درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

وداع با آرامش

وداع با آرامش

نگاهی کوتاه به آخرین نوشته ی مصطفی مستور

 "من گنجشک نیستم"

 

 

 

-          من گنجشک نیستم، نگاهی به سرگذشت انسان هایی است که با عبور از مرزهای ناآگاهی و ورود به سرزمین دانایی به استقبال خطری از پیش هشدار داده شده رفته اند. سرزمینی که رهاورد خود را به بهای سنگین هوشیاری می فروشد و مسافران آن تا ابد بایستی با ساکن بودن و آرامش وداع کنند.این افراد با اندوخته ی پربار آگاهی به جامعه ای بازمی گردند که در آن مانند سنجاقکی زندانی در اتاقی شیشه ای اند. پس به تقلا می افتند و دیگر به نور کوچک و خیره کننده ی روشنایی های کوچک دلخوش نمی مانند و قربانی شدن و به خود پیچیدن را به نشستن و سر فرو بردن در خوشی های همگانی ترجیح می دهند و همین کوبیدن خود به دیوارهای شیشه ای محبوس کننده برای دیگر ساکنین جامعه عملی به دور از درستی است. پس دیگر جایگاهی در میان مردم ندارند و بایستی با گذاشتن آن ها در محیطی دور افتاده، مجبورشان کرد که داشته هایشان را به دست فراموشی بسپارند.

-          شخصیت ها در مکانی برزخ گونه گرفتار شده اند و میان وابستگی به دو دنیا سرگردانند. دیدگانشان چیزهایی را می بیند که هوش از سرشان ربوده است. آن ها قبلاً هم نفس ما بوده اند و با ما زندگی می کردند. در ساختمان چند طبقه ای استخوان خوک و دست های جذامی و یا جامعه باز روی ماه خدا را ببوس. ولی دیگر با این میزان آگاهی در میان ما جایگاهی ندارند. نه ما طاقت شنیدن داریم و نه آن ها طاقت سکوت.

 

-          هر کدام از راهی به این جایگاه رسیده اند. یاقوت آسیابان با عشق، دانیال نازی با پرسش گری، نوری با هنر، امیر ماهان با تاریکی، و ابراهیم با مرگ و تنها کسی که تاب ماندن نداشت همین دانیال بود. دندان های سگ های مادیان و توله های بی شمار پرسش هایش تن نحیف او را درید و دیگران را با دردهایشان تنها گذاشت.

 

-          تمامی ساکنین آسایشگاه همسایه ی پادگان گلاب دره انسان هایی هستند در راه مانده اند. ابزار رسیدن به آگاهی برایشان سنگین آمده است به گونه ای که قبل از رسیدن به هدف مشغول راه شده اند و این گرفتاری تا جایی پیش می رود که در نظر کوهی دگرگونی هویتی پیدا می کند و از راه به چاهی ژرف بدل می گردد. و تنها راه برون رفت از این سرگشتی، خلوت گزیدن و کنار آمدن با خودشان است که به نظر می رسد کابلی بیش از دیگران از پس این کار برآمده است.

 

-          و سخن آخر این که باید منتظر ماند و دید که ابراهیم فیلسوف می تواند شبح هراس انگیز مرگ را در سرزمین آگاهی برای رسیدن به هدف قربانی کند. آیا وجودش مانند گنجشکی است که مرگ را مترسکی افراشته شده بر سر خرمنگاه می بیند و رهایی از هراس به دام افتادن را با لذت نشستن در دامن مزرعه و برچیدن دانه ترجیح می دهد و یا دوان دوان و فریاد زنان به همگان خواهد گفت که من گنجشک نیستم.

   + علی بیگدلی ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()