درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

دو همسایه
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  

قبل از این که صدای اذان مغرب مسجد وسط ده، بین کوچه ها باغ ها پخش شود صدیقه خانم بساط خیاطی اش را از وسط اتاق خانه جمع کرد و در اتاق را دو قفله کرد؛ مرغ و خروس هایش را که توی حیاط برای خودشان می چرخیدند را داخل لانه هایشان کرد و چراغ گوشه حیاط را روشن کرد. به سوسوی تک ستاره ای که کنج آسمان جاخوش کرده بود و یک وجبی با ماهی که مثل سیب گاز زده از آسمان آویزان شده بود فاصله داشت نگاهی انداخت. دختر بچه که بود همیشه نزدیکی های گرگ و میش که می شد می رفت پشت بام بدون نرده و منتظر می ماند تا همین اولین ستاره سروکله اش پیدا شود. شب هایی که آسمان پر از ابرهای سیاه بود و ماه کامل هم به زور می توانست از لابلای پشته های سیاه ابر سرک بکشد و نگاهی به زمین بیندازد، باز هم می رفت گوشه پشت بام می نشست و به جایی که همان وقت ها ستاره جاخوش می کرد خیره می شد و از پشت همان سیاهی های ابرها با ستاره ای که دیگر برای خودش شده بود حرف می زد. از تمام اتفاق هایی که از صبح تا آن موقع برایش افتاده بود برایش می گفت و از کارهایی که سر مزرعه خارج از ده کرده بود و از بازی هایش داخل باغ های گوشه ده با دوستانش هم تعریف می کرد. آن قدر با جزییات همه چیز را تعریف می کرد که ماندنش آن بالا تا سیاهی کامل آسمان طول می کشید و بقیه ستاره ها هم پیدایشان می شد. فقط صدای ذکر گفتن پدرش حین برگشت از مسجد می توانست او را به خود بیاورد.

صدای اذان که بلند شد تمام خاطره ها و شیطنت هایش را با لبخندی فراموش کرد و به طرف در خروجی رفت. کلید قفل آهنی را به زور دو دور چرخاند و آن را که با یک کش به دور گردنش انداخته بود را زیر پیراهن و روسری گل دارش قایم کرد. امشب نوبت او بود که به خانه درست دیوار به دیوار خانه اش برود. شوهر زری که هفت هشت سال پیش مرد، چند وقتی همین طوری پیش همدیگر می ماندند اما بعد از چندماهی قرار گذاشتند یک شب در میان بیایند خانه هم و پیش هم بخوابند و شام را هم همان میزبان درست کند. هم از تنهایی خودشان را راحت کرده بودند و هم زحمت پختن شام را با هم نصف کرده بودند. زری ده سالی از او کوچکتر بود اما ظاهرش ضعیف تر و بیمارتر بود. چند سالی می شد که دیگر نمی توانست خیاطی بکند و هر چه لازم داشت تا بدوزد را می داد به صدیقه خانم. خودش بچه نداشت اما بچه های شوهرش از زن دومی که بعد از ناامید شدن از بچه دار شدن زری گرفته بود، بعضی وقت ها به او سر می زدند. زری بچه های شوهرش و نوه هایشان را خیلی دوست داشت. همه ی آن ها او را ننه صدا می کردند. چند شبی که هر چند ماه یکبار می آمدند پیش او، صدیقه خانم خانه خودش می ماند و زود هم می خوابید. صدای خنده های نوه شوهر زری را که از داخل حیاط چسبیده به خانه اش می شنید خیالش راحت می شد که زری سرش گرم است و او هم در و پنجره ها را می بست و به هوای قرآن خواندن سحرگاهی، بدون این که شام بخورد می خوابید. زن دوم شوهر زری که پنجمین بچه را بدنیا آورد مریض شد و چند ماهی بعدش مرد و بزرگ کردن بچه ها افتاد روی دوش زری. بچه ها که بزرگ شدند همه شان رفتند شهر و شوهرش هم از رفتن آخرین پسرش چند هفته ای نگذشته بود که رفت سر زمین پایین ده که به خاطر خشکسالی دیگر محصولی نداشت و از آن همه درخت و میوه فقط چندتایی باقی مانده بود و دیگر برنگشت. همان وسط زمین افتاده بود روی خاک های خشک و شب که دیر کرده بود زری با برادرش که چند کوچه آن طرف تر از خانه شان زندگی می کند، رفتند دنبالش و دیدند که هنوز بیل در دستش است و فانوسی که سمت راست صورتش افتاده بود روشن است و انگار خیلی وقت است که مرده و همان جا با چشمان باز زل زده است به آسمانی که پر بود از ستاره هایی که چشمک می زدند به او.

همیشه شب هایی که قرار بود صدیقه خانم پیش زری برود، در خانه زری باز بود و او هم می رفت داخل و پشت سرش در را می بست و چفت آهن آن را می انداخت. صدیقه خانم آن اوایل هر شب به زری می گفت که در خانه را باز نگذارد و مثل او حتی در را از داخل هم قفل کند اما زری برایش مهم نبود. می گفت کسی به او کاری ندارد. یا برادرم می آید پیش من یا تو. بچه ها هم که سالی دو سه بار بیشتر پیدایشان نمی شود. زری کار خودش را می کرد و در را از بعدازظهر باز می گذاشت و صدیقه خانم هم همیشه در خانه خودش را از پشت قفل می کند و هر وقت در خانه اش را می زدند حتی اگر قرار بود کسی بیاید می پرسید که چه کسی است و اگر صدا را نمی شناخت اصلا در را باز نمی کرد. صدیقه خانم می گفت همین باز گذاشتن در باعث شده شغال بیاید و چند تا از این مرغ و خروس های توی حیاط را با خود ببرد اما زری می گفت شغال از روی دیوار هم می تواند بپرد و بیاید همه اش را با خودش ببرد. می گفت که اصلا بهتر شد. حوصله ی سروصدایشان را نداشته و الان هم خیلی راحت تر شده است. همیشه وقتی بحث باز گذاشتن در و شغال می شد این ها را می گفت.

در خانه زری را که بست بوی مرغ روی اجاق را از همان جا شنید. چراغ وسط حیاط را روشن کرد و از همان پشت پنجره زری را دید که کنار اجاق دیواری نشسته و ظرف غذا را خیلی آرام با یک ملاقه چوبی هم می زند. رنگ صورتش پریده بود و لرزش دستش از همان جا معلوم بود. وارد اتاق شد و احوالش را پرسید. زری حالش خوب نبود. گفت که از عصری این طوری شده است. سمت چپ بدنش سنگین شده است و به زور می تواند دستش را تکان دهد. گفت که قبلا هم یکبار وقتی فهمید که نمی تواند بچه دار شود و شوهرش می خواهد یک زن دیگر بگیرد همین طوری شده بود اما این قدر شدید و طولانی نبوده است. گفت همین مرغ کوچک را هم به زور روی اجاق گذاشته است و آب سرش ریخته و الان هم به نظرش پخته است و دیگر باید زیر آن را خاموش کند. صدیقه خانم تمام وقتی که زری داشت این ها را می گفت دستش را گذاشته بود روی دست راست زری که سرد سرد بود و می لرزید. زری مثل هر شب نبود. شمرده حرف می زد و بعضی از کلماتش را به انتها نمی رساند. به گوشه ی دیوار کنار اجاق تکیه داد و لبخند زد. صدیقه خانم گفت که می رود دنبال برادرش تا با هم بروند درمانگاه شهر. زری گفت که نمی خواهد اما ته لحنش بی تفاوت بود. انگار برایش فرقی نمی کرد. صدیقه خانم در خانه را پشت سرش محکم بست و با قدم های تند رفت چند کوچه آن طرف تر دنبال برادر زری. در راه به آسمان نگاه کرد. تعداد ستاره ها از شمارش خارج شد بودند و ماه کلی همسایه کوچک پیدا کرده بود. صورت آسمان پر شده بود از جواهر. بین آن همه ستاره او باز هم توانست ستاره خودش را پیدا کند. برادر زری گفت که تا ماشین را آماده می کند او برود زری را آماده کند بیاورد دم در. به خانه که برگشت دید بوی مرغ حیاط را برداشته است. زری روی زمین، گوشه اجاق خاموش دراز کشیده بود. سرش رو به پنجره بود و توی دست چپش ملاقه چوبی بود. دیگر دستش نمی لرزید. صدیقه خانم به پیشانی اش که دست زد دید بدنش سرد شده است. سرش را رو به قبله کرد و چشمانش را که مثل بچه ها می درخشید و داشت از پنجره آسمان را نگاه می کرد بست.  به ظرف غذا که دست زد دید هنوز گرم است. گرمِ گرم.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،ساده نویسی