درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

مامانی و ما

چند روزی بیشتر نبود که رفته بودم کلاس سوم ابتدایی. خانه که برگشتم با این که وسط هفته بود مامان و بابا را دیدم. خیلی ناراحت بودند. گفتند مامانی فوت کرده. هنوز برگ های درخت ها سرجایشون بودند و سومین سال دهه هفتاد شمسی بود. مامانی صدایش می کردیم. با ما زندگی می کرد و علاقه خاصی به من داشت...

دیشب بعد از پانزده سال برای اولین بار خوابش را دیدم. با هم روی یک صندلی وسط بوستانی نشسته بودیم. به من گفت که خیلی سردشه و من هم برایش پتویی آوردم و انداختم روی شانه هایش. خندید ولی هیچ چیز نگفت. از من چشم برنمی داشت...

از خواب که بلند شدم یادم آمد نه من که همه خانواده سالگرد رفتنش را فراموش کرده بودیم.

 

   + علی بیگدلی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()