درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

تاکسی

تنهایی


تا به حال تا این وقت شب بیرون نمانده بود. خودش مقصر بود. می توانست زودتر از این ها کار را تمام کند و به این تاریکی نخورد. با این وضع رسیدن به خانه قبل از صبح غیرممکن بود. پول زیادی هم برایش نمانده بود. زیادی خرج کردن و هر روز درآمد کمتری داشتن باعث شده بود حساب کتاب های همیشگی اش به هم بریزد. زیر لب گفت :باید بیشتر کار کنم. سفارش ها هم خیلی کم شده. مثل این که این چند وقته مردم با هم خیلی مهربون

شدند!

ادامه مطلب بخوانید!!!


تنها جایی که از شر این باد می شد در امان بود همان گوشه ی ایستگاه اتوبوس بود. نشست و تا چانه تو پالتو خزید و نوک انگشت های دست هایش را هم از داخل جیب کت نازکش به هم رساند. خیلی طول نکشید که به سرمای صندلی آهنی ایستگاه اتوبوس عادت کرد. گربه ای که زیر ماشین آن طرف خیابان خوابیده بود هر بار با صدای بادی که شاخه های درختان را تکان می داد می پرید و سرش را تکان می داد و تا می آمد دوباره آرام بگیرد دوباره همان صدای باد می آمد.

مرد هر چه توی جیب هایش بود خالی کرد کف دستش. یک تکه کاغذِ روزنامه که روی آن با یک روان نویس قرمز و با یه خط بد  آدرسی نوشته شده است و یک عکس کوچک از زن جوان معمولی ای که خیلی کم آرایش کرده و از مهر گوشه ی عکس معلوم است که از کارت یا شناسنامه اش کنده شده است و معلوم نیست چرا موقع عکس گرفتن به بالای دوربین با اخم نگاه کرده. چند تا بادام زمینی و دو تا کلید که با حلقه به هم وصل نشده اند و یک مقدار پول.

باد دیگر نمی آید ولی گربه هنوز هم هر چند وقت یک بار از جا می پرد. دیگر عادت کرده. باز به پول های کف دستش نگاه می کند، با این وضعیت اگه خیلی خوش شانس باشد و ماشینی هم پیدا شود، و راننده هم بخواهد به خاطر شب بیشتر کرایه بگیرد، با پول های توی خانه هم نمی تواند پولش را بدهد. با خود فکر می کند که نرسیده به خانه ماشین را نگه دارد و پا بگذارد به فرار. اگر هم راننده بهش رسید می خواهد چه کار کند؟ به خاطر یک کرایه ماشین که آدم نمی کشند، شاید هم بکشند، مثل خودش!

***********

از همان موقع که در صندوق را باز کرد و آدرس و عکس و پول را دید، حدس زد داستان این سفارش مربوط به انتقام گیری زناشویی باشد. خواست قیدش را بزند و در صندوق را ببند و برود دنبال کار دیگری اما این چند وقته بی پول شده بود. حتی چند روزی بود که غذای حسابی نخورده بود و پول توی صندوق هم که یک پیش پرداخت حساب می شد از کل پول بعضی کارها بیشتر بود، اگر به هیچ چیز دست نمی زد و در صندوق را قفل نمی کرد و می رفت، یعنی این که این مورد را نمی خواد انجام بدهد و تمام. ولی اگه طرف بعد چند روز می آمد و می دید در صندوق هنوز قفل مانده، صبر می کرد تا خبر کشته شدن سفارش خود را بشنود و بعد هم بقیه پول را داخل همان صندوق می گذاشت و می رفت. نه صحبتی و نه ملاقاتی. همیشه همین طور بود، حتی از اولین سفارشش. تا به حال نشده بود که کسی نوبت دوم پول را داخل صندوق نگذارد و یا روی یک تکه کاغذ از او تشکر نکند.

اولین بار اصلاً شهامت باز کردن در صندوق را هم نداشت. چشمهایش را بسته بود و با دستهای لرزان در را باز کرد. مثل این که می خواست واقعاً گلوی یک نفر را تا دم مرگ فشار بدهد. سفارش دهنده هم مدارک را زیر بسته های پول گذاشته بود، مثل این که می دانست مرد تازه کار باید رنگ پول ها را قبل از عکس و آدرس ببیند. ولی خیلی زودتر از آن که خودش فکر می کرد عادت کرد. مثل همان گربه ی زیر ماشین.

اوایل، چند روز قبل از انجام کار می رفت خانه ی طرف را پیدا می کرد ، با محل آشنا می شد و بعد با کلی برنامه ریزی و نقشه کشیدن کار طرف را یکسره می کرد اما چند وقتی است که همین طوری صبح از خواب بلند می شود و یک راست می رود سراغ آدرس روی کاغذ. اگر موقعیت جور نبود می گذاشت برای بعد، اما اگر همه چیز هماهنگ بود کار را همان جا تمام می کرد.

همان صبح که در را بست یک چیزی به او می گفت که این در را دوباره باز نمی کنی مگر این که کار را تمام کرده باشی. هنوز از داخل کوچه پس کوچه های حومه ی شهر بیرون نرفته بود که همه چیز را یک بار مرور کرد، عکس و آدرس را از جیبش درآورد و دوباره نگاهی به آن ها انداخت. اصلاً تا به حال اسم این خیابان ها و میدان هایی که روی کاغذ نوشته بود را نشنیده بود، باید از دیگران می پرسید. کاری که از آن تنفر داشت. البته هوا هم هنوز تاریکِ تاریک بود و خیلی زود از خانه زده بود بیرون. شب قبلش اصلاً نخوابیده بود و همه اش زل زده بود به عکس کوچک آن زن و برای خودش داستان می ساخت. مثلاً چه شده است که کار صاحب این عکس به این جا کشیده و یه نفر حاضر شده برای کشتنش پول بدهد. داستان ساختن سرگرمی مورد علاقه اش شده بود اما دیگر تا صبح طول نمی کشید.

خیابان ها خالی بودند. حتی یک ماشین هم نبود و هوا هم خیلی سرد شده بود. همین طوری راه افتاد تا شاید وسط راه ماشینی را ببیند و تا شهر که خیلی هم راه نیست برساندش. از اتوبوس های همیشگی هم خبری نبود مجبور شد تا خود شهر پیاده برود. آفتاب همه جا را روشن کرده بود که به میدان ورودی شهر رسید. آن جا هم هیچ چیز نبود. نه ماشین هایی که هر روز صف کشیده بودند پشت سر هم و نه آدم هایی که به همدیگر تنه می زنند که زودتر به کارهایشان برسند. همه جا خالی بود و هوای شهر هم بر عکس همیشه خیلی تمیز بود. می شد از همان ورودی شهر نوک کوه آن طرف را دید. باز هم پیاده راه افتاد تا شاید خبری بشود. تکه روزنامه را از جیبش بیرون آورد و چند باری خواند. هیچ کدام از کلمه های نشانی برایش آشنا نبود. نه خود آدرس و نه اسم هایی که الان روی میدان ها و کوچه ها می دید. به جز ساختمان ها و خیابان ها که مثل قبل سر جای خودشان بودند همه چیز عوض شده بود.

****************

هوا تاریک شده بود و باد سرد هم امانش را بریده بود. بیشتر توی پالتویش فرو رفت و گوشه ی ایستگاه نشست آن قدر خسته و بی حال بود که دیگر نمی توانست فکر هم بکند. از صبح تا به حال آن قدر راه رفته بود و خسته شده بود که سرما را هم فراموش کرده بود.

در همان بی حالی بود که یک ماشین جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاد و بوق زد. مرد ناگهان از جا پرید و با دست به راننده اشاره کرد. با عجله بدون گفتن کلمه ای در ماشین را باز کرد و نشست روی صندلی جلو. در را  که بست نفس راحتی کشید و تازه فهمید که بیرون چقدر هوا سرد است. برگشت و با لبخند به راننده گفتم:" مثل این که توی این شهر فقط شما موندین!" از وقتی سوار ماشین شده بود راننده فقط به جلو نگاه می کرد. راننده دنده را جا زد و ماشین از جا کنده شد. همان طور که جلو را نگاه می کرد با لحن سردی گفت:"مثل این که توی این شهر هم فقط شما مسافرین؟"

مرد فرصت کرد به اطراف نگاهی بیندازد. تا به حال ندیده بود داخل یک ماشین این قدر سفید باشد. مثل موهای راننده هر چند سنش زیاد به نظر نمی رسید.

رادیوی ماشین روشن بود و آهنگ پخش می کرد و گوینده وسط آهنگ ها یه چیزهایی می گفت. مرد چیزی از گفته های گوینده سر در نیاورد. انگار به یک زبان دیگر صحبت می کرد. از چند تا خیابان و میدانی که از صبح چند باری از آن ها رد شده بود گذشتند. راننده می خواست آدرس مقصد را بداند ولی چیزی نمی گفت. مرد هم این را فهمیده بود. ناگهان توی دست هایش را نگاه کرد. از بس که عجله داشت آدرس و عکس و همان مقدار کم پول را هم توی ایستگاه جا گذاشته بود. فقط یکی از کلیدها کف دستش بود. با این که آدرس خانه ی زن را حفظ ِ حفظ بود ولی هر کاری کرد یادش نیامد، نه آن را و نه نشانی خانه ی خودش را. با شرمندگی به راننده گفت:"نمی دونم باید کجا برم، پول هم هیچی ندارم!" راننده خندید و گفت: "اشکال نداره من می دونم! تا صبح هم خیلی نمونده" این رو گفت و سرعتش را زیاد کرد و همین طور توی شهر چرخیدند و مرد هم تمام  داستان هایی که برای عکس های داخل صندوق ساخته بود را برای راننده گفت و او هم همان طور که به جلو خیره شده بود به هر کدام کلی خندید.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()