درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟

کدام اشرافیت؟ کدام آبادی؟

سفری چند ساعته به روستای اشرف آباد

1-     همان طور که اتوبوس از جنوبی ترین محله های شهر خارج می شود و می پیچد در جاده های اطراف شهر و پشت سر می گذارد آن هیاهوها و صداها را، رنگ چهره و لباس اطرافیانت کم رنگ تر می شود. دیگر پیرمرد ایستاده ای را نمی بینی که چشمانش دنبال فداکاری جوانی تکیه داده بر صندلی باشد. چمن بوستان ها بی رونق و زرد می شوند و پوست دستان مردان در کنارت نشسته زمخت تر. تعداد بچه های در آغوش مادر خوابیده و یا گریان بیشتر می شود و از سن مادرانشان کاسته می شود و چهره ی پناهجویان کشورهای همسایه بیشتر به چشم می آیند. پسربچه هایی که با مادرانشان هستند به تنهایی به قسمت مردانه ی اتوبوس می آیند که باید تمرین کنند زود بزرگ شدن را. هوای حومه ی شهر سرعت می بخشد به بلوغ کودکان. گوش های کودکان حاشیه نشین زود می شنود آهنگ غم انگیز سختی ها را. چشمانش رنگ ناخوشی ها را به سرعت تشخیص می دهد و دهانشان طمع تلخ ناکامی ها را پیش از چشیدن شیرینی دنیای کودکی مزه می کند. او از همان ابتدا می فهمد اصلا حقی برای او قائل نشده اند که او بخواهد بر سر گرفتنی و یا دادنی بودن آن تامل کند.

2-     گمان من برای نزدیک شدن به مقصد را پیامک میزبان در پاسخ به پرسش من از نزدیکی به مقصد بر هم می زند. او می گوید راه طولانی تری در پیش رو داری و باید بیایی بیش از این ها. از محلی می گذرم که پیش از این تنها اسمش را در کنایه ها و لطیفه ها شنیده بودم. آسایشگاه روانی رازی در روستای امین آباد. از نگهبانی ورودی و حصار اطراف آن می توان پی برد به حال درون آن. انسان هایی که ما دیگر طاقتشان را نداشته ایم و حبسشان کردیم در پشت این حصارها و همگی فراموش کرده ایم که رفتارها و نگاه های ما بود که این چنین سرنوشتی را برایشان رقم زده است. آدم هایی که پیش از این دست و پا می زندند در دریای فلاکت و ما ساحل نشینان از سر سرگرمی ایستادیم به تماشای آن ها. مردانی که جایگاهی ویژه دارند نزد خدایشان و زبان و رفتاری خاص بین خودشان. از چند پیچ و دشت که می گذری می رسی به همان ایستگاه از پیش منتظرش مانده. اشرف آباد ایستگاه بعدی حمام.

3-     راننده آسان می گیرد بر مسافری که پول ها را مچاله شده داخل صندوق چوبی می ریزد و می گذرد از شمارش آن ها. هنوز پای بر زمین نگذاشته ام که آغوشی گرم مرا در بر می گیرد. دوستی که دعوت او سبب آمدنم شده بود، میزبانی گرمی می کند و پس از مدتی نشستن در مغازه ی ساده و کوچکش، هم گام می شویم با هم در کوچه های روستا و تک خیابان اصلی آن. گویی ساختمان ها دیگر نیازی به خودنمایی و ظاهرسازی ندارند. نمای ساختمان های کوتاه قد، می شود همان آجرهایی که سیمان شره کرده است در بینشان. از باغ هایی که سال های دور محل کاشت میوه و گندم بوده است تنها ویرانه ای به جای مانده است و یا خانه ای ساخته شده است بدون سند. آن دوره گردهایی که در شهر می بینی که سر در سطل های زباله فرو کرده اند برای یافتن اندکی از اشیا قابل بازیافت، این جا سکونت گاه آن هاست. حومه ی روستایی در حومه ی شهر. آن ها می سوزانند چیزهایی که از شهر به هوای با ارزش بودن آورده اند و پس از آن که می فهمند دیگر خریداری ندارد. تفریح کودکان دویدن در دشت و بازی با خاک و پیدا کردن پسماندِ پسماندها و درست کردن اسباب بازی ها با آن ها و مشارکت در به آتش کشیدن جاماندگان بازیافت.

4-     زنگ تعطیلی مدرسه که نواخته می شود متعجب می شوی از تعداد دانش آموزانی که همچون سیل وارد تک خیابان اصلی می شوند و چهره هایشان آمیخته از رگه های بومی و اقوام کشورهای همسایه است و نگران می شوی از آینده ی آن ها. از فرصت هایی که برایشان اصلا وجود ندارد و زمینه های مساعد درهم شکستن چارچوب های قانونی و اخلاقی که در هر کدامشان متناسب با محیطی که در آن رشد کرده اند، وجود دارد. در گوشه ای از پشت یک دیوار، چند جوانی برای لحظاتی رهایی از بخت بدشان و فراموشی حسرت نداشته هایشان، خونشان را با ماده ای افیونی کثیف می کنند و تو در دل آفرین می گویی به دوست و همراهت که سال ها همنشین همین ها بوده است و پاک مانده است از این پلیدی ها و در میان افرادی که تحصیلاتشان به متوسطه هم نرسیده است، دانش خود را عالی کرده است و مرام خود را متعالی، همراه با سعی و تلاشی مثال زدنی. این جا محل بازیافت پسماندها است. چه زباله هایی که در سطل ها و جوب ها ریخته می شوند و چه افرادی که برای ترک عادت های خود به کمپ پناه می آورند. تعداد کمپ های ترک اعتیاد روستا از مدارس آن بیشتر است. باد سرد پاییزی که از دشت بزرگ مقابلت می آید تمام دردهای ساکنان مجاور دشت را با خود می آورد و در گوشت نجوا می کند.

5-     عکس نوشته هایی از اشرف آباد:

  

براستی این ساختمان ها تا چه اندازه در برابر زلزله مقاوم هستند؟

 

زندگی جریان دارد و دانش آموزان به فرداهایی بهتر می اندیشند.

 

قلعه ای که پیش از این خان ها در آن زندگی می کردند اکنون تبدیل به خرابه ای شده است که اکنون نیز پذیرای کوخ نشینان شده است.

 

کودکان تمایلی به استفاده از تنها زمین بازی روستا ندارند و پس از تعطیلی مدرسه یا لباس کار بر تن می کنند و یا خود را با درس مشغول می کنند.

 

ساخت و افتتاح مدرسه ای نو و مجموعه ای ورزشی تفریحی از جمله اقدامات خوب دولت در چند سال اخیر در منطقه بوده است.

 

 هم دانشگاهی های دوستِ ما در کنار رودِ راین و تیمز زندگی می کنند و عطر گل های همیشه بهار همراهشان است و دوست ما در کنار جویی که حتی ایستادن در کنارش ناممکن است و رنگ آبش تیره. همه می دانیم که نه جایگاه آن ها آن جاست و نه جایگاه او این جا.

 

اگر در بعدازظهر پاییزی هوس کنی که قدمی بزنی در محله، هم باید بوی جوی به ارمغان آمده از شهر را تحمل کنی و هم غبار سوغات کارخانه سیمان را.

 

پی نوشت:

-          در میانه ی راه از یکی از مسافران کهن سال پرسیدم راه باقی مانده تا اشرف آباد را و او به من گوشزد کرد که نام آن جا سال هاست به اسلام آباد تغییر پیدا کرده است. کمبود امکانات و سختی های موجود برای ساکنان آن جا با به تلخی یاد کردن از اشرافیت و آبادی شاید کمی آرام شود. پس همان اشرف آباد بهتر است.

-          هم زمان با گام زدن در اشرف آباد، نمایندگان تکیه داده بر صندلی های مجلس طرحی را به تصویب رساندند که آگاهی از آن میزان نگرانی و دغدغه ی آن ها را برای حل چنین مشکلاتی را به خوبی نشان می دهد. برای آگاهی از جزییات این طرح این جا را کلیک کنید.

-          برای دیدن تصاویر در اندازه های بزرگ تر و با کیفیت بهتر بر روی آن ها کلیک کنید.

-          این وبلاگ اطلاعات جامع تری را در باره ی اشرف آباد در اختیار شما قرار می دهد.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()