درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

چه کسی هولدن نیست؟!
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ مهر ۱۳۸٧  


چه کسی هولدن (1) نیست؟

در زمانی که ماه

آب و خورشید و درخت

با هزاران منت

روشنی که نه از اصل خود است

زندگی و گرما

اندکی سایه ای از جنس هوا

به کویر و گل و انسان و دمن

می بخشند

از سر جبر نه از روی رضا

چه کسی هولدن نیست!؟.

و تو ای هولدن جان!

که سراسر غم و اندوه شدی

ز هیاهوی تهی شادی

ز در آویختن پیرهن یک هرزه

بر چوب لباس

که در آن دیدی تو

حس زیبای فروشنده ی آن

بوی نجابت می داد!(2).

و عزیزم هولدن

تو چرا

از غم مرگ برادر

این چنین بی تابی؟

دیدن شیشه، در آن نیست برادر

این قدر دشوار است؟!

که نخواهی همه عمر

جراح شوی!

یا که سازی بزنی؟.(3)

تو چقدر شفافی

که هنوز

شعر و آواز پسر

بر زبانش جاری است

هر چه اندوه دل آمیخته ای

با تن و جان

می سپاری به نسیم

می دهی بر بادش.

ای پسر جان هولدن

من تو را می فهمم

که نگاه دگران

بر تو بس سنگین است

که وجود آن را

بر تن مرده ی خود هم تو تحمل نکنی(4).

...

 

 

 

 

1-      هولدن قهرمان رمان ناطور دشت اثر جی.دی.سلنیجر است.

2-      وقتی که پیراهنش را توی کمد آویزان کردم کمی غصه دار شدم. به او فکر می کردم که به مغازه ای رفته و آن را خریده و هیچ کس هم توی مغازه نفهمیده که او یک زن خراب است. هیچ بعید نیست که وقتی داشته آن پیراهن را می خریده فروشنده پیش خودش فکر کرده که چه دختر نجیبی است. این فکر بیش از اندازه غصه دارم کرد، درست نمی دانم چرا! صفحه 146

3-      شبی که الی مرد من رفتم توی گاراژ خوابیدم و تمام شیشه های پنجره گاراژ را با مشت شکستم... حالا دیگر نمی توانم دستم را خوب مشت بکنم. منظورم مشت محکم و حسابی است ولی هیچ عین خیالم نیست. منظورم این است که قصد ندارم جراح یا ویولونیست یا همچو چیزی بشوم. صفحه 59

4-      آن چه واقعاً دلم می خواست این بود که خود کشی کنم. دلم می خواست از پنجره خودم را پرت کنم پایین. اگر یقین داشتم که به محض زمین خوردن کسی پیدا می شود که پارچه ای روی جسد من بکشد، احتمال داشت این کار را بکنم. دلم نمی خواست یک مشت آدم فضول و احمق بیاید و به بدن متلاشی شده و خون آلود من نگاه بکنند. صفحه 160