و متفکران با برداشت های گوناگون توانستند به راه کارهای تازه ای در دیگر علوم نیز برسند. روانشناسان بر نفوذ و تاثیر نظریه ی او هنگام مطالعه ی رفتارهای انسانی پی بردند و در کنار بررسی درون مایه آگاهی هر انسان به کنش ها و رفتارهای مشترک موجودات توجه بیشتری کردند. مطالعات داروین باعث شد علومی مانند باستان شناسی، مردم شناسی و روانشناسی بیش از پیش در هم آمیخته شوند و شبکه های ارتباطی میان آن ها اثرگذارتر و قوی تر شود. بررسی تاثیر نظریه ی داروین بر بازآفرینی اندیشه های مارکسیسم و همچنین احیای بنای نوگرایی غربی، موارد دیگری است که باید در فرصتی مناسب دیگری به آن پرداخت.

۴-  سخن آخر این که با نگاهی گذرا به گوناگونی و پرشماری شخصیت های اثرگذار در طول تاریخِ سرزمین ما و میزان اقبال هنرمندان به ساخت آثاری برای بررسی زندگی، آرا و نظرات آن ها چیزی جز افسوس باقی نمی ماند. چهره هایی که گستره ی نفوذِ کلام و آثارشان بر دیگر فرهنگ ها، حسرت داشتن یکی از آن ها بر دل دیگران گذاشته و در پی بی توجهی ما، دست به سرقت نام و آثار آن ها می زنند. امید است با ایجاد روحیه ای ملی و همه گیر، موج تازه و اثرگذاری در ساخت چنین آثاری را شاهد باشیم. 

   + علی بیگدلی ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()