درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

گربه ها در تاریکی
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩٠  

گربه ها در تاریکی*

چند قدمی از مغازه نگذشته بود که ایستاد. تا رسیدن به ویترین به آرامی عقب عقب آمد و دست هایش را گذاشت روی شیشه ی پر از لک و خیره شد به چشم های یکی از گربه هایی که هر وقت نگاهشان می کنی انگار تازه از خواب بیدار شده اند. گردنش را کمی کج کرد و پشت سایه ی مبهم تصویر خودش در شیشه ی مغازه، قفس های کوچک چیده شده روی هم را با دقت نگاه کرد. مغازه پر بود از گربه های کوچک و بزرگی که هر کدامشان یک ریختی بودند و گاهی اگر حوصله می کردند دهانشان را باز می کردند و صدایی از خودشان درمی آوردند. چشم های نیمه باز بعضی هایشان هم منتظر باز شدن در کوچک قفس و گذاشتن ظرف غذا بود. با این که هاروکی از این خیابان زیاد می گذشت تا به حال این مغازه را ندیده بود. می دانست داخل رفتنش جز زیاد کردن حسرتش برای خرید گربه ای کوچک و زیبا چیزی برایش به همراه ندارد.

با پاهایش کمی بازی کرد و برای یکی از آن هایی که به او خیره شده بود دست تکان داد و نیم نگاهی به تصویر خودش داخل شیشه انداخت، کوله پشتی اش را روی شانه هایش جابجا کرد و گوشی دستگاه پخش موسیقی که تازه خریده بود را داخل گوشش گذاشت و به راهش ادامه داد. اصلا حواسش به آهنگ نبود. میک جاگر داشت برای خودش می خواند. نگاه گربه ی خوابیده در وسط قفس پایینی را نمی توانست فراموش کند. همیشه گربه ها به آدم ها طوری نگاه می کنند که انگار آن ها را برای اولین بار می بینند. اگر چند سالی هم یکی شان را پیش خودت نگه داری صبح فردایش که از خواب بیدار می شوند نگاهی کاملا نا آشنا به تو می کنند. شاید همه چیز را فراموش می کنند. شاید برای همین است که به هر کدامشان هر چقدر هم که محبت کنی باز یک روز می گذارند می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند.  

هاروکی به همه ی این ها فکر کرد اما باز نتوانست نگاه آن ها را فراموش کند. به خواهرش فکر کرد که به کوچکترین موی گربه ها حساسیت دارد و ورود یک گربه به خانه ی آن ها می توانست کار خواهرش را به بیمارستان بکشد. آهنگ ها پشت سر هم پخش می شدند و او بدون آن که بداند کجا می رود همان طور در خیابان ها قدم می زد و به همه ی این ها فکر می کرد.

     *        *        *        *        *        *        *        *        *

هوا دیگر کامل تاریک شده بود. آن قدر راه رفته بود که اصلا نمی دانست کجاست. دیگر نمی توانست یک لحظه روی پاهایش بایستد. وارد اولین رستوران سر راهش شد و جلوی یک سکو نشست. رستوران کوچک بود و نیمه تاریک و تقریبا خالی و بدون مشتری. موسیقی آرام بامب جویس او را به یاد دستگاه پخش موسیقی اش که دیگر آهنگی پخش نمی کرد انداخت. گوشی دستگاه را از گوشش بیرون آورد و دستگاه خالی از باطری را داخل کولی اش گذاشت. پیشخدمت که خستگی در چشمانش موج می زد بی اعتنا فهرست غذاها را روی میز گذاشت و همان جا منتظر سفارش شد. معلوم بود اصلا حوصله ی رفتن و آمدن را نداشت. خستگی و کم بودن نور هم نمی توانست از زیبایی اش کم بکند. هاروکی نگاهی کوتاه به غذاها انداخت و یک نوشیدنی گرم، سالاد مرغ و ساندویچ تن ماهی سفارش داد. خیلی گرسنه شده بود. نوشیدنی را که می خورد تازه نگاهش به ساعت قدیمی رستوران افتاد. چند دقیقه ای از نیمه شب گذشته بود و آخرین قطار ساعتی پیش رفته بود. تصمیم گرفت تا صبح همان اطراف بماند. از کوله اش کتابی برداشت و زیر نور کم چراغ بالای سرش کاغذی را که نشان می داد تا کجا خوانده را برداشت و شروع کرد به خواندن ادامه ی آن. سالاد مرغ را که خورد فهمید سفارش ساندویچ تن زیادی بوده. مقدار زمانی را هم که برای خوردن سفارش هایش در رستوران مانده بود، رو به پایان بود. وسایلش را برداشت و ساندویچ در دست روی صندلی پارک روبروی رستوران نشست.

 

 دیگر نمی توانست کتاب خواندن را ادامه بدهد. پسرک داستان را در همان کلبه ی وسط جنگل به همراه دو سرباز گمشده رها کرد. بچه گربه ای با بو کردن ساندویچ تن به سمتش آمد و آرام خودش را به پایش نزدیک کرد. گربه را برداشت و روی پاهایش گذاشت و با پشت دست، گوش ها و گردنش را نوازش کرد و تکه های ماهی را در دهانش گذاشت. گربه با اشتیاق تکه ها را می خورد. حرکات بدن او روی پاهایش حس خوبی را برایش ایجاد کرده بود. چشم های براق و درخشان گربه در تاریکی شب دیدنی بود.  هاروکی همان طور که به گربه غذا می داد و او را نوازش می کرد به این فکر می کرد که در این تاریکی، گربه می تواند او را ببیند. اگر او را دوباره ببیند باز هم مانند همه ی گربه ها مثل غریبه ها به او نگاه می کند و یا او را به خاطر می آورد. هاروکی ماهی را لقمه می کرد و در دهان گربه می گذاشت و به خودش می گفت گربه ها در تاریکی حتما آدم ها را بهتر یادشان می ماند.

پی نوشت:

* تقدیم به هاروکی موراکامی که پنجره ای نو و هر چند کوچک در مقابل دیدگانم گشود.

*تمامی رویدادها و شخصیت ها با نگاهی به سه کتاب موراکامی نوشته شده است.

*پیش از این در همین وبلاگ مطلبی درباره ی کتاب کافکا در کرانه نوشته شده است. آن را در این جا بخوانید.