درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

قیدارها نمی میرند

قیدارها نمی میرند

نگاهی به قیدار آخرین کتاب رضا امیرخانی

 

1- از همان اول هم قرار نبود که ببرد چاقوی ابراهیم گلوی اسماعیل را. تیزی تیغ در برابر رگ های جوانی که خون نبوت در آن جاری است شرمنده است و خاموش. قربانی گوسفندی از پیش فرستاده شده پایدار ساخت نسل و مرام اسماعیل را. او باید می ماند تا قیدار بیاید و پس از آن قیدارها. تیزی باید رنگ می باخت و کند می گردید در برابر این سسله تا اگر کسی روزی گرفتار نامردان شد و یا ناامیدی سایه انداخت بر سرزمین پرطروات امید و دستان تمنا کوتاه ماند از حلقه ی در سرای وصال، مردی دوان دوان و یا لنگ لنگان از آن سوی افق بیاید و بگیرد دست در راه مانده ای را. تا چشم انتظار هیچ منتظری در اشک فراغ غوطه ور نشود. پایداری این سلسله قولی است الهی از روز ازل که خالی نمی ماند زمین از حجت و جانشینان عامی که از خواص هیچ کم ندارند و همواره در حرم امن می مانند و از وادی انکار فرسنگ ها به دور هستند. اگر ابراهیم خلیل حریم الهی، پس از سرکشی چاقو از بریدن، اصرار نمی ورزید و پس از ناامیدی از به سرانجام رساندن حکمی آسمانی آن را بر سنگ نمی کوبید از شدت خشم و در ته دل خشنود می گردید؛ در همان جایگاه پیامبری می ماند و از رسیدن به قله ی دست نایافتنی امامت باز می ماند. اگر ذره ای رضایت در دلش می ماند نور قیدار از سلسله ی خاندان او رخت برمی بست. اما تمامی این ها از همان اول قرار بر انجامشان بود. چه ذبح عظیم و چه امامت و ماندن قیدارها.

2- اگر دنبال نشان قیدار باشی یافتن او ناممکن است. قیدار بی نشان است. رویش گشاده است و دست اش باز و سفره اش بی پایان. نشانی مشترک میان مردان الهی. مصالح و پی خانه اش را واژگان تشکیل می دهند و در دل بی انتهای کتاب، لنگر می اندازد. بدی و کینه به دلش راه ندارد و می داند در پی آوازه ی نیک نامی اش چه در پیش رو دارد. پشیمانی راهی در طی مسیر او ندارد و آگاه است که اگر سیلی بزند باید چشم انتظار دستی از غیب باشد و اگر از رکاب پیاده کند دومین نفر را بسیار زود خود سومین خواهد بود که پایش بر روی زمین گذاشته می شود در پی آن. دنبال قیدار که بگردی سرگردان می شوی؛ خانه ای کاهگلی اش را هم بخواهد فرو بریزد چشم انتظار دست سخاوت آسمان و باران می ماند تا گرد و خاک برخاسته از فروریختن خاک ها بر گلوی اطرافیان و چشمان رهگذران ننشیند. باران ستارالحسن است تا مبادا بپرسد کسی از نشان و دلیل خاک های برخاسته در افق و بیابد قیدار را با نشانی اش. هر کجا که قیدار باشد گم نامی از تیمساری هم پیشی می گیرد. چه در دل بیابان سوار بر مرکبی باشی که پشت گل پاش راننده بیمه ی جون نقش بسته باشد و چه در گاراژ و چه در عمارت لنگرپاسید. بی نشانی اولین نشان قیدار است.

3- اسفار اربعه قیدار سه گانه است. آن جا که خوش نامی اش فراگیر می شود می داند که روزگار او را آن قدر بالا برده است که تا بدنامی چند گامی بیشتر نمانده است. ماندن در وادی بدنامی قیدار را بی قرار نمی کند اما اطرافیان او را چرا. گام دوم اسفار قیدار به هوای خیره چشمانی که دل در گرو قامت همیشه استوار او دارند کوتاه است و سومین قدم بی پایان. پس از آن دیگر نام و نشان قیدار پنهان است. هر گامی که به سمتش رود قدمی از او دور می شود هرچند با شتاب باشد. نشان اش را در جاسک جستجو کنی تنها رد دست او را بر لباس پاک جذامیان می یابی و او رسیده است پیش صوفی حکمت. استانبول را زیر و رو کنی غافل می شوی از نزدیکی های مسجد جامع و شربت خنکی که او روزانه میان رزمندگان پخش می کند. مراتب سفرهای قیدار محدود است و گستره اش بی انتها. او از همان اول هم در کنار خلق بود و هم زمان دو زانو نشسته است بر جوار حق.  از، با و تا در مرام قیدار میان تعبیر می شود. رفت و برگشت ها در مسیرهای خلق و حق و توشه های ره آورد این سفرها کار فیلسوفان است و صوفیان. قیدار فاصله ها را از نو تعریف می کند و همین باز تعریف ها انگشت تحیر را را بر دهان از شگفتی بازمانده ی پیشینیان مدعی طریقت، پایدار کرده است. سید گلپا هم جا می ماند از سفرهای قیدار. ذکر بی نامی او در میان گریه هایش ناپیداست. منبر در میان حسینیه بی بها می شود و تنها گره ها با دستان سید گشاده می شود و نه شیخ.

4- مرام قیدار در میان نذرهایش رخ نشان می دهد. چه آن ظرف غذای مختصر ابتدای سفرش باشد به دهقانان که چیزی را پس نمی دهد قیدار اگر بدهد به کسی و چه آن هشتاد گوسفندی باشد که به عدد سن سید بر زمین می زند تا سلامتی اش پایدار باشد و ببیند آزادی خونین شهر را و گذر از طوفان ناآرامی ها و جام بلاها را. مرام قیدار ظاهر نمی شناسد. این را از پای منبری که دیگر در حسینیه جایی ندارد سوغات آورد و چه کسی می داند شاید سیدگلپا از قیدار آموخته است. راه بازگشت لنگر از طی مسیر رفت آن هموارتر است. بازگشت صفدر از جداشدنش آسان تر بود؛ هرچند پشت تیر چراغ تنها نظاره گر باشد و قدر تار موی قیدار را نداند و پیام سیلی اش را درک نکند. مرام قیدار دست برگشت ندارد. اگر سفر سوم قیدار به تاخیر می افتاد و درِ لنگر پاسید را شلتون نمی بست و همیشه نیمه باز می ماند، برای شاه رخ هم جا در لنگر بود. حتی برای صاحب عکس اسکناس هم می شد در ایوان لنگر جایی را دست و پا کرد. قیدار که رفت تنهایی او را که بوی خون می داد را گریه های مردان زن سیرت گرفت و مرام و نذرهای او حسرت را بر دل نیازمندان باقی گذاشت. مرام قیدار سبب شد تا خون قاسم پارکابی در مزاری گم نام ریخته شود تا دخیل بتوان بست به تمامی گستره ی خاک آن سرزمین. قاسم، قیدار را هم متحیر کرد. نه از خوش نامی نشانی داشت و نه می دانست که بدنامی چه طعمی دارد. گام اول او گم نامی بود و آن هم مستقیم در جوار حق و بدون واسطه. قاسم نتیجه ی ذکرهای قیدار بود. اگر از میان پسران هاشم یکی هوای مثل قیدار شدن را هم داشته باشد نفس قیدار حق بوده است. سلسله قیدار پایدار است و گام هایش به وسعت تمامی آسمان ها و افلاک.

5- بیابان و شهر قیدار بسیار از هم دور هستند. تعیین مرز بین این دو ناممکن است. هوای روایت در فصل نخست هیچ هم گونی با دیگر فصول ندارد. قیدار محو شهلا است و عمق و گستره ی درز گرفتن ها بر میزان ابهام گذشته او می افزاید. چرایی هم نامی زن قیدار و تختی پرسش برانگیز است و سکوت قیدار و سید در برابر ظلم ظالم و خزیدن در پستوی لنگر و تنها کنایه زدن به پدر و پسر اعتقاد به مرام های خاصی را تداعی می کند. سید گلپا سید حسنی است و نه حسینی و قیدار هم فرماندهی است آرام و نظاره گر.

6- قیدار اخلاقی ترین متنی است که در چند سال گذشته خوانده ام. نه در ورطه ی شعار غرق شده است و نه چنگ زده است به نمادها. از مفاهیمی که برای همگان با ارزش است برای بالا کشیدن خود خرج نکرده است و کاملا خود ایستا است. لحنش شیرین است و یکدست. شخصیت و فضایی بی کارکرد و زاید در آن دیده نمی شود. تمامی اجزا دارای شعور منطقی هستند و هیچ کدام بدون دلیل دچار دگرگونی نمی شوند. فصل آخر نفس گیر است و باورپذیر. نذر قیدار را با تمام خلوص اش می پذیری و برای قاسم فاتحه ای می خوانی و چشم انتظار شفاعتش می مانی. روندی که نگارنده طی کرده است تا به این پختگی رسیده است فرآیندی است که می توان از آن الگو برداشت برای تربیت متعهدان اخلاق گرای قلم بدست در آینده ای نه چندان دور.

   + علی بیگدلی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()