درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

آن طرف خط

آن طرف خط

بار دومی که زنگ تلفن به صدا درآمد و باز هم از پشت خط هیچ صدایی نیامد، دیگر مطمئن شدم این همان کسی است که چند دقیقه پیش هم زنگ زده بود و من هم بعد از دو بار گفتن بله و مکثی کوتاه گوشی را گذاشته بودم. این را می شد از صدای تلویزیونی که از خیلی دور، از آن طرف خط شنیده می شد حدس زد. فکر می کنم توی  این آپارتمان های کوچک و پرتعدادی زندگی می کند که صدای راه رفتن همسایه کنار دستی شان تا چند واحد آن طرف تر هم می پیچد و صدای زنگ در و تلفن هایشان با هم قاطی می شود و همه باید مراقب چیزهایی که به هم می گویند باشند تا فردا که در راهرو و آسانسور، همسایه ها چشم در چشم شدند، برق و نوع نگاهشان واکنش به حرف های همدیگر نباشد. مبهمی صدای مجری تلویزیون و موسیقی که همراه آن پخش می شود با صدای آرامِ نفس کشیدنمان مخلوط شده است و یک سمفونی آرام و بی ساز را تشکیل داده است. مانند دفعه گذشته دومین بله گفتن هم لازم نبود، بله ای که از قبل جوابش معلوم است. صدای نفس های آن طرف خط کمی بلندتر می شود و تعدادشان هم زیادتر. یک باره کل آب دهانش را یک جا قورت داد و بدون معطلی این بار خودش گوشی را گذاشت. صدای بوق ناگهانی، آرامشی که دیگر به آن عادت کرده بودم را بر هم زد. تقریبا یک دقیقه ای در همان حالت ایستادم و به یک ترک که از کنج دیوار شروع شده بود و به تازگی به وسط های آن رسیده بود خیره شدم و به صدای بوق، در حالی که حواسم به کل جای دیگری بود گوش دادم.

به دختری فکر می کردم که سال هاست پس از بازگشت از سر یک کار معمولی و یکنواخت روی کاناپه ی کهنه ای که تنها یادگار پدرش است دراز می کشد و در تابستان هم پتو را دو دستی به دور خود می پیچد تا شاید از دست سرمایی که نمی داند از کی تا به حال به جانش افتاده است و امانش را بریده است، خلاص شود. حواسم پیش کسی بود که انگار از همان اول می دانست اصلا قرار بر این بوده که همه ی کارها دست به دست هم دهند تا او، این گوشه تنها رها شود و همه چیز برایش بی حرکت شود. به صفی فکر می کردم که پدر و مادر و برادرم در آن ایستاده بودند و با عجله می خواستند پشت سر هم خود را به آن دنیا و آن ور دنیا برسانند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. حواسم به آخرین دوست صمیمی ام بود که وقتی با هم توی خیابان ها قدم می زدیم من آن قدر فکرم مشغول جاهای دیگری بود که اگر او می ایستاد و یا از راه دیگری می رفت، من همان طور به راهم ادامه می دادم  و چند چهارراه و خیابان را هم رد می کردم و متوجه نبودنش نمی شدم. حواسم به راه هایی بود که هر روز می رفتم و می آمدم و دیگر برای رد شدن از آن ها اصلا نیازی به فکر کردن نداشتم. با چشمان بسته هم می توانستم به همان جاهای همیشگی برسم. نگاه های دیگران را کاملا فراموش کرده بودم و نمی دانستم هرکدامشان اصلا چه معنایی می تواند داشته باشد. به تمام این چیزها در همان یک دقیقه ای که دیگر صدای بوق برام عادی شده بود فکر کردم. صدای مبهم تلویزیون و موسیقی همراه آن همچنان از آن طرف دیواری که انگار داخلش خالی است می آید. زمزمه های همسایه ها آرام تر از آنی است که بتوانی بفهمی چه می گویند. نگاهم را از ترک روی دیوار بر می دارم و می نشینم روی کاناپه ی قدیمی ای که پدرم بعدازظهر ها روی آن دراز می کشید و چرت کوتاهی می زد. گوشی هنوز در دستانم است و برای بار سوم همان شماره را می گیرم. در همان فاصله ی کوتاه پایان شماره گیری و بوق زدن ها یک نفس عمیق می کشم و به خودم قول می دهم که با اولین بله گفتنش کلی با او حرف بزنم. از برادرم که خیلی وقت است از او بی خبرم برایش تعریف کنم. از اینکه صدای برادرم خیلی شبیه صدای اوست و مانند برادرم عادت دارد به جای الو، بله بگوید. از مادرم که همیشه نگران من بود و از پدرم که آن قدر چیزی نگفت تا مرد، برایش بگویم. از همه ی راه های رفته و نرفته ای که تا به حال در مقابلم داشته ام و از عادت کردن های همیشگی ام برایش خواهم گفت. می دانم بدون آن که یک کلمه حرف بزند همه ی این ها را گوش می کند مثل برادرم. شاید هم آن طرف خط لبخندی بزند و سرش را تکان بدهد و بخواهد چیزهای دیگری را هم بشنود. اگر خواست و حوصله اش سر نرفت از همه ی آن چهارراهایی که به گمانم با دوست صمیمی ام از آن ها رد شده ام اما تنهای تنها بوده ام برایش حرف می زنم. از آن همه چراغ های قرمز و سبزی که سر چهارراه ها آویزان کرده اند و هر چه شب به طرف صبح می رود از نورشان کم می شود هم برایش تعریف می کنم. از تک تک آن ها.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ٥ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()