درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

برف روی پیشانی داغ
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩٠  

برف روی پیشانی داغ

نگاهی کوتاه به فیلم

مرگ کسب و کار من است


1-    وقتی سه نفر در صبح یک روز کوتاه زمستانی برای دزدیدن کابل ها به بالای دکل می روند و بعد از آن هم چندین اتفاق می افتد که هر کدام بر فرض بیشترین حدِ موازی روایت شدن، نیازمند سپری شدن زمانی قابل توجه است و هنوز در پایان فیلم، هوا روشن است و در میانه ی داستان یکی از شخصیت ها می گوید "این کله سحری پول از کجا بیارم"؛ وقتی عطا می تواند پول اولیه را بگیرد و برود یک گوشه ای پنهان شود و سر فرصت برود سراغ مواد مخدر ولی با نهایت بی منطقی به دل کوه در برف می زند با یک دختربچه، وقتی استوار به سرباز دستور می دهد برای رفتن به نزدیکترین پاسگاه متهم را هم همراه خود ببرد تنها به دلیل آن که ادامه ی روایت، کشش لازم را داشته باشد در صورتیکه ماندن متهم در ماشین به همراه استوار و مراجعه ی سرباز به پاسگاه و بازگشت با ماشین به تنهایی، می توانست باورپذیرتر باشد؛ وقتی پاسگاه در امتداد جاده دست یافتنی است ولی سرباز و متهم به دل جنگل میزنند تا جای خالی نماهای درختان سر به فلک کشیده در فیلم هم پر بشود، وقتی دو دختر روستایی ظاهر و رفتاری شبیه دختران در ناز و نعمت بزرگ شده دارند و لطافت پوستشان هیچ تناسبی با چند سال زندگی کردن در روستا با آن سرمای کشنده ندارد و تنها بچه های روستایی واقعی دو فرزند متهم دستگیر شده هستند، وقتی مدت زمان ماموریت استوار و سرباز برای جلب ترحم بیننده به رقم پنجاه روز بدون وقفه می رسد و چاشنی کلیه درد و مشکل با سرما هم به آن اضافه می شود، وقتی فرزند میان سال پیرزن جوراب بافِ با چشمانی در راه مانده و همراه درد موروثی، در همان روز واقعه بدون اطلاع مقام های مسئول آزاد می شود، وقتی ...

 

2-    تنها یکی دو مورد از وقتی هایِ بالا کافی بود تا فیلم زمین بخورد و روایت سقوط کند و کل اثرِ فیلم خنثی شود اما این گونه نشد. جرات و ایستادگی فیلم با صداقت و یکدستی پدیدآورندگان آن همراه شد و نتیجه ی کلی، کاری قابل قبول بود که نگارنده آن را پسندید و دانستن فیلم اولی بودن و میزان تجربه ی کارگردان بر این پسندیدن افزود.

3-    داستان های کوچکی که به موازاتِ روایت اصلی مطرح شده بودند استحکامی ویژه به تنه ی داستان داده بودند؛ چه پیرزن و انتظارش و چه دخترکی که پدر، پرورشگاه را محلی مناسب برای او می دانست. شاید همین شاخه های کوچک و مناسب از اثرات ویرانگر کمبودهای مورد نخست متن کاسته است.

4-    ادامه ی مسیر کارگردان جوان ما نیازمند آن است که در ابتدا او تکلیفش را با خودش مشخص گرداند. فیلم او در برزخ داستان گویی و هنری بودن و به گونه ای تصویر را به رخ کشیدن دست و پا می زند. حرکات ویژه ی دوربین او بر صورت پیرزن در جاده چشم انتظار تناسبی با سینمای داستان گو ندارد. ایجاد هماهنگی قاب تصویری با درون مایه نخستین نیاز او برای ادامه ی راه  است. نمی توان با قاب تارکوفسکی داستان های هیچکاک را به تصویر کشید.