درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

شب

 

شب را که از دنیا بگیری خالی می شود دستانش. زبانش لکنت می گیرد و لرزه می افتد بر پاهایش. شب نور چشم دنیاست. گوش دنیا سنگین می شود اگر نشنود فریاد سکوت شب را. شب را که از دنیا دریغ کنی، او می ماند و حوضش. حوضی که دیگر آب تنی در آن لذتی ندارد. جانت را تازه نمی کند فروغلطیدن در آن.  آب حوضِ تنهایی دنیا راکد است و بی طراوت. شب لباس دنیاست. می پوشاند بدی های آشکارشده در میانه ی روز را. ماه، خالِ لب دنیاست و ستارگان، نگین های بی شمار گردن آویزش. شب را که از دنیا بگیری روز بی فروغ می شود؛ مانند چشمان کم سوی مردی سالخورده.

   + علی بیگدلی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۳٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()