درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

آخرین وسوسه دختر کشیش

آخرین وسوسه دختر کشیش

یا

"خیلی وقت ها از این که دختر کشیش نشده ام

 احساس خوشبختی می کنم"*

 

نگاهی کوتاه به کتاب دختر کشیش نوشته ی جورج اورول

1-     دختر کشیش روایت نسل های سوخته ای است که پدرانشان گذر زمان را باور نکرده اند. پدرانی که در تقویم زندگی شان برگه های سال های قرون وسطی پا برجا مانده و طوفان رنسانس و هیاهوی ماشین های بخار انقلاب صنعتی گرد و غبار گذشته ها را نزدوده است. کشیش هنوز گمان می برد با سلطه اش می تواند در باور مردم زمین و کلیسا را محور و مرکز قرار داده و تاج زرین کائنات را مدهوش قدرتش، دایره وار در خدمت. او نا آگاه است از میزان راستین جاذبه ی اطرافش و دیگران را چون منظومه هایی سرگردان و محتاج حضور خود می داند. دختر در این میان حیران است و انگشت بر دهان. نه از میان مردم کسی گالیله وار توانایی نهیب زدن بر او را دارد –که خود آن ها گرفتار نیازهای نخستین خویش اند- و نه خود دختر پس از بودن دراز مدت در محیط افکار و اندیشه های پدرش توانایی استدلال و تفکیک و خلق دنیایی نو. تنها یک راه به کمک او می آید و آن هم فراموشی است. از دست دادن تمامی خاطرات و داشته های از پیش ذخیره کرده و ورود به دنیای خالی از پیش فرض ها و گمان های دیگران. ورودی با دست و ذهن خالی.

" آقای کامرون دبیر کلوپ محافظه کار نایپ هیل یکی از نوکیشان کاتولیک رومی بود و بچه هایش غرق در جنبش ادبی کاتولیک رومی بودند. گفته می شود که آن ها یک طوطی دارند که آموزش دیده بگوید در بیرون از کلیسا آرامشی مجود ندارد. "

2-     فصل دوم کتاب روایت زندگی شش هفته ای دوروتی پس از فراموشی اوست. هفته هایی همراه با رویا و هراس. اوقاتی که بیشتر آن به خوشه چینی در مزارعی دورافتاده همراه با مردمانی فقیر و بی خانمان و با مزدی اندک می گذرد. خوشه چینی که مانند گردآوری دوباره باورهایش بود. او دنیای خود را از نو می سازد و نگاهش به انسان ها و جهان اطرافش خالی از قضاوت های دیگران است. او در تنهایی مطلق همراه با شناخت خود، اطرافش را هم می شناسد. تنها هم قدم او بابی نیز توان یاری اش را ندارد. از ابتدا میخی در کفش مندرس اش او را از همگامی با دوروتی بازمی دارد و در نهایت آز و عدم قناعت به داشته های اندک و البته کافی اش. دختر کشیش در آن روزها می بیند که رنگ ایمان در میان انسان های ضعیف جامعه چه قدر کمرنگ است. کلام آن ها خالی از ایمان است و محبت الهی و دستان شفابخش مسیح و آوای ناقوس کلیسا را از یاد برده اند و شعرهایشان -که به جای دعا ورد زبانشان است- نیز خالی از امید و ایمان است

"می روند آن ها- با شادی

دختر شاد- پسرخوشحال

ولی هستم من این جا

با دل شکسته و بال و پر بسته"

3-      روزها از گذشته نیز پر رنج تر می شود. فصل سوم سرگذشت ده روزه ی همراه با رنج و سختی فراوان دوروتی است. فصلی با توصیفات شگفت انگیز و گفتگو نویسی های درس آموز و خلق فضای همذات پنداری و ایجاد حس عجیب همراهی با دوره گردان بی خانمان. محیط مه آلود لندن در سحرگاهانی که دقایق شب های گذشته اش یک به یک برای سپری شدن، شمارش شده است و ساعت بینگ بنگ تا طلوع آفتاب پذیرای نگاه های سنگین، بی شمار و خسته ی آوارگان بوده است؛ ما را با دوروتی چنان همراه می کند که گرمی و شیرینی چای ارزان قیمت و نیمه پر شده ی کافه ی پایین شهر بر خواننده نیز گوارا می شود. مردمان این فصل دین دارترند. بیشتر نام مسیح را بر زبان می آورند و امید در نگاه و زبانشان هنوز جاری است. از پاپ و جهنم سخن می گویند و در شعرهایشان زندگی رنگ تازگی دارد.

" وقتی آب های جمع شده جاری می شوند

وقتی اشتیاق هنوز زیاد است!"

 عذاب ها و سختی های بی شمار بر او مانند کفاره ی گناهان روح او را پاک می کنند و او را آماده بازگشت به نزد پدر می کنند. اما گامی دیگر در راه است و دسته ای دیگر از مردم هنوز از نظر او غافل مانده اند. مردم متوسط جامعه.

4-     نجات او از چنگال بدبختی باز بدستان پدر صورت می گیرد. دوروتی گذشته اش را به یاد آورده و تهمتی ناروا مانع از بازگشتش شده است. در فصل چهارم او انسان های میانه ی جامعه را می شناسد. معلمی در مدرسه ای خصوصی در حومه ی لندن او را با بدنه ی حداکثری جامعه آشنا می کند. تلاش او برای سامان بخشیدن به آموزش این نسل بی سرانجام می ماند و گویی سرنوشت این گونه رقم خورده است که آن ها نیز مانند والدینشان، نهایت خوشبختی را در ثروت اندوزی ببینند و حرص و آز دیدگانشان را تنگ کند. خانم کریوی به دوروتی می فهماند که بر طبقه ی متوسط جامعه نیز نمی توان امیدی داشت.

" در دنیا دو نوع آدم حریص وجود دارد: یک گروه از آدم های حریص با جسارت هستند، هست و نیست آدم ها را غارت می کنند و دوباره سراغ یک مبلغ ناچیز نمی روند و عده ای دیگر بدبختانه جرات این کار را ندارند ولی حاضر می شوند خاکروبه ای را هم به پول تبدیل کنند. خانم کریوی به گروه دوم تعلق داشت."

 5-     " بالاخره برگشتی، سفر خوش گذشت؟" این اولین جمله ای بود که کشیش پس از هشت ماه نبود دخترش به او  گفت. فصل پنجم دوروتی به خانه بازمی گردد و کارهای معمولی گذشته را از سر می گیرد. او آماده ی برگزاری نمایشی در کلیسا می شود که اسبابش از چوب است و کاغذ و بازیگرانی خردسال.

" هوا داشت تاریک می شد ولی او آن چنان سرگرم شده بود که نمی توانست کار را متوقف ساخته و لامپ را روشن کند. در حالی که بوی تند سریش مشامش را پر کرده بود با خلوص به کار کردن ادامه داد و نوارها را یکی پس از دیگری به زره چسباند."

 6-     بر دوروتی چه گذشت؟ چه چیزی او را از ازدواج با آقای واربرتون با درآمد سالیانه هفت صد پوند بازداشت؟ سیر فراموشی و بازگشت به خویشتن –به تعبیر کشیش، سفر- ایمان او را کامل کرد و یا کمرنگ؟ آیا او از ابتدا حقیقتاً دیندار و مومن بود و یا رشد یافتگی اش در بستر پدری متعصب او را بدین گونه بار آورده بود؟ حفظ اخلاق در هنگام بی ایمانی اش به نجات او انجامید؟ آیا او مانند گذشته به مداوای رماتیسم زن سالخورده اهمیت می دهد و افکار پلید را با فرو کردن سوزنی در بازویش از خود دور می کند؟ آیا او می تواند آوازهای کولی های دوره گرد و خوشه چین ها را فراموش کند و همراه با گروه کر کلیسا هم خوانی کند؟

ایمان دوروتی از پدرش با ارزش تر است. اوست که بدون پشتوانه ی ایمان نسلی و در فراموشی مطلق دچار شک نشد. اوست که با وجود اختیار به کلیسا بازگشت.

سخن آخر این که ناقوس کلیسا روزی فرو خواهد افتاد، اگر کشیش ها در زیر لباس مجلل پاپ خود را مخفی کنند.

امروزه مردم از کلیساها چند گام جلوترند. اکنون زمان به چالش کشیدن کشیش ها توسط دخترانشان است و نه گالیله.

 

*جملات داخل گیومه از داخل متن کتاب نوشته شده است.

   + علی بیگدلی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()