درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

جایی برای پیرمردها نیست

 

 

- How'd you sleep?

- I don't know. Had dreams.

-Well you got time for 'em now. Anything interesting?

-They always is to the party concerned.

-Ed Tom, I'll be polite.

-Okay. Two of 'em. Both had my father. It's peculiar. I'm older now than he ever was by twenty years. So, in a sense he's the younger man. Anyway, first one I don't remember too well but...It was about meeting him in town someplace where he gave me some money. I think I lost it. The second one, it was like we was both back in older times...and I was on horseback goin' through the mountains of a night. Goin' through this pass in the mountains. It was cold and there's snow on the ground. He rode past me and kept on go in'. Never said nothing goin' by. He just rode on past.

He had his blanket wrapped around him and his head down. When he rode past I seen he was...carry in fire in a horn...the way people used to do and I could see the horn from the light inside of it. About the color of the moon. And in the dream I knew

that he was goin' on ahead...and that he's fix in to make a fire somewhere out there in all that dark and all that cold. I knew that whenever I got there he'd be there.

Then, I woke up.

 

- خوب خوابیدی؟

- نمی دونم، خواب دیدم.

- خوبه که وقت داری خواب ببینی. حالا چیز جالبی بود؟

- همیشه قسمت هایی از رویاها جالب اند.

- تام، من گوش می کنم.

- بسیار خوب! دو تا خواب دیدم. هر دو تاش مربوط به بابام بود. خواب های عجیب و غریبی بودند. با این که اون بیست سالش بیشتر نبود من از الان هم پیرتر بودم. یعنی اون از من جوون تر بود. خواب اول رو خیلی یادم نیست. من اون رو  توی یک شهر دیدم. اون جا به من یه مقدار پول داد. فکر می کنم که پول رو گم کردم.

... توی خواب دوم مثل این بود که هر دوی ما توی زمان های خیلی قدیم بودیم. من روی یه اسب نشسته بودم و وسط کوه ها توی تاریکی می رفتم. از میان کوه ها حرکت می کردم. هوا سرد بود و روی زمین رو برف پوشونده بود. پدرم بدون گفتم هیچ چیزی دنبالم می آمد. پتویی به دور خودش پیچیونده بود و سرش رو پایین انداخته بود. همون طوری که پشت سرم با اسب می اومد دیدم که آتشی را داخل یک شیپور با خودش حمل می کنه...من شیپور رو از نور آتشی که از داخلش بیرون می زد می دیدم. آتش رنگ مهتاب به خودش گرفته بود. توی همون خواب فهمیدم که داره به سمت جلو می ره. می خواست توی جای به این تاریکی و سردی آتش درست کنه. فهمیده بودم که هر جا که من برم اون هم دنبالم خواهد آمد.

بعد بیدار شدم.

 

دیالوگ های سکانس پایانی فیلم "جایی برای پیرمردها نیست"

No country for old man.

 

 

   + علی بیگدلی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۳٠ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()