درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

داستان کوتاه همراه با ترجمه ای از من- دختر هواشناس

 

La muchacha del tiempo

Emilio Díaz Valcárcel

 

Todas las tardes, la pareja de ancianos esperaba en la pantalla del televisor a la muchacha del tiempo, sentados en el decrépito sofá que olía a orina de perro: era ése el más claro recordatorio de Blaqui; con su muerte, ocurrida hacía cuatro años, habían sufrido más que nunca el vacío de la soledad, el cansancio de los años que sobrevivían con resignación; hasta que un buen día tocó en su puerta el hombre joven que habían mimado de niño con irreprimible vocación de abuelos. Su última carta -incomprensible, incoherente- había arribado hacía diez, quince años: imposible recordarlo con certeza. A los pocos meses se fueron acostumbrando a las curiosidades de la nueva experiencia: algunos días, cuando amanecía murmurando palabras raras, el nieto vestía uniforme de campaña verde olivo con diseños que simulaban ramas y hojas, y lucía en la muñeca derecha un brazalete plateado con su nombre, número de soldado y un nombre de mujer en lengua desconocida. Los abuelos le reservaron un sitio ante el televisor y, desde entonces, los tres permanecían mudos frente a la pantalla, con excepción de breves comentarios sobre la implacable sequía de ese año. Pasaban horas contemplando programas que se sucedían entre innumerables comerciales, pero el momento que con leve ansiedad esperaban era el noticiario de la tarde, donde la muchacha del tiempo se compadecía de su público cuando tenía que informarle, programa tras programa, que no habría en los próximos días la más mínima señal de lluvia; pelinegra, de ojos rasgados, la muchacha no tendría más de veinte años. Los meses de sequía habían provocado una crisis: la multitud languidecía entre la sed, el calor y los malos olores; el ganado moría en los campos secos que se encendían de nada; los frutos se secaban en las ramas ya sin hojas; los ríos exhibían sus lechos de piedras y barro cuarteado; ahora que los embalses habían bajado sus niveles hasta alcanzar el ras de tierra y la gente temía desaparecer bajo las llamas del sol, la muchacha del tiempo parecía más atribulada que nunca, avergonzada y dolida de no poder ofrecerle a la ansiosa multitud las esperadas buenas nuevas. Una tarde, la muchacha no pudo soportar las malas noticias que debía comunicarle a su público, así que, saliéndose del libreto, exclamó: "¡Juro que yo no tengo la culpa, simplemente les comunico los informes que recibo del Servicio Meteorológico!", y su rostro se plegó a punto de llorar. "Sufre mucho", dijo el abuelo. "Sí", contestó la abuela; permanecían inmóviles en la penumbra de la sala, que olía a orina de perro, sin mirarse. Como otros días, el nieto se había levantado murmurando palabras raras, y andaba por esas calles de Dios con su uniforme de combate (regresaba generalmente antes de los noticiarios); él tampoco tenía muchas cosas que decir: se limitaba a un sí o un no a veces repetía las palabras del abuelo, inmóvil detrás de ellos: "Sufre mucho". Ese jueves -pudo ser otro día, desde luego, puesto que nada habría evitado los hechos- los abuelos se enteraron en silencio de múltiples accidentes en las carreteras, actos de pillaje, asesinatos, ciudadanos que solicitaban ayuda' para sus enfermos, corrupción en el Gobierno; casi sin que los abuelos se dieran cuenta, la muchacha del tiempo había comenzado su informe; tenía los ojos enrojecidos llenos de lágrimas: no se vería alivio en los próximos meses, las reservas de agua de los embalses durarían sólo cuatro días...; de pronto, la muchacha miró espantada hacia su izquierda -derecha de la pantalla- y retrocedió un paso seguida por la cámara; solitarios, quietos en la oscuridad de la sala -que olía a la orina de Blaqui- los ancianos vieron cómo un revólver niquelado entraba por el lado izquierdo de la pantalla. De primera instancia no pudieron comprender esa absurda composición de objetos -había elementos que no pertenecían a la rutina de tantos años televisivos, era como ver un bolígrafo dentro de un zapato- y mecánicamente acercaron sus rostros a la pantalla; pero fue la detonación y la visión del rostro destrozado de la muchacha -que se desplomaba fuera de pantalla- lo que los alertó definitivamente y los obligó a ver que la mano que esgrimía el revólver mostraba en su muñeca un brazalete plateado con inscripciones imposibles de leer a esa distancia.

 دختر هواشناس

هر روز عصر، زن و شوهری سالخورده روی مبل های کهنه ایی که بوی ادرار سگ از آن ها می آمد، روبروی صفحه ی تلویزیون منتظر برنامه ی هواشناسی که توسط دختری اجرا می شد، می ماندند. این واضح ترین خاطره ای بود که از بلاکی باقی مانده بود. در این چهار سالی که او مرده بیش از همیشه از تنهایی رنج می برند. خستگی و فرسودگی که ناشی از سال ها تلاش برای زنده ماندن همراه با  رضایت و تسلیم بود با آمدن مردی جوان در یک روز زیبا به پایان رسید. او در خانه ی آن ها را به صدا در آورد. مرد جوانی که با وجود موقعیت نامناسب پدر بزرگ و مادر بزرگش مانند یک پسر بچه رفتار شیرینی داشت. از آخرین نامه ای که او برای پدر بزرگ و مادر بزرگش نوشته بود، که غیرقابل فهم و بی ربط هم بود، ده، پانزده سالی می گذشت. تاریخی که امکان نداشت آن ها با اطمینان به خاطر بیاورند. آن ها تنها چند ماه بعد به کنجکاوی های نوه خودشان درمورد کسب تجربه های تازه  عادت کردند. او بعضی روزها هنگام سحر واژه های عجیبی را زیر لب زمزمه می کرد.نوه ی آن ها لباس جنگی ای به رنگ سبز زیتونی  بر تن می کرد که او شبیه شاخه ها و برگ های درختان می کرد.و بر روی مچ دست راستش دستبندی نقره ایی می بست که نامش بر آن حک شده بود، همراه با نام یک سرباز و یک زن به زبانی ناشناخته.و پدربزرگ و مادربزرگش جایی را برای او مقابل تلویزیون فراهم کرده بودند که هر سه هنگام تماشای تلویزیون بنشینند و به جز اظهار نظرهای کوتاهی که درباره ی خشکسالی بی رحم آن سال می کردند هیچ حرف دیگری نمی زدند.ساعت های زیادی را به تماشای برنامه هایی که در میان تعداد انبوه تبلیغات پخش می شد می گذراندند. اما از آنجایی که دختر هواشناس وقتی که می خواست اخبار هواشناسی را بگوید برای همگان اظهار تاسف می کرد، آن ها بعدازظهرها با نگرانی منتظر اخبار عصرگاهی می شدند. برنامه پشت برنامه،  اعلام می کرد که در روزهای آینده کمترین نشانه ای از آمدن باران نیست. دختر با موهایی مشکی، چشمانی بادامی شکل داشت و بیش از بیست سال نداشت. ماه های خشکسالی منجر به بحرانی شده بود که در آن میان، انبوهی از بی آبی، گرما و بوهای نامطبوع را به دنبال داشت. گله های حیوانات در زمین های خشکی که در آن هیچ چیز نمی رویید مردند. میوه ها بر روی شاخه های بی برگ خشکیدند و رودها، سنگ ها و لجن های کف رودخانه را به نمایش گذاشته اند. اکنون آب سدها آن قدر پایین آمده است که هم سطح زمین گشته است و مردم می ترسند که خود زیر شعله های خورشید ناپدید گردند. دختر هواشناس بیش از همیشه رنجور به نظر می رسید و تنها یک خبر خوش می توانست این آزردگی و سرافکندگی که در میان انبوهی از مردم بود را التیام بخشد. یک روز عصر دختر نتوانست خبر بدی را که می بایستی به همگان اعلام کند را تحمل کند و این چنین بود که خارج از متن از قبل آماده شده گفت: قسم می خورم که نبایستی من راملامت کنید. من تنها اخباری که از طریق اداره هواشناسی به من می رسد اعلام می کنم و چهره اش مانند اینکه گریان باشد در هم کشیده شد. "او بسیار رنجیده است". پدربزرگ این را گفت. "بله" مادربزرگ به او پاسخ داد. و آن ها بدون این که نگاهی به یکدیگر کنند در اتاقی که نیمه سایه ای در آن بود و بوی ادارار سگ می داد بی حرکت ماندند. و روزهای دیگر نیز نوه ی خانواده در حالی که کلمات غریبی را زمزمه می کرد از خواب برمی خواست و به سمت خیابانی که نامش خداوند بود با لباس جنگ می رفت معمولاً قبل از شروع اخبار باز می گشت . چیزهای زیادی برای گفتن نداشت. تنها در برخی مواقع به سخنان پدربزرگش با بله و خیر پاسخ می داد. بی حرکت پشت آن ها  گفت: شما خود را زیادی اذیت می کنید. این پنج شنبه می تواند روز دیگری باشد. مطمئنا هیچ چیزی نمی تواند مانع از اتفاق افتادن حادثه ای شود. بزرگ و مادربزگش به آرامی از تصادفات زیادی که در جاده ها می افتاد، غارتگری ها، جنایت ها ، درخواست کمک مردم شهر برای مراقبت از بیماران، فسادی که در حکومت بود و مواردی که آن ها را نمی تواستند حتی بشمارند آگاه می شدند. دختر هواشناس اخبار خود را با چشمانی پر از اشک آغاز کرد. چیزی که بتواند در ماه های آینده این وضعیت را ساماندهی کند مشاهده نمی شود. آب های ذخیره شده در پشت سدها تنها تا چهار روز دیگر کفایت خواهد کرد. ناگهان دختر با ترس به چپ و راست خود نگاه کرد و یک قدم به دوربین نزدیک شد. به تنهایی و آرام در میان تاریکی سالنی که بوی ادار می داد ایستاده بود و دید که چگونه یک هفت تیر با روکش نیکل از گوشه ی چپ تصویر تلویزیون وارد صحنه می شد. پیرمرد و پیرزن در لحظه ی اول نتوانستند این ترکیب نامفهوم اشیای داخل صفحه ی تلویزیون را متوجه بشوند. عناصری که سال ها به طور معمول متعلق به تلویزیون بود. دیدن این صحنه مانند ورود یک خودکار به یک کفش بود. اسلحه با ورودی اتوماتیک وار به چهره ی دختر به صفحه نمایش نزدیک می شد. اما آن منفجر شد و تصویر دختر از صفحه محو شد. صورتی که خارج از صفحه نمایش متلاشی شده بود. انفجاری که آن ها را واداشت که دستی را که تفنگ هفت تیر را حمل می کرد نگاه کنند. دستی با مچ بند نقره ای که نوشته ی روی آن از این فاصله قابل خواندن نبود.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱٥ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()