درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

وداع با دریا

وداع با دریا

تقدیم به همینگوی و پنجاه سال نبودنش

چقدر تغییر کرده ای! این را دوستش وقتی که کنار خیابان قدم می زد به او گفت. از آخرین دیدارشان زمان زیادی نگذشته بود اما تغییر زیاد قیافه اش در همین مدت کوتاه دوستش را به تعجب واداشته بود. در پاسخ او لبخندی زد و از احوالش پرسید و از اتفاقاتی که در فاصله ی کوتاه بین دو دیدار افتاده جویا شد. پیش از سبز شدن چراغ وسط چهار راه از هم جدا شدند. بی موقع بودنِ ادامه ی صحبت را دوستش از نگاه های نا آرامش فهمیده بود. همراه ماشین ها از وسط خیابان گذشت و نگاهش را به سنگ فرش هایی که تازگی جای خود را به آسفالت کهنه ی پیاده روها داده بودند دوخت تا دیگر نه آشنایی را ببیند و نه دیگران او را. چندی بعد تاریکی هوا همچون نقابی بر چهره اش نشست و دلش را آرام تر کرد. بی آن که چیزی بخورد به اتاق کوچک خودش برگشت و روی زمین به پهلو خوابید. بیش از آن که تمایل خود به اصلاح صورتش را از دست داده بود از رفتن به کار همیشگی و  روزمره اش خسته شده بود. مانند سربازی شده بود که وسط میدان جنگ گیر کرده است و موسیقی همیشگی اش صدای توپ و انفجارهای ناگهانی است و نزدیکترین دوستش اسلحه. دلش می خواست تیری از آن طرف سنگرها می آمد و مجروحش می کرد تا چند روزی روی تخت بیمارستان بخوابد و شاید هم سرانجام عاشق پرستارش شود و برای رسیدن به او در اوج جنگ ساعت ها پارو بزند و فرار کند از آن موسیقی دلخراش و خداحافظی کند با آن دوست های ناخواستنی میدان جنگ. وداع کند با آن همه اسلحه. می خواست در اوج ناامیدی دیگران دل را به دریا بزند و ماهی ای بزرگ شکار کند و آن را به سختی تا ساحل آرامش ببرد و به دیگران بگوید که از آن طرف آب ها آمده و با دستی خالی از اسلحه، ماهی ای بزرگ و کمیاب شکار کرده. ماهی ای که هر چند از آن استخوان هایی بیشتر نمانده. به همه ی این چیزها فکر کرد. حتی به صبحی که یک پیرمرد می رود سراغ تفنگ مورد علاقه اش.

 

یادش نمی آید که به فشار انگشت پیرمرد روی ماشه هم فکر کرد یا نه. نمی دانست به آن پرستار که هنگام زایمان هم خودش می میرد و هم بچه اش و جنگجوی متنفر از جنگ را تنها می گذارد هم فرصت شد فکر کند یا نه، ولی می داند که از خستگی و گرسنگی تا صبح روی همان زمین خوابید و تا وقتی که از خواب با صدای زنگ ساعت روی میز ،که او را به کار همیشگی اش دعوت می کرد، بیدار شد؛ خواب شیرهای زیبای سواحل آفریقا را دید.

   + علی بیگدلی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۱ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()