درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

بیژن یا منیژه؟
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٧  

بیژن یا منیژه؟

یا

چگونه می توان در گذر زمان سرنوشت یک رود را از باتلاق به دریا تغییر داد؟

نگاهی به آخرین نوشته جعفر مدرس صادقی

1- گاهی اوقات نشستن و نگاهی نو انداختن به اطرافی که سال ها با ماست از سفرهای طولانی و دور و دراز لذت بخش تر و شیرین تر است. مدرس صادقی این بار ما را به دمشق، شمال، اصفهان و یا جنوب جنگ زده نبرده است. داستان همین اطراف خودمان است. محله هایی که بوی خاطرات نه چندان دورش از در و پنجره هایش می ریزد. خاطراتی که حال ما را ساخته. گذشته ای پر شاخ و برگ با ریشه ای قوی که دست های پرزور گذر روزها و شب ها در حال جدا کردن ناگریز ما از آن ها است.

آیا این نوع ایستادن و نگاهی به پشت سر و گذشته داشتن در آخرین اثر مدرس صادقی نشان از به پایان رسیدن یک دوره و شیوه نویسندگی و شروع سبکی نو و زاویه دیدی تازه از نگاه نویسنده است؟

" آره شمشاد که داشت. دور باغچه ها و این طرف و اون طرف خیابان اصلی که از در حیاط می رسید به ایوان جلوی ساختمان، شمشاد بود. اما درخت هم خیلی داشت. درخت های چنار خیلی کهنسالی داشت. نمی دونی با چه مکافاتی این درخت ها را بریدند. من خودم شاهد بریدن این درخت ها بودم. درخت های خیلی پر شاخ و برگی هم بود و خیلی هم بلند که شاخه هاش از سر دیوار می زد بیرون." 1

2- همین گذر ایام نگاه ها را دچار دگرگونی می کند. روابطی در کتاب شکل می گیرد که در نوشته های قبلی نویسنده نانوشته بود. زنان در کتب های پیشین تنها بودند و این مردها بودند که با زنان مختلف نشست و برخواست داشتند و گاهی این تعدادِ هم نشینان و روابط خانوادگی بین آنان موجب حیرت می شد-داماد مجهول الهویه آب و خاک- ولی این بار، زن داستان-بنفشه یا هما- دل را به دریا زده.

آیا این تغییر رویکرد در روابط میان انسان های نزدیک و خویشاوند که اتفاقاً تم اصلی تمامی نوشته های مدرس صادقی است حاصل نگاه تیزبین انتقادی، اجتماعی و اخلاقی اوست؟

" بنفشه زد زیر خنده.گفت« تا همین حالا هم که دیگه سن و سالی ازش گذشته و مثلا آدم بزرگی شده، دست بردار نیست. خندا دار نیست؟ درست مثل بچه ها همین دیروز داشت می گفت هیچ می دونی که این باغ مال منه؟میگه این باغ مال پدرم بوده . حالا جهانگیر کرده به اسم خودش. میگه وکیل گرفته ام که این باغو از چنگ جهانگیر بکشم بیرون، هنوز نه به داره، نه به بار، اما دیروز باغو بخشید به من. گفت اگه زن من بشی این باغو می دمش به تو»

گفتم«دیروز عصری که با اردلان داشتی می رفتی اون بالا، یاد روزهایی افتادم که از هر فرصتی استفاده می کرد تا تو را ببره یه جای خلوت»"2

3- نگاه نویسنده به مردمان امروز با زاویه ی دیدی مثبت تر از قبل است. سعیدِ بیژن و منیژه توانسته است از توهم تحت سلطه پدر بودن خود را رها سازد. کاری که پسرِ گاوخونی با وجود تقلای زیاد و دست و پا زدن های فراوان در رودخانه ی میان او و پدرش نتواست انجام دهد و سرانجام به باتلاق حسرت فرو رفت. رودخانه ی سعیدِ بیژن و منیژه به دریایی رمز آلود می ریزد که در میانه ی دشتی است روشن، حتی در دل شب. در حالی که رودخانه ی پسرِ گاوخونی به باتلاقی که انتهایش ناامیدی است می ریزد. جریان آب رودخانه سعید ملایم است و تنها پیرمرد همراه آن ها هراسان از دورافتادن. رودخانه گاوخونی می خروشد و در جریانش همه را هضم می کند. خاطرات را می شوید و راه میان زاینده رود تا کافه های تهران را در لحظه ای می پیماید.

آیا در دید مدرس صادقی جوانان امروز دیگر پروای تن به آب خروشان زدن را ندارند؟ آیا او این ترس امروز را نتیجه مراقبت های بی دلیل و بیش از حد جوان دیروز که بی محابا در رودخانه خشمگین افتادند و سر از باتلاق درآوردند می داند؟ آیا او می خواهد ما را به دست توهم دریایی آزاد و آرام بسپارد تا باتلاقی حقیقی؟

"خیلی دلمان می خواست امتحان کنیم که به دریا می رسیم یا نمی رسیم، اما یک بار هم امتحان نکردیم. میرزا هم می خواست نیم ساعته ما را ببرد دریا، هم داشت همان جا که بودیم توی دلمان را خالی می کرد: می نشست روی لبه قایق و سنگینی می کرد تا قایق لمبر بخورد و آب بیاید توی قایق، بچه ها را یکی یکی از پشت می گرفت و هل می داد، اما نه آنقدر محکم که بیفتند توی آب. خود میرزا هم جرئت نداشت که قایق را چپ کند، خود میرزا هم جرئت نداشت برود به سمت دریا. به قول میرزا البته. ما که باور نمی کردیم. قایق را می کشید وسط و پارو می زد و سرعت می گرفت، اما چند دقیقه ای که می رفتیم جلو، دوباره می کشید طرف کناره ها یا دور می زد و از همان راهی که آمده بودیم برمی گشت."3

4-تمامی شخصیت ها از نداشتن هویت مستقل پرقدرت و تاثیرگذار در رنجند. در آثار قبلی یا نویسنده زیرکانه از استفاده از اسم برای شخصیت ها طفره می رفت و یا حتی در برخی موارد با ثابت نگه داشتن یک نام و تغییر جنسیت صاحب آن به مقاصد خود می رسید- مثل کسری در کله اسب که دختری پر شور و مبارز است و کسریِ سفر کسرا که مردی است خسته از زندگی خود و  مسافری عجیب و پر از اوهام- راوی داستان که بایستی قوی ترین هویت را داشته باشد تا اوخر داستان بی نام است و بعد هم بانام شدنش کمکی به پیشبرد فضای دراماتیک داستان نمی کند. سعید کم اثر است. رستمِ عرض حال هم با پایی شکسته و نفسی بریده به این مقدار بی رمق نیست.  اگر قرار بر روایت اول شخص است این حضور خنثی چگونه قابل توجیه است. تفاوت نتیجه داستان با روایت از نوع دانای کل با این گونه روایت در چه بود؟

آیا این هویت نبخشیدن به آدم ها و خنثی آفریدن شخصیت ها در داستان مدرس صادقی به عمد بوده است؟

" من عاشق تو بودم، اردلان عاشق تو بود، خیلی ها عاشق تو بودند، اما تو خودت عاشق هیچ کس نبودی. شاید هم بودی اما هیچ کس خبر نداشت... سر اسمت هم هیچ اصراری ندارم. اگه دوست داری بنفشه باشی، بنفشه باش. اصلاٌ منیژه باش. هر چه می خواهی باش.من هیچ اعتراضی ندارم."4

5- انسان های بیژن و منیژه شخصیت های رنگ پریده ای دارند. شاید در نگاه اول ضعف نویسنده دلیل این گونه شخصیت پردازی باشد، ولی با نگاهی گذرا به آثار قبلی او می توان به راحتی دریافت که شاخص ترین وجه داستان ها همین شخصیت ها هستند. قصه های مدرس صادقی بیشتر بر مبنای انسان ها و روابط آن ها شکل می گیرد تا موضوع و تم داستان. و به همین دلیل است که داستان های کوتاه نویسنده از قوت کمتری نسبت به رمان هایش برخوردار است. در داستان کوتاه، فرصت زیادی برای معرفی افراد و بعد از آن سود بردن از روابط بین آن ها برای پیشبرد داستان نیست. باید قصه را گفت و رفت. اما در بیژن و منیژه گویی با چند داستان کوتاه سر و کار داری. از یک زن محوری تنها یک دست می بینیم و از پدری تاثیرگذار برنامه ای روزانه و واکنش هایش به رفتارهای پسر.

آیا برداشتن بار پیشبرد داستان از روی دوش شخصیت ها حاصل دیدگاه جدید مدرس صادقی در روایت داستان هایش است؟

" این موضوع عجیب نه هیچ نسبتی با هیچ  کسی داشت و نه هیچ اسم و رسمی داشت. هم بنفشه خانم بود، هم هما خانم و هم هیچ کدام. من نمی دانم اردلان او را با کی عوضی گرفته بود. من خودم او را با هما عوضی گرفته بودم و جهانگیرخان با بنفشه خانم. اما او نه بنفشه خانم بود، نه هما. شاید بهتر بود یک اسم دیگری برای او پیدا می کردم. یک اسمی که توی هیچ کتابی نباشد."5

 

 

1 صفحه 138 کتاب

2 صفحه 147 کتاب

           3 صفحه 42کتاب

         4 صفحه 145 کتاب

         5 صفحه 89 کتاب