درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

آزادی و آزادگی

 

با سنگی که از کنار پایش برداشت شروع به تیز کردن شمشیر خود کرد. دائم سنگ را بالا و پایین می آورد. این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ یاد سخن پیامبر افتاد که فرموده بود حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتند. باز از خود پرسید، این شمشیر را برای که تیز می کنی؟ با جنگ با او می خواهی خودت را به جهنم بیندازی؟! در روز قیامت جواب مادر او را چه خواهی داد؟ سنگ را محکم به زمین انداخت و به آب خوردن اسبش نگاه کرد. در فاصله ای دورتر از او طفل هایی بودند که فریاد العطش سر می دادند. طفل هایی که از فرزندان پیامبر بودند! دیگر تصمیم خودش را گرفته بود. کفش هایش را از پایش بیرون آورد و پر از ریگ های بیابان کرد و بر گردن خود انداخت. در طول راه فکر می کرد که او اولین نفری بود که لرزه بر دل زینب و رقیه انداخته بود. سرش را پایین انداخت و با شرمساری مولایش را صدا می زند. اما جوابی متفاوت می شنود! سرت را بالا بگیر! چشمانش پر از اشک می شود و به آرامی سرش را بالا می گیرد. اما طاقت دیدن چشم های مولایش را ندارد...

از روی اسب با شدت بر روی زمین می خورد. تعداد زیادی از سپاه ظلم را به درک واصل کرده بود و هم اکنون بر اثر زخم دشمنان که تا چندی پیش جزو دوستان او بودند بر زمین افتاده است. شرم می کند مولای خود را صدا کند ولی می بیند خود امام حسین(ع) بر بالای سر او حاضر شده. خاک و خون را از چشمهایش پاک می کند. آرام می گیرد و با شنیدن جمله ای زیبا از زبان سرورش به دنیای باقی می شتابد: تو آزاده ای، همانطور که مادرت تو را این گونه خطاب کرد.

ادامه مطلب
   + علی بیگدلی ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ٤ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()