درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

عادت به قربانی شدن در یک سالگی زود بیدار شدن
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱ تیر ۱۳۸۸  

خیلی وقت بود که صبح زود از خواب بیدار نشده بودم. شب قبلش آخر وقت، توی تاریکی و سکوت جمعه شب خیابان ها، رفته بودم موهامو از ته زده بودم. انبوه موهای ریخته روی زمین من رو یاد روز اول دبستان انداخت. اطراف ساعت پنج و نیم با دوستی قرار گذاشته بودیم که بریم میدان سپاه برای اعزام به سربازی. ساعت شش رسیدیم. اسفند دود می کردند و با آب از بچه ها پذیرایی می کردند. انگار می خواستند قربانی کنند آن همه آدم را و بعد از این یک سال فهمیدیم که به راستی قربانی شدند آن همه جوان. آن همه استعداد و ذوق و شور. یک سالی که انفجار تاریکی بود و مثل دیگر سال ها به پلک زدنی گذشت. امروز یکسالی می شود که دیگر به زود بلند شدن عادت کرده ام.