درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

ترجمه و متن اصلی شعری از پابلو نرودا
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۱  

 

muchaha en la ventana

می توانم امشب

بسرایم غم انگیزترین شعرم را


بنویسم به عنوان مثال:

یک شب نورانی

اخترانی آبی

در مکانی بس دور

لرزه افتاده به آن از سرما

 

باد شب هنگامان

چرخ در دور فلک می زند و می خواند

 

می توانم امشب بسرایم غم انگیزترین شعرم را

عاشق او بودم

و به گاهی او نیز

عاشق من بودست

 

در شبی مثل کنون

داشت آغوش مرا او در بر

آسمان بی حد بود

و من او را بسیار

زیر آن بوسیدم

 

عاشق من بودش

و به گاهی من نیز

عاشق او بودم

چه کسی قادر بود

چشم بی حرکت و زیبایش را

بیند و عاشق نشود؟

 

می توانم امشب بسرایم غم انگیزترین شعرم را

فکر بی او بودن

حس گم کردن او

 

گوش دادن به شبی پهناور

چون که او نیست دگر

بیکران تر از پیش

و بیفتد این شعر

به درون یک قلب

همچو افتادن یک شبنم به چمن

 

و مهم نیست که او -عشق من-

نتوانست نگاهش دارد

در شبی نورانی

دیگر او با من نیست

 

کل آن این بودست

یک نفر می خواند

در مکانی بس دور

دل من در پی گم کردن او

دگر خشنود نشد

 

نگهم در پی اوست

تا که نزدیک شود بلکه به او

او دگر با من نیست

و دلم نیز به دنبالش هست

 

در همان شب که درختان همه

رنگشان گشت سراسر سپید

ما در آن وقت نبودیم دگر

مثل یکی

 

بی شک

نیست دیگر عشقی

مگر پیش از این

بوده ام من چگونه عاشق

 آوایم

در پی باد بگشت

تا که او لمس کند گوشش را

 

در آن سو

او شخص دیگر شده است

مثل بوسیدن او پیش از این

آوایش

بدن روشن او

چشم بی حد او

 

بی شک

نیستم دگر او را عاشق

شاید اما عاشق او باشم

عاشقی کوتاه است

و چه بسیار دراز است فراموشی آن

 

چون شبی مثل کنون او در آغوشم بود

دل من در پی گم کردن او

دگر خشنود نشد

 

گرچه این

واپسین رنجی است

کز او بر من برسد

و همین آخرین شعری است

که برای او من

بسرایم دیگر

******************

Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Escribir, por ejemplo: «La noche está estrellada,
y tiritan, azules, los astros, a lo lejos.»

El viento de la noche gira en el cielo y canta.

Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Yo la quise, y a veces ella también me quiso.

En las noches como ésta la tuve entre mis brazos.
La besé tantas veces bajo el cielo infinito.

Ella me quiso, a veces yo también la quería.
Cómo no haber amado sus grandes ojos fijos.

Puedo escribir los versos más tristes esta noche.
Pensar que no la tengo. Sentir que la he perdido.

Oír la noche inmensa, más inmensa sin ella.
Y el verso cae al alma como al pasto el rocío.

Qué importa que mi amor no pudiera guardarla.
La noche está estrellada y ella no está conmigo.

Eso es todo. A lo lejos alguien canta. A lo lejos.
Mi alma no se contenta con haberla perdido.

Como para acercarla mi mirada la busca.
Mi corazón la busca, y ella no está conmigo.

La misma noche que hace blanquear los mismos árboles.
Nosotros, los de entonces, ya no somos los mismos.

Ya no la quiero, es cierto, pero cuánto la quise.
Mi voz buscaba el viento para tocar su oído.

De otro. Será de otro. Como antes de mis besos.
Su voz, su cuerpo claro. Sus ojos infinitos.

Ya no la quiero, es cierto, pero tal vez la quiero.
Es tan corto el amor, y es tan largo el olvido.

Porque en noches como ésta la tuve entre mis brazos,
Mi alma no se contenta con haberla perdido.

Aunque éste sea el último dolor que ella me causa,
y éstos sean los últimos versos que yo le escribo.

 

نام تابلو نقاشی دختری در پنجره است و اثر Salvador Dali