درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

داستانک
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٢  

 

((او))

 یک:من او را میخواهم دیگر ماموران و فرشتگان الهی از دست این آدم کلافه شده بودند هر نعمتی که فکرمیکردند شاید راضی اش کند در اختیار او قرار داده بودند حتی حوری ها هم نتوانسته بودند این شخص را راضی کنند یکی از فرشتگان در حالی که سعی داشت خود را آرام نشان دهد نزدیگش شد و گفت: تمام انسانها در طول زندگی سختی میکشند شبها ناله میکنند تا  مورد رحمت خدا قرار  گیرند و جای تو باشند ولی تو هنوز راضی نیستی آخر دیگر چه میخواهی؟ مرد آرام صورت خود را به طرف آسمان زیبا بهشت بلند کرد و زیر لب گفت

به مجمی که درآیند شاهدان دو عالم          نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم       جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

دو:مامور عذاب الهی تعجب کرده بود چه او را عذاب میدادند چه دست از عذاب میگشیدند فریاد و آه و فغان او به هوا بود! کنجکاو شدند و دست از عذاب او کشیدند و گفتند که ای مرد چگونه ای؟ ناله و فغانت در وقتی که عذاب نمیشوی برای چیست؟ مرد آرام سر خود را به طرف ماموران الهی برگرداند و گفت: گویم که عذاب شما را تحمل کنم از غم دوری او چه کنم؟

خانم! این دهمین روزنامه ای است که گم شدن دختر خود را در آن اعلام کرده ایم دیگر آبرویم رفت کمی صبر کن بگذار شاید خبری شد تازه یک هفته است که گم شده شاید پیدایش شود اصلا شاید فرار کرده تا به قول خودش آزار زندگی کند و راحت باشد چه کارش داری؟

زن که همچنان پریشان بود آرام به شوهر خود گفت: بدون او من نمیتوانم زندگی کنم

رییس کلانتری کاملا  مضطرب به نظر میرسید و خانم شیک پوش  با قدمهای تند جلوی افسر راه میرفت و با عصبانیت لبهایش را گاز میگرفت رییس کلانتری که لحظاتی قبل توسط ماموران بالا دست خود شدیدا مورد عتاب قرار گرفته بود و میدانست که اگر خواسته آن زن را برآورده نکند دچار مشکلات زیادی میشود اب حالت درماندگی گفت: خانم محترم شما که خود میدانید ما همه سعی خود را کرده ایم ماموران این کلانتری را بجای اینکه به ماموریتهای مهم دیگری مثل دزدی واغتشاش بفرستیم به دنبال کار شما فرستادیم اما تا حالا نتیجه نداده است . زن که گویی عصبانیتش دو چندان شده بود فریاد زد: کم است آقا! شما که خوب میدانید که اگر پدر من موضوع را به مقامات بالاتر اطلاع دهد و پیگری کند شما بیچاره میشوید باید تمام سعی خود را برای پیدا کردن گمشده من به کار برید من تمام زندگی و اوقاتم را از وقتی که به یاد دارم با آن پشمالوی خوشگل گذراندم! یکبار دیگر میگویم پاکوتاه سفید قلاده قهوهای روشن صبح تو میدان تجریش گمش کردم اگر تا دو ساعت دیگر پیدا نشود همه شما را بیچاره میکنم آخر او همه زندگی من است

اردیبهشت 82

علی بیگدلی

 


کلمات کلیدی: