درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸  

مجازات خودخواسته

یا

اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟

نگاهی به کتاب چاه بابل نوشته ی رضا قاسمی

0تاریکی همان نیستی است. آغاز هستی نور است و روشنایی. هستی ابدی ره آورد آگاهی است و ارمغانی برای کسانی که تفاوت تاریکی را از روشنایی و یا تاریکی ته چاه را از درون زهدان لمس کرده اند. خاموشی همزاد تاریکی است و فریادهای فروخفته بر دل سپید کاغذ، روشنایی ناپایداری است در پس تاریکی اتاق. فرزند تاریکی قبیله ای است ناهمگون و وسیع. جمعیتی انبوه از هابیلیان و قابیلیان، اما همه مشترک در یک چیز. بیرون آمده از تاریکی هراس آور و حضیض ناآگاهی. در پس چشمانشان ترسی است نهفته از تاریکی های نادیده. و مگر نا آرامی درونشان را چیزی فرونشاند یا کسی. و چه چیزی بهتر از حفره های خالی چشمان کسی که از سیاره ای دیگر آمده.

1- چاه بابل با حسی نوشته شده است که سبب ویرانگری نگران کننده ای از همان نخستین پاره ها می شود. لرزه ای که این حس به جان ستون های روایت می اندازد گاه و بی گاه آن را از استحکام و قوت می اندازد، اما بستر و پایه ی قابل اتکای کلیت داستان، مانع از فروریزی نهایی می شود. حسی که سوغات و ره آورد سرزمین مادری است و گذشت زمان نیز سبب کمرنگ تر شدن آن نشده است. عصبیت و بغضی که در نگاه نویسنده موج می زند مانند سمی به زیر پوست روایت وارد می شود و اگر چه سبب هلاکت و فرو افتادن کلی آن نمی شود اما بی حسی ای عمیق را در لحن پدیدار می گرداند که دلنشینی ابتدایی را از کلام می گیرد و ذهن خواننده ای را که با اثری ادبی روبروست را با مانیفست های شبه اجتماعی و سیاسی پر می کند. گویی فرصت مغتنمی پدید آمده است که نویسنده می خواهد حرف های فرو خفته را با وصله هایی از جنسی نامعلوم و بی هویت ای که در میان ادبیات محض و دغدغه های اجتماعی معلق مانده به ذهن مخاطب پیوست کند. درهم آمیختن این پیوست ناهمگون با مهارت غیرقابل انکار نویسنده در متن نویسی و سلطه ی ستودنی اش بر روح روایت، مسیلی تک مسیره،خروشان و ویرانگر را به سمت مخاطب روانه می کند. هر چند غوطه وری سیال گونه در هیاهوی واژه ها لذتی در خواننده پدید می آورد اما در ادامه با آگاهی خواننده به این بهره کشی نادرست، شماتت در جایگاه تحسین می نشیند. اعتمادی که خواننده پس از پرداخت بهای سنگینی به نویسنده می کند با این رویکرد به بدگمانی به دیگر پاره ها بدل می شود.

2- رابطه ی خواننده با کتاب مانند حاج داوود است و ناهید. گویی نویسنده از خلا موجود در ادبیات امروزی و بهره گیری از مضامین جنسی، برای ایجاد کشش و جاذبه در داستان گویی آگاهی کامل داشته و با دستمایه قرار دادن هوشمندانه ی این عناصر و تلفیق آن با بستر روایی تاریخی و درهم ریختن زمان و قلمی گیرا و جذاب، خواننده را به رابطه ای از روی میل و کمبود دعوت می کند. اما زمانی که شیرینی این رابطه از بین می رود و طرفین در مخمصه ای گرفتار می آیند، دیگر نویسنده کمک حال ذهن اسیر شده ی مخاطب نیست. خود به تنهایی صحنه را ترک می کند و از سر دلسوزی و بنابرخواست درونی خواننده با هدف قرار دادن یکباره ی مرکز فکر او به نوعی او و خودش را راحت می کند. رهایی از درد جان افزایی که سنگ های پرتاب شده توسط اطرافیان- همان حرف های ناهمگون میان داستان که به گونه ای ناشیانه و گل درشت در میان کلام شخصیت ها گنجانیده شده است- بر او تحمیل می کند. دردی که از ابتدا خود نویسنده باعث آن شده بود. هر چند خالق اثر همانند حاج حداد، خواننده ای را که تا سینه در متن غرق شده است و با سر و چشمانی بسته مورد هجوم سنگ ریزه ها قرار گرفته است را دعوت به گریز از مهلکه می کند، اما خود می داند که تکاپو بی سرانجام است و این دامی است که خود خواسته و یا ناخواسته در مسیری محتوم پهن کرده است. سنگ بزرگ کشنده پس از جدا شدن فلیسیا از مندو بر سر خواننده می خورد. پاره های آخر را می بایستی با جسمی خالی از آگاهی و کشش دنبال کرد. پاره هایی که می توانست با دقت نظر و واکاوی بیشتر و از سر ظرافت، همچون پاره های میانی داستان به بخشی قابل اتکا تبدیل شود و به اوج حس همذات پنداری با شخصیت ها منجر شود.

3- چاه بابل با دست مایه قرار دادن مضامینی دینی و اسطوره های آسمانی برای بستر روایت خود، توانسته است به خوبی و متناسب با میزان و نوع نیاز، داستان خود را پیش ببرد. اگر هاروت و ماروت دو فرشته ی هبوط کرده بر زمین از برای سرزنش نافرمانی و گناهکاری بندگان صاحب اختیار، در دام زیبایی زنی می افتند و عهد الهی خود را فراموش می کنند. اگر آنان کیفرشان گرفتاری ابدی در حضیض چاه ذلت است از برای بلایی که از پیش هشدار داده شده بود و خودخواسته می نمود، در این جا نیز مندو که به لطف رئالیسم جادویی پا برعرصه ی داستان نهاده و با بریده شدن بالهایش زمین گیر شده است، با دیدن فلیسیا و پدید آمدن عشقی نافرجام ولی عمیق و یک طرفه که فاصله ی چند فرسخی آن ها را کوتاه می کند و پوششی می گذارد بر حفره ی ژرف بین آن ها، در دره ی نیستی سقوط می کند و در حسرت بال های از دست داده می ماند و این فلیسیا است که در مقابل او و آرنولد عروج می کند. عروج با وردی که در تکامل یادگیری آن خود مندو و آرنولد نقش داشتند. براستی آیا اسم اعظم عصر مدرنیته موسیقی است؟ اسم اعظمی که تا پیش از آن هم نفس بسیاری بوده اما به قدر و گوهر درونی آن پی نبرده بودند. آرنولد شکست خورده از عروج، دوباره در پی یافتن کلید حل معمای سر به مهر می رود و مندو ای که برگزیده ی طبیعت بود و ماندنی، مندو ای که هدیه ای الهی بوده در میان دشت به خانواده ای لایق، صوت داوودی در دل دارد و نفوذ کلام در حنجره و یا حتی برگزیده ی آقا در میان میدان نبرد جهت نشان دادن عظمت امدادهای الهی و غیبی پشتوانه ی رزمندگان، در این جا ظرف وجودی اش تاب و تحمل حفظ وردهای عروج برنده را ندارد و از کوردلی زودرس خود هراس در دل دارد. در اوج بیم و هراس از فرو غلطیدن در تاریکی ای که هم زاد نیستی است عیسی وار نجاری می کند و با دست خود صلیب رهایی اش را می تراشد.

4- اگر کمال مطلوب خالق اثر شناکردن مندو در بوم واژه ها بوده است اما نتیجه کار نه بیرون آمدن پیروزگونه و نجات بخش مندو که فرو رفتنش در هنگام نیاز است. از ابتدا داستان بر پایه ی شخصیتی شکل گرفت که خود قبلاً پیش از آشنایی با فلیسیا در گرداب عذاب و چاه بازخواست دست و پا می زد. رابطه ی شوم و تلخ او با ناهید اگر موجب عروج ناهید و ستاره شدنش در صفحه ی آسمان شد، مندو را بی بال پرواز کرد. نه برادر حداد ماند و نه ماندنی آریانژاد. شد مندویی سرگردان و ناگزیر از گریز. رفتن فلیسیا با مایک همان هنگام قرار دادن شارل در دامان نادر که مولود مندو و آن لور بود، گمان پذیر می نمود. رسیدن به فلیسیایی که تنها از آن او باشد در باور خود مندو نیز نمی گنجید چه برسد به خواننده ای که هم از همزاد او در گذشته باخبر است و هم از دیگر زاویه ها اطرافیان و اطراف او را بهتر از خود او شناخته و بر اثرات آن ها آگاه تر است.

5- زن در چاه بابل نه متهم که مقصر و گاه گناه کار است. تقصیرها بر گردن اوست و باید هنوز پاسخگوی خوردن میوه ی ممنوعه و زندگی در زمینی که مهد پستی هاست باشد. فلیسیا تنها فرزند یک مادر است. اوج نقش، سایه بودن اوست و  رها کردنش برای به دنبال آمدن. ساده لوحی اش دگرگون کننده ی احوال است و بهانه ی با او بودن درون مایه های نداشته اش است و علت ترک گفتنش داشته های بیرونی و حقیقی او. این گونه گریز از محوریت زن در نگاه نویسنده های شبه روشنفکر و متعلق به طبقه ی متوسط نشان دهنده ی چیست؟ آیا کنار هم قرار گرفتن دید برخاسته از نگاه بومی و فرهنگ ملی و سنتی و هم چنین زاویه ی دید متفاوت و نه صرفاً پایین تر غرب به این مقوله موجب تولید این نگاه شده است؟ رنگ و بوی ادبیات مهاجرت در صیقل یافتن این جایگاه بخشی و شخصیت آفرینی تا چه اندازه است؟ دوری طلبی ساکنین آپارتمان حیرت انگیز همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها از زن ها هشداری بود برای خوانندگان از برای فراهم کردن بستر ذهنی و مهیا نمودن آن ها برای عبور از گریز به ستیز؟

6- اهمیت چاه بابل در جایگاهش است و نه نفوذش. اگر کمال که مهارتی تحسین برانگیز در کشیدن شمایل دیگران داشت، معتقد بود اثر هنری بایستی آرامش را از مخاطبانش سلب کند، در این جا نیز نویسنده در جای جای اثرش بر این اعتقاد پافشاری کرده است، اما با روشی نادرست. نتیجه ی آرامش سلب شده به واسطه ی حضور در میدان واژه های محسور کننده نه ناآرامی ای از روی آگاهی که آرامشی است از روی ناهوشیاری. اگر کمال فرد صاحب شمایل را از دیدن اثر تا پیش از تکامل آن باز می داشت اما در نهایت با نشان دادن اثری کامل، دلنشین و تحسین برانگیز بی قراری پبش از پرده برداری را التیام می بخشید، اما نویسنده قرار از سر سکر را به بی قراری حاصل از دانستن ترجیح داده و در نهایت نیز با نشان دادن بومی تهی از عهد از پیش وعده داده شده خواننده را به حال خود رها می کند مانند دختری که در گوشه ای از ایستگاه قطار تنها نشسته و منتظر دهان باز کردن مندو است و مندو در پی سفر بی سرانجام دیگری.