درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

عاشقانه

شبانه روز

 یا

یک فیلم خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟

مشکل از همین جا آغاز می شود. یعنی داشتن یک تعریف خاص و واحد برای مفاهیم کیفی. و سخت تر از آن به کمیت تبدیل کردن آن. چیزی مثل ستاره دادن و یا نمره دادن یه یک فیلم. جواب اغلب مخاطبین هم همین رنگ و بوی کیفی را در نهایت به خود می گیرد. این فیلم حالم را خوب کرد.. بد نبود.. خوشم نیامد.. . ولی چند وقتی است من متری به دستم گرفته ام و ورودی های دیداری و شنیداری را با آن اندازه می گیرم. متری سه بعدی که در جاهایی با یکدیگر تلاقی می کنند و در مواردی مستقل از هم هستند. این سه بعد میزان برانگیختگی سه حس خوش آیند است. فیلم خوب باید چشم نواز، گوش نواز و هوش نواز باشد. اگر هر سه را داشت که شاهکار است و میزان هر کدام روی غلظت گفتن خوب و بد آخر فیلم تاثیرگذار است.

فیلم خوب در ابتدا باید چشم نواز باشد. نه این که تمامی صحنه ها در طبیعت و کوه و دمن باشد. صحنه ها بایستی میزان گیرایی حس بینایی بیننده را از زمان قبل از ورود به سالن پایین تر نیاورد. این حداقل انتظار است. احترام به نوع دیدن مخاطب. چیدمان عناصر در صحنه باید منطبق با حال و هوای موجود در فیلم باشد. وجود حتی یک صندلی خارج از چارچوب و کارکرد مناسب در میان  قاب دوربین توهینی است به چشم های ما. انتخاب بازیگر و لوکیشن هم در این رده بندی است. اگر فیلمی همین اولی را نداشت بهتر است به سراغ دیگر ویژگی ها نرویم.

گوش نواز بودن. تاثیر کلام داشتن. وضوح حضور پشتوانه فکری در هر واژه. این ویژگی بعدی است. هر چه قدر نویسنده بیشتر در نوشتن مکالمات و نوع روابط میان شخصیت ها دقت کند نتیجه کار عمیق تر می شود. وجود این ویژگی تنها در فیلم هایی با میزان مکالمات فراوان نیست. گاهی نوع نگاه کردن دو بازیگر به یکدیگر و یا تعامل محیط و اشیا با بازیگر موجب به هیجان آمدن همین حس هم می شود.

هوش نواز بودن یک فیلم آخرین ویژگی ای است که ما باید از آن انتظار داشته باشیم. وجود پشتوانه فکری در پس هر چیدمان عناصر در قاب سینما و گفتگوهای ردوبدل شده میان بازیگران باعث می شود که پای هوش مخاطب هم به  میان آید.

بسیار فیلم هایی دیده ایم که از این سه ویژگی به سختی توانسته است به مرز دو برسد ولی در مجموع کار، قابل قبول بوده است. فیلم هایی هم هستند که در استفاده از هر یک از این عناصر افراط و یا تفریط کرده اند به عنوان مثال؛ فیلم هایی که در آن شعارزدگی آزاردهنده است تنها از ویژگی سوم بهره برده است و یا به عبارتی دیگر صاحب اثر می خواسته که این طور بشود. فیلم هایی هم هستند که بیشتر مثل قاب عکاسی می مانند یعنی از ویژگی های اول و سوم استفاده مناسب کرده اند ولی بار گفتگو را بر دوش دو عنصر دیگر انداخته اند که در نهایت آن دو هم ناتوان مانده اند. فیلم های با حال و هوای تاتری هم زیاد دیده ایم. آن قدر ویژگی دوم را پررنگ کرده اند که جایی برای فکر و چشم نمانده است.

 

 

***************************************

 

فیلم شبانه روز به خوبی از پس داشتن دو ویژگی اول برآمده است. فیلم چشم نواز است و اتفاقاٌ قوی ترین بخش فیلم هم همان است. گاهی اوقات آن قدر غرق زیبایی های بصری می شوی که دیگر نمی شنوی و فکر نمی کنی.خطاطی روی صورت معشوق ابتکاری زیبا است برای قوت بخشیدن به همین بخش. وسواس زیاد در چیدمان اشیا در محیط های اطراف بازیگران، استفاده هوشمندانه از نور و حرکت دوربین، حضور موثر رنگ ها در هر سکانس و دیگر مشخصه های بصری چشم نواز بوده اند. کار صاحبان اثر در این بخش عالی بود.

گفتگوهای میان بازیگران هم شنیدنی است. مشخص است که هر واژه قبل از بیرون آمدن از زبان هر شخصیت تراش خورده است. ولی صیقل آن هم توی ذوق نمی زند. شیرینی ملایمی دارد. حداقل این که مخاطب احساس نمی کند که سطح او را پایین گرفته اند و از این حس هر دو طرف خوش حال اند.

و اما بخش سوم. باید دید که در کنار هم قرار دادن این همه زیبایی در جای جای فیلم در نهایت به بالاتر رفتن حس هوشمندی در مخاطب منجر شده است؟ نه! این بی رمق بودن وجود ویژگی سوم در روایت قسمت عروس با بازی مهناز افشار بیشترین سهم را دارد. اگر کل صحنه های مربوط به این داستان حذف می شد در نهایت به جز از دست دادن چند صحنه ی زیبا و فیلم برداری چیره دستانه چه اتفاقی می افتاد؟ اگر زمان این روایت را به پرداخت بهتر و بسط زیباتر داستان نقاش منتقل می کردند نتیجه کار بهتر نمی شد؟

 

فیلم شبانه روز چشم نواز و گوش نواز است ولی هوش نواز نه. این فیلم به ما یادآوری که عشق رنگ و بوی خیلی بهتر و دلپذیرتری از آن چه که در این سال ها در سینما می دیدم دارد. این فیلم به جای این که به تک تک مخاطبان عینکی نو برای نگرش جدید به عشق بدهد، نگاهی نو به مخاطبان عرضه کرد. نگاهی که در برخی موارد به علت کمی مصالح در پشتوانه ی فکری فیلم به نظر می رسد عمیق نیست. این فیلم غبار نشسته بر روی عشق را زدود. غباری که در طول عمر سینمای ما به دلایل مختلفی بر روی آن نشسته است. دلایلی مثل ابتذال، ترس، ابهام و ... . حال این مفهوم شفاف تر و زیباتر در دستان دیگران است. باید دید جامعه و نوع نگاه آن پذیرای این تغییر هست و یا نه.

کلام آخر بازی متفاوت و به یادماندنی حامد بهداد در نقش پیرمرد نقاش است. همین که اکثر تماشاگران هر چند هوشمند و اهل فن نتواستند از روی ظاهر و حرکات به بازیگر نقش پی ببرند نشان از آن است که این ایفای نقش درست از آب درآمده است و بی توجهی به آن هم در میان جوایز و تقدیرات شاید برخاسته از همین ناآگاهی باشد!

 

 

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()