درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

سرزمین کویر

سرزمین کویر

شعری از رابرت فراست

به همراه ترجمه ای آزاد از آن

بارش برفی تند

ریزش شب چه سریع

وه که چه تند

در میان یک دشت

نگران از سپری گشتن آن

روزگار پیشین

و زمین پوششی از برف

به تن چه صاف

گرچه چندی علف هرزه و ته ریشه به جا مانده هنوز

 

جنگل پیرامون

دارد آن پوشش را

آنِ خود کرده همه

همه ی جانوران

خفته آرام به منزلگه خود

غرق در غیبت خود

گاهِ پنداشتن شور حیات

در برم می گیرد

بی خبر تنهایی

 

و همین اینک تنها

گونه ای است از آن دلتنگی

منزوی تر بشود

پیش از آن گاه که آن کم بشود

گمشده در دل ناپیدایی برف

شب زده، از تندی آن

با بیانی خالی

تهی از گفتن و ابراز کلام

 

هرگز نتوانند که آن ها

بر دلم ترس روان کرده

از آن، جایی خالی

و از آن پوچی فاصله ها

در میان اختر

نیست یک روشنی از کوکب اگر

نسلی از آدمیان

ره به آن جا نبرند

در میان قلبم

چه بسا، کهکشان ها دارم

و چه نزدیک تر از خانه ی من به من اند

و هراس افتاده

بر دلم

از همان، سرزمین همه صحرایی خویش

 

Desert Places

by Robert Frost

 

Snow falling and night falling fast, oh, fast

In a field I looked into going past,

And the ground almost covered smooth in snow,

But a few weeds and stubble showing last.

 

The woods around it have it--it is theirs.

All animals are smothered in their lairs.

I am too absent-spirited to count;

The loneliness includes me unawares.

 

And lonely as it is that loneliness

Will be more lonely ere it will be less--

A blanker whiteness of benighted snow

With no expression, nothing to express.

 

They cannot scare me with their empty spaces

Between stars--on stars where no human race is.

I have it in me so much nearer home

To scare myself with my own desert places.     

   + علی بیگدلی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()