درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

چرا کنعان
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٧  

یک- اولین بار مانی حقیقی را در جلسه خصوصی نمایش فیلم "کارگران مشغول کارند" دیدم. پس از نمایش فیلم و در جلسه پرسش و پاسخ خیلی صمیمانه و به دور از هر گونه جهت گیری به سوالات جواب می داد و از برچسب هایی که تماشاگرهای فیلم به آن سنگ بزرگ رها شده و سمج داخل جاده ی فیلم او می زدند، نه دفاع می کرد و نه رد. می گفت من این سنگ را وسط این جاده ها و کوه ها گذاشتم حالا شما هر برداشتی که می خواهید داشته باشید، سنگ همان است که شما فکر کنید، من هم در ذهنم مسلماً یک چیزی بوده ولی این دلیل نمی شود شما هم به همان برسید و حکایت معروف ظرف و مظروف. در پایان نشست گفت مشغول کار بر روی فیلم نامه ای هستم به اسم احتمالی کنعان.


دو- فیلم را در جشنواره سال پیش دیدم. بلیط را در پیش فروش گرفه بودم و حرف هایی از نرسیدن فیلم به جشنواره شنیده می شد، مراحل فنی کمی طول کشیده بود، ولی سرانجام فیلم رسید. کارگردان (در گزارشی که از جلسه مطبوعاتی خواندم) در مورد دلیل انتخاب عنوان فیلم چیزی نگفته بود و خواست این عاملی باشد برای بیشتر فکر کردن مخاطب و من هم قبل دیدن فیلم مروری کردم بر همه ی چیزهایی که از این اسم می دانستم، سرزمینی که یوسف در آن زندگی می کرده و سال ها بعد از جدا شدن از پدر و سختی های زیاد و آن داستان های معروف به آغوش آن بر می گردد، واژگان کلیدی و مهمی مثل جدایی، چاه، پیراهن، تنهایی، زیبایی، بدگمانی، زندان، خواب، گاو، وزارت و صدارت و بازگشت به سرزمین مقدس و وصال، کنعان.

سوم- نشانه ها آغاز شد، با یک نمای بسته از چهره ای غم آلود، گویی شروع قصه از اوج دل زدگی و غربت است و اصلاً قرار نیست دوران خوش با هم بودن را ببینیم. دل دادگانی قدیم که دست روزگار آن ها را نه از بعد مسافت، بلکه از سرزمین مهر و دوستی فرسنگ ها دور کرده است و راه دیگری نیست مگر مرزبندی جدیدی در این سرزمین. چاهی گرفته، نه از چیزی خرد، بلکه از یک پیراهن! پیراهنی کامل و سالم، این بار پیراهن به ته چاه رفته و یوسف غمگین و دور افتاده در بیرون آن نظاره گر. بستر داستان چیده شد، شخصیت های دیگر آمدند و هر کدام در همان گردونه ی ماجرا با شخصیت پردازی خوبی خود را معرفی کردند و تکلیف جایگاه خود را مشخص کردند.

چهار نفری که هر کدام گوشه ای از سفره ی قصه را گرفتند و ما را بر سر آن مهمان کردند و هر تماشاگری به ظرفیت خود از آن برداشت. نماهای هنرمندانه و ظریف و جزییاتی قابل تامل، آسانسوری که درست در میانه ی مسیر بی دلیل می ایستد و خانه ای آشفته را نشان می دهد، خانه ای که گویی نشان از آشفتگی درونی همه دارد.

 زنی بدگمان که حتی جا ماندن چند چمدان را به فال بد می گیرد و مردی که سال هاست بدون تغییر مانده و به گفته دیگران  خوب مانده. او مانده تا چاره ی افسردگی و بدگمانی زنی باشد. نشانه ها ادامه یافت و مقدمات بازگشت فراهم. زن با دیدن یک خواب و بعد هم تصادفی با یک گاو و یک عهد از زندان غربت بیرون می آید و دست خود را در رودخانه از خون پاک می کند و دل از کینه و نامهربانی می شوید. گویی باید چیزی قربانی می شد تا مهر بماند. در مسیر بازگشت_ با آن تصویربرداری زیبا و چشم نواز_ باران همه چیز را می شوید و زن تا به خانه می رسد پاک پاک می شود و آن نماد آشفتگی درونی هم در حال تعمیر. زن پس از طی کردن سختی ها و درک صحیح از نشانه هایی که در طی این سفر داشت به سرزمینی که چندی از آن دور بود بازمی گردد. سرزمین وصال، سرزمین دوستی کنعان.

چهارم- اصلاً قرار نیست این تفسیرها و برچسب ها درست همان باشد که در ذهن نویسنده و کارگردان بوده. هر کس می بیند و از جایگاه خود لذت می برد. ظرف مهیا بود و آن را هر کس به گونه ای پر کرد. مهم این است که باید فکر کرد و به لایه های سطحی و بیرونی اکتفا نکرد. چه بهتر که بهانه ی این ژرف نگری ها یک کلمه باشد، کنعان.

 

 

 

پاورقی

*مانی حقیقی نوه ی ابراهیم گلستان است

کلمات کلیدی: نگاهی به فیلم کنعان –بررسی و نقد فیلم کنعان- چرا کنعان

 


کلمات کلیدی: