درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

مدیر مدرسه
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٧  

امروز با وجود تنگی بسیار وقت یک کتاب خواندم. مدیر مدرسه جلال آل احمد.

به جای هر اظهار نظری نگاهی به دو بخش از این کتاب در ادامه مطلب می اندازیم:


البته از معلمی هم اقم نشسته بود. دهسال الف و ب درس دادن و قیافه های بهت زده بچه های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می گویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و سبک خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل وردالعجز... و از این مزخرفات؟ دیدم دارم خر می شوم؛ گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان!

 

داشتم قرائت فارسی می گفتم که فراش آمد و خبر آورد که خانمی توی دفتر منتظرم است، خیال کردم لابد باز همان زنکه بیکاره ای است که هفته ای یکبار به هوای سرکشی به وضع درس و مشق بچه اش سری به مدرسه می زند. زن سفید رویی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. و صورت گرد و قدی کوتاه. بیست و پنجساله هم نمی نمود. اما بچه اش کلاس سوم بود. روز اول که دیدمش دستمال آبی نازک سرکرده بود و پیراهن نارنجی به تن داشت و تند بزک کرده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت. اما هنوز دستگیرش نشده بود که مدیرهای مدرسه اگر اخته نباشند اقلاً بی حال و حوصله اند. خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد. آنطور که ناظم خبر می داد یکسالی بود که طلاق گرفته بود و رویهم رفته آمد و رفتش به مدرسه باعث دردسر بود. وسط بیابان و مدرسه ای پر از معلم عزب و بی دست و پا و یک زن زیبا... ناچار جور در نمی آمد... چه درمانده باید باشد که به معلم مدرسه هم قانع است و چقدر باید زندگی اش از وجود مرد خالی باشد که اینطور طالب استنشاق هوایی است که آدم های بی دست و پایی مثل معلمها در آن نفس می کشند. و همین درماندگی اش بیشتر کلافه ام می کرد. با چشمهایش نفس معلم ها را می بلعید. دیده بودم.