درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

از رنجی که می بریم
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

از رنجی که می بریم

 

وقتی همه خوابیم واگویه ی رنج اضمحلال داشته های ارزشمند پیشینمان در عوض بهای اندک سرمایه است. مانند همان تصویر آغازین فیلم که اعوجاج ناهمگون ساختمان های سنتی و ارزشمند در پوسته و ظاهر دلفریب سرمایه داری رشد یافته در بستر بی اخلاقی است. نمای آبی رنگ ساختمان های بنا شده بر پایه ی بی عدالتی و شکل گرفته از خشت های بی اخلاقی و مصالح مناسبات نابرابر، مانند امواجی سهمگین آجرهای خانه های سنتی که محلی برای خلق و نگهداری داشته هامان است را در خود می بلعد. طوفانی که از افق همین سرزمین بر خواسته است و سوغات فرنگ نیست. بیان دوباره این رنج تلنگری است به تمامی کسانی که با حضورشان پیکره ی جامعه ای را خود بستری برای رویداد همچنین وقایعی است را شکل داده اند. افرادی که مانند رهگذران دیده شده در طول فیلم که در خود فرورفته اند و در برابر تنه خوردن ها از هشدار دهندگان نیز در نهایت به اعتراض کلامی بسنده می کنند و حتی در هنگام چاقو خوردن و جان دادن فردی از همین جامعه تنها تماشاگرند. گویی سینمای سوخته ی پشت سرشان را با گذرگاه مقابلشان اشتباه گرفته اند و هنوز باور نکرده اند که قهرمان فیلم از پشت پرده بیرون آمده است و برای نجاتِ نجات شک وندی دست طلب به همه دراز کرده است. دست تمنای چکامه هم یا با تماس کفش وکیل (قانون مدارن) در زیر میز قهوه خانه پاسخ داده می شود  یا با درخواست شماره تماسی برای ارسال هدیه ای از جانب برادارن چاوشی (صاحبان سرمایه) و یا با حرکات نامفهوم و بدون کاربرد مامورین پلیس (مجریان قانون). دستی که آخرین پناهگاه خود را سینه ی سفید کاغذ می باید و از فرط خالی کردن عقده ها بر روی آن سر ناسازگاری می گذارد و آرام بخشی برای سکونش. سرانجام این دو فرد سراسر نیاز از سر اتفاق نیمه گمشده ی خود را می یابند و برای سامان دادن به ویرانه ای که در آن هیچ نمی بینند از سر تاریکی، بر دیواری که خود ساخته اند در طول زمان پیرامون خودشان، چنگ می زنند. غافل از این که دریچه ی آزادی تحمل بیش از یکی را ندارد. و جبران تمامی آن غفلت های اطرافیان و شسته شدن همه ی سیاهی ها قربانی شدن و به مسلخ رفتن یکی از آن هاست و بهترین نوع جان فشانی، آگاهانه ی آن است.

اما در پس پرده فیلم نیز حوادث با پوسته ای متفاوت به همان گونه جریان دارد و درد پرند پایا این بار نه در مچ دست که در هیچ انگاشتن دست نوشته هایش است. مانی اورنگ نه در یافتن مکانی برای ماندن و مشکلات مالی که در یافتن جایگاه حقیقی و درست خود است. این بار سرمایه داران وارد کننده پوشاک سودای فرهنگ به سر دارند و البته آن را نیز کالایی می دانند و برای رونق بازار فروش و دست به دست شدن تولیدشان اصل آن را نیز بی هویت می کنند. این بار لبخند، خواهری که مایه شرمساری چکامه می شد و حضور واقعی نداشت و پژواک نداشته های او بود در قالب خاطره مقبول پدیدار می شود و داشته های او را بر باد می دهد. برادر نجات شکوندی که بازگشت او را بر نمی تابد در شایان شبرخ رخ می نماید و حضور او را بر سر راه خود نیز از روی حادثه نمی پذیرد. سرمایه داران به راحتی حتی روح حاکم بر اثر را با قدرت پوشالی و شیشه ای خود می گیرند و تن و ظاهر اثر را نیز مسخ می کنند تا به انسان های سرخوش از گرمی صندلی های تماشاخانه نسیمی هم برای بیداری نوزد. این اثر دیگر فقط در زباله دانی جای دارد و تنها به دست قانون مداری دیگر که این بار بدلی مثبت است قابلیت تبدیل به پایانی حقیقی دارد.

باید منتظر ماند و دید که خود بدنه جامعه توانایی ساخت و جایگزین کردن دیگر عناصر مذموم ارائه شده در طول نمایش فیلم را دارد یا خیر.