درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

پارک

دیر خوابیدن دیشب و تاریک تر به نظر رسیدن اطراف، بعد از زنگ ساعت باعث شد از این فکر که ساعت خراب شده و زودتر از وقت زنگ زده و کمی بیشتر می توانم بخوابم لبخندی بر لبانم بنشیند و همراه با جابه جا شدن در تخت خواب پتو را محکم تر چنگ بزنم و تا نزدیکی های لب هایم بالا بکشم و با پاهایم پایین آن را دور خودم جمع کنم.

این لبخند و پتو مدت زیادی دوام نیاوردند، دیگر خواب از سرم پریده بود و با همان چشم های بسته به صدای تیک تیک ساعت و ماشین های توی خیابان گوش می دادم و به این فکر می کردم که این دو صدا را من هیچ وقت قبلاً با هم نشنیده بودم. اگر ساعت خراب شده و تا صبح هنوز مانده و من می توانم باز هم بخوابم، پس چرا خیابان ها پر از ماشین و صدای رفت و آمد است؟دیگر قید خواب و پتو را زدم و سعی کردم عقربه های ساعت را ببینم اما آن قدر هوا تاریک بود که چشم های باز و بسته فرقی با هم نداشتند. با احتیاط خودم را به گوشه ای از اتاق رساندم و با دست کشیدن روی دیوار کلید را پیدا کردم و این بار به خاطر نور زیاد برای چند لحظه که تا چشم هایم عادت کند جایی را نمی توانستم ببینم. ساعت دیواری می گفت که از وقت معمول هم گذشته و ساعت کوچک روی میز و ساعت مچی هم همین را نشان می دادند. پنچره را باز کردم، گرمای اول صبح وسط تابستان جای خودش را به نسیم خنک پاییزی داده بود و هوا تاریک تاریک بود و خیابان پر از ماشین هایی با چراغ های خاموش و آدم هایی که با عجله در رفت و آمد بودند،بود. قید بیشتر فکر کردن را زدم و رفتم دوباره خوابیدم به امید این که ساعت دوباره زنگ بزند و این بار در هوای روشن از خواب بیدار شوم و همه چیز خواب باشد.

 

 

اما نشد نه آن روز و نه روزهای دیگر. هوا سردتر و تاریک تر می شد و ساعت ها همین طور می گذشتند، هر سه با هم. نمی دانم چند وقت بعد، ولی بالاخره با لباس های زمستانی و چراغ در دست از خانه زدم بیرون تا شاید بفهمم چه خبر شده است. همان دم در چند جوان که لباس های تابستانی داشتند را دیدم که چنان به من نگاه می کردند که تعجب از پشت عینک های دودی هایشان هم معلوم بود، با خودشان آرام چیزی گفتند و خندیدند و رفتند، هر چند قدم که دور می شدند برمی گشتند و من را نگاه می کردند و دوباره می خندیدند. بعد از این که بچه های مشغول بازی در خیابان دور من جمع شدند و مسخره ام کردند و بلند بلند دیوانه صدایم کردند و چند مرتبه با توپ به من زدند به خانه برگشتم و از بیشتر گشتن در خیابان ها منصرف شدم، همان خانه بهتر بود، با این که سرد بود و تاریک. بخاری و پتو هم دیگر گرما نداشتند. از بس چراغ های خانه را روشن نگه داشته بودم یکی یکی سوختند و شمع ها هم دیگر داشتند تمام می شدند، از غذاهای داخل یخچال هم چیزی نمانده و من هم که بیرون برو نیستم. دیگر کارم این شده که از صبح تا شب البته به وقت این سه ساعتی که دارم و هنوز هم کار می کنند و نه به روشنایی و تاریکی هوا، کنار بخاری با پتو بنشینم و نوشیدنی گرم بخورم و شب ها هم کنار پنجره بنشینم و خیابان را تماشا کنم، ماشین هایی که با چراغ روشن و بوق زنان حرکت می کنند و آدم هایی که در میان شان مثل مورچه این طرف و آن طرف می روند. ساعت خواب معلومی ندارم ولی اگر هم بتوانم بخوابم، در خواب هم دیگر اثری از نور و گرما نیست همه چیز تاریک است و سرد سرد.

******

دو تا از ساعت ها هم از کار افتاده و فقط ساعت مچی هنوز جان دارد. بعضی وقت ها آن قدر همه جا ساکت است که صدای تیک تیک آن را از داخل جیب شلوارم هم می شنوم. مثل همیشه همین مواقع پشت پنجره ی بسته، روی صندلی نشسته ام و به پارک آن طرف خیابان که اتفاقاً خیلی هم شلوغ است نگاه می کنم. وسیله های شهربازی بالا و پایین می روند و مردم از سر شادی و هیجان فریاد می کشند و چند نفر هم آن طرف تر به خاطر نوبت سوار شدن یک چرخ و فلک دعوا راه انداخته اند و روی صندلی پارک پر است از آدم های بزرگ. داخل زمین بازی هم کودکانی هستند که می خندند و می دوند و پدر مادرهایی که گوشه ی زمین ایستاده اند و دست تکان می دهند برای بچه هایشان و نمی ترسند از زمین خوردن کودک دلبندشان در این تاریکی.

   + علی بیگدلی ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()