درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

یک عمر خاطره
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳  

یک عمر خاطره

و یا

" آخه مگه میشه یک نفر هیچ وقت خواب نبینه؟ "

نگاهی به کتاب "خاطرات اردی‌بهشت" نوشته جعفر مدرس صادقی

 

1-   در اوج هیاهوی یک ماجرا، وسط میدان که باشی فقط خودت را می بینی و چند نفر اطرافت را. خیلی که تلاش کنی و بروی بر روی پنجه ی پاهایت بایستی و گردنت را بکشی، نگاهت به مقداری آن طرف تر هم نمی رسد. همان طور که صدا به صدا نمی رسد و از بین همه ی آن هیاهوها فقط حرف های بغل دستی ات را می شنوی و یا نهایتا آدمی که کمی آن طرف تر دارد داد و فریاد می کند و اصلا معلوم نیست که چه می گوید. یا چیزهای نزدیک خودت را می بینی و یا بسنده می کنی به نقل قول های پر از واسطه ای که روی هر کلمه اش واژه ای گذاشته اند و کنار هر جمله اش چیزی کم و زیاد کرده اند. راوی ای که وسط داستان دست و پا می زند قابل اعتماد نیست. باید شک کرد. باید ترسید. باید با احتیاط حرف هایش را شنید و دفتر خاطراتش را به آرامی ورق زد. به قضاوت هایش نباید اعتماد کرد. حتی اگر راوی خودت باشی! باید همان جا وسط بزنگاه بروی بنشینی یک گوشه ی آرام و ارتفاع بگیری از هوای پر از گرد و غبار وسط میدان و به دور از پیش داوری به زندگی نوشین نگاهی بیاندازی و آذر و تهمینه و دیگر دوستانش را از دور ببینی. اصلا باید بروی داخل همان کافه ی قدیمی که قبلا چیزهای دیگری می فروخت و تنهایی بر روی همان صندلی های قدیمی که گرد و غبار خاطرات بر روی آن نشسته است بنشینی و به طاها و اردشیر فکر کنی و بعدش توی مغازه ی موسیو سرت را از ته بتراشی و بگذاری هوایی به کف سرت بخورد و نصفه شب از وسط خیابان های خلوت شهر قدم زنان رد شوی و به همه ی آن کاغذهای دست نوشته و تایپ شده که این مدت نوشته ای فکر کنی و همان نصف شب بروی استخر و روی آب بخوابی و زل بزنی به سقف استخر و تا صبح به هیچ چیز فکر نکنی. تا خود صبح!

2-   هبوط هاروت و ماروت نتیجه ی شماتت گناهان بی شمار آدمیان بود. نتیجه ی زیادی فاصله گرفتن از میانه ی گود. آن ها آن قدر دور بودند که اصلا نمی توانستند قیافه ی آدم ها را از هم تشخیص دهند. اصلا احساسات و گناه ها را از آن فاصله نمی دیدند. زیاد که تقلا کردند آمدند و افتادند وسط یک هیاهویی که تمامی نداشت. زمینی شدند و فهمیدند که نصیحت و سرزنش ملکوتی چه آسان است و این پایین همه چیز فرق می کند. غرق در خیال و سحر، اسیر زیبایی زنی شدند و بالهایشان بریده شد و زمینی شدند. تا ابد فریادهایشان در چاه بابل دیگر عرش نشینان را نهیب می زند که فکر شماتت زمینیان را از خود به دور کنند و دست از سر پیرمرد داستان ما بردارند و وقتی نیمه شب او را به خانه اش رساندند، در طول مسیر به همان نصیحت های خودشان اکتفا کنند و از همان دم در بروند سراغ کارشان. آدم ها خودشان در این چند هزار سال یاد گرفتند که چه کنند و خوب می دانند چه سرانجامی در انتظارشان هست.

3-    سال هاست آقای نوبخت مرده است و از چند برگه ی نامفهوم خاطرات و تصاویری مبهم از روزهایی که دلش به حال رستم می سوخت و می خواست در همان باشگاه ورزشی و فرهنگی اش سروسامان پیدا کند و به جایی برسد، چیزی باقی نمانده است. رستمِ فراری از درس و عاشق بازی و سینما این روزها دیگر بزرگ شده است. نوه دارد و هوس مشهور شدن از سرش افتاده است. دیگر از آن شیطنت هایی که با شکستن پایش به آرامش ختم می شد خبری نیست. در خیال خودش یقه ی دیگران را می گیرد و تبدیل به آدمی پر زور می شود و در یک چشم برهم زدنی همه ی خانه را بر هم میریزد و به عالم و آدم امان نمی دهد. رستم دیگر به جای سر ظهر بر روی صحنه رفتن، شبانه به خیابان های خلوت می زند و به یاد پدر سرایدارش می افتد یاد دلسوزی های آقای نوبخت که سال هاست مرده است و هیچ کدام از حرف هایش به سرانجامی نرسیده است. خاطرات رستم در یک ماه و سی و یک بخش نمی گنجد. باید همه را با هم سر فرصت یکجا بگوید و نوشین برایش تایپ کند. از انتهای زاینده رود بگوید که شناکنان خود را به گاوخونی می رساند و از خاطرات آن طرف خیابان و از خارج رفتن هایش و قدم زدن در حلب با شهاب الدین. از آن همه وقایعی که اتفاق افتاد و از کنار دریا بودن هایش. از کسرا بگوید که در کنار پارک دختری جنگجو را دید که نگران برادرش هست و کسرا را تا در دل کوه ها برد و خاطرات وسایل بازی داخل پارک را به فراموشی سپرد. از جرم هایی بگوید که در آن شریک بود و قسمت های دیگرانی که خود آن ها را رقم زد. از آن توپ بزرگی که کنار آب بود و از شاه کلیدش. از آن همه شب های که تا صبح بیدار بود و بیژن و منیژه می خواند و نمی دانست که واقعا خواب می بیند و یا همه ی شب را بیدار است. از آب می گفت و از خاک. همه را می گفت و نوشین سر فرصت و با حوصله همه را با همان ماشین تایپ قدیمی و با همان حروف فلزی فرسوده که دیگر رمقی نداشتند روی کاغذ می آورد و طاها هر هفته ماشین را می برد برای سرویس و تعمیر. آن قدر می گفت و تعریف می کرد که اتاق پر می شد از کاغذهای روی هم چیده شده و دیگر جایی نمی ماند که کیمیا بیاید و آن جا را تمیز کند و تهمینه هم هرشب می آمد و چند ورقی از آن ها را می خواند و می گفت که این داستان واقعی یکی از دوستان اش است و یا این یکی را از زبان دیگری دقیقا شنیده است و یا یاد زندگی خودش می افتاد. یک ماه برای گفتن و نوشتن خاطرات یک عمر خیلی کم است. حتی اگر آن ماه اردیبهشت باشد.

4-   پس از چند سال بی خبری و انتظار که ظاهرا نویسنده در آن نقشی نداشته است کتابی تازه از آقای نویسنده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است و مانند گذشته همگان را مهمان روان نویسی و جذابیت اثر خود کرده است و این مهمانی تا آخرین واژه های کتاب ادامه دارد. نویسنده ای که در مختصات خودش و در ابعاد فرهنگ ما می تواند بشود همینگوی ما.

پی نوشت:

-        پیرمرد داستان ما دو بار با طاها درگیر می شود (و یا به خیال خودش می شود). بار اول می گوید که جزییات را بعدا برای تهمینه گفته است (صفحه 66) اما در طول داستان نه تنها برای تهمینه از اصل داستان و جزییات آن چیزی نمی گوید بلکه اصرار دارد که از سر بی حوصلگی از گفتن آن جزییات سر باز زند (صفحه 105) شاید آقای پیرمرد داستان ما در گوشه ی ذهن خود یک شب اصل داستان را با تمامی جزییات اش برای دخترش تعریف کرده است و مثل خیلی از وقایع دیگر از ذهن روایت گری اش پاک شده است!


 
لیتومای خواب زده
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  

لیتومای خواب زده

 نگاهی متفاوت به رمان مرگ در آند نوشته یوسا

لیتوما می داند که از تنها خوابگاه به جامانده از بهمنی که از بیخ گوش خودش رد شده است و تنها چند کارگر در آن باقی مانده اند و با آرامشی که از دیونیسو و آدریانا با خود به آن جا آورده اند می توانند از شر کابوس ها، چند ساعتی در آرام بگیرند تا پاسگاهی که الان توماسیتو با مرسدس دارد در بهشت قدم می زند راه زیادی نیست. اما نورهای درخشان ستاره های بی شمار ناکوس گرد هم آمده اند و مانند خورشیدی که مستقیم به چشمان لیتوما تابیده شده باشند، خواب را از چشمان او ربوده.

با این که تمام دشت پیش روی او در سکوت غرق شده بود اما انگار صدای فریادهای پدرتیو‌ تینوکو زیرشکنجه های توماسیتو تمام فضا را پر کرده بود. صدای قدم های آرام کاسیمیرو ئوارکایای زال دشت را می لرزاند و ترسی که مدام همراه مداردو یانتاک بود به جان لیتوما رخنه کرده بود.

کوه هایی که آسمان بدون ابر آن شب دامنه هایشان را روشن تر از هرشب دیگری کرده بود و درختچه هایی که قرار بود با برنامه هایی که در سر سـینیورا دارکـو‌ بود و اینک خرد شده و زیر زمین است، انبوه و رو به رشد شوند و محلی برای گردش گردشگرانی مانند آلبر و میشل فرانسوی شود، اینک مانند صحنه ای زجرآور برای افسری شده بود که تا چند روز دیگر باید آن جا را با تمامی خاطرات و بدی هایش ترک می کرد.

لیتوما روزها و بلکه ساعاتی را که در ناکوس گذرانده بود را فراموش نمی کرد و تا عمر داشت از ترس چریک‌های ساندرو شبی را به راحتی نمی خوابید و در همان بی خوابی های شبانه اش ذهنش پر می شد از پرسش های بی پاسخی که مانند خوره به جانش افتاده است و دارد خود او را هم به لب یکی از آن چاه های عمیقی که وسط معدن متروکی قرار دارد می برد. او می داند که تا روزی که زنده است نخواهد فهمید چطور عده ای انسان امروزی برای آرامش کوه و طبیعت انسان هایی را به راحتی و به سخت ترین حالات می کشند و قربانیان خود را از افرادی که شبیه آل هستند و یا زیادی مهربانند و لطافت روحی دارند و یا عاقبتشان از پیش تعیین شده است که به دست چریک ها کشته خواهند شد، انتخاب می کند.

لیتوما نه آن شب و نه در دیگر شب های باقی مانده از عمرش نخواهد فهمید که چرا مرسدس با این همه زحمت خود را به ناکوس رسانده است و در توماسیتو چه چیزی دیده است که با این همه بلایی که سرش آورده است هنوز هم به دنبالش می آید.

این همه سوال لیتوما را بی خواب کرده است و شاید برای رهایی از شر این عذاب های بی پایان، برود و در همین تاریکی شب نگاهی به چاه های بی پایان معدن بیندازد.


کلمات کلیدی: لیتوما ،یوسا ،کتاب ،رمان
 
مورچه بال دار
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱  

مورچه بال دار

نگاهی به "سال بلوا" عباس معروفی

 

 

1- در شهری که بلوا بر پا شود هراس از سایه ها و مرض ناامنی رخنه می کند به زیر پوست خاطره ها. شهر در مه تردید و تنگنای انتظار فرو می غلطد و زخم جذام نیامده و چهره های یک چشم، آن ذره شهامت فروخفته در پس دکان کوزه گری را نیز در خود می بلعد. تقدیر شهر بلوا زده نابودی است و سایه سنگین دار و اسب رم کرده نظمیه و یافتن قبله های منحرف نیز نمی تواند سرنوشتی دیگر را رقم زند که خاطر نوشا را در یاد دیگران زنده کند و مرد زرگری در لباس طبیبان به کاخ دل او آید و سوار بر اسب از پس هفت روز آرامش به سان باد گام در دیاری دیگر گذارند؛ حساب روز و ماه از شمارش خارج می شود و واو میان بلا و بلوا به سال نیز نمی کشد و بوی برف در هیاهوی آفتاب تموز به مشام ساکنین شهر نفرین شده می رسد و قطرات خون درویشی بی گناه بر دل سپید برف دشت مجاور نشانه ای می شود برای گمشدگان راه معرفت. بلوا نه غرش رعد با خود دارد و نه هیاهوی طوفان، بلوا بارانی است بهاری که می شوید یاد و خاطره های اهالی را از یکدیگر و نهرهایی نحیف می سازد که در پایان سال، سدی دیرینه را نیز می تواند در هم شکند و تمامی آرزوها و حسرت های سیال را در گورستان باتلاق آن سوی دشت های دور به حافظه تاریخ بسپارد.

 2- دست و فکر اجنبی که راه باز کند در میانه زندگی مردم قبله نمایش صادراتی می شود و مهندس آلمانی باید بیاید و پلی بزند میان کوهی که ساکنین آن صالحان و پیامبران انند و قلعه ای که کافران سنگ بنای آن را نهادند و خشت های آن را با مصالح دین ناباوری ساختند و فرجام کار به غارت رفتن گنج های به یادگار مانده از پیشینیان است و پیشکش دفینه های هویت ساز به غارتگران تازه متمدن. نفرین قلعه آلمانی که سرهنگ ساکن بی دردسر آن می شود ره آوردی جز اندوه برای دل نوشا و اطرافیانش ندارد که اگر سوغات این خانه برکت بود بسیار پیش از این انگلیس ساکن همیشگی اش می گردید و ماندگار می شد. دکتر معصوم، معصومیت خود را در همان قلب اروپا جا گذاشته بود و حسد و نفرت را با خود به همراه آورده بود و دگرگونی اش را تنها نوشا درک کرد، هر چند از همان ابتدا صورتکی ناپایدار با خود به همراه داشت. تحصیل در فرنگ، فرهنگ اش را ربوده بود و از فرهنگ فرنگی تنها کیف دستی همراه دارد که مورد پسند نوشا نیز هست. روس ها نیز با صورت سنگی و سکوت مرگبار و حضور بی دلیل خود چشم انتظار لقمه ای هر چند ناچیز از باقی مانده بدن نحیف و به یغما رفته سرزمین بلوا هستند و حاضرند سربازی را جهت خطایی همه گیر نه بر سر دار که با اعمال مجازاتی سنگین در میان مردم، جایگاه و اعتمادی کسب کنند و بمانند و همچنان در سکوت مرگبار و سیاه سیاست به غارت گری مشغول باشند. جوانان شهر بلا زده زیر بار پلی ناسرانجام چه زود پیر می شوند و زنان به دنبال نانی سیاه برای کودکانی که دستشان توان بلند کردن پتک و شکاندن سنگ کوه پیغمبران را ندارد و چه بلوایی بالاتر از سکوت پیران.

 3- روایت سیال در "سال بلوا" قیدهای زمان و گاه مکان را در هم می شکند و حتی با ایجاد ناگهانی دگرگونی در زاویه دید و پرش های گاه و بی گاه زمانی و شخص روایت گر به روایت خود شکل و شمایلی زیبا و هنری می بخشد. نویسنده در برخی از این دگرگونی های زمانی از نشانه گذاری های هوشمندانه ای بهره برده است تا مخاطب را گاه به سمتی درست هدایت نماید و او را از گمراهی ذهنی برهاند که حاصل کار را بسیار دلنشین تر و فریبنده تر کرده است. به عنوان نمونه در شب پنجم روایت می خوانیم: "((از بس که سر به هوایی.)) هوا مه آلود بود،" استفاده از واژه هوا در دو فضای کاملا متفاوت و با دو کاربرد زبانی مجزا مخاطب را برای تغییر فضای روایت و زمان وقوع آن راهنمایی می کند و یا در شب سوم داستان می خوانیم: "یادتان هست دست های شما را شستم؟ و او جواب داد من که از دنیا دست شسته ام. هر چهار النگو را دستم کرده بودم،" استفاده از واژه دست برای بیان منظورهای گوناگون در این بخش نیز نمونه ای دیگر از کاربری هوشمندانه از واژگان دارد که در مجموع روایت توانسته است مسیری درست را پیش روی مخاطبان خود قرار دهد.   

 4- تاریخ و ادبیات ایران و زبان فارسی انباشته است از اسطوره و افسانه هایی با ویژگی های منحصر به فرد و در طرفی دیگر بیشترین رویکرد ادبیات داستانی که پیشینه ی چندان بلند ندارد و هم نفس انسان های معاصر است، به سمت واقع گرایی و نقد اجتماعی است. "سال بلوا" با حفظ رویکرد کاوش گونه و تکیه بر ستون های حقیقت و واقعیت گرایی محض فضایی را آفریده است که هم گام در سرزمین وهم و خیال نهاده است و هم در مجموع از روایت های سنتی و داستان پردازی های ریشه دار غافل نمانده است. روایت در پی اسطوره زایی بی جهت نبوده است و تنها با بهره گیری نمادین از برخی از عناصر افسانه ای و اسطوره ای به بسط مفاهیم از پیش طراحی شده در بدنه روایت پرداخته است. مصالح و عناصر واقعه و روایت در هم پیچیده شده اند و ستون های واقع گرایی در کنار زیبایی و فریبایی اسطوره و افسانه، مجموعه ای را شکل می دهد دلنشین و ماندگار. بهره بردن از درون مایه اسطوره های کهن هر چند متعلق به دیگر فرهنگ ها و آیین ها، پیش از این در آثار ادبیات آمریکای لاتین و آسیای شرقی به ویژه ژاپن به رویکردی همه پسند بدل شده است که مخاطبان جهانی را نیز توانسته است در سایه زبانی همگانی و مشترک به سمت خود جلب نمایند؛ کاری که هنرمندان عرصه ادبیات داستانی ایران در قرن معاصر از انجام آن ناتوان بوده اند.


کلمات کلیدی: کتاب ،عباس معروفی ،سال بلوا
 
قیدارها نمی میرند
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱  

قیدارها نمی میرند

نگاهی به قیدار آخرین کتاب رضا امیرخانی

 

1- از همان اول هم قرار نبود که ببرد چاقوی ابراهیم گلوی اسماعیل را. تیزی تیغ در برابر رگ های جوانی که خون نبوت در آن جاری است شرمنده است و خاموش. قربانی گوسفندی از پیش فرستاده شده پایدار ساخت نسل و مرام اسماعیل را. او باید می ماند تا قیدار بیاید و پس از آن قیدارها. تیزی باید رنگ می باخت و کند می گردید در برابر این سسله تا اگر کسی روزی گرفتار نامردان شد و یا ناامیدی سایه انداخت بر سرزمین پرطروات امید و دستان تمنا کوتاه ماند از حلقه ی در سرای وصال، مردی دوان دوان و یا لنگ لنگان از آن سوی افق بیاید و بگیرد دست در راه مانده ای را. تا چشم انتظار هیچ منتظری در اشک فراغ غوطه ور نشود. پایداری این سلسله قولی است الهی از روز ازل که خالی نمی ماند زمین از حجت و جانشینان عامی که از خواص هیچ کم ندارند و همواره در حرم امن می مانند و از وادی انکار فرسنگ ها به دور هستند. اگر ابراهیم خلیل حریم الهی، پس از سرکشی چاقو از بریدن، اصرار نمی ورزید و پس از ناامیدی از به سرانجام رساندن حکمی آسمانی آن را بر سنگ نمی کوبید از شدت خشم و در ته دل خشنود می گردید؛ در همان جایگاه پیامبری می ماند و از رسیدن به قله ی دست نایافتنی امامت باز می ماند. اگر ذره ای رضایت در دلش می ماند نور قیدار از سلسله ی خاندان او رخت برمی بست. اما تمامی این ها از همان اول قرار بر انجامشان بود. چه ذبح عظیم و چه امامت و ماندن قیدارها.

2- اگر دنبال نشان قیدار باشی یافتن او ناممکن است. قیدار بی نشان است. رویش گشاده است و دست اش باز و سفره اش بی پایان. نشانی مشترک میان مردان الهی. مصالح و پی خانه اش را واژگان تشکیل می دهند و در دل بی انتهای کتاب، لنگر می اندازد. بدی و کینه به دلش راه ندارد و می داند در پی آوازه ی نیک نامی اش چه در پیش رو دارد. پشیمانی راهی در طی مسیر او ندارد و آگاه است که اگر سیلی بزند باید چشم انتظار دستی از غیب باشد و اگر از رکاب پیاده کند دومین نفر را بسیار زود خود سومین خواهد بود که پایش بر روی زمین گذاشته می شود در پی آن. دنبال قیدار که بگردی سرگردان می شوی؛ خانه ای کاهگلی اش را هم بخواهد فرو بریزد چشم انتظار دست سخاوت آسمان و باران می ماند تا گرد و خاک برخاسته از فروریختن خاک ها بر گلوی اطرافیان و چشمان رهگذران ننشیند. باران ستارالحسن است تا مبادا بپرسد کسی از نشان و دلیل خاک های برخاسته در افق و بیابد قیدار را با نشانی اش. هر کجا که قیدار باشد گم نامی از تیمساری هم پیشی می گیرد. چه در دل بیابان سوار بر مرکبی باشی که پشت گل پاش راننده بیمه ی جون نقش بسته باشد و چه در گاراژ و چه در عمارت لنگرپاسید. بی نشانی اولین نشان قیدار است.

3- اسفار اربعه قیدار سه گانه است. آن جا که خوش نامی اش فراگیر می شود می داند که روزگار او را آن قدر بالا برده است که تا بدنامی چند گامی بیشتر نمانده است. ماندن در وادی بدنامی قیدار را بی قرار نمی کند اما اطرافیان او را چرا. گام دوم اسفار قیدار به هوای خیره چشمانی که دل در گرو قامت همیشه استوار او دارند کوتاه است و سومین قدم بی پایان. پس از آن دیگر نام و نشان قیدار پنهان است. هر گامی که به سمتش رود قدمی از او دور می شود هرچند با شتاب باشد. نشان اش را در جاسک جستجو کنی تنها رد دست او را بر لباس پاک جذامیان می یابی و او رسیده است پیش صوفی حکمت. استانبول را زیر و رو کنی غافل می شوی از نزدیکی های مسجد جامع و شربت خنکی که او روزانه میان رزمندگان پخش می کند. مراتب سفرهای قیدار محدود است و گستره اش بی انتها. او از همان اول هم در کنار خلق بود و هم زمان دو زانو نشسته است بر جوار حق.  از، با و تا در مرام قیدار میان تعبیر می شود. رفت و برگشت ها در مسیرهای خلق و حق و توشه های ره آورد این سفرها کار فیلسوفان است و صوفیان. قیدار فاصله ها را از نو تعریف می کند و همین باز تعریف ها انگشت تحیر را را بر دهان از شگفتی بازمانده ی پیشینیان مدعی طریقت، پایدار کرده است. سید گلپا هم جا می ماند از سفرهای قیدار. ذکر بی نامی او در میان گریه هایش ناپیداست. منبر در میان حسینیه بی بها می شود و تنها گره ها با دستان سید گشاده می شود و نه شیخ.

4- مرام قیدار در میان نذرهایش رخ نشان می دهد. چه آن ظرف غذای مختصر ابتدای سفرش باشد به دهقانان که چیزی را پس نمی دهد قیدار اگر بدهد به کسی و چه آن هشتاد گوسفندی باشد که به عدد سن سید بر زمین می زند تا سلامتی اش پایدار باشد و ببیند آزادی خونین شهر را و گذر از طوفان ناآرامی ها و جام بلاها را. مرام قیدار ظاهر نمی شناسد. این را از پای منبری که دیگر در حسینیه جایی ندارد سوغات آورد و چه کسی می داند شاید سیدگلپا از قیدار آموخته است. راه بازگشت لنگر از طی مسیر رفت آن هموارتر است. بازگشت صفدر از جداشدنش آسان تر بود؛ هرچند پشت تیر چراغ تنها نظاره گر باشد و قدر تار موی قیدار را نداند و پیام سیلی اش را درک نکند. مرام قیدار دست برگشت ندارد. اگر سفر سوم قیدار به تاخیر می افتاد و درِ لنگر پاسید را شلتون نمی بست و همیشه نیمه باز می ماند، برای شاه رخ هم جا در لنگر بود. حتی برای صاحب عکس اسکناس هم می شد در ایوان لنگر جایی را دست و پا کرد. قیدار که رفت تنهایی او را که بوی خون می داد را گریه های مردان زن سیرت گرفت و مرام و نذرهای او حسرت را بر دل نیازمندان باقی گذاشت. مرام قیدار سبب شد تا خون قاسم پارکابی در مزاری گم نام ریخته شود تا دخیل بتوان بست به تمامی گستره ی خاک آن سرزمین. قاسم، قیدار را هم متحیر کرد. نه از خوش نامی نشانی داشت و نه می دانست که بدنامی چه طعمی دارد. گام اول او گم نامی بود و آن هم مستقیم در جوار حق و بدون واسطه. قاسم نتیجه ی ذکرهای قیدار بود. اگر از میان پسران هاشم یکی هوای مثل قیدار شدن را هم داشته باشد نفس قیدار حق بوده است. سلسله قیدار پایدار است و گام هایش به وسعت تمامی آسمان ها و افلاک.

5- بیابان و شهر قیدار بسیار از هم دور هستند. تعیین مرز بین این دو ناممکن است. هوای روایت در فصل نخست هیچ هم گونی با دیگر فصول ندارد. قیدار محو شهلا است و عمق و گستره ی درز گرفتن ها بر میزان ابهام گذشته او می افزاید. چرایی هم نامی زن قیدار و تختی پرسش برانگیز است و سکوت قیدار و سید در برابر ظلم ظالم و خزیدن در پستوی لنگر و تنها کنایه زدن به پدر و پسر اعتقاد به مرام های خاصی را تداعی می کند. سید گلپا سید حسنی است و نه حسینی و قیدار هم فرماندهی است آرام و نظاره گر.

6- قیدار اخلاقی ترین متنی است که در چند سال گذشته خوانده ام. نه در ورطه ی شعار غرق شده است و نه چنگ زده است به نمادها. از مفاهیمی که برای همگان با ارزش است برای بالا کشیدن خود خرج نکرده است و کاملا خود ایستا است. لحنش شیرین است و یکدست. شخصیت و فضایی بی کارکرد و زاید در آن دیده نمی شود. تمامی اجزا دارای شعور منطقی هستند و هیچ کدام بدون دلیل دچار دگرگونی نمی شوند. فصل آخر نفس گیر است و باورپذیر. نذر قیدار را با تمام خلوص اش می پذیری و برای قاسم فاتحه ای می خوانی و چشم انتظار شفاعتش می مانی. روندی که نگارنده طی کرده است تا به این پختگی رسیده است فرآیندی است که می توان از آن الگو برداشت برای تربیت متعهدان اخلاق گرای قلم بدست در آینده ای نه چندان دور.


کلمات کلیدی: قیدار ،کتاب ،امیرخانی
 
شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر

یا

دلم می خواست هر دو نفر باشم

نگاهی به کتاب توپ شبانه 

 آخرین نوشته ی جعفر مدرس صادقی

١- آغاز و پایان توپ شبانه یک مهمانی است. ضیافتی که دستمایه ی به میان گود آوردن شخصیت ها و عرض اندام آن ها است. هر چه مهمانی ابتدایی مفصل و همراه با شناخت است ضیافت پایانی تنها چرخاندن سر و مرور دگرگونی های ژرف شخصیت ها در این مدت کوتاه است. راوی که زنی گم نام است حضوری سیال در میان افراد دارد و مانند نشانه ای از پیش مانده، دفینه ای است که با حضورش در میان دیگران تنها موجب به یادآوری خاطرات فراوان گذشته دیگران می شود و سرانجام تک تک افراد را مانند حلقه های زنجیری به یکدیگر متصل کرده و خود در گوشه ای نظاره گر ماجراست. بودنش هیچ گاه موجب دگرگونی تغییر مسیر زندگی دیگر شخصیت ها نمی شود و همیشه برای حرکت، چشم به گام های دیگران دارد. عاشق شدن هایش تداوم ندارد و سرانجام معلوم نمی شود که دل به که بسته است و چه می خواهد. هر چند زن بودن راوی در داستان های پیشین نویسنده مرسوم نبوده است اما گم نامی و سرگردانی راوی مسئله ای آشنا برای مخاطب است. امری که هضم موارد پنهان شده در روایت داستان را در نهایت برای مخاطب آسان می سازد و اثر را به قصه ای با پیرنگ آشنا و در عین حال با مضامینی نو و خفته در بستر روایت تبدیل می کند.

٢- توپ شبانه را می توان آغاز جریانی نو در نوشته های نویسنده اش دانست. اگر تا پیش از این بار اصلی داستان بر دوش شخصیت ها و روابط میان آن ها بود و توصیفات بلند مکان ها و روابط و افکار انسان ها درباره ی یکدیگر حجم اصلی داستان ها را به خود اختصاص می داد، این بار در این کتاب تک شخصیت راوی آن با خلق فضایی خیال گونه و بودن در تنهایی پر ارزش خود و سکوت های طولانی اش و یا گفتگوهای کوتاه با دیگران، خواننده را به سمتی سوق می دهد که بر فضای ذهنی و درون گرایانه ی راوی تمرکز کند و سرانجام این کنش های درونی شخصیت راوی است که به شکل گیری داستان اصلی منجر می شود. گویی نویسنده چنان شیفته ی روایت راوی خلق شده توسط خود شده است که پس از کوتاه مدتی خود را تسلیم او کرده و حتی در مقابل غرور او که منجر به کنار زدن دیگر شخصیت ها و پررنگ کردن حضور بی تاثیر خود شده است نیز نتوانسته است مقامت کند. داستان نهایی متعلق به راوی زن است  و نه خود نویسنده. حتی زن حاضر نمی شود به دگرگونی های درون ذهنی نویسنده برای  تغییر بخش هایی از داستان تن دهد، هر چند در نهایت، مطلوب خود نگارنده در سرنوشت محتوم انسان ها رقم می خورد.

٣- هرچند در توپ شبانه از غلظت حضور شخصیت ها و روابط پیچیده ی میان آن ها به نسبت دیگر آثار نویسنده ی کتاب کاسته شده است، اما آن چه با قوت باقی مانده است هویت بخشی به شخصیت های داستان همراه با قدرت و صلابتی مثال زدنی در ساختار می باشد. هویتی مستقل از مکان و زمان روایت. حضور چند شخصیت غیر ایرانی و اتفاق افتادن کل داستان در کشوری غریب و غلبه ی فرهنگ و ادبیات آن دیار بر ذهن و تفکرات همه ی شخصیت ها موجب نشده است که نویسنده از هویت بخشیدن به تک تک شخصیت ها غافل شود و یا در آفرینش انسان ها و نحوه ی قرار دادن آن ها در خط سیر داستان دچار سرگردانی شود. این هویت بخشی مستحکم به شخصیت های متنوع و گاه ناپایدار داستان نتیجه ی نگاه انسانی و ظریف نویسنده ی آن است.

۴- مردان داستان توپ شبانه حضور تاثیرگذار در کلیت داستان دارند. سه مردی که زن راوی در طول داستان دل به آن ها می بندد هر یک در مقطعی منجر به تکامل و یا تغییر مسیر هویت و شخصیت زن می شود. کنشی که در مقیاس حتی بسیار کوچک تر واکنشی را در زن برنمی انگیزد. تاثیرپذیری مردان قصه از راوی زن ناچیز است. این بی توجهی به حضور زن گاهی اوقات او را به انجام کارهایی وادار می کند تا شاید اثر بخشی اش را به رخ دیگران بکشد اما در مقابل با واکنش های کم رمقی مواجه می شود. سقط عمدی جنین به خرید خانه ای در طبقات بالای برج می انجامد که در نظر او ترغیب شوهر برای خودکشی اوست. رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی موجب نمی شود که یار دیرین حتی تا مچ پاهایش برای نجاتش درون آب بیاید و  زندگی کوتاه با استاد شاعر و شروع نوشتن یک داستان در کنار او به واکنش های سرد و یا حتی به دور از منطق استاد ختم می شود. همین واکنش های انفعالی است که موجب دگرگونی در رفتارهای زن و تغییر رویکرد روانشناختی اش نسبت به دیگران می شود. او می خواهد با پذیرش تولد فرزندش نگاه ها را به سمت خود بکشاند.

۵- آن وجه تمایزی که برای اولین بار در متن کتاب توپ شبانه در مقایسه با دیگر آثار  نویسنده اش آشکار است نه راوی زن آن که توجه خاص نویسنده به مقوله ادبیات است. در هیچ کدام از نوشته های پیشین نویسنده این چنین به ظرایف ادبی و توصیه های نوشتاری توجه نشده بود. نویسنده ای که با اظهارنظرها و نوشته های مفصل پیشین خود عدم تمایلش را به تربیت نویسنده از طریق راه های مرسوم و کلاسیک نشان داده است این بار به نظر می رسد نتوانسته و یا نخواسته است که تجربیات قابل توجه خود در سال های بلندمدت مانوس بودن خود با ادبیات را صرفاً با روایت داستان های محض منتقل کند. نگارنده ی کتاب به طور کاملاً مشهود و بارز از زبان یک استاد ادبیات شاعر که زبان پرندگان را می داند و مدت هاست که شعر نگفته است و می خواهد رمان نویس باشد، به مشتاقان نوشتن توصیه های ادبی و نوشتاری با ارزشی می کند. گوشزد کردن نکات نوشتاری به زن راوی در برخی فصل ها به حرف و حجم اصلی بدل می شود. در ذیل به برخی از این نکات اشاره می شود:

الف) این توصیه های ادبی گاهی همراه با کنایه های تامل برانگیز بیان می شود و یا با رویدادهای جانبی ای همراه می شود که نشان دهنده ی عدم قطعیت توصیه های استاد شاعر در نتیجه بخشی درست و پایانی اثر است. تاثیر پذیری خود استاد از شاگرد و تسلیم نشدن بی چون و چرای شاگرد در مقابل تمامی توصیه های استاد از دیگر نکاتی است که باید در تبادل آرای میان راوی زن و استاد شاعر به آن توجه کرد.

ب) بررسی  ابعاد گوناگون و نحوه ی تاثیرپذیری ذهن نویسنده از بودن در مکانی با زبان و فرهنگ غیر میهنی بخش دیگری از این رویکرد ادبی است. ادبیات مهاجرت که پس از کوچ قابل توجه نخبگان ادبی در طول سه دهه گذشته شکل گرفته است هنوز هویت خود را بازنیافته است و آثار مهاجران نخبه ی ادبی مانند شعرهایی است که راوی در ابتدای آشنایی با استاد شاعر جهت ارزیابی و نظردهی به او می دهد و با پاسخ اعتراض گونه ی او مواجه می شود که فضای ذهنی نگارنده اثر با خود اثر همخوانی ندارد و کلیت اثر رنگ و بوی ترجمه به خود گرفته است. فرزند راوی که به کنایه همان داستان نوشته شده توسط اوست، نخستین بار به علت نبود پرستاری دلسوز و عدم توجه به شاخصه های فرهنگ بومی مرده به دنیا آمدن می آید اما پس از گذراندن راه های پیچیده و آزمون های دشوار مادر در عرصه های گوناگون و حضور یک مراقب میهنی از مدت ها پیش و پس از از تولد، نوزادی متولد می شود که نوید دهنده ی شروع جریانی نو با هویت و شاخصه های مستقل و قابل اتکا است.

ج) این که خود استاد شاعر مدت هاست شعر نگفته است و برای شروع نوشتن اولین رمان خود به وقایع نگاری روزانه پناه برده است تلنگری است به رویکرد کلی افکار عمومی جامعه نسبت به سبک های مختلف ادبی. استاد شاعر که شعر را سرنوشت شوم و از اقبال بد خود می داند از نهیب جغد برآشفته می شود و مانند مرغی ماهی خوار که پس از خروج از اقیانوس ژرف نیازمند درنگی برای خشک شدن بال ها و سپس اوج گرفتن است، سال هاست در مرحله ی تامل باقی مانده است. شاید بتواند عصاره های شعر را از لابه لای ذهن خود بزداید و با بال گشودن شهرت خود را عالمگیر کند. خالی بودن ادبیات شعری استاد از مهمترین وجه شاعرانگی یعنی عشق، توصیه ی مکرر وی به زن برای کنار گذاشتن شعر و نوشتن داستان و همچنین انتقادات گاه غیر ادبی و خارج از چارچوب کارشناسی برای تغییر سرانجام و سیر روایت داستان زن، نشانه های کوچکی از تاثیرپذیری محتوم ادبیات مهاجرت از محیط است.

د) ناتاشا راستوف که یکی از ظرایف خلقت شخصیت در عالم ادبیات داستانی است بارها در طول داستان مورد اشاره قرار گرفته است. اگر ناتاشا در جنگ و صلح تولستوی دختری سرشار از احساس است و با قدرت حیرت آور و سرزندگی اش دیگران را زیر نفوذ خود قرار می دهد و حتی به گفته ی اطرافیانش درون پاک و روشنش به جای عقل و خرد، او را به منزل مقصود می رساند اما ناتاشای توپ شبانه یک مطلوب بی نهایت است. هسته ی ابتدایی ناتاشا در همان گفتگوی کوتاه میان راوی زن و هم خانه ی دوست او شکل می گیرد. هم خانه ای که اهل مطالعه و ادبیات است و آرزو دارد دختری ناتاشا نام داشته باشد و در ظاهر به آرزویش می رسد ولی زن بیگانه ی او بستر مناسبی برای پرورش مطلوب ذهن او نیست و حتی وجود دخترش توسط دیگران در پایان داستان نفی می شود. سرانجام ناتاشایی می ماند که زاده شده از پدر و مادری میهنی باشد و تحت مراقبت های شدید و مداوم مادربزرگی دلسوز باشد. مولودی که تشابهش در صورت ظاهر به گمان دیگران دچار چندگانگی است اما به گواه تصویری غایب مانند پدری است که دیگر با صدای توپ شبانه به خانه بازمی گردد.

6- سخن آخر این که توپ شبانه از پختگی نثر آموزنده ای برخوردار است که در عین داشتن پوسته ای ساده و متنی دلنشین و همه خوان توانسته است با مهارت و استادی، مفاهیم مطلوب خود را در ذهن خواننده با متانت بنشاند. آشنایی با شخصیت راوی در فصل اول که در ابتدا با فضایی صمیمی و دوستانه آغاز می شود و در نهایت به شناخت ژرف از او منجر می شود یکی از نمونه های بارز نثرنویسی ماهرانه معاصر است. طنز موجود در برخی از بخش هایی از داستان نیز –که در آثار پیشین نویسنده نمود بسیار کمی داشت- به پیشبرد خط سیر داستان کمک کرده است و به عنوان وصله ای ناهمگون در صورت اثر باقی نمانده است.

امید است این گونه آثار که هم از جنبه ی همه گیری برخودار است و هم از پختگی نثر و روایت مستحکم، با استقبال بیشتر مخاطبان مواجه شود و راه را برای گسترش دیگر آثاری از این دست هموارتر سازد.

پس از نوشتن این متن نسخه ای از آن را به برای آقای مدرس صادقی ارسال کردم که ایشان لطف فرموده و چند جمله ی زیر را در پاسخ به این متن مرقوم فرمودند:

جناب آقای بیگدلی،

خیلی ممنون بابت ارسال مطلب. از خواندن آن لذت فراوان بردم. تنها نکته ای که بعد از اوّلین مرور به آن برخوردم این جمله بود در پاراگراف چهارم: «رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی...» به آب زدن راوی در ساحل اقیانوس اتفاق می افتد، نه در کنار رودخانه. اگر نکته ی دیگری به نظرم رسید، بعدن به عرض جناب عالی خواهم رسانید. از نظر لطف و عنایت جناب عالی خیلی ممنونم.

جعفر مدرس صادقی


 
بادبادک باز
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  

بادبادک باز

نگاهی به بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی

-          خواندن بادبادک باز تجربه ای نو برای مخاطبان است از آن رو که نویسنده ی کتاب توانسته است با خلق فضایی متفاوت و روایت داستانی نو و جذاب، همراه با ایجاد تعلیق و کشمکش های متناسب با درون مایه ی متن، اثر را از یک جغرافیای محدود در مرزهای ادبیات و فرهنگی خاص رهایی بخشد و با شناخت و برداشت درست از ذوق و سلیقه و نیاز مخاطبان عام، آن را به یک اثر همه پسند و پرفروش و جهانی تبدیل کند. متن کتاب و گونه ی برگزیده برای روایت، پیوند و رابطه ای منطقی با مضامین بیان شده در کتاب دارد و در طول روایت پردازی از تکاپو نیفتاده است. تغییر مکان ها و اقلیم ها، پیچیدگی نهفته ی روابط میان انسان ها و دگرگونی های درون ذهنی شخصیت های اصلی داستان به علت حفظ یکپارچگی لحن و درون مایه، موجب سردرگمی خواننده نشده است و در نهایت نه تنها رشته های کلمات موجود در این کتاب به کلافی سردرگم برای خواننده بدل نمی شود که لباسی می شود دوخته شده به دست خیاطی ماهر و آراسته و برازنده ی کالبد ذهن مخاطبان. بادبادک باز در شرایطی در جهان منتشر شد که جهانیان و به ویژه آمریکاییان نیامند شناخت بیشتر از درون خاورمیانه بودند. آمریکا یازده سپتامبری را پشت سر گذاشته بود که گرد و غبار برخاسته از فروریختن دوقلوهای سر بر آسمان نهاده، خواب ناز را از چشمانش ربوده بود و کورمال به دنبال تقصیر کار تا انتهای دنیا راه ها پیموده بود. که اگر نمی رفت مغضوب تاریخ می گشت. پس از فروکش کردن فضای هیجانی و به دور از خرد و تصمیم گیری آن واقعه بود که جهان با ذهنی آسوده و باز، نگاهی دوباره و این بار از سر دقت بیشتر به مولود و زادگاه متفکر و سازنده ی چیدمان این نقشه انداخت. خاورمیانه ای که گویی طلسمی دیرین با وردی پایدار و محسورکننده آرامش را از آن ربود و در دامانش خون و آتش نهاده. همین حس نیاز به شناخت سرزمینی دور که محل رشد و پناهگاه حمله کنندگان به نمادهای سرمایه داری  بود باعث شد کتابی با نویسنده ای دو ملیتی و آشنا با ادبیات و فرهنگ هر دو ملت، به بهترین مرجع قابل اعتماد و همه فهم برای شناخت آن سرزمین بدل شود. بخش زیادی از اقبال همه جانبه به بادبادک باز به همین شناخت نیاز و بر طرف کردن هوشمندانه ی آن بازمی گردد. ینگه دنیا نشینان پس از سال ها دست درازی به دورترین نقاط دنیا و سرک کشیدن به تاریک ترین و دست نخورده ترین گوشه های جهان و کاوش غارهای بکر شرقی، این بار سری برگرداندند و نیم نگاهی نیز به جامعه ی مهاجرپذیر خود کردند. مهاجرانی که اینک جزیی غیرقابل تفکیک از بدنه ی جامعه ی آمریکا گردیده اند و نادیده گرفتن خواسته ها و سرکوب تمایلاتشان سبب فروپاشی نظام اجتماعی از درون می شود. بادبادک باز تنها به بخش کوچکی از این خیل عظیم اشاره می کند. جمعیتی کوچک که پس از بلعیده شدن دو سایه ی غول آسای ساختمان های مجاور به ساحل امن و متکی به سرمایه توسط اشتهای سیری ناپذیر تعصب کور و مطلق انگاری بی منطق، خود را از سایه ی سنگین جمعیت های انبوه دیگر توده های مهاجران بیرون کشید و مورد توجه همگان قرار گرفت.

اینک باید دید که که بادبادک باز توانسته است از این فرصت طلایی به بهترین نحو ممکن استفاده کند و یا خیر. پاسخ دادن به این پرسش نیازمند بررسی دقیق تر و موردی متن کتاب است. نگاهی آمیخته با انتقاد و امید بهبود و پیشرفت.

1-     شاید یکی از بارزترین نقاط ضعف حاکم بر کلیت داستان را بتوان شرح ندادن فضا و بستر روایت برای مخاطب دانست. فضایی که از طرفی برای مخاطبان به علت تفاوت اقلیم و فرهنگ کاملاً بیگانه و نا آشناست و از طرف دیگر به علت حضور مستمر و طبیعی نگارنده ی کتاب در آن محیط در دیدگاه نویسنده بی نیاز به توصیف و جزییات پردازی می نماید. گذر کردن بدون تامل و بررسی دقیق آیین های سنتی افغان ها مانند جشن های ملی و مذهبی و یا مهمانی ها و عروسی ها و ماتم ها و یا حتی نحوه شکل گیری رفتار میان انسان ها و تعامل شخصیت ها با محیط به کلیت داستان گویی لطمه زده است. این کار فرصت مغتنمی را که می توانست بستر مناسبی برای آشنا کردن مردم زیادی از ملل گوناگون با فرهنگ و آیین افغان شود را از بین برده است. کتاب که با روایتی کلاسیک و واقع گرایانه به داستان گویی می پردازد از عناصر موجود در دل ادبیات بومی بهره ی قابل ملاحظه ای نبرده است. پدید آمدن دوباره ی چنین فرصتی با رویکردی همه جانبه برای صدور فرهنگ یک ملت با بیان داستانی جذاب و در زمانی که همگان تشنه ی آن هستند شاید دیگر بعید به نظر برسد.

2-     ضعف دیگری که در جابجای متن مشاهده می شود آینده دانی است. بدین مفهوم که در ابتدای تعریف ماجرا نویسنده با بیان جملاتی هرچند مبهم خواننده را از پایان ماجرا آگاه می کند. این کار با وجود داشتن ظاهری ابتکاری نه تنها در مجموع به پیشبرد داستان کمکی نکرده است بلکه در برخی موارد فضای داستانی کتاب را به سمت خاطره نویسی سوق داده است. بیان این گونه جملاتی که با کمی تامل آینده در آن مشهود است، منجر به از نفس افتادن توصیفات طولانی و در برخی موارد زیبا و نفس گیر بعدی شده است. این امر در کتابی که روایتی خطی و کلاسیک را برای بیان داستان خود برگزیده است، جایگاه مناسبی ندارد. گویی از یک طرف نویسنده طاقت نگفتن انتهای ماجرا را ندارد و کاسه ی صبرش برای دانستن صحنه ای جلوتر، زودتر از مخاطب لبریز می شود و از طرف دیگر از بیان داستان خود با روایت تو در تو و بر هم ریختن ترتیبات و ترکیبات زمانی ناتوان است. شاید این کار به روحیه ی برخاسته از هویت ملی نویسنده بازگردد که خود در جایی از کتاب به آن اشاره می کند:

" در آمریکا نباید پایان فیلم را به کسی گفت و اگر گفتی تو را به باد ملامت می گیرند... در افغانستان پایان داستان تنها چیز مهم بود." ص 354

از این نوع آینده دانی های نابجا در کتاب زیاد دیده می شود ولی به عنوان نمونه در فصلی که امیر برای بازگرداندن سهراب نزد طالبی می رود که متوجه می شود همان آصف است، قبل از وقوع هرگونه اتفاقی از زبان امیر می خوانیم که:

" انگور شیرین بود. حبه ی دیگری به دهان انداختم و نمی دانستم که این آخرین قسمت خوراکی جامد است که تا مدتی بعد نصیبم می شود."  ص 273

بی نصیب ماندن امیر از خوردن خوراکی جامد تا مدت ها بعد برای خواننده ی حتی نه چندان زیرک نشانی است از مجروحیت وخیمی که در آینده در انتظار اوست. این آگاهی دادن نابجا و بدون ضرورت باعث از بین رفتن جذابیت دنبال کردن صحنه ی درگیری میان آصف و امیر می شود. درگیری که با مقدمه ی درگیر کننده ی آصف آغاز می شود:

"من و او می خواهیم یک موضوع قدیمی را حل و فصل کنیم. هر چه شنیدید تو نیایید... کار که ما تمام شد فقط یک نفر از این اتاق زنده بیرون می آید."   ص 284

ولی آگاهی از جمله ی نخوردن خوراکی جامد برای مدتی از طرف امیر، بیرون آمدن او را از اتاق با مجروحیتی شدید در ذهن خواننده متصور می کند. این امر توصیفات بسیار زیبا و جذاب درگیری میان آن دو را از جذابیت می اندازد و فصلی را که می توانست نقطه ی عطفی برای کل داستان شود را هدر می دهد. این ضعف به تعداد زیادی در جابجای کتاب دیده می شود و مانند نمونه ای که بیان شد به خط سیر داستان لطمه می زند و پیگیری تعاملات افراد را بی نتیجه و کارکرد می کند.

3-     مشکل دیگری که در داستان پردازی مشاهده می شود روایت صحنه های درون افغانستان و پاکستان  توسط ذهن و زاویه ی دیدی است که به طور مشهود و غیرقابل انکاری تحت تاثیر محیط غرب است. گویی داستان گو لهجه دارد. ناهمگونی محتوا و پوسته در برخی روایت پردازی ها برخاسته از برزخ فکری نویسنده است. نویسنده نتوانسته است استقلال دیدگاه خود را در بخش های ابتدایی کتاب حفظ کند و از همان ابتدا با دیدی نجات محور به بررسی اتفاق های کودکی و نوجوانی شخصیت ها می پردازد. هر لحظه خواننده امید نجات دارد و می داند که راه های شکست خورده پیش از این در ذهن نویسنده آزموده شده است. شخصیت ها نه در مقابل دیدگان و با قضاوت خوانندگان که در ذهن از پیش طراحی شده و متاثر از محیطی دیگر از هزار توی حادثه ها گذر کرده اند. فضای زیرین و پنهان داستان گویی و کلام و لحن شخصیت ها پس از مهاجرتشان به آمریکا کمی آزادانه تر می شود و تغییری پنهان و از پیش قابل حدس در آن بوجود می آید. تن روایت گر که تا قبل از آن گویی دچار گرفتگی و خفگی شده بود با تنفس هوای مهاجرت جانی دوباره می گیرد و مشتاق از نو تعریف کردن و محو سوغات از گذشته به جامانده می شود.

4-     بادبادک باز فارغ از اشکالات بیان شده دارای نقاط قوت بسیاری است که از آن می توان به مواردی زیر اشاره کرد: شخصیت پردازی قوی و مستحکم و باورپذیر، بنا شدن کلیت داستان بر اساس یک داستان پر مایه و محتوا، توصیف بی نظیر برخی از صحنه ها و کنش های میان شخصیت ها، استفاده مناسب و به جا از عناصر و مکان های به کار گرفته شده در طول خط سیر داستان (مانند بادبادک که حلقه ی اتصال میان شخصیت ها است و در نهایت باعث زبان گشودن و ایجاد دوباره دوستی میان چند شخصیت می شود)، کم گویی و حذف مناسب زمانی از زندگی شخصیت ها که کارکردی در کلیت روایت ندارد، ایجاد فضایی نو و قابل اعتنا و معرفی درست آن به مخاطب.

-          سخن پایانی این که آیا اکنون وقت آن نرسیده است که نویسندگان توانای معاصر ایران که با داشتن عناصر بی بدیل و بی نظیر بومی مانند پشتوانه ی ادبی غنی در زمینه های گوناگون مانند عشق و حماسه و داشتن هوشمندی لازم و شناخت نیازها و چشم داشت ها، آثار خود را با رنگ و لعابی فراتر از مرزها و پیله های به دور خود پیچیده تولید کنند و دیدگان جهانیان را بار دیگر به فرهنگ غنی و پرمایه ی ایران روشن کنند؟ دست یابی به این امر نیازمند از نو شناختن روحیه ی بومی، به کارگیری داشته ها و ذخیره های پیشینان و کنار زدن دیدگان آلوده به سیاست در حیطه ی ادبیات است.


 
آخرین وسوسه دختر کشیش
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  

آخرین وسوسه دختر کشیش

یا

"خیلی وقت ها از این که دختر کشیش نشده ام

 احساس خوشبختی می کنم"*

 

نگاهی کوتاه به کتاب دختر کشیش نوشته ی جورج اورول

1-     دختر کشیش روایت نسل های سوخته ای است که پدرانشان گذر زمان را باور نکرده اند. پدرانی که در تقویم زندگی شان برگه های سال های قرون وسطی پا برجا مانده و طوفان رنسانس و هیاهوی ماشین های بخار انقلاب صنعتی گرد و غبار گذشته ها را نزدوده است. کشیش هنوز گمان می برد با سلطه اش می تواند در باور مردم زمین و کلیسا را محور و مرکز قرار داده و تاج زرین کائنات را مدهوش قدرتش، دایره وار در خدمت. او نا آگاه است از میزان راستین جاذبه ی اطرافش و دیگران را چون منظومه هایی سرگردان و محتاج حضور خود می داند. دختر در این میان حیران است و انگشت بر دهان. نه از میان مردم کسی گالیله وار توانایی نهیب زدن بر او را دارد –که خود آن ها گرفتار نیازهای نخستین خویش اند- و نه خود دختر پس از بودن دراز مدت در محیط افکار و اندیشه های پدرش توانایی استدلال و تفکیک و خلق دنیایی نو. تنها یک راه به کمک او می آید و آن هم فراموشی است. از دست دادن تمامی خاطرات و داشته های از پیش ذخیره کرده و ورود به دنیای خالی از پیش فرض ها و گمان های دیگران. ورودی با دست و ذهن خالی.

" آقای کامرون دبیر کلوپ محافظه کار نایپ هیل یکی از نوکیشان کاتولیک رومی بود و بچه هایش غرق در جنبش ادبی کاتولیک رومی بودند. گفته می شود که آن ها یک طوطی دارند که آموزش دیده بگوید در بیرون از کلیسا آرامشی مجود ندارد. "

2-     فصل دوم کتاب روایت زندگی شش هفته ای دوروتی پس از فراموشی اوست. هفته هایی همراه با رویا و هراس. اوقاتی که بیشتر آن به خوشه چینی در مزارعی دورافتاده همراه با مردمانی فقیر و بی خانمان و با مزدی اندک می گذرد. خوشه چینی که مانند گردآوری دوباره باورهایش بود. او دنیای خود را از نو می سازد و نگاهش به انسان ها و جهان اطرافش خالی از قضاوت های دیگران است. او در تنهایی مطلق همراه با شناخت خود، اطرافش را هم می شناسد. تنها هم قدم او بابی نیز توان یاری اش را ندارد. از ابتدا میخی در کفش مندرس اش او را از همگامی با دوروتی بازمی دارد و در نهایت آز و عدم قناعت به داشته های اندک و البته کافی اش. دختر کشیش در آن روزها می بیند که رنگ ایمان در میان انسان های ضعیف جامعه چه قدر کمرنگ است. کلام آن ها خالی از ایمان است و محبت الهی و دستان شفابخش مسیح و آوای ناقوس کلیسا را از یاد برده اند و شعرهایشان -که به جای دعا ورد زبانشان است- نیز خالی از امید و ایمان است

"می روند آن ها- با شادی

دختر شاد- پسرخوشحال

ولی هستم من این جا

با دل شکسته و بال و پر بسته"

3-      روزها از گذشته نیز پر رنج تر می شود. فصل سوم سرگذشت ده روزه ی همراه با رنج و سختی فراوان دوروتی است. فصلی با توصیفات شگفت انگیز و گفتگو نویسی های درس آموز و خلق فضای همذات پنداری و ایجاد حس عجیب همراهی با دوره گردان بی خانمان. محیط مه آلود لندن در سحرگاهانی که دقایق شب های گذشته اش یک به یک برای سپری شدن، شمارش شده است و ساعت بینگ بنگ تا طلوع آفتاب پذیرای نگاه های سنگین، بی شمار و خسته ی آوارگان بوده است؛ ما را با دوروتی چنان همراه می کند که گرمی و شیرینی چای ارزان قیمت و نیمه پر شده ی کافه ی پایین شهر بر خواننده نیز گوارا می شود. مردمان این فصل دین دارترند. بیشتر نام مسیح را بر زبان می آورند و امید در نگاه و زبانشان هنوز جاری است. از پاپ و جهنم سخن می گویند و در شعرهایشان زندگی رنگ تازگی دارد.

" وقتی آب های جمع شده جاری می شوند

وقتی اشتیاق هنوز زیاد است!"

 عذاب ها و سختی های بی شمار بر او مانند کفاره ی گناهان روح او را پاک می کنند و او را آماده بازگشت به نزد پدر می کنند. اما گامی دیگر در راه است و دسته ای دیگر از مردم هنوز از نظر او غافل مانده اند. مردم متوسط جامعه.

4-     نجات او از چنگال بدبختی باز بدستان پدر صورت می گیرد. دوروتی گذشته اش را به یاد آورده و تهمتی ناروا مانع از بازگشتش شده است. در فصل چهارم او انسان های میانه ی جامعه را می شناسد. معلمی در مدرسه ای خصوصی در حومه ی لندن او را با بدنه ی حداکثری جامعه آشنا می کند. تلاش او برای سامان بخشیدن به آموزش این نسل بی سرانجام می ماند و گویی سرنوشت این گونه رقم خورده است که آن ها نیز مانند والدینشان، نهایت خوشبختی را در ثروت اندوزی ببینند و حرص و آز دیدگانشان را تنگ کند. خانم کریوی به دوروتی می فهماند که بر طبقه ی متوسط جامعه نیز نمی توان امیدی داشت.

" در دنیا دو نوع آدم حریص وجود دارد: یک گروه از آدم های حریص با جسارت هستند، هست و نیست آدم ها را غارت می کنند و دوباره سراغ یک مبلغ ناچیز نمی روند و عده ای دیگر بدبختانه جرات این کار را ندارند ولی حاضر می شوند خاکروبه ای را هم به پول تبدیل کنند. خانم کریوی به گروه دوم تعلق داشت."

 5-     " بالاخره برگشتی، سفر خوش گذشت؟" این اولین جمله ای بود که کشیش پس از هشت ماه نبود دخترش به او  گفت. فصل پنجم دوروتی به خانه بازمی گردد و کارهای معمولی گذشته را از سر می گیرد. او آماده ی برگزاری نمایشی در کلیسا می شود که اسبابش از چوب است و کاغذ و بازیگرانی خردسال.

" هوا داشت تاریک می شد ولی او آن چنان سرگرم شده بود که نمی توانست کار را متوقف ساخته و لامپ را روشن کند. در حالی که بوی تند سریش مشامش را پر کرده بود با خلوص به کار کردن ادامه داد و نوارها را یکی پس از دیگری به زره چسباند."

 6-     بر دوروتی چه گذشت؟ چه چیزی او را از ازدواج با آقای واربرتون با درآمد سالیانه هفت صد پوند بازداشت؟ سیر فراموشی و بازگشت به خویشتن –به تعبیر کشیش، سفر- ایمان او را کامل کرد و یا کمرنگ؟ آیا او از ابتدا حقیقتاً دیندار و مومن بود و یا رشد یافتگی اش در بستر پدری متعصب او را بدین گونه بار آورده بود؟ حفظ اخلاق در هنگام بی ایمانی اش به نجات او انجامید؟ آیا او مانند گذشته به مداوای رماتیسم زن سالخورده اهمیت می دهد و افکار پلید را با فرو کردن سوزنی در بازویش از خود دور می کند؟ آیا او می تواند آوازهای کولی های دوره گرد و خوشه چین ها را فراموش کند و همراه با گروه کر کلیسا هم خوانی کند؟

ایمان دوروتی از پدرش با ارزش تر است. اوست که بدون پشتوانه ی ایمان نسلی و در فراموشی مطلق دچار شک نشد. اوست که با وجود اختیار به کلیسا بازگشت.

سخن آخر این که ناقوس کلیسا روزی فرو خواهد افتاد، اگر کشیش ها در زیر لباس مجلل پاپ خود را مخفی کنند.

امروزه مردم از کلیساها چند گام جلوترند. اکنون زمان به چالش کشیدن کشیش ها توسط دخترانشان است و نه گالیله.

 

*جملات داخل گیومه از داخل متن کتاب نوشته شده است.


 
وداع با آرامش
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

وداع با آرامش

نگاهی کوتاه به آخرین نوشته ی مصطفی مستور

 "من گنجشک نیستم"

 

 

 

-          من گنجشک نیستم، نگاهی به سرگذشت انسان هایی است که با عبور از مرزهای ناآگاهی و ورود به سرزمین دانایی به استقبال خطری از پیش هشدار داده شده رفته اند. سرزمینی که رهاورد خود را به بهای سنگین هوشیاری می فروشد و مسافران آن تا ابد بایستی با ساکن بودن و آرامش وداع کنند.این افراد با اندوخته ی پربار آگاهی به جامعه ای بازمی گردند که در آن مانند سنجاقکی زندانی در اتاقی شیشه ای اند. پس به تقلا می افتند و دیگر به نور کوچک و خیره کننده ی روشنایی های کوچک دلخوش نمی مانند و قربانی شدن و به خود پیچیدن را به نشستن و سر فرو بردن در خوشی های همگانی ترجیح می دهند و همین کوبیدن خود به دیوارهای شیشه ای محبوس کننده برای دیگر ساکنین جامعه عملی به دور از درستی است. پس دیگر جایگاهی در میان مردم ندارند و بایستی با گذاشتن آن ها در محیطی دور افتاده، مجبورشان کرد که داشته هایشان را به دست فراموشی بسپارند.

-          شخصیت ها در مکانی برزخ گونه گرفتار شده اند و میان وابستگی به دو دنیا سرگردانند. دیدگانشان چیزهایی را می بیند که هوش از سرشان ربوده است. آن ها قبلاً هم نفس ما بوده اند و با ما زندگی می کردند. در ساختمان چند طبقه ای استخوان خوک و دست های جذامی و یا جامعه باز روی ماه خدا را ببوس. ولی دیگر با این میزان آگاهی در میان ما جایگاهی ندارند. نه ما طاقت شنیدن داریم و نه آن ها طاقت سکوت.

 

-          هر کدام از راهی به این جایگاه رسیده اند. یاقوت آسیابان با عشق، دانیال نازی با پرسش گری، نوری با هنر، امیر ماهان با تاریکی، و ابراهیم با مرگ و تنها کسی که تاب ماندن نداشت همین دانیال بود. دندان های سگ های مادیان و توله های بی شمار پرسش هایش تن نحیف او را درید و دیگران را با دردهایشان تنها گذاشت.

 

-          تمامی ساکنین آسایشگاه همسایه ی پادگان گلاب دره انسان هایی هستند در راه مانده اند. ابزار رسیدن به آگاهی برایشان سنگین آمده است به گونه ای که قبل از رسیدن به هدف مشغول راه شده اند و این گرفتاری تا جایی پیش می رود که در نظر کوهی دگرگونی هویتی پیدا می کند و از راه به چاهی ژرف بدل می گردد. و تنها راه برون رفت از این سرگشتی، خلوت گزیدن و کنار آمدن با خودشان است که به نظر می رسد کابلی بیش از دیگران از پس این کار برآمده است.

 

-          و سخن آخر این که باید منتظر ماند و دید که ابراهیم فیلسوف می تواند شبح هراس انگیز مرگ را در سرزمین آگاهی برای رسیدن به هدف قربانی کند. آیا وجودش مانند گنجشکی است که مرگ را مترسکی افراشته شده بر سر خرمنگاه می بیند و رهایی از هراس به دام افتادن را با لذت نشستن در دامن مزرعه و برچیدن دانه ترجیح می دهد و یا دوان دوان و فریاد زنان به همگان خواهد گفت که من گنجشک نیستم.


 
مدیر مدرسه
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧  

امروز با وجود تنگی بسیار وقت یک کتاب خواندم. مدیر مدرسه جلال آل احمد.

به جای هر اظهار نظری نگاهی به دو بخش از این کتاب در ادامه مطلب می اندازیم:


 
ماه نوشت نو 2
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧  

پیشنهاد واژه:

ناگهانی Abrupt:

نامطلوب Adverse:

حاصلخیز Fertile:

دقیق Accurate:

 

پیشنهاد کتاب :

این روزها مهمان یک کافه گرم و صمیمی هستم در میان کوچه پس کوچه های سرد شهر. در گوشه ای از این کافه شنیدم که می گفتند:

بنای اذیت کردن را هم نداشت. یعنی مثل بقیه و در حالی که پدرشان شنده است؛ فکر نمی کرد تو پدرش را کشته ای و باید به هر قیمت، نیشی کنایه ای بزند و به هر ترتیبی که شده، این جنایت هولناک تو را جبران کندو می خواهم بگویم، شمشیر و دشنه ای همراهش نداشن یا به کمر نبسته بود تا به فکر استفاده کردم ازش بیفتد. همسن طور بی خودی. فقط برای این که ازش کاری کشیده باشد و فقط برای قشنگی آن را به کمرش نبسته باشد.

"صفحه سی و شش کتاب کافه پیانو، اثر فرهاد جعفری"

 

اگر شما هم مایل بودید در این کافه همیشه جای کافی هست. یک سری بزنید بد نیست.

 

پیشنهاد راه:

به سر دو راهی که رسیدی چشم هایت را ببند، با دلت مشورت کن و برو. خوبی اش این است که اگر افتادی هیچ کسی را مقصر نمی دانی. دل که هیچ کسی نیست!

پیشنهاد شعر:

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

اثر سایه


کلمات کلیدی: ماه نوشت نو ،واژه ،کتاب ،راه