درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

بادبادک باز

بادبادک باز

نگاهی به بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی

-          خواندن بادبادک باز تجربه ای نو برای مخاطبان است از آن رو که نویسنده ی کتاب توانسته است با خلق فضایی متفاوت و روایت داستانی نو و جذاب، همراه با ایجاد تعلیق و کشمکش های متناسب با درون مایه ی متن، اثر را از یک جغرافیای محدود در مرزهای ادبیات و فرهنگی خاص رهایی بخشد و با شناخت و برداشت درست از ذوق و سلیقه و نیاز مخاطبان عام، آن را به یک اثر همه پسند و پرفروش و جهانی تبدیل کند. متن کتاب و گونه ی برگزیده برای روایت، پیوند و رابطه ای منطقی با مضامین بیان شده در کتاب دارد و در طول روایت پردازی از تکاپو نیفتاده است. تغییر مکان ها و اقلیم ها، پیچیدگی نهفته ی روابط میان انسان ها و دگرگونی های درون ذهنی شخصیت های اصلی داستان به علت حفظ یکپارچگی لحن و درون مایه، موجب سردرگمی خواننده نشده است و در نهایت نه تنها رشته های کلمات موجود در این کتاب به کلافی سردرگم برای خواننده بدل نمی شود که لباسی می شود دوخته شده به دست خیاطی ماهر و آراسته و برازنده ی کالبد ذهن مخاطبان. بادبادک باز در شرایطی در جهان منتشر شد که جهانیان و به ویژه آمریکاییان نیامند شناخت بیشتر از درون خاورمیانه بودند. آمریکا یازده سپتامبری را پشت سر گذاشته بود که گرد و غبار برخاسته از فروریختن دوقلوهای سر بر آسمان نهاده، خواب ناز را از چشمانش ربوده بود و کورمال به دنبال تقصیر کار تا انتهای دنیا راه ها پیموده بود. که اگر نمی رفت مغضوب تاریخ می گشت. پس از فروکش کردن فضای هیجانی و به دور از خرد و تصمیم گیری آن واقعه بود که جهان با ذهنی آسوده و باز، نگاهی دوباره و این بار از سر دقت بیشتر به مولود و زادگاه متفکر و سازنده ی چیدمان این نقشه انداخت. خاورمیانه ای که گویی طلسمی دیرین با وردی پایدار و محسورکننده آرامش را از آن ربود و در دامانش خون و آتش نهاده. همین حس نیاز به شناخت سرزمینی دور که محل رشد و پناهگاه حمله کنندگان به نمادهای سرمایه داری  بود باعث شد کتابی با نویسنده ای دو ملیتی و آشنا با ادبیات و فرهنگ هر دو ملت، به بهترین مرجع قابل اعتماد و همه فهم برای شناخت آن سرزمین بدل شود. بخش زیادی از اقبال همه جانبه به بادبادک باز به همین شناخت نیاز و بر طرف کردن هوشمندانه ی آن بازمی گردد. ینگه دنیا نشینان پس از سال ها دست درازی به دورترین نقاط دنیا و سرک کشیدن به تاریک ترین و دست نخورده ترین گوشه های جهان و کاوش غارهای بکر شرقی، این بار سری برگرداندند و نیم نگاهی نیز به جامعه ی مهاجرپذیر خود کردند. مهاجرانی که اینک جزیی غیرقابل تفکیک از بدنه ی جامعه ی آمریکا گردیده اند و نادیده گرفتن خواسته ها و سرکوب تمایلاتشان سبب فروپاشی نظام اجتماعی از درون می شود. بادبادک باز تنها به بخش کوچکی از این خیل عظیم اشاره می کند. جمعیتی کوچک که پس از بلعیده شدن دو سایه ی غول آسای ساختمان های مجاور به ساحل امن و متکی به سرمایه توسط اشتهای سیری ناپذیر تعصب کور و مطلق انگاری بی منطق، خود را از سایه ی سنگین جمعیت های انبوه دیگر توده های مهاجران بیرون کشید و مورد توجه همگان قرار گرفت.

اینک باید دید که که بادبادک باز توانسته است از این فرصت طلایی به بهترین نحو ممکن استفاده کند و یا خیر. پاسخ دادن به این پرسش نیازمند بررسی دقیق تر و موردی متن کتاب است. نگاهی آمیخته با انتقاد و امید بهبود و پیشرفت.

1-     شاید یکی از بارزترین نقاط ضعف حاکم بر کلیت داستان را بتوان شرح ندادن فضا و بستر روایت برای مخاطب دانست. فضایی که از طرفی برای مخاطبان به علت تفاوت اقلیم و فرهنگ کاملاً بیگانه و نا آشناست و از طرف دیگر به علت حضور مستمر و طبیعی نگارنده ی کتاب در آن محیط در دیدگاه نویسنده بی نیاز به توصیف و جزییات پردازی می نماید. گذر کردن بدون تامل و بررسی دقیق آیین های سنتی افغان ها مانند جشن های ملی و مذهبی و یا مهمانی ها و عروسی ها و ماتم ها و یا حتی نحوه شکل گیری رفتار میان انسان ها و تعامل شخصیت ها با محیط به کلیت داستان گویی لطمه زده است. این کار فرصت مغتنمی را که می توانست بستر مناسبی برای آشنا کردن مردم زیادی از ملل گوناگون با فرهنگ و آیین افغان شود را از بین برده است. کتاب که با روایتی کلاسیک و واقع گرایانه به داستان گویی می پردازد از عناصر موجود در دل ادبیات بومی بهره ی قابل ملاحظه ای نبرده است. پدید آمدن دوباره ی چنین فرصتی با رویکردی همه جانبه برای صدور فرهنگ یک ملت با بیان داستانی جذاب و در زمانی که همگان تشنه ی آن هستند شاید دیگر بعید به نظر برسد.

2-     ضعف دیگری که در جابجای متن مشاهده می شود آینده دانی است. بدین مفهوم که در ابتدای تعریف ماجرا نویسنده با بیان جملاتی هرچند مبهم خواننده را از پایان ماجرا آگاه می کند. این کار با وجود داشتن ظاهری ابتکاری نه تنها در مجموع به پیشبرد داستان کمکی نکرده است بلکه در برخی موارد فضای داستانی کتاب را به سمت خاطره نویسی سوق داده است. بیان این گونه جملاتی که با کمی تامل آینده در آن مشهود است، منجر به از نفس افتادن توصیفات طولانی و در برخی موارد زیبا و نفس گیر بعدی شده است. این امر در کتابی که روایتی خطی و کلاسیک را برای بیان داستان خود برگزیده است، جایگاه مناسبی ندارد. گویی از یک طرف نویسنده طاقت نگفتن انتهای ماجرا را ندارد و کاسه ی صبرش برای دانستن صحنه ای جلوتر، زودتر از مخاطب لبریز می شود و از طرف دیگر از بیان داستان خود با روایت تو در تو و بر هم ریختن ترتیبات و ترکیبات زمانی ناتوان است. شاید این کار به روحیه ی برخاسته از هویت ملی نویسنده بازگردد که خود در جایی از کتاب به آن اشاره می کند:

" در آمریکا نباید پایان فیلم را به کسی گفت و اگر گفتی تو را به باد ملامت می گیرند... در افغانستان پایان داستان تنها چیز مهم بود." ص 354

از این نوع آینده دانی های نابجا در کتاب زیاد دیده می شود ولی به عنوان نمونه در فصلی که امیر برای بازگرداندن سهراب نزد طالبی می رود که متوجه می شود همان آصف است، قبل از وقوع هرگونه اتفاقی از زبان امیر می خوانیم که:

" انگور شیرین بود. حبه ی دیگری به دهان انداختم و نمی دانستم که این آخرین قسمت خوراکی جامد است که تا مدتی بعد نصیبم می شود."  ص 273

بی نصیب ماندن امیر از خوردن خوراکی جامد تا مدت ها بعد برای خواننده ی حتی نه چندان زیرک نشانی است از مجروحیت وخیمی که در آینده در انتظار اوست. این آگاهی دادن نابجا و بدون ضرورت باعث از بین رفتن جذابیت دنبال کردن صحنه ی درگیری میان آصف و امیر می شود. درگیری که با مقدمه ی درگیر کننده ی آصف آغاز می شود:

"من و او می خواهیم یک موضوع قدیمی را حل و فصل کنیم. هر چه شنیدید تو نیایید... کار که ما تمام شد فقط یک نفر از این اتاق زنده بیرون می آید."   ص 284

ولی آگاهی از جمله ی نخوردن خوراکی جامد برای مدتی از طرف امیر، بیرون آمدن او را از اتاق با مجروحیتی شدید در ذهن خواننده متصور می کند. این امر توصیفات بسیار زیبا و جذاب درگیری میان آن دو را از جذابیت می اندازد و فصلی را که می توانست نقطه ی عطفی برای کل داستان شود را هدر می دهد. این ضعف به تعداد زیادی در جابجای کتاب دیده می شود و مانند نمونه ای که بیان شد به خط سیر داستان لطمه می زند و پیگیری تعاملات افراد را بی نتیجه و کارکرد می کند.

3-     مشکل دیگری که در داستان پردازی مشاهده می شود روایت صحنه های درون افغانستان و پاکستان  توسط ذهن و زاویه ی دیدی است که به طور مشهود و غیرقابل انکاری تحت تاثیر محیط غرب است. گویی داستان گو لهجه دارد. ناهمگونی محتوا و پوسته در برخی روایت پردازی ها برخاسته از برزخ فکری نویسنده است. نویسنده نتوانسته است استقلال دیدگاه خود را در بخش های ابتدایی کتاب حفظ کند و از همان ابتدا با دیدی نجات محور به بررسی اتفاق های کودکی و نوجوانی شخصیت ها می پردازد. هر لحظه خواننده امید نجات دارد و می داند که راه های شکست خورده پیش از این در ذهن نویسنده آزموده شده است. شخصیت ها نه در مقابل دیدگان و با قضاوت خوانندگان که در ذهن از پیش طراحی شده و متاثر از محیطی دیگر از هزار توی حادثه ها گذر کرده اند. فضای زیرین و پنهان داستان گویی و کلام و لحن شخصیت ها پس از مهاجرتشان به آمریکا کمی آزادانه تر می شود و تغییری پنهان و از پیش قابل حدس در آن بوجود می آید. تن روایت گر که تا قبل از آن گویی دچار گرفتگی و خفگی شده بود با تنفس هوای مهاجرت جانی دوباره می گیرد و مشتاق از نو تعریف کردن و محو سوغات از گذشته به جامانده می شود.

4-     بادبادک باز فارغ از اشکالات بیان شده دارای نقاط قوت بسیاری است که از آن می توان به مواردی زیر اشاره کرد: شخصیت پردازی قوی و مستحکم و باورپذیر، بنا شدن کلیت داستان بر اساس یک داستان پر مایه و محتوا، توصیف بی نظیر برخی از صحنه ها و کنش های میان شخصیت ها، استفاده مناسب و به جا از عناصر و مکان های به کار گرفته شده در طول خط سیر داستان (مانند بادبادک که حلقه ی اتصال میان شخصیت ها است و در نهایت باعث زبان گشودن و ایجاد دوباره دوستی میان چند شخصیت می شود)، کم گویی و حذف مناسب زمانی از زندگی شخصیت ها که کارکردی در کلیت روایت ندارد، ایجاد فضایی نو و قابل اعتنا و معرفی درست آن به مخاطب.

-          سخن پایانی این که آیا اکنون وقت آن نرسیده است که نویسندگان توانای معاصر ایران که با داشتن عناصر بی بدیل و بی نظیر بومی مانند پشتوانه ی ادبی غنی در زمینه های گوناگون مانند عشق و حماسه و داشتن هوشمندی لازم و شناخت نیازها و چشم داشت ها، آثار خود را با رنگ و لعابی فراتر از مرزها و پیله های به دور خود پیچیده تولید کنند و دیدگان جهانیان را بار دیگر به فرهنگ غنی و پرمایه ی ایران روشن کنند؟ دست یابی به این امر نیازمند از نو شناختن روحیه ی بومی، به کارگیری داشته ها و ذخیره های پیشینان و کنار زدن دیدگان آلوده به سیاست در حیطه ی ادبیات است.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()