درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

کافکا در کرانه

اوشیما در تاکاماتسو

 

-          کافکا در کرانه با تکیه بر اصول صحیح داستان نویسی و خلق شخصیت ها و موقعیت های مورد نیاز و بر پایه ی ویژگی های اسطوره ای و قومی نگاشته شده است. رابطه ی فرم و محتوای رمان مانند ماهیت روایت و قصه گویی آن پیچیده و در هم تنیده شده و نو آورانه است. هسته ی اولیه بر اساس افسانه های یونان باستان و اسطوره ی ادیپ شکل گرفته است. داستانی حماسی گونه که مضمون اصلی آن ناتوانی انسان در تغییر تقدیر رقم خورده و سرنوشت محتوم است. کافکا در کرانه نشان داد که با استفاده هوشمندانه از ظرفیت گسترده ی استعارات بومی و داشته های مغفول مانده و قرار دادن آن در ظرف ادبیات همه فهم، می توان فرهنگ عظیم یک تمدن را با کمترین هزینه ای به دورترین نقاط جهان صادر کرد. کاری که نویسندگان ایرانی سال هاست از انجام آن ناتوانند.

 1-   رئالیسم جادوییِ بومی

پس از ناکامی نسبی در خلق آثار ماندگار به ویژه در حوزه ی ادبیات با استفاده از سبک سورئالیسم، بسیاری از نویسندگان برای بیان گفته هایی که از ضمیر ناخودآگاهشان برخاسته بود و ثبت واژه های نا آگاهانه و رویاگونه ای که در چارچوب منطق و یا حتی اخلاق نمی گنجید روی به سبکی آوردند که در عین گام برداشتن در کنار سورئالیسم با کمترین فاصله و اشتراکات زیاد، قابلیت آن را داشت که در ذهن مخاطب جایگاه ویژه و ماندگاری را فراهم نماید. موج رئالیسم جادویی از اروپا و کشورهایی مانند آلمان و ایتالیا پدیدار گشته بود ولی در ساحل دل پذیر ادبیات آمریکای لاتین آرام گرفت و نفوذ کرد. رشد و تکامل این سبک بدون حضور نویسندگان اسپانیایی زبان ناشدنی بود. این سبک به مولفه ی مهم عقل مداری و استفاده از منطق روایی که در سورئالیسم به کلی کنار گذاشته شده بود نگاهی نو و مبتکرانه انداخت و برای آن جایگاهی جدید ترسیم کرد. نویسندگان این سبک از عنصر عقل به عنوان کمک حال و مونسِ خیال و رویا استفاده کردند و نه دشمن و خنثی کننده ی اثر آن. این هم نشینی سبب خلق نوشته های ماندگار و تاثیرگذاری شد که ره آوردش گام های بلند ادبیات جهان و حتی پیشرفت دیگر سبک ها بود. کافکا در کرانه با استفاده هوشمندانه و بهره برداری درست از تلاش های صورت گرفته در عرصه ی تکامل سبک رئالیسم جادویی، عنصری دیگر به آن افزوده است که در نهایت موجب شادابی و تازگی در روح کلی حاکم در اثر شده است. موراکامی توانسته است ویژگی های اقلیمیِ فرهنگ خاص ژاپن را با مایه های اسطوره ای یونانیان در آمیخته و آیین و تاریخ و جغرافیای  سیاسی و فرهنگی زادگاه خود را در قالب رئالیسم جادویی به جایگاه اصلی ترین و مهمترین شخصیت داستان بدل کند. نوآوری او در خلق داستانی با محوریت زمان و مکان است. در حالی که در بیشتر داستان های نوشته شده در سبک رئالیسم جادویی عناصر زمان و مکان به علت جلوه دادن بیشتر فضای رویاگونه و کمرنگ کردن بستر حقیقی روایت مورد بی توجهی قرار می گیرد، موراکامی تمامی شخصت ها و پیشامدها را با محوریت مکان و زمان خلق می کند. به گونه ای که شناخت عناصر و اجزای طبیعت و توجه ویژه به زمان تبدیل به مهمترین رکن گره گشایی از معماهای مطرح شده در طول داستان گویی می شود. کافکا در دل طبیعت به شهود عینی می رسد و ناکاتا از پس بی هوشی در تپه، هم کلام گربه ها می شود و پس از گشت و گذارهای بی هدف در اقلیم خود و دنبال کردن تسلیم گونه ی نشانه های برخاسته از طبیعت و سرانجام با کمک گرفتن از یک سنگ گره نهایی را می گشاید. گویی نویسنده می خواهد بگوید  که سرنوشت نهایی انسان ها را طبیعت و اقلیم رقم می زند. کتاب یادآور شروع دوره ی سوم نوع اندیشه و تعیین جایگاه تفکر است. اگر روزی انقلاب صنعتی و تولد دوباره ی اندیشه انسان ها موجب رویگردانی او از کلیسا شد و خدا را از عرش به پایین آوردند و انسان و من را به جایش نشاندند و واژه ی من مقدس و محور شد، اینک زمان آغاز شدن دوره ی سومی است که پس از خدا و انسان، طبیعت و اقلیم معبود جهانیان است. راه حل نهایی در شهر تاکاماتسو و جنگل های انبوه آن می گذرد و نه در معبد و نه به دست کافکا و ناکاتا. موراکامی با نگارش کافکا در کرانه توانست در کنار دو مولفه ی عناصر حقیقت گرایانه و خیال و وهم که ابزار نگارش در سبک رئالیسم جادویی هستند، نقش فرهنگ و اقلیم را چنان پر رنگ و تاثیرگذار کرد که در نهایت خود به عنوان مولفه ی سوم و مهمی در کنار دیگر شاخصه ها قرار گرفت. او با این کار سبک جدیدی را به عرصه ی ادبیات جهان معرفی کرد. رئالیسم جادویی بومی.

 


٢-   اسطوره از زایش تا زدایش

اکنون زمان اسطوره سازی به سر آمده است. هیاهوی رفت و آمد صفر و یک های حاوی داده های گوناگون، فرصت و حوصله ی آفرینش قهرمان اسطوره ای را از ذهن انسان زدوده است. نه به آن ها نیازی دارد و نه از سر آمدان پیشینش بهره لازم را برده است که عطش روایتی نو در حد و اندازه های اسطوره او را بی تاب قهرمان افسانه ای تازه ای کند. نویسندگان هوشمند، اکنون بایستی با تزیین همان اسطوره های کهن با رنگ و لعابی امروزی و بازگویی هسته ی داستان با روایت های مدرن و بهره گیری متناسب از عبرت های گنجانیده شده در اسطوره با نیاز مخاطب و استفاده از استعاره ها و اشاره ها، دین خود را به پیشینیان خود ادا کنند. موراکامی با نگاهی نو و مبتکرانه شخصیت و تم اصلی داستان خود را از اسطوره ی ادیپ وام گرفته است و همراه با آن از عناصر روایی شرقی و نگاه مقدس گونه ی فرهنگ های مختلف به سفر و مهاجرت هایی که هدف از آن دوری از پلیدی و پاک گردانیدن نفس و یا جستجوی گمشده ای است –مانند کمدی الهی دانته- با نهایت دقت و زیبایی کمک گرفته است و نتیجه ی آن اثری است حماسی گونه و امروزی. آیا اکنون زمان آفرینش چنین داستان هایی با تکیه بر اسطوره های بی نظیر ادبیات فارسی نرسیده است؟ نویسندگان ما اگر از پدید آوردن اسطوره های مدرن ناتوانند نبایستی جایگاه آن ها را در ذهن مخاطب های هرچند محدود با روایت های ناهنجار و شخصیت های ناموزون مخدوش کنند.

 ٣-  شخصیت های لازم و کافی

جدا از عنصر طبیعت و اقلیم که در نظر نگارنده مهمترین و کلیدی ترین عنصر داستان موراکامی است، تقریباً با هفت شخصیت دیگر در کتاب سروکار داریم که هر کدام در جای خود نقش خود را به درستی و به میزان و کارآیی لازم ایفا نموده اند.

کافکا تامورا. کامل ترین و آشناترین آن هاست. خواننده پس از خواندن کتاب با او آشنایی کاملی پیدا می کند و حس ناشناخته ای در درون او یافت نمی شود. به او برای فرار از خانه حق می دهد و نوع روایت اول شخص در بخش های مربوط به او حس همراهی را غلیط تر می کند. وجود سردرگمی در او پس از بیهوشی چند ساعته و یافتن خونی غریب بر پیراهنش تلاشی برای تلفیق او با دنیای ناکاتا و ایجاد پرسش های بیشمار در ذهن مخاطب است. تلاشی که از شدت واقع گرایی داستان او می کاهد و موجب هم گونی و هماهنگی کل خط سیر داستان می شود.

ناکاتا. در تمام طول داستان در سرزمین ناآگاهی گام بر می دارد و هنگامی هم که ناشناخته ها برای او به آگاهی بدل می گردد دیگر روحش طاقت ماندن در کالبد را ندارد. ناکاتا با تاکید بر ندانستن های بی شمارش خود را یک فرد تسلیم شده در مسیر تقدیر و سرنوشت به مخاطب معرفی می کند و طبیعت را تنها راهبر و نجات دهنده ی خود می شمارد زیرا او از ابتدا در دل طبیعت به ورطه ی ندانستن کشانده شده بود و آگاهی از یک وقوع یک پدیده ی طبیعی در آموزگارش – که نشان دهنده ی از دست رفتن فرصتی دیگر برای تولد بود- موجب جدایی و تفاوت سرنوشتش با دیگر دانش آموزان شد.

کوییجی تامورا یا جانی واکر. پدر کافکا. هنرمندی مرموز و ناشناخته برای مخاطب. گره های افکنده شده در شخصیت او و ندانستن علت برخی از کنش های او مانند علت ترک همه ی خانواده و یا رفتارش با گربه ها بر القای فضای اوهام داستان به درستی می افزاید.

اوشیما. کتابدار. از آن دست شخصیت هایی است که می توانست محور اصلی کل داستان شود ولی نویسنده با قرار دادن او در حاشیه از ذهن مخاطب می خواهد که جایگاه واقعی او را در مسیر روایت تعیین کند. او در میانه ی داستان در مقابل دو زن سرسخت طرفدار حقوق زنان خود را به طرز انکارناپذیری مونث می داند ولی در پایان داستان از دید ناکاتا و حتی هوشینو مردی آراسته است. مبهم ماندن جنس او در کل داستان شاید بر قسمتی از سخنان او که انسان ها را مونث-مونث، مذکر-مذکر و مذکر-مونث می دانست دلالت دارد و او با این دگرگونی جنسی در دید دیگران کامل ترین، مستقل ترین و تاثیرناپذیرترین فرد داستان معرفی می گردد.

میس سائه کی. او دسته کلیدی به همراه خود دارد که می تواند تمامی قفل های افکنده شده در طول داستان را بگشاید ولی با مخفی کردن آن و سکوت معنی دارش در تمامی طول داستان و در نهایت با سوزاندن تمامی پاسخ ها به دست ناکاتا در کنار رودخانه و سپردن خاکستر آن ها به باد –دو عنصر مهم طبیعت- لذت نداستن و بسته ماندن ظاهری درب ها را بر گشوده شدن تمامی قفل ها ترجیح می دهد.

هوشینو. ناکاتا برای سرسپردن به رهنمودهای طبیعت نیازمند فردی ناآگاه است اما غافل از مواردی که برای ناکاتا عین آگاهی است. هوشینو ی راننده عقل جمعی جامعه ای است که ناکاتا را دیوانه خطاب می کردند.

ساکورا. فردی شبح مانند که کافکا را در مسیر تکامل یاری داد. اطمینان او به کافکا و گرمی دستانش و تکیه ی سر او بر شانه ی کافکا موجب دلگرمی او در ادامه ی مسیر شد. آیا ساکورا خواهر کافکا است؟

 ۴- روایت متقاطع

 یکی از ویژگی های بارز و ستودنی کافکا در کرانه نوع روایت و زاویه دید شخصیت های راوی داستان هستند. تغییر راوی از دانای کل به اول شخص در فصل های مختلف و به طور متناوب خط اصلی داستان را دچار گسستگی نکرده و بی نظمی و شلختگی در متن دیده نمی شود. درون گرایی کافکا از ناکاتا مشهودتر است و حضور خود او به تنهایی به عنوان یک ناظر، گنجایش بازگویی پیشامدها را دارد ولی ناکاتا به علت تقابل و رابطه ی مهم و تاثیرگذارش با انسان های اطراف و حتی طبیعت و حیوانات نیاز به یک مشاهده گر تیزبین دارد تا حتی در صحنه هایی که حضور فیزیکی ندارد ولی در سرانجامش موثر است، حضور یابد و دیگر بخش ها را در کنار هم برای رسیدن به سرنوشت نهایی بچیند. این نوع روایت باعث همراهی خواننده با وجود طولانی بودن کتاب شده است. حس شیرین نیاز به آگاهی از ادامه ی سرنوشت ناکاتا در فصل های کافکا و برعکس خواننده را تا پایان کتاب مجذوب نگه می دارد و در برخی موارد که زمان و یا مکان این دو روایت با یکدیگر تداخل پیدا می کنند چیره دستی نویسنده در چیدمان عناصر روایت مشهود می گردد. موراکامی به گونه ای این دو روایت را به موازات هم پیش می برد که نتیجه ی کار مانند جدول متقاطعی می گردد که یافتن هر واژه و پر کردن خانه های خالی هر ردیف در نهایت به یافتن واژه ای دیگر می انجامد. او به جای پاسخ دادن و یا حتی در اختیار قرار دادن شواهد و یا سرنخ برای رسیدن به پاسخ ابهامات، خواننده را با پرسش های دیگری روبرو می سازد که در درون آن ها راه های رسیدن و یا حتی بازگشت به خانه ی اصلی برای جستجویی دوباره تعبیه شده است. مانند خرده نان های ریخته شده در میان جنگلی انبوه برای بازگشت به خانه ی اصلی پس از کشف و شهود.

   + علی بیگدلی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ٦ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()