درخت

درخت، از ابتدا درخت بود

پسر خوب

پسر خوب

(نگاهی به کتاب شرارت های یک دختر بد نوشته ماریو یوسا)


 

1- تفاوتی ندارد دختر شیلیایی باشد یا از پرو. فرقی بین اسم ها و القاب و آرزوهای او هم نیست. لیلی کوچک دلبر شیلیایی باشد که با حرکات چشم و بدنش هوش از سر ریکاردو نوجوان ببرد و خود را مانند تمام دیگر روزهای زندگی اش چیزی معرفی می کند که واقعا نیست، رفیق آرلت که سودای چریک شدن در سر دارد باشد و آماده ی سفر به کوبایی باشد که یک تنه سینه سپر کرده است در برابر تمام هیولای امپریالیسم، مادام روبرت آرنو پاریس نشین همسر سیاستمدار فرانسوی و با لباس های گران قیمت و همنشین با ثروتمندان و صاحبان قدرت و نفوذ باشد، خانم ریچاردسون ساکن خانه ای اشرافی حومه لندن باشد -خانه ای که اصطبل آن پر است از اسب های گران قیمتی که ارزش یکی از آن ها می تواند تمام آرزوهای کودکی دختر بد را تبدیل به واقعیت کند - و روز و شب را در مهمانی های مجللی طی کند که هم نشینان او اعراب و اروپایی هایی هستند که ثروت بی اندازه ی آن ها دختر بد را دلزده بکند، کوریکو باشد در قلب بزهکادی توکیو و تبدیل بشود به یک قاچاقچی و در منجلاب بی اخلاقی اطرافیانش هر روز بیشتر فرو رود و برای ریکاردوی ساده لوح نقشه ای شوم شوهرش را پیاده سازی کند که او را کامل بشکند، خانم سوموکورسیو نیمه برژوای کارمندی بشود که تلاش می کند تا خود را به روزمرگی عادت دهد و تبدیل شود به یک زن خانواده دوست شهروند قانونی فرانسه، بشود همسر پیرمردی ثروتمند که او را صاحب ویلا و سهام کند و یا بشود زنی میان سال و بیمار که به انتهای مسیر رسیده است و یا حتی نام این دختر بد اوتیلیتا باشد و در خانواده ای فقیر و در محله ای پر از خشونت و فقر و بی اخلاقی بدنیا آمده باشد و پدرش با گوش دادن به درد و دل دریا روزگار بگذراند ، هر چه که نام دختر باشد و به هر جایی که برود و با هرکسی ازدواج کند و روزگار بگذراند باز هم ریکاردو عاشق است. عشقی که تبدیل به یک بیماری شده است که هیچ گاه او را رها نمی کند. بی توجهی ها و تحقیرها و جدی نگرفتن های دختر بد هم او را دلسرد و ناامید نمی کند. در واقع ریکاردو عاشق خود دختر بد نشده است، شیفته و دلباخته ی حس و وجودی شده است که عاشق دختر بد است. ریکاردو عاشق حس درونی خودش شده است و به همین دلیل است که این حس تمام عمر او را رها نمی کند و تا جایی پیش می رود که به یک نوع بیماری و مریضی مزمن تبدیل می شود. مرضی که چون خوره تمام ذهن و احساسات او را در خود فرو می برد و او را تبدیل به شیفته ای بی منطق می کند که رسیدن به مقصودش نیز مایه ی آرامش او نمی شود. در لحظاتی که دیگر دختر بد را از آن خود کرده نیز این بیماری و تشویش ذهنی رهایش نمی کند. سایه ی ترس احتمال از دست دادن دختر بد بر قسمت دیگری از زندگی اش گسترده می شود و جانشین جنون ریکاردو می شود و سرانجام تنها چنگ مرگ می تواند اندتی این ترس را تبدیل به حس حسرتی بی پایان کند.


2- ظاهرا ریکاردو برای رسیدن به دختر بد باید دنیا را بگردد و به اندازه ی زندگی اش صبر کند. اما در تمام طول این مسیر هیچ گاه ریکاردو دنبال او نبوده است. همیشه حضور ناگهانی و غافل گیر کننده ی دختر بد بوده است که سر بزنگاه بر سر راه پسر خوب سبز  شده است و مسیر زندگی او را دچار دگرگونی هایی کرده است. اولین دیدار آن ها در زمان نوجوانی آن دو روی می دهد و دختر بد خود مهمان ناخوانده ی شهری بوده است که از ابتدا ریکاردو در آن بدنیا آمده است و بزرگ شده است. دیدار آن ها در پاریس هم به علت سفر دختر بد برای شرکت در دوره های چریکی و عضویت در سازمان های کمونیستی کوبا بود و برخوردها و دیدارهای بعدی آن دو نیز چه در لندن و توکیو و چه در فرانسه و اسپانیا همه از سر خواست ریکاردو نبوده است. گویی دست سرنوشت آن ها را به گونه ای مقابل یکدیگر قرار می دهد که دچار حوادثی غیرقابل پیش بینی شوند و وابستگی ریکاردو هربار بیشتر شود و دختر بد هربار گریزپاتر. زمان های از هم گسسته و طولانی و مکان های دور از یکدیگر نیز نمی تواند موجب شود ریکاردو دختر بد را به دست فراموشی بسپارد و ذهنش خالی شود از حسی که سال ها است پر است از او. حتی سفر ریکاردو به زادگاهش پس از سال های دور از آن - با وجود این که دختر بدی که دیگر به عنوان همسر در خانه ی او هست را در کنار خود ندارد و این بار با خیالی نسبتا آسوده به سفری خانوادگی می رود- نیز به نشانه ای از دختر بد منجر می شود. ریکاردو این بار نیز برحسب تصادف نشانه ای از دختر بد را در مقابل خود می بیند و او کسی نیست جز پدری با قدرتی ویژه. داستان پر است از برخوردهای تصادفی، رابطه های کوتاه مدت، دلبستگی های عمیق اما گذرا و واکنش های غیرمنطقی هر دو طرف.



3- هربار دیدار این دو از طریق یک نفر صورت می گیرد. دوست آرمان خواهش که سودای مبارزات چریکی برای مبارزه با استبداد و سلطه در سر دارد، دختر بد را برای اولین بار پس از دیدار در نوجوانی به ریکاردو در پاریس معرفی می کند. داستان دوست هیپی مسلک نقاش ریکاردو سرانجام به خانه ای پر از اسب می رسد که دختر لندن نشین ساکن آن است. دیلماج کوتاه قد با استعداد به طرز عجیبی سر از توکیویی در می آورد که باز هم حضور دختر بد در آن جا موجب غافل گیری و شکل گیری بهترین بخش داستان می شود. پس از مهمترین چالش بین این دو، بچه ی ساکت همسایه حلقه ی اتصال را این بار تشکیل می دهد و در مواقع دیگر مانند یادآوری خاطرات کودکی و آخرین دیدار نیز سازنده ی موج شکن و تا حدی مارسلا نقش آفرینی می کنند. گویی این دو باید با واسطه هایی با یکدیگر مواجه شوند تا داستان حول یک اتفاق پیش نرود و به درستی این حلقه های اتصال منجر به زنجیره ای از داستان های خطی شود که کلیت داستان بر آن استوار شود. به موازات افراد از حوادثی که در بطن داستان رخ می دهد نیز نباید غفلت کرد. رویدادهایی که انعکاسی است از شرایط آن روزهای دنیا. از اتفاقات پرو گرفته تا شرایط فرانسه و انگلیس و اسپانیا و ژاپن در چند دهه میلادی همه را می توان در این قاب داستان به صورت گذرا دید. همایش ها و گردهم آیی هایی که ریکاردو به عنوان مترجم در آن شرکت می کرد نیز نگاهی دارد به دیدگاه های حاکم در آن زمان از دریچه ی داستانی گیرا.

4- همان گونه که ریکاردو تلاش می کند تا فکر و شیوه ی زندگی اش را از زادبوم خود کاملا جدا کند و نشانه های کشورش را به عمد از خود دور کند، داستان نیز از فضای غالب در ادبیات آمریکای لاتین فاصله دارد. در دختر بد با یک فضای رئال و گزارش و مستندگونه در کنار داستانی جذاب و پر از چالش و پرکشش مواجه هستیم. دیگر از نشانه های مرسوم در ادبیات آن مناطق خبری نیست. رئالیسم جادویی جایگاهی در این داستان ندارد و اسطوره و باورهای مذهبی و یا قومی تاثیری بر روند داستان نداشته است. حال و هوای داستان در فضایی اروپایی می گذرد و در شکل گیری هسته ی اصلی روایت و دیگر شاخه های فرعی آن نیز رنگ و بویی از پیشینه ی ادبیات شگفت انگیز آمریکای لاتین مشاهده نمی شود. تنها در بخش ارشمیدس سازنده ی موج شکن است که گوشه ای از آن فضای وهم انگیز شکل می گیرد و شگفتی این نکته در آن است که تنها بخشی که تا حدودی تلاش در خلق فضایی خارج از رئال جاری در روایت دارد نیز در خود آمریکای لاتین شکل می گیرد. شاید این رویکرد تعمد و خواست نویسنده بوده است تا بر وابستگی و جداناپذیری فضایی که داستان در آن شکل می گیرد و خلق می شود به مکان، فرهنگ بومی و اقلیم ویژه آن تایید کند. ارشمیدس متعلق به همان زمان و مکان است. از قدرت خارق العاده اش در شنیدن حرف دل دریا برای یافتن مکان مناسب احداث موج شکن نمی تواند در سواحل جنوب فرانسه بهره ببرد. دریای پرو همان دریای اسپانیا و فرانسه نیست، همان گونه که ریکاردوی نوجوان لیمایی آن فرد میان سال فرانسوی نیست. گویی فضای داستان و ریکاردو هر دو بایکدیگر شکل گرفته اند و رشد یافته اند و آرزوی هر دو اقامت همیشگی در قلب اروپای رویایی خود بوده است و به دست فراموشی سپردن خاطراتی که در کوچه پس کوچه های زادگاهشان شکل گرفته است و اینک ترجیح داده اند و یا تلاش می کنند تا غبار فراموشی در گذر زمان بر مهاجرتشان چیره شود و بدون گذشته به اکنون فکر کنند. تلاشی که تا حدی بدون نتیجه تا پایان داستان دامن گیر هم ریکاردو و هم روایت ادامه دارد.

5- دختر بد پس از سی و هفت روز برای همیشه از پیش ریکاردو می رود. او می ماند و یک تنهایی بی پایان و فرصتی برای جسارت آفرینش داستانی با موضوعی شگفت انگیز و پر از حادثه و پرسش. این بار ریکاردو می خواهد از دیلماجی بی تاثیر که پس از مرگش هیچ کسی از او یاد نمی کند تبدیل بشود به نویسنده ی پر از جسارتی که هر چه را که دیده بنویسد. از همان اولین روزی که حرکات بدن و چشم های دختر هوش از سر او برده تا آخرین روزی که در ویلای جنوب فرانسه با هم بوده است. از همه چیز می نویسد، از بی تفاوتی های دختر بد، از دور دنیا گشتن هایش، از هم بازی های دوره ی نوجوانی اش که او را به خاطر ابراز احساساتش مسخره می کردند تا همسایه اش در پاریس که برایش تبدیل به دوستانی واقعی شده بود. از آن شبی که از روی جنون تصمیم داشت از روی پل بپرد وسط رودخانه و خودکشی کند و بی خانمانی دوره گرد مانع او شده بود تا وقتی که به دیدن تاتر مارسلا رفته بود. تنهایی ریکاردو فرصت خوبی است تا تمام صحنه ها را بیاد بیاورد و از یادآوری آن ها خوشحال و اندوهگین شود. ریکاردو همه چیز را به یاد دارد، تمامی روزها و شب ها را.

6- چرا در ادبیات داستانی، نویسندگان ایرانی جایگاهی جهانی ندارند؟ آیا سیاست های کلان مدیران فرهنگی مانع آن ها می شود؟ نبود بستر روایی و چارچوبی داستانی که برای تمامی جهان فهم پذیر باشد مانع همه گیر شدن ادبیات داستان فارسی در جهان است؟ نشناختن مناسبات بین المللی و نداشتن ابزار تبلیغات و عرضه محصولات ما را در این خصوص دچار ناکارآمدی کرده است؟ آیا باز شدن پای سینمای ایران به مجامع بین المللی می تواند دریچه و یا کمکی به شناساندن ادبیات داستانی ما به جهانیان شود؟ نبود پیشینه ی تاریخی و سبقه ی عمیق داستانی در ادبیات غنی فارسی که همواره منظوم محور بوده است توجیه و یا دلیلی بر این کوتاهی است؟ شاید در فرصتی مجزا و مفصل به این پرسش ها در نوشته های پسین پاسخی داده شود.

پی نوشت:
- عنوان اصلی کتاب شرارت های یک دختر بد است که در ترجمه ی انگلیسی و فرانسه عنوان دختر بد و در ترجمه ی فارسی عنوان دختری از پرو برای کتاب از سمت مترجمین انتخاب شده است که تمامی آن ها عناوین مناسبی می باشد.
- با این که کتاب ترجمه ی ترجمه است اما متنی روان، یکدست و جذاب از کار درآمده است. نگارنده ی این مطلب چندین بخش مختلف کتاب را با متن اصلی آن مطابقت داده است و نتیجه کار را بسیار خوب دیده است.
- مترجم ظاهرا دچار خودسانسوری زیادی شده است و بخش هایی را که می دانسته با ممیزی مواجه خواهد شد را خود با سه نقطه حذف کرده است. این روند در برخی از نقاط شکلی افراطی گرفته است و صحنه هایی که می توانست در کتاب باشد نیز حذف شده است. نام کتاب نیز ظاهرا دچار همین رویکرد شده است هرچند نام انتخاب شده نیز بسیار مناسب است. دختر بدی که در تمام زندگی اش تلاش می کند تا پرویی بودنش را انکار کند و به گونه ای دیگر زندگی کند اما همچنان دختری از پرو است.


   + علی بیگدلی ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ٢٧ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

کتاب وقت تلف کردنه

کتاب وقت تلف کردنه
 
با نگاهی به شخصیت های کافه ای کنار آب
نوشته جعفر مدرس صادقی
 


با این که هنوز تا غروب آفتاب یکی دو ساعتی مانده بود اما تقریبا همه خودشان را رسانده بودند به کافه ی کنار آبی که تازه افتتاح شده بود اما خیلی وقت بود که سر و صدای ساختنش آرامش ساحل آرام آنجا را به کلی به هم ریخته بود. اول از همه نویسنده ی مهربان به همراه یکی از شاگردانش سر و کله اش پیدا شده بود. از نظر نویسنده که دیگران را از استاد خطاب کردنش منع می کرد، دختر همراه او را نبایستی به عنوان یک شاگرد حساب کرد. این چند مدتی که مثل یک عمو برایش دلسوزی کرده بود  کلی راه افتاده بود و از متن های بی ارزشی که هر روز برای گرفتن نظر و تایید پیش استاد نویسنده ی مهربان که مثل عمویش بود می آورد گذر کرده بود و این اواخر رسیده است به یک مجموعه نوشته های پخته ای که از نظر نویسنده اگر در کنار هم به خوبی قرار بگیرند و یک ویراستار حرفه ای آن را ویرایش کند حتی می تواند به یک ناشر خوب برای چاپ بسپارد.
جیم ویراستار و نوشی قبل از این که قهوه ی تلخ نویسنده و آب پرتقال دختری که آینده ی خوبی از نظر استادش در دنیای نویسندگی دارد و استاد به او مثل یک برادر زاده نگاه می کند، تمام شوند به کافه رسیدند و کنار اولین میز ایستادند و بدون این که متوجه نویسنده و شاگردش شده باشند روی صندلی هایی که چند قطره ای از  باران هم هنوز روی آن باقی مانده بود نشستند. هوا کاملا صاف بود و یک تکه ی ابر هم توی آسمان نبود و تا غروب آفتاب در افق انگلیش بی هنوز مانده بود. معلوم بود نوشی حسابی کنار آب راه رفته بود و با جیم حرف زده بود و شاید هم حرف نزده بود و فقط شنیده بود که جیم چه چیزهایی می گوید و شاید هم اصلا فقط خودش را به شنیدن زده بود و حواسش کلن جای دیگری بوده. در طول راه که کنار آب قدم می زدند جیم داشته در مورد سفرهای دور و درازش حرف می زده و از مشاهدات عجیبش در یک قبیله ی ناشناخته در وسط جنگل های آمازون که رسم های عجیب و غریبی دارند می گفته. قبیله ای که هر سال توی یک روز خاص یک نفر غریبه را که دارد در همان جنگل های اطراف شان راه می رود را می گیرند و بهترین لباس هایی که دارند را تن او می کنند و مثل خدا او را می پرستند و هر چیز که بخواهد انجام می دهند. هر غذا و لباس و خواسته ای داشته باشد به او می دهند و حتی اگر دستور بدهد که یک نفر را بکشند این کار را می کنند و یا اگر بخواهد دو نفر با همدیگر ازدواج کنند و یا یک زن و شوهر از هم جدا شوند، فرمانش بلافاصله اجرا می شود. جیم چنان جزییات آن یک روز را تعریف می کرد که انگار خودش وسط معرکه بوده است و یا شاید خودش آن نفری بوده است که گرفتار این بازی آن قبیله شده است و هر چه خواسته برایش انجام داده اند. جیم فقط تا همین جایش را تعریف کرده بود اما نوشی آخر ماجرا را قبلا جایی خوانده بود. شاید هم از یک نفر دیگر شنیده بود اما نه با این همه جزییات. نوشی می دانست عمر زندگی پادشاهی آن فرد بخت برگشته فقط تا غروب آفتاب است. نوشی می دانست که خدای یک روزه دیگر تاریکی شب روزی که هر چه را که خواسته انجام داده نمی بیند. هنوز آفتاب به کلی از میان درخت های انبوه جنگل های آن قبیله محو نشده است که برای آرامش خدایان واقعی، خون خدای یک روزه روی زمین می ریخت. اگر فرمان هایی که در طول آن یک روز  داده بود عادی و عاری از خشونت بود، مرگ او هم به آسانی و بدون شکنجه می بود و هرچقدر دستورهای خدای یک روزه خشن تر و دورتر از عقل تر بود شیوه ی کشتن او هم سخت تر می شد. نوشی همه ی این ها را قبلا یا خوانده بود و یا شنیده بود اما این را هم به یاد داشت که اجرای آن دستورها هم مثل یک بازی بود. نه کسی واقعا کشته می شد و نه زن و شوهری از هم جدا می شدند و نه خیانتی اتفاق می افتاد و نه دو نفری که همدیگر را دوست نداشتند با همدیگر ازدواج می کردند و نه یک خانه ی واقعی خراب می شد و نه کافه ای ساخته می شد. همه اش بازی بود. ظاهرسازی بود تا برای همان چند ساعت خدای دروغین خیالش راحت باشد که هر چه گفته برایش انجام دادند و دنیای ذهنی اش شده است عین واقعیت. بازی به غروب نکشیده تمام می شد و اصل ماجرای واقعی اتفاق می افتاد. هنوز آفتاب کامل نرفته پشت آن درخت های انبوه آن قبیله ی ناشناخته ی وسط جنگل های بدون جاده و آب و برق، خدای یک روزه را همان کسی که پیش از این فرمان قتلش صادر شده بود و با ظاهرسازی هم به خوبی اجرا شده بود، می کشت. همان شخص مامور کشتن فردی می شد که ذهنش دستور به کشتنش داده بود. هر چیزی که پادشاه بیچاره خواسته بود بدترش سر خودش می آمد، قبل از این که تاریکی همه جای آن جنگل وحشت زا را در بر بگیرد.
 
 
نوشی همه ی این ها را می دانست اما جیم فقط تا قبل از غروب را تعریف کرده بود و هیچ چیزی از آن همه اتفاق وسط قبیله ی جنگلی نگفته بود. اما جیم وسط این همه خاطره، گریزی هم زده به کتابی که از نوشی چند وقتی است که دستش مانده و یک شخم اساسی به همه چیز زده است به جز اسم هایی که دیگر فقط مثل یک صورتک بی ارزش روی داستان اولیه ی نوشی به زور کلمات نچسب چسبیده شده بودند و نوشی هم فقط سر تکان می داده و به موج های کوچکی که به زور خودشان را به ساحل می رساندند نگاه می کرد. شاید به جای شنیدن صدای آن موج ها همش صدای جیغ و فریاد و آوازهایی که از صبح تا شب و از شب تا صبح توی سرش می پیچد را می شنیده است و به ابی فکر می کرده که هر روز این همه طبقه را بدون آسانسور می آید خانه و هر وقت می رسد خانه اولین چیزی که می گوید این است که ما دیگر چاره ای نداریم. باید با زن همسایه کنار بیاییم. باید به درد دلش گوش کنیم. بایدباهاش دوست شویم.
مهشید و سونیا هم با هم آمدند. تا حالا کسی این دو نفر را با هم ندیده بود. خیلی با هم گرم گرفته بودند و درست میز روبروی نوشی و جیم بعد از این که با تکان سر با هم سلام کردند نشستند. کسی حوصله ی احوالپرسی گرم و از جا بلند شدن را نداشت. کافه برعکس روزهای دیگه خلوت خلوت بود. یعنی اصلن به جز همین چند نفر و خانمی که داخل کافه سفارش ها را آماده می کرد و خودش داخل آشپزخانه ی کوچک پشت کافه غذاها را درست می کرد و خودش سفارش ها را سر میز می برد و بعد جمع و جور می کرد و آخر سر هم خودش حساب و کتاب می کرد، کس دیگری آن اطراف نبود. مهشید اصلا یادش نبود که چراغ های بالای میزهای اطراف کافه از قبل از آمدنشان روشن بوده و یا همین تازگی ها روشن شده اند. سونیا هم یک کتاب قطور با جلد محکم زرکوب با خودش آورده بود و زیر همان نور کم چراغ های بالای میزهای اطراف کافه داشت به دقت خط به خط می خواند و وقتی می خواست ورق بزند با چنان احتیاطی این کار را انجام می داد که حوصله ی مهشید سر رفت و از توی کیفش یکی از همان روزنامه های فارسی زبان را که شعرهایش را چاپ می کند را درآورد و زیر لب یکی از شعرهای خودش را زمزمه کرد و یادش آمد که همین شعر را حداقل دو بار دیگر آن قدیم ترها برای همین روزنامه فرستاده است و دقیقا با همین حروف چینی چاپ شده است و همه از آن کلی تعریف کرده اند و همین نویسنده - که الان آن طرف تر دارد برای شاگردش که مثل برادرزاده اش است نطق دلسوزانه ای می کند- وقتی همین شعر را در یکی از جلسات ادبی شنیده بود به وجد آمده بود و مهشید را کلی تشویقش کرده بود و از او خواسته بود که شاخه ی شعر محفل ادبی شان را به دست بگیرد. سونیا لحظه ای چشم از کتاب برنمی داشت و با تکان سر نوشته های داخل کتاب را تایید می کرد و  با بالا انداختن ابروهایش تعجب خودش را نیز هر چند وقت یکبار ناخودآگاه نشان می داد.
 
 
 هوا دیگر داشت تاریک می شد که دیک و ابی هم رسیدند و وسط آن چند تا میز خالی مانده جایی برای خودشان دست و پا کردند و معلوم بود اصلا با هم حرف نزده بودند. نه این که مشکلی با هم داشتهباشند، حرفی برای به هم گفتن نداشتند. اصلا قبلا همدیگر را از نزدیک ندیده بودند و فقط از همدیگر یک چیزهایی شنیده بودند. فقط اول های راه ابی چند جمله ای از زن همسایه ای که چند شب است از نصفه شب تا دقیقا هفت صبح جیغ و داد راه می اندازد و آواز می خواند و به در و دیوار می زند گفت ولی دیک حواسش جای دیگری بود. دیک همش داشت به این فکر می کرد که درست است که جمعیت شهر به این کوچکی خیلی زیاد نیست اما برای همین تعداد افراد هم اگر بخواهی تابوت درست کنی باید نصف درخت های جنگل شمالی شهر را قطع کنی. درخت هایی که می رسند به نزدیکی های آن جایی که جاده ی ماشین رو دیگر خیلی پر از پیچ می شود و فصل سرما ماشین ها وقتی ترمز می کنند، منحرف می شوند تا لب جاده ای که تا دره ی عمیقی که یک رودخانه ی پر آب دارد فاصله ای ندارد. همان رودخانه می آید و می ریزد داخل همین آبی که الان کافه کنارش ساخته شده است. دیک به تعداد درخت ها فکر می کرد اما نوشی داشت به همایون و کارگردان فکر می کرد که الان دم غروب دارند وسط جنگلی رانندگی می کنند که جاده هایش از سرما یخ زده اند و چرخ های ماشین با این که سرعت زیادی ندارند، دارند سر می خورند به چپ و راست و چند باری هم خورده اند به درخت هایی که دیک برایشان کلی نقشه کشیده است و چند باری هم سر خورده اند تا لب دره ی عمیقی که رودخانه ای کم آب انتهای آن از همان بالا معلوم است و حتی یک بار یکی از چرخ های جلوی ماشین افتاده است بیرون از لبه ی جاده. نوشی به سونیایی فکر کرد که با آن وضع شکم اش دارد در جاده ای با این وضعیت رانندگی می کند و سپر به سپر کارگردان و همایون می راند و آن ها اصلا متوجه او نمی شوند.
هوا دیگر داشت کامل تاریک تاریک می شد. همه آمده بودند. پدر و مادر سمیرا با کلی روزنامه و کتاب که داخل چند تا کیسه پلاستیکی گذاشته بودند و داشتند دانه به دانه ی آن ها را از کیسه بیرون می آوردند و تک تک ورق های روزنامه ها و کتاب ها را پاره می کردند و داخل آب کنار کافه می انداختند. حتی مرد کافه دار هم آمده بود و داشت در جمع و جور کردن ظرف ها و پخت و پز به زنی که تا حالا به تنهایی همه ی کارها را انجام می داد کمک می کرد. حتی همایون و کارگردان هم خودشان را از ته دره ای که در آن سقوط کرده بودند از وسط همان رودخانه ای که به کنار کافه می رسید رسانده بودند. انگار همه ی این کشت و کشتارها و ازدواج و طلاق ها و با هم بودن ها و از هم جدا شدن ها و سفرها و خیانت ها و دورهم جمع شدن ها فقط یک بازی بوده. آفتاب در افق هنوز کاملا محو نشده بود که همه دور نوشی جمع شدند. آب پر شده بود از کاغذ پاره هایی که از همان راه دور و توی همان تاریکی می شد قصه هایی که رویشان نوشته شده بودند را خواند. نوشی به همه ی کسانی که دورش جمع شده بودند نگاهی انداخت  و داشت دوباره به این فکر می کرد که چقدر وقت خالی زیادی دارد و می تواند باز همه را یک طور دیگر دور هم جمع کند و یک بازی دیگر راه بیندازد و پادشاهی خیالی خیالش را هر روز از طلوع خورشید تا آخرین نفس های آفتاب تکرار کند. ولی می دانست که همه ی این کارها و بازی ها و داستان ها هم وقت تلف کردن است و هم دست و پاگیر.
 

   + علی بیگدلی ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
comment نظرات ()

درباره ی رمانس و رمان

درباره ی رمانس و رمان

با نگاهی به کتاب رمانس اثر جیلین بیر

پیش از این درباره ی رمانتیسم نوشتاری کوتاه آمده بود و تلاش گردید نگاهی همه جانبه به زوایای مختلف آن جنبش ادبی داشته باشد اما در این نوشته ابتدا بررسی اجمالی از مفهوم رمانس خواهیم داشت و سپس بخش بیشتری را به مقایسه و تحلیل تفاوت های رمانس با رمان اختصاص خواهیم داد. رمانس پیشینه ی تاریخی قابل توجهی دارد. اگر ابتدای خط زندگانی رمانتیسم را بتوان در قرن هجده و در قلب اروپا یافت، رمانس پیشینه ای به مراتب طولانی تر از بسیاری از مکاتب و جنبش های ادبی دارد. رمانس در میانه ی قرون وسطی بنا نهاده شده است و تا شروع قرن هفدهم پرچم دار اکثریت آثار و جریان های ادبی اروپایی بوده است. رمانس های یونانی اولین نمود ادبی این مکتب بوده اند و پس از گذار به لاتین شکل و درون مایه ی جدید و مستحکمی یافتند. داستان هایی که با دست مایه قرار دادن عشق های زمینی بیشترین تلاش را در جهت جذب مخاطب عام و ایجاد روایتی سرگرم کننده در حکایات اغلب آهنگین خود می کردند. بسیاری از روایت ها درون دربار می گذشت و پادشاهان و شاهزادگان نقش های اصلی رمانس را به خود اختصاص می دادند.

اشعار حماسی و روایت حماسه آفرینی های شوالیه های نجیب زاده ای که در راه میهن از جان خود گذشته اند و یا ماجراجویی های عاشقانه ای که با رها کردن و از هم گسیختگی قدرت تخیل شکل می گرفت و در آن زمان یکه تاز قالب های اروپایی بود. رمانس خواهان کمال مطلوب بود و با ذهن گرایی ویژه اش در کنار عناصر خیالی روایتی رویاگونه و یا گاه کابوس مانند را فراهم می ساخت. رمانس تمایل به منزوی شدن از جامعه ای را داشت که شخصیت های داستانش در آن نمود چشم گیری نداشتند. شخصیت هایی که بار تمثیلی را عهده دار بودند و با بیان جزییات فراوان توسط راوی تلاش در برانگیختن احساسات خواننده ای می کردند که در سرانجام خوش شخصیت های روایت رمانس غرق در کامجویی بودند و خود را ناخودآگاه تسلیم شرایط از پیش بنانهاده شده در روایت می کردند. حس انگیزی از مهم ترین پایه های رمانس بود و ایجاد هراسی ساختگی چرخ حرکت آن. اما با گذشت زمان این چیرگی رنگ باخت و در پایان قرون وسطی و بروز مکتب ها و جنبش هایی مانند نئوکلاسیک ها و رمانتیک ها، قطب های منتقد و مخالف از میانه ی هیاهوی رمانس سربرآوردند و برای خود جایگاهی قابل توجه یافتند.

انتشار آثار مهم و جریان سازی مانند نوشته های شکسپیر و دن کیشوت سروانتس در حدود قرن هفده بر شدت این فضا افزود. یادگار این رویارویی دو قطبی شدن رمانس بود. رمانس های اشرافی و همچنین رمانس های عامه پسند که هرچند هر دو درون مایه های یکسانی در خط روایت خود داشتند اما تفاوت بارز در زاویه ی دید آن ها موجب فاصله گرفتن دو رویکرد حماسی و ساده گرایانه در آثار رمانس قرن هجده گردید. شیوه های نو روایت در قرن های نوزدهم و بیستم از تضاد میان رمانس با دیگر جنبش ها کاست و درون مایه ی رمانس را به تجربه ی زندگی حقیقی نزدیک تر ساخت. امروزه رمانس از درون مایه ی رهایی بخش واقعی صحبت می کند و نه خیال و آرزوی آن.

اما تفاوت و تقابل رمانس و رمان که با توجه به ماهیتی که دارند گاه درهم تنیده می شود و تفکیک آن ناممکن است و گاه از یکدیگر فاصله ای بسیار می گیرند. در انتهای این نوشته تفاوت ها و جنبه های تشابه این دو را به صورت تفکیک و خلاصه شده مرور خواهیم کرد:

- رویکرد اصلی در رمان بازشناسی دنیای از پیش شناخته شده است اما در رمانس بار اصلی بر عهده ی آشکار کردن رویاهای پنهان همان دنیای ناشناخته.

- رمان تفسیر داشته ها و دیده هاست اما رمانس واگویی نادیده ها.

- آثار رمانس در زمان خود شگفت انگیز و جریان ساز هستند اما برای نسل های آینده جذابیتی ندارند، اما رمان در زمان های مختلف جاری است.

- رمانس نویسان بیشتر تلاش می کنند تا شخصیت های نمایشی خلق کنند که تبدیل به کهن الگوهای روان شناختی در آینده ای نزدیک شوند اما رمان نویس خالق انسان های واقعی است و تمثیل را در حاشیه می راند.

- کوشش رمانس نویس پرتوافکنی در ژرفای ذهن مخاطب در کالبد شخصیت های تمثیلی و قهرمان گونه اش است اما رمان نویس از بسیاری از عناصر روان شناختی گریزان است.

- در رمانس نمود و نماد وزنی برابر دارند اما در رمان نمود بر نماد چیرگی دارد.

- رمانس توصیف محور است و رمان گفتگو محور. (دگرگونی در جایگاه مخاطب از درک گفتگو به سطح توصیف او را به تماشاگری خاموش بدل می کند که احساساتش بدون رنج دگرگون می شود.)

- در رمانس پندار درون بر شهود بیرونی چیرگی دارد و در رمان خلاف آن.

- واقعیت گرایی مرز مشترک و کمرنگ رمانس و رمان است.

- روایت های جنایی و گاه کمدی نقطه ی تلاقی رمان و رمانس بودند.

- رمانس سایه ای از دنیای حقیقت را در خود دارد اما رمان خود آن دنیا را.

- رمانس خالق دنیایی با قوانین ویژه ی آن است که نسبتی با دنیای پیرامون و واقعی آن ندارد اما رمان با روزمرگی سروکار دارد.

- رمانس بر ماجراجویی های قهرمانانه تاکید دارد اما رمان بر تاریخ اجتماعی.

- رمانس تکیه بر اتفاقات آرمانی دارد و رمان اتفاقات واقعی.

- رمانس منتقد خرد است و رمان حامی آن.

- رمانس گاهی هولناک می شود و رمان گاهی احمقانه.

   + علی بیگدلی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

درباره ی رمانتیسم

درباره ی رمانتیسم

نگاهی آزاد به کتاب رمانتیسم اثر لیلیان فورست

بسیاری از واژه ها و اصطلاحات رایجی که در شاخه های مختلف بکار گرفته می شوند دارای تعریف دقیق و جامعی نیستند. این ناتوانی در ارائه ی یک تعریف نه تنها نشان دهنده ی ضعف ساختاری آن مقوله نیست بلکه نشان از پیچیدگی مفهوم مورد بحث و انعطاف پذیری بسیار آن در کاربرد و زاویه ی دید فرهنگ ها و کالبد زمان خود دارد. مفاهیم علوم انسانی در میان دیگر علوم بیشترین این ویژگی ها را به خود اختصاص داده اند و ادبیات نیز طلایه دار این رویکرد است. نحله های ادبی که با مرزهای مبهمی از یکدیگر تفکیک می شوند دارای تعاریف و توصیفات بیشمار و گاهی متناقض اند. هر صاحب اثر و اندیشه ای تلاش کرده است تا موج تازه به پا خاسته ی زمانه ی خود را از زاویه ی دید منحصر به خود مصادره کند و یا در صورت داشتن دید انتقادی از همان نگاه، آن رویکرد نو را مورد نقد قرار دهد. رمانتیسم نیز از این چارچوب خارج نمانده است و این جنبش ادبی که حدود اوایل قرن نوزده در قلب اروپا شکل گرفته است را از همان تعاریف اولیه و کارکرد خود تحت تاثیر نگاه های متناقض بزرگان عصر خود قرار داده است. به همین دلیل در هنگام تعریف این مکتب ادبی نگاه ها بیشتر متمایل به ویژگی های آن است تا بنیان های متعارف تعریف آن جنبش. اما در بسیاری از این ویژگی های گاه متضاد و متناقض می توان رشته ای مشترک را یافت. به عنوان مثال عناصر آشفتگی، تخیل، شگفت انگیزی، احساسات، قهرمانانه و توهم از این دسته هستند.

این آشفتگی در تعریف واحد از رمانتیسم از وجود آشفته ی ذات خود سبک سرچشمه می گیرد. چگونگی تقابل سبک های ادبی و شرح نسبت های آن ها با یکدیگر نیز راهی برای برون رفت از پیچیدگی توصیف جنبش ها می باشد، در همین زمینه به طور معمول رمانتیسم را در مقابل رئالیسم قرار می دهند و نه کلاسیسیسم. هنری که بیان کننده ی واژه های زمان خود است و نه پیشینیان. جنبشی که درون مایه ی آن بر فرم چیره می شود و درون خود روح هنر مدرن را جای داده است. نوشته های خلاق با رویکرد مدرن رمانتیسم هستند.نوشته هایی که تلاش می کند به جای واکاوی روزگار گذشته به لذت بردن از ذات اکنون بپردازد و از عاطفه و احساس برای محتوای خود بهره ببرد و از تخیل برای فرم و از خلاقیت مدرن برای ظرافت بخشیدن به متن خود، رمانتیسم است. اصطلاح رمانتیک بازآورنده ی واژه هایی مانند خلاقیت، ابداع و نبوغ در ذهن می باشد.

پیشینه ی تاریخی ظهور و بروز جنبش رمانتیسم نیز محفل مناسبی برای بررسی همه جانبه ی این سبک ادبی است. پیدایش عصر روشنگری در قرن هجدهم پرسش هایی بنیادین را در ذهن پرسشگران راستین پدید آورد که سرآغاز بازاندیشی تفکرات از پیش نهادینه شده در اذهان متفکران آن زمان شد. عقل گرایی محض ستون فقرات تفکر اروپایی شده بود که رمانتیک خواهان خواستار درهم شکستن آن شدند. بهره برداری نئوکلاسیک ها از مفاهیم ادبیات و هنر پیشینیان ناآگاهانه بوده است و سلطه ی کلیسای کاتولیک موجب چیرگی خردورزی محض در عرصه ی هنر شده بود. در بند قانون کشیدن پدیده های طبیعی توسط دانشمندان در آن زمان بسیار رواج یافته بود و این جریان همه گیر، هنرمندان را به فکر بنیان نهادن قاعده های اساسی و همیشگی در حوزه ی زیباشناختی انداخت. هنرمندان خواستار جایگاه دانشمندان شدند و هنر به مثابه ی صنعت و فن شناخته می شد.

استفاده ی ابزاری و قالب گونه از واژه ها و عناصر هنری منجر به بروز کلیشه هایی شد که از روح هنر بسیار فاصله داشت و عنصر حیاتی خیال تنها در ویترین زینت فروشی های عرصه ی هنر یافت می شد. جنبه های غیرعقلانی آفرینش آثار هنری پوشیده شد و جزم گرایی در هنری که ذات آن در چارچوب عقل نمی گنجد، سلطه داشت که موج روشنگری به میانه ی میدان آمد. رواج سبک های فرم گرایی مانند مینی مالیسم در ادبیات واکنشی هجوگونه به موج سهمگین نئوکلاسیک ها بود. موج اولیه ی روشنگری احترام و حرمت خردگرایان را حفظ کرد و نزاکت هنری در مقابله با خردگرایی محض موجب رشد و تداوم حرکت جریان روشنفکری در نحله های ادبی و هنری گشت. برای حظ ارزش های آثار هنری بجای مانده از نسل های گذشته، اصول و قواعد تازه تاسیس شده بسیار انعطاف پذیر بود و تلاشی برای درهم شکستن اصول از پیش بنیان نهاده شده انجام نگردید. آلمان و انگلیس در هنگام رهایی از چسبندگی از نئوکلاسیک ها در مقایسه با فرانسه بسیار راحت تر بودند که ریشه در ناپایداری اولیه ی آن ها در وابستگی به جنبش های قدما داشته است. روشنگری ها ابتدا با منطعف نشان دادن خود و سپس با طرح پرسش های بنیادین تنوانستند از چیرگی همه گیر نیوکلاسیک ها بکاهند و ارزش را به حیطه ی تخیل برخاسته از نبوغ بازگردانند و احساس را جایگزین خردنماید. از اولین تجربه های رمانتیسم در عرصه ی ادبی می توان به بیان روایت هایی با محوریت های کمتر گفتگو اشاره کرد که موجب درون گرایی احساس می شود. این شیوه ی داستان نویسی نامه نگارانه بستر مناسب اولیه ای برای بیان خواسته های بنیادین جنبش رمانتسیم بود. حس بی قرار و ناآرام تخیل انسان همواره به دنبال منزلی برای آرام و قرار یافتن بوده است و داستان هایی با گفتگوهای زیاد اما کوتاه بستری برای گسترش حس همذات پنداری با شخصیت ها هستند. نوشتن داستان هایی از این گونه، به فکر و ذهن، مجال تنفس و تحرک در فضای روایت را می دهد. ذهن خسته از جزم گرایی نئوکلاسیک ها مشتاق ایجاد این چنین فضایی بود وترویج آن به گونه ای رفع نیاز بوده است و نه خلاقیت محض. قابلیت گرایش گوتیک که هم زمان در معماری خود را نمایانگر کرده بود این بار در ادبیات خود را محک می زند و همزادی آثار ادبی را با عناصر دلهره و تخیل به ارمغان آورد. رمانتیسم شیفته ی عناصر خارق العاده شد و در سرزمین جستجوی ناشناخته ها گام برداشت که این همراهی اضطرابی غیرواقعی را به همراه آورد. حرکت فردمحور به سوی کمالی ناشناخته و واکاوی عناصر از پیش ناشناخته از همین رویکرد بجای مانده است توجه خاص و مستقل به طبیعت و عناصر موجود در آن موجب استفاده ی همه جانبه از طبیعت به عنوان هویتی مستقل و خودایستا در آثار مبتنی بر رمانتیسم گردید. طبیعت به مثابه ی یک پدیده ای که به تازگی کشف و واکاوی شده است جایگاهی مهم یافت و صاحبان اثر حتی در نام آثار خود نیز از این عناصر غافل نبودند.

 

فارغ از بررسی تاریخ محور سیر تحول جنبش رمانتیسم، تحلیل آثار بجای مانده از آن دوران نیز معرف مناسبی برای تحلیل آن رویکرد بوده است. اولین جنبش های این سبک -همان گونه که پیش از این بیان شد- از آلمان آغاز شد و پس از پشت سرگذاشتن انگلیس به فرانسه رسید. حرکت های اولیه دچار پیچیدگی و دشواری های متافیزیکی بودند و به طور کلی در جستجوی امر طبیعی و عادی با رویکردی پیچیده تر از قبل بودند. شعر یکه تاز این عرصه شد و قالبی برای بروز روحیات درونی گردید که دیده ی شهودی تلاش در تحلیل شعر بی قید و بند در قالب و محتوای شاعران گردید. شعر غنایی بزرگترین و باشکوهترین دستاورد جنبش رمانتیک بود و در فرانسه جایگاهی والا یافت. تکامل شعر غنایی در جنبش رمانتیسم رویکردی دوجانبه بود و هر دو به یکدیگر بسیار کمک نمودند. ایجاد مفهومی جدید برای تخیل، بهره بردن از عناصر موجود در طبیعت با رویکردی جدید، ستایش احساسات و همچنین واکاوی امری ساده و طبیعی از نتایج ورود رمانتیسم به شعر بود. شعر غنایی امر واقع را به امری متعالی تبدیل کرد و نمادگرایی نیز به کمک آن ها آمد و تخیل درونی و ذاتی را به پیامی بیرونی و ملموس تبدیل کرد. نمادگرایی در رمانتیسم راهی برای یافتن چاره و مسیری برای انتقال بینش تخیلی به ذهن مخاطبان عوام بود. اما پس از شعر، عرصه ی داستانی بود که موجب همه گیرشدن جنبش رمانتیسم گردید. داستان هایی با درون مایه ی حدیث نفس و یا روایت های تاریخ محور از جمله ی این رویکردها بود که منجر به آفرینش آثار قابل توجهی گردید. اما برخلاف ادبیات داستانی، ادبیات نمایشی جولانگاه ناکامی رمانتیسم بود. علت اصلی آن وجود تضاد و ناهمگونی در ذات این دو مقوله بود. ادبیات نمایشی دارای قالبی برون گرا در ذات خود و لحاظ کردن قالب های از پیش تعریف شده است که رمانتیسم این ها را برنمی تابد. هرچند نمایش های گاه موفق در فرانسه را می توان متعلق به مواردی خاص دانست. در پایان بیان این نکته از دیدگاه نگارنده ضروری به نظر می رسد که تمامی جنبش ها و مکتب های ادبی شاید در نگاه اول بی ارتباط و گاه متضاد باشند اما در حقیقت نگاه ژرف ناک به آنان موجب می شود تا آن ها را در نهایت مکمل یکدیگر دانست. گریز از یکی و گذار به دیگری لازمه ی شرایط آن زمان بوده است و حرکت در خارج از آن و مقاومت در برابر موج دگرگونی تنها آثار مخربی را برجای می گذاشته است. به گونه ای که همین رمانتیسمی که در این نوشته ی کوتاه بر آن نگاهی اجمالی داشتیم در اواخر قرن نوزده احیایی دوباره یافت و به نئورمانتیسم شهرت یافت و در واقع می توان گفت که در بسیاری از آثار قرن بیستم پیروی از سبک و شیوه های رمانتیسم را می توان به وضوح دید.

   + علی بیگدلی ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

درباره ی تولید انبوه اطلاعات

درباره ی تولید انبوه اطلاعات

زندگی در عصری که در هر ثانیه اش انبوهی از اطلاعات تولید می شود را می توان از دیدگاه های مختلفی بررسی کرد. نگاه مثبت اندیشانه ی آن منجر به تشویق تولید بیشتر اطلاعات می شود. در این نوع نگاه دستاوردهای زیر را می توان حاصل رویکرد مثبت دانست:

- انحصارشکنی در عصر اطلاعات: تولید انبوه اطلاعات منجر به فراوانی آن و همه جانبه گرایی می شود. دیگر انحصارگرایی پیشین در رویکرد جدید جایی ندارد و تمامی اشخاص با گرایش های مختلف می توانند پس از در اختیارقرار گرفتن منابع و دیدگاه های مختلف، نظرات و آرای خود را بیان کنند و چه بسیار که در این حجم انبوه، بتوان آرای قابل اتکایی را یافت و پی به استعدادهای نهفته ای برد که پیش از این در زیر غبار قدرت صاحبان اندیشه از تیررس نقد و بررسی خارج بوده اند.

- تسهیل در دسترسی و توسعه ی فن: تولید فراوان اطلاعات ناخودآگاه دسترسی به آن ها را نیز آسان تر می کند. صاحبان فن، فن آوری های نوینی را در جهت تولید و بازپخش داده ها فراهم می کنند و حکومت ها مجبور خواهند بود زیرساخت های فنی و فرهنگی خود را با رویکردهای جدید سازگار سازند. گردش آزاد اطلاعات، دسترسی ها را تسهیل می کند و مرزهای پیش از این تعیین شده از سوی صاحبان قدرت، اینک جابجا می شوند و اطلاعات جای خود را در دور از دسترس ترین مکان های جهان نیز باز می کند.

- فراگیری نقد: فضای فرا فراوانی اطلاعات، فضایی است نقدپذیر. هاله ی تقدس از دور سر صاحبان تفکرات خاص دور خواهد شد و هرکسی با هر عقیده ای می تواند حتی به صورت ناشناس و در بسیاری از موارد خنثی و بدون اثر، نظرات خود را در میان انبوه آرای دیگران بیان کند و بدون شک در زمان خود این تک صداهای ناهمگون اثر خود را خواهند داشت.

- رشد دانش: با ایجاد فضای مطلوب رشد علمی بود که بسیاری از شاخه های میان رشته ای پدید آمدند و رهاورد آن ها پیشرفت همزمان علوم و بهینه شدن فضای کلی جوامع در پس سایه ی فن آوری های مدرن بود. این دستاورد نتیجه ی رویکرد تازه ای بود که دریچه ی ورود به فضای تولید محتوا را بیش از پیش فراخ تر کرد و اجازه داد نظرات همه در بستری نو شنیده شود.

و بسیاری از اثرات مثبت و قابل توجه دیگری که ارزش بررسی کردن را دارد، اما در این میان دیدگاه های منفی قابل توجهی نیز وجود دارد که بسیاری از آنان پشتوانه ی نقد مدرنیته دارند اما عده ای هم در این میان نیم نگاهی انتقادی به این فضا- نه از سر راندن مدرنیسم که با رویکردی برخاسته از زاویه ی دید متفاوت و مختص خودشان- داشته اند. ایوان کلیما که پیش از این آرای او را در مورد نقد قدرت در همین فضا بررسی کرده بودیم این بار به سراغ نقد انبوهی و فراوانی تولید اطلاعات - آن هم در سال 1991 میلادی که قابل مقایسه با حجم انبوه اطلاعات تولید شده در سال های اخیر نیست- می رود. کلیما تولید و انباشت زباله را دست مایه ی ورود به فضای نقد انبوهی اطلاعات قرار می دهد و می گوید:

"ما در عصر تولید اضافی زندگی می کنیم. به محض این که کالایی تولید می شود، به زباله ی بالقوه بدل می گردد" صفحه 113 کتاب

او تولید نامحدود و افسارگسیخته ی کالا را نتیجه ی "استبداد مد" و غرق شدن در افراط گرایی مصرف می داند و در نقطه ای طلایی، مصرف و تولید کالا را با اطلاعات هم سو می داند.

"تولید اضافی اطلاعات و اندیشه ها فقط اندکی با تولید اضافی اشیاء تفاوت دارد. در هر دو مورد، کمیت جای کیفیت را می گیرد" صفحه 114 کتاب

این زیادی کمیت اطلاعات و زیاد شدن گستره و ژرفای دانش موجب پردازش کمتر آن ها شده است به طوری که عملا محصولی تاثیرگذار بویژه در عرصه ی علوم انسانی در سالیان اخیر برای افکار عمومی عرضه نشده است. پیشینیان با در اختیار داشتن تنها چند کتاب و منابع قابل شمارش و همچنین کمیت اندیشه های بسیار مختصر، محصولاتی را برای آیندگان به ارمغان گذاشته اند که تا سالیان متمادی سرمنشا دیگر آرا خواهد بود. اما امروزه در عرصه ی اندیشه و تفکر چه چیز باارزشی برای آیندگان ما به یادگار گذاشته ایم؟ حتی می توان این گونه برداشت کرد که وفوری نعمت اندیشه از ارزش آن کاسته است و آن را به کالایی کم بها بدل کرده است.

"همه ی ما در سیلی از اطلاعات و اندیشه هایی زندگی می کنیم که اکثرا به محض پدید آمدن به زباله بدل می شوند" صفحه 114 کتاب

رویکرد کمیت محور به سیل اندیشه ها باعث می شود بدون تفکیک باارزش از بی ارزش ها همه را با یک دیدگاه یکسان بی اعتبار بسنجیم. حتی اندیشه های جذاب پیروانی موقت را با خود همراه می سازند و به محض این که آرایی جدید پابرعرصه ی وجود می گذارد، همان پیروان گهگاه متعصب رو بر رویکرد جدید می کنند و خود از نقادان سر سخت اندیشه های کهنه! می شود.

"اما زباله ی عقلی خطرناک تر (از سیل زباله ی مادی) است چون ذهن را مسموم می کند و انسان هایی که ذهن شان مسموم است قادرند دست به اعمالی بزنند که پیامدهایشان ممکن است تغییرناپذیر باشند" صفحه 115 کتاب


   + علی بیگدلی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

در نقد قدرت

در نقد قدرت

با نگاهی به نوشته های ایوان کلیما

ایوان کلیما در کتاب روح پراگ نوشته های خود را در سه موضوع کلی بیان کرده است. شرح وقایعی که در زمان های خاص بر او گذشته است و بازه ی زمانی آن از کودکی تا زمان نگارش کتاب را در بر می گیرد. نقد اجتماعی و فرهنگی که گاه تنه به سیاست و فرهنگ هم می زند و سرانجام دغدغه ی اصلی او یعنی ادبیات. در تمامی این بخش ها می توان ردی از دیدگاه نقاد و موشکافانه ی او را یافت. یکپارچگی ویژه ای که حتی با وجود تنوع موضوعات و بستر اتفاقات توانسته است فضایی یکدست در کل متن کتاب بوجود آورد. با توجه به نگاه جذاب و تازه ای که در این کتاب وجود دارد، تلاش می کنیم در چند نوبت به شرح کوتاهی از نوشته های او بپردازیم.

=================

تقابل قدرتمندان و کسانی که دستانشان خالی از هرگونه عناصر قدرت است همواره محل چالش برانگیزی در طول تاریخ بوده است. اساسا تعریف قدرت نیز محل مناقشه ای بدون پایان است که تنها در عرصه ی تقابل بین این دو گروه و در یک شرایط خاص می تواند تعریفی تا حدی جامع در هنگام شکست و پیروزی داشته باشد. هرچند خود مفهوم پیروزی و شکست نیز از دیدگاه های مختلف دارای ابعادی متفاوت و در برخی موارد متناقض می باشد. ایوان کلیما نیز در بخشی از کتاب روح پراگ به این تقابل همیشگی پرداخته است و آن را در قالب زمان و شرایط خاص کشور خودش بررسی کرده است. او مبارزه ی بی قدرت ها را در هر زمانی برای رسیدن به دستاورد متناسب با آن زمان برآورد می کند و خواسته ی نسل های گذشته را کاملا متفاوت از عصر کنونی می داند. این خواسته ها در گذر زمان از سطوح بالاتری برخوردار می شوند و در قرن معاصر رنگ و بوی مسائل اجتماعی و فرهنگی و سیاسی دارند به طوری که نسل او شیفته ی مسئله ی عدالت است. اما ایرادی که به این نوع تنوع در اهداف مبارزان می توان گرفت این است که هر نسل تجربیات و مطالبات خود را یگانه و منحصربفرد می داند و هرگونه مانندیابی را برای آن محتوم به شکست می پندارد و بربیسابقه بودن تلاش ها و مبارزات و دشواری هایی که در طول مسیر خود تحمل کرده اند تایید می کنند.

"هر گز نباید یادمان برود که تاریخ بشر ظالمانه است" صفحه 127

مبارزه ی نابرابر قدرتمندان با بی قدرت ها منجر به یک رویارویی به دور از عدالت شده است و این روند تا تاریخ پابرجاست ادامه خواهد داشت. جنایات نوینی که در حق بشریت امروزه می شود تنها سوغاتی خرد و کوچک است در مقابل دشواری هایی که به طبقه ناتوانان در طول تاریخ بشریت شده است. امروزه سپاسگزاری بی قدرتان از پی یک حق رای تئوریکی است که صاحبان قدرت به آن ها داده اند و سرخوش اند از بیان عقیده هایشان در مجراهای رسانه ای که دستان نامحدود قدرت آن ها را محدود و مدیریت می کند. این خط های قرمز نانوشته معمولا با عنصر ترس و ایجاد وحشت خود به خود بوجود می آیند و در بسیاری از موارد منجر به تضعیف روندی می شود که در صورت استمرار و تکامل می تواند موجب ایجاد موجی دگرگون کننده در ساختارهای کلی قدرت شود. وحشتی که سلب کننده ی حقوق اولیه ی انسان ها به ویژه آزادی در بسیاری از موارد می شود.

"قدرت هر قدر جنایتکارتر و مطلق تر باشد، انسان را بیشتر از آزادی محروم می سازد و ترس را فزون تر می کند" صفحه 132 کتاب.

در پی ایجاد این فضای ناپیدای ترس است که مبارزان برای رهایی از آن دو راه را پیش می گیرند. عده ای فرار را بر قرار ترجیح می دهند. ساکت می شوند و یا به گو نه ای خود را با شرایط موجود همگون می سازند اما عده ای دیگر تلاش می کنند خود را با عناصر قدرت مجهز کنند و برای زمان رویارویی سلاحی قوی برای خنثی سازی جبهه ی قدرتمندان در اختیار داشته باشند. مشکل کار از همین زمان آغاز می شود. بی قدرت ها به صورت ناخودآگاه در هنگام تجهیز شدن به عناصر قدرت آداب قدرتمندان را فرامی گیرند و در صورت پیروزی در جبهه ی رویارویی معمولا همان رویکرد پیشینیان خود را با صورتی دیگر در پیش می گیرند.

"ضعفا در همان روزی که به قدرت می رسند بی گناهی خود را از دست خواهند داد." صفحه 134 کتاب

قدرت مندانی که تازه مزه ی ظاهرا شیرین قدرت را چشیده اند پس از مدتی در می یابند که قدرتشان تنها در صورتی پایدار می ماند که متکی به نفرات سازمان یافته از درون جامعه باشد، بنابراین در همان ابتدا با ایجاد فضایی آرمانی -مبتنی بر خواسته های اولیه ی شروع مبارزه که گاه رنگ و بوی مادی و زندگی مطلوب به خود می گیرد و گاه پرچم دار معنویت اند- تلاش در سازمان دهی گروه هایی از جنس مردم عادی و وابسته به حکومت نوپای خود می کنند.

"جامعه ی مدرن در تلاش های خود برای سازمان دهی شمار بیشتری از نیروها جهت چیرگی بر طبیعت، سرکوب کردن دشمنان خود، حمایت از رشد بیشتر یا دفاع از دستاوردهای موجود، ساختارهای اجرایی، نظامی و پلیسی عظیمی را به وجود آورده است" صفحه 135 کتاب.

قدرتمندان جوامع مدرن از طرف مردم قدرت را نهادهایی که خود بنانهاده اند تقدیم می کنند و در مدت کوتاهی این قدرت توسط آن ها غصب می شود. همین شبه قدرت هایی از جنس سیاسیون، نظامی ها و سرمایه داران را دیگر نمی توان در چارچوب قدرت تعریف کرد و خود بدل به حکومت می شوند. کودتاهایی که پس از انقلاب ها رخ می دهد معمولا نتیجه ی همین تفویض قدرت به نهادهایی است که در ابتدا به دلیل داشتن ساختارهای مردمی، گمان می کردند که خود آن ها به استحکام قدرت های نوپا کمک می کند. اما خارج شدن از نظارت و کنترل این نهادها بلای وجودی بالادستان صاحب قدرت می شود. این چرخه ی معیوب ادامه دارد و به انسان ها یادآوری می کند که:

"قدرت روح ندارد و از فقدان رون نشات می یابد. بر مبنای بی روحی ساخته می شود و از آن نیرو می گیرد. بی روحی ملازم ترس است" صفحه 137 کتاب.

و در پایان یادمان باشد که در این بهبوهه ی جدل قدرتمندان و بی قدرت ها و در میان هیاهوی گردش چرخه ی قدرت، هنوز هم کسانی وجود دارند که:

"از سر نیاز درونی، پیوسته محکم در برابر قدرتمندان می ایستد، و همه چیز را به مخاطره می اندازد، فقط و فقط یک امید کوچک دارند: با اعمال خود به آن هایی که بر مسند قدرت اند یادآور شود که قدرت از کجا می آید، اصل قدرت و مسئولیت آن ها چیست، و شاید آن ها را یک کمی انسان تر کند. اما چنین هدفی در نظر آن هایی که بر مسند قدرت اند و نیز در نظر تسلیم شدگان به قدرت، بلاهت مطلق می نماید." صفحه 139 کتاب


   + علی بیگدلی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جرم خیال پردازی

جرم خیال پردازی

و یا

فاجعه یعنی دو نفر برن و یک نفر بمونه

 نگاهی به کتاب "روزنامه نویس" نوشته جعفر مدرس صادقی

1-     این بار خیلی از چیزها عوض شده است. زمان که یکی از مهم ترین عناصر داستان است در روزنامه نویس در آینده ای نزدیک واقع شده است. با یک حساب سرانگشتی می توان حدود سال 1400 را برای زمان رویدادهای داستان در نظر گرفت. آینده ای نه چندان دور اما بسیار دور از شرایط امروز ما. روزگاری که دیگر مردم اصلن روزنامه نمی خرند و به جای دوست داشتن خریدن و خواندن روزنامه دل به مجله هایی دادند که از سر بی زمانی چاپ می شوند و هر از چند گاه نامه اند به جای روزنامه. پیاده رو ها را با نرده های بلندی از سواره ها جدا کردند و پاسبان ها بر سر هر چهارراه مراقبند تا پیاده به سواره روها نرود. هرچقدر پیاده روها و پارک ها و اداره ها شلوغ اند و انبوه جمعیتی که معلوم نیست از کجا می آیند در آن ها موج می خورد، قبرستان شهر متروک و سوت و کور است. آن قدر برج های سر به فلک کشیده زیاد شده اند که برج های معروف در میانشان گم اند. هلی کوپترها در پشت بام ها دیده می شوند و اصلا معلوم نیست که این شهر خود تهران است یا نه. هر چقدر هم به همه چیز شک کنیم، هر چقدر هم زمان و مکان و شرایط محیط داستان عوض شده باشند و معلوم نباشد کجا و در چه زمانی هستیم اما باز هم یک چیز معلوم است و ثابت. خیلی چیزها عوض شدند اما آدم ها همان آدم های قدیم هستند. آدم هایی که با وجود اختلاف سن با هم بزرگ شده اند و همدیگر را می فهمند. آدم هایی که تا جایی که عقل کار می کند پیشینه ای دارند و از مکان ها و زمان های خاص فاصله گرفته اند و گویی گذر زمان نه خطی بر روی پیشانیشان می نشاند و نه غباری بر خاطراتشان. هر چیزی را که به جا نیاورم، آدم های داستان برای من آشناترین هستند. تنهایی بهمن را قبلا در قدم زدن هایش کنار زاینده رود دیده بودم. مهمان های مهمانی های توپ شبانه را در باغ لواسان شناختم. میان سالی مینو را در خاطرات اردیبشهت دیده بودم و سفرها و ماجراجویی هایش را در کله ی اسب و سفر کسرا. آدم ها عوض نشده اند هر چند که زمانه و مکان ها بسیار.

 2-راوی داستان مانند مکان و زمان آن ناشناخته و متغیر است. تا پیش از برگزاری عروسی، دانای کل با احاطه ای مثال زدنی در ارتفاعی مناسب از معرکه ی داستان تمامی زوایا را رصد می کند و مانند خبرنگاری خبره از رویدادهای محله ای آشنا گزارش تهیه کرده و تلاش می کند از ورود هرگونه عنصر خیال انگیز دوری کند. مستندوار مراحل را پیش می برد و قطعات یک ماجرا را در کنار هم می گذارد تا به گمان خام خواننده داستان را تا جایی پیش ببرد که برسد به نقطه ی اوج و سپس کلاسیک وار همراه با نقاط عطفی ماندگار، اثری زیبا خلق کند. اما از ابتدای ماجرای عروسی، خود بهمن لباس رزم روایت بر تن می کند و همراه با سلاح خیال تمامی نقشه های از پیش طراحی شده ی خواننده و یا حتی نگارنده را نقش بر آب می کند. دیگر از وقتی که بهمن روایت گر ماجرا می شود نمی توان مانند گذشته سر تسلیم بر پذیرفتن تمامی جزییات و روایات فرود آورد. شاگرد گل فروشی که در چشم مادر بیش از دوازده سال نداشت را با خود چهل و شش ساله اش همکلاسی قدیمی فرض می کند و خواننده را آماده ی ورود به سرزمین ناشناخته ها می کند. مقدمات ورود به این فضای متفاوت با شرح عروسی ای که سیاهه روشنی از آن بیشتر در ذهن بهمن نمانده تکمیل می شود و حتی کشیده ی محکم پدر هم او را از عالمی گنگ به سرزمین پیش از عروسی نمی کشاند. رسیدن به مکانی که شاید هیچ جایی نبود و تنها محفل و مکانی بود برای قربانی کردن مستندوار رشته خیالاتی که پیش از این بافته بود، او را در فضای فکری غرق می کند و رقص نور و صداهای مجلس نیز او را تا اعماق خیال فرو می برد، هوای تازه و رقص چاقو نیز نمی تواند بهمن را به بعد از عروسی بکشاند. پس از عروسی راوی بار دیگر به دانای کل تبدیل می شود و بهمن تا آخرین خط روایت نه جایگاهی دارد و نه میلی برای عرض اندام. سرانجام در آخرین صفحات داستان راوی اعتراف می کند تازه حالا که داستان دارد تمام می شود آمده است وسط معرکه. اما راوی را پیش از این بهمن دیده بود. مینو هم دیده بود. در هنگام بازگشت از عروسی درست پشت سر بهمن نشسته بود و در آینه کمال وضوح داشت و خارج از آن وضوح خیال. در آشپزخانه ی خانه ی مجلل الاهیه ی مینو هم نشسته بود و هم صحبت آنان شده بود. نوع روایت منحصر بفرد روزنامه نویس یکی از عناصر مهم ماندگاری روایت در ذهن خواننده است. شیوه ای که نگارنده ی داستان سال ها پس از بودن در فضای ذهنی داستان ها و شخصیت های خودش به آن دست پیدا کرده است و تنها ویژه ی اوست.

3- بهره بردن از ساده نویسی در روایت داستانی را آقای نویسنده سال هاست در آثار خود سرمشق قرار داده است و با قیاسی می توان علت آن را در بخشی از روزنامه نویس پیدا کرد. در فصل های پایانی کتاب، بحثی کوتاه میان مهمانان مطرح می شود در مورد پله هایی که اخیرا بر دل کوه ها ساخته اند تا مردم عادی نیز قله ی کوه هایی که تا پیش از این تنها با میخ و طناب برای کوهنوردان حرفه ای در دسترس بود را فتح شدنی کنند. مخالفان می گفتند اگر کسی سختی صعود را نکشد لذتی را هم نخواهد چشید و موافقان بهره بردن از هوای پاک و طبیعت را برای عموم دلیل مفید بودن طرح می دانستند. منتقدانی که آثار ادبی ای که با زبانی روان روایت می شود و از تکلف دوری می گزیند را با بی لطفی می رانند، به دلایل موفقان پله کشی تا قله نیز توجه کرده اند؟ باید صبر کرد و بیشتر اندیشید. این صبر شاید خیلی هم به درازا نکشد و در آینده ای نزدیک به نتیجه برسد. شاید تا همین سال هایی که روزنامه نویس روایت می شود.

   + علی بیگدلی ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک عمر خاطره

یک عمر خاطره

و یا

" آخه مگه میشه یک نفر هیچ وقت خواب نبینه؟ "

نگاهی به کتاب "خاطرات اردی‌بهشت" نوشته جعفر مدرس صادقی

 

1-   در اوج هیاهوی یک ماجرا، وسط میدان که باشی فقط خودت را می بینی و چند نفر اطرافت را. خیلی که تلاش کنی و بروی بر روی پنجه ی پاهایت بایستی و گردنت را بکشی، نگاهت به مقداری آن طرف تر هم نمی رسد. همان طور که صدا به صدا نمی رسد و از بین همه ی آن هیاهوها فقط حرف های بغل دستی ات را می شنوی و یا نهایتا آدمی که کمی آن طرف تر دارد داد و فریاد می کند و اصلا معلوم نیست که چه می گوید. یا چیزهای نزدیک خودت را می بینی و یا بسنده می کنی به نقل قول های پر از واسطه ای که روی هر کلمه اش واژه ای گذاشته اند و کنار هر جمله اش چیزی کم و زیاد کرده اند. راوی ای که وسط داستان دست و پا می زند قابل اعتماد نیست. باید شک کرد. باید ترسید. باید با احتیاط حرف هایش را شنید و دفتر خاطراتش را به آرامی ورق زد. به قضاوت هایش نباید اعتماد کرد. حتی اگر راوی خودت باشی! باید همان جا وسط بزنگاه بروی بنشینی یک گوشه ی آرام و ارتفاع بگیری از هوای پر از گرد و غبار وسط میدان و به دور از پیش داوری به زندگی نوشین نگاهی بیاندازی و آذر و تهمینه و دیگر دوستانش را از دور ببینی. اصلا باید بروی داخل همان کافه ی قدیمی که قبلا چیزهای دیگری می فروخت و تنهایی بر روی همان صندلی های قدیمی که گرد و غبار خاطرات بر روی آن نشسته است بنشینی و به طاها و اردشیر فکر کنی و بعدش توی مغازه ی موسیو سرت را از ته بتراشی و بگذاری هوایی به کف سرت بخورد و نصفه شب از وسط خیابان های خلوت شهر قدم زنان رد شوی و به همه ی آن کاغذهای دست نوشته و تایپ شده که این مدت نوشته ای فکر کنی و همان نصف شب بروی استخر و روی آب بخوابی و زل بزنی به سقف استخر و تا صبح به هیچ چیز فکر نکنی. تا خود صبح!

2-   هبوط هاروت و ماروت نتیجه ی شماتت گناهان بی شمار آدمیان بود. نتیجه ی زیادی فاصله گرفتن از میانه ی گود. آن ها آن قدر دور بودند که اصلا نمی توانستند قیافه ی آدم ها را از هم تشخیص دهند. اصلا احساسات و گناه ها را از آن فاصله نمی دیدند. زیاد که تقلا کردند آمدند و افتادند وسط یک هیاهویی که تمامی نداشت. زمینی شدند و فهمیدند که نصیحت و سرزنش ملکوتی چه آسان است و این پایین همه چیز فرق می کند. غرق در خیال و سحر، اسیر زیبایی زنی شدند و بالهایشان بریده شد و زمینی شدند. تا ابد فریادهایشان در چاه بابل دیگر عرش نشینان را نهیب می زند که فکر شماتت زمینیان را از خود به دور کنند و دست از سر پیرمرد داستان ما بردارند و وقتی نیمه شب او را به خانه اش رساندند، در طول مسیر به همان نصیحت های خودشان اکتفا کنند و از همان دم در بروند سراغ کارشان. آدم ها خودشان در این چند هزار سال یاد گرفتند که چه کنند و خوب می دانند چه سرانجامی در انتظارشان هست.

3-    سال هاست آقای نوبخت مرده است و از چند برگه ی نامفهوم خاطرات و تصاویری مبهم از روزهایی که دلش به حال رستم می سوخت و می خواست در همان باشگاه ورزشی و فرهنگی اش سروسامان پیدا کند و به جایی برسد، چیزی باقی نمانده است. رستمِ فراری از درس و عاشق بازی و سینما این روزها دیگر بزرگ شده است. نوه دارد و هوس مشهور شدن از سرش افتاده است. دیگر از آن شیطنت هایی که با شکستن پایش به آرامش ختم می شد خبری نیست. در خیال خودش یقه ی دیگران را می گیرد و تبدیل به آدمی پر زور می شود و در یک چشم برهم زدنی همه ی خانه را بر هم میریزد و به عالم و آدم امان نمی دهد. رستم دیگر به جای سر ظهر بر روی صحنه رفتن، شبانه به خیابان های خلوت می زند و به یاد پدر سرایدارش می افتد یاد دلسوزی های آقای نوبخت که سال هاست مرده است و هیچ کدام از حرف هایش به سرانجامی نرسیده است. خاطرات رستم در یک ماه و سی و یک بخش نمی گنجد. باید همه را با هم سر فرصت یکجا بگوید و نوشین برایش تایپ کند. از انتهای زاینده رود بگوید که شناکنان خود را به گاوخونی می رساند و از خاطرات آن طرف خیابان و از خارج رفتن هایش و قدم زدن در حلب با شهاب الدین. از آن همه وقایعی که اتفاق افتاد و از کنار دریا بودن هایش. از کسرا بگوید که در کنار پارک دختری جنگجو را دید که نگران برادرش هست و کسرا را تا در دل کوه ها برد و خاطرات وسایل بازی داخل پارک را به فراموشی سپرد. از جرم هایی بگوید که در آن شریک بود و قسمت های دیگرانی که خود آن ها را رقم زد. از آن توپ بزرگی که کنار آب بود و از شاه کلیدش. از آن همه شب های که تا صبح بیدار بود و بیژن و منیژه می خواند و نمی دانست که واقعا خواب می بیند و یا همه ی شب را بیدار است. از آب می گفت و از خاک. همه را می گفت و نوشین سر فرصت و با حوصله همه را با همان ماشین تایپ قدیمی و با همان حروف فلزی فرسوده که دیگر رمقی نداشتند روی کاغذ می آورد و طاها هر هفته ماشین را می برد برای سرویس و تعمیر. آن قدر می گفت و تعریف می کرد که اتاق پر می شد از کاغذهای روی هم چیده شده و دیگر جایی نمی ماند که کیمیا بیاید و آن جا را تمیز کند و تهمینه هم هرشب می آمد و چند ورقی از آن ها را می خواند و می گفت که این داستان واقعی یکی از دوستان اش است و یا این یکی را از زبان دیگری دقیقا شنیده است و یا یاد زندگی خودش می افتاد. یک ماه برای گفتن و نوشتن خاطرات یک عمر خیلی کم است. حتی اگر آن ماه اردیبهشت باشد.

4-   پس از چند سال بی خبری و انتظار که ظاهرا نویسنده در آن نقشی نداشته است کتابی تازه از آقای نویسنده در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است و مانند گذشته همگان را مهمان روان نویسی و جذابیت اثر خود کرده است و این مهمانی تا آخرین واژه های کتاب ادامه دارد. نویسنده ای که در مختصات خودش و در ابعاد فرهنگ ما می تواند بشود همینگوی ما.

پی نوشت:

-        پیرمرد داستان ما دو بار با طاها درگیر می شود (و یا به خیال خودش می شود). بار اول می گوید که جزییات را بعدا برای تهمینه گفته است (صفحه 66) اما در طول داستان نه تنها برای تهمینه از اصل داستان و جزییات آن چیزی نمی گوید بلکه اصرار دارد که از سر بی حوصلگی از گفتن آن جزییات سر باز زند (صفحه 105) شاید آقای پیرمرد داستان ما در گوشه ی ذهن خود یک شب اصل داستان را با تمامی جزییات اش برای دخترش تعریف کرده است و مثل خیلی از وقایع دیگر از ذهن روایت گری اش پاک شده است!

   + علی بیگدلی ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; ٤ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لیتومای خواب زده

لیتومای خواب زده

 نگاهی متفاوت به رمان مرگ در آند نوشته یوسا

لیتوما می داند که از تنها خوابگاه به جامانده از بهمنی که از بیخ گوش خودش رد شده است و تنها چند کارگر در آن باقی مانده اند و با آرامشی که از دیونیسو و آدریانا با خود به آن جا آورده اند می توانند از شر کابوس ها، چند ساعتی در آرام بگیرند تا پاسگاهی که الان توماسیتو با مرسدس دارد در بهشت قدم می زند راه زیادی نیست. اما نورهای درخشان ستاره های بی شمار ناکوس گرد هم آمده اند و مانند خورشیدی که مستقیم به چشمان لیتوما تابیده شده باشند، خواب را از چشمان او ربوده.

با این که تمام دشت پیش روی او در سکوت غرق شده بود اما انگار صدای فریادهای پدرتیو‌ تینوکو زیرشکنجه های توماسیتو تمام فضا را پر کرده بود. صدای قدم های آرام کاسیمیرو ئوارکایای زال دشت را می لرزاند و ترسی که مدام همراه مداردو یانتاک بود به جان لیتوما رخنه کرده بود.

کوه هایی که آسمان بدون ابر آن شب دامنه هایشان را روشن تر از هرشب دیگری کرده بود و درختچه هایی که قرار بود با برنامه هایی که در سر سـینیورا دارکـو‌ بود و اینک خرد شده و زیر زمین است، انبوه و رو به رشد شوند و محلی برای گردش گردشگرانی مانند آلبر و میشل فرانسوی شود، اینک مانند صحنه ای زجرآور برای افسری شده بود که تا چند روز دیگر باید آن جا را با تمامی خاطرات و بدی هایش ترک می کرد.

لیتوما روزها و بلکه ساعاتی را که در ناکوس گذرانده بود را فراموش نمی کرد و تا عمر داشت از ترس چریک‌های ساندرو شبی را به راحتی نمی خوابید و در همان بی خوابی های شبانه اش ذهنش پر می شد از پرسش های بی پاسخی که مانند خوره به جانش افتاده است و دارد خود او را هم به لب یکی از آن چاه های عمیقی که وسط معدن متروکی قرار دارد می برد. او می داند که تا روزی که زنده است نخواهد فهمید چطور عده ای انسان امروزی برای آرامش کوه و طبیعت انسان هایی را به راحتی و به سخت ترین حالات می کشند و قربانیان خود را از افرادی که شبیه آل هستند و یا زیادی مهربانند و لطافت روحی دارند و یا عاقبتشان از پیش تعیین شده است که به دست چریک ها کشته خواهند شد، انتخاب می کند.

لیتوما نه آن شب و نه در دیگر شب های باقی مانده از عمرش نخواهد فهمید که چرا مرسدس با این همه زحمت خود را به ناکوس رسانده است و در توماسیتو چه چیزی دیده است که با این همه بلایی که سرش آورده است هنوز هم به دنبالش می آید.

این همه سوال لیتوما را بی خواب کرده است و شاید برای رهایی از شر این عذاب های بی پایان، برود و در همین تاریکی شب نگاهی به چاه های بی پایان معدن بیندازد.

   + علی بیگدلی ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مورچه بال دار

مورچه بال دار

نگاهی به "سال بلوا" عباس معروفی

 

 

1- در شهری که بلوا بر پا شود هراس از سایه ها و مرض ناامنی رخنه می کند به زیر پوست خاطره ها. شهر در مه تردید و تنگنای انتظار فرو می غلطد و زخم جذام نیامده و چهره های یک چشم، آن ذره شهامت فروخفته در پس دکان کوزه گری را نیز در خود می بلعد. تقدیر شهر بلوا زده نابودی است و سایه سنگین دار و اسب رم کرده نظمیه و یافتن قبله های منحرف نیز نمی تواند سرنوشتی دیگر را رقم زند که خاطر نوشا را در یاد دیگران زنده کند و مرد زرگری در لباس طبیبان به کاخ دل او آید و سوار بر اسب از پس هفت روز آرامش به سان باد گام در دیاری دیگر گذارند؛ حساب روز و ماه از شمارش خارج می شود و واو میان بلا و بلوا به سال نیز نمی کشد و بوی برف در هیاهوی آفتاب تموز به مشام ساکنین شهر نفرین شده می رسد و قطرات خون درویشی بی گناه بر دل سپید برف دشت مجاور نشانه ای می شود برای گمشدگان راه معرفت. بلوا نه غرش رعد با خود دارد و نه هیاهوی طوفان، بلوا بارانی است بهاری که می شوید یاد و خاطره های اهالی را از یکدیگر و نهرهایی نحیف می سازد که در پایان سال، سدی دیرینه را نیز می تواند در هم شکند و تمامی آرزوها و حسرت های سیال را در گورستان باتلاق آن سوی دشت های دور به حافظه تاریخ بسپارد.

 2- دست و فکر اجنبی که راه باز کند در میانه زندگی مردم قبله نمایش صادراتی می شود و مهندس آلمانی باید بیاید و پلی بزند میان کوهی که ساکنین آن صالحان و پیامبران انند و قلعه ای که کافران سنگ بنای آن را نهادند و خشت های آن را با مصالح دین ناباوری ساختند و فرجام کار به غارت رفتن گنج های به یادگار مانده از پیشینیان است و پیشکش دفینه های هویت ساز به غارتگران تازه متمدن. نفرین قلعه آلمانی که سرهنگ ساکن بی دردسر آن می شود ره آوردی جز اندوه برای دل نوشا و اطرافیانش ندارد که اگر سوغات این خانه برکت بود بسیار پیش از این انگلیس ساکن همیشگی اش می گردید و ماندگار می شد. دکتر معصوم، معصومیت خود را در همان قلب اروپا جا گذاشته بود و حسد و نفرت را با خود به همراه آورده بود و دگرگونی اش را تنها نوشا درک کرد، هر چند از همان ابتدا صورتکی ناپایدار با خود به همراه داشت. تحصیل در فرنگ، فرهنگ اش را ربوده بود و از فرهنگ فرنگی تنها کیف دستی همراه دارد که مورد پسند نوشا نیز هست. روس ها نیز با صورت سنگی و سکوت مرگبار و حضور بی دلیل خود چشم انتظار لقمه ای هر چند ناچیز از باقی مانده بدن نحیف و به یغما رفته سرزمین بلوا هستند و حاضرند سربازی را جهت خطایی همه گیر نه بر سر دار که با اعمال مجازاتی سنگین در میان مردم، جایگاه و اعتمادی کسب کنند و بمانند و همچنان در سکوت مرگبار و سیاه سیاست به غارت گری مشغول باشند. جوانان شهر بلا زده زیر بار پلی ناسرانجام چه زود پیر می شوند و زنان به دنبال نانی سیاه برای کودکانی که دستشان توان بلند کردن پتک و شکاندن سنگ کوه پیغمبران را ندارد و چه بلوایی بالاتر از سکوت پیران.

 3- روایت سیال در "سال بلوا" قیدهای زمان و گاه مکان را در هم می شکند و حتی با ایجاد ناگهانی دگرگونی در زاویه دید و پرش های گاه و بی گاه زمانی و شخص روایت گر به روایت خود شکل و شمایلی زیبا و هنری می بخشد. نویسنده در برخی از این دگرگونی های زمانی از نشانه گذاری های هوشمندانه ای بهره برده است تا مخاطب را گاه به سمتی درست هدایت نماید و او را از گمراهی ذهنی برهاند که حاصل کار را بسیار دلنشین تر و فریبنده تر کرده است. به عنوان نمونه در شب پنجم روایت می خوانیم: "((از بس که سر به هوایی.)) هوا مه آلود بود،" استفاده از واژه هوا در دو فضای کاملا متفاوت و با دو کاربرد زبانی مجزا مخاطب را برای تغییر فضای روایت و زمان وقوع آن راهنمایی می کند و یا در شب سوم داستان می خوانیم: "یادتان هست دست های شما را شستم؟ و او جواب داد من که از دنیا دست شسته ام. هر چهار النگو را دستم کرده بودم،" استفاده از واژه دست برای بیان منظورهای گوناگون در این بخش نیز نمونه ای دیگر از کاربری هوشمندانه از واژگان دارد که در مجموع روایت توانسته است مسیری درست را پیش روی مخاطبان خود قرار دهد.   

 4- تاریخ و ادبیات ایران و زبان فارسی انباشته است از اسطوره و افسانه هایی با ویژگی های منحصر به فرد و در طرفی دیگر بیشترین رویکرد ادبیات داستانی که پیشینه ی چندان بلند ندارد و هم نفس انسان های معاصر است، به سمت واقع گرایی و نقد اجتماعی است. "سال بلوا" با حفظ رویکرد کاوش گونه و تکیه بر ستون های حقیقت و واقعیت گرایی محض فضایی را آفریده است که هم گام در سرزمین وهم و خیال نهاده است و هم در مجموع از روایت های سنتی و داستان پردازی های ریشه دار غافل نمانده است. روایت در پی اسطوره زایی بی جهت نبوده است و تنها با بهره گیری نمادین از برخی از عناصر افسانه ای و اسطوره ای به بسط مفاهیم از پیش طراحی شده در بدنه روایت پرداخته است. مصالح و عناصر واقعه و روایت در هم پیچیده شده اند و ستون های واقع گرایی در کنار زیبایی و فریبایی اسطوره و افسانه، مجموعه ای را شکل می دهد دلنشین و ماندگار. بهره بردن از درون مایه اسطوره های کهن هر چند متعلق به دیگر فرهنگ ها و آیین ها، پیش از این در آثار ادبیات آمریکای لاتین و آسیای شرقی به ویژه ژاپن به رویکردی همه پسند بدل شده است که مخاطبان جهانی را نیز توانسته است در سایه زبانی همگانی و مشترک به سمت خود جلب نمایند؛ کاری که هنرمندان عرصه ادبیات داستانی ایران در قرن معاصر از انجام آن ناتوان بوده اند.

   + علی بیگدلی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

قیدارها نمی میرند

قیدارها نمی میرند

نگاهی به قیدار آخرین کتاب رضا امیرخانی

 

1- از همان اول هم قرار نبود که ببرد چاقوی ابراهیم گلوی اسماعیل را. تیزی تیغ در برابر رگ های جوانی که خون نبوت در آن جاری است شرمنده است و خاموش. قربانی گوسفندی از پیش فرستاده شده پایدار ساخت نسل و مرام اسماعیل را. او باید می ماند تا قیدار بیاید و پس از آن قیدارها. تیزی باید رنگ می باخت و کند می گردید در برابر این سسله تا اگر کسی روزی گرفتار نامردان شد و یا ناامیدی سایه انداخت بر سرزمین پرطروات امید و دستان تمنا کوتاه ماند از حلقه ی در سرای وصال، مردی دوان دوان و یا لنگ لنگان از آن سوی افق بیاید و بگیرد دست در راه مانده ای را. تا چشم انتظار هیچ منتظری در اشک فراغ غوطه ور نشود. پایداری این سلسله قولی است الهی از روز ازل که خالی نمی ماند زمین از حجت و جانشینان عامی که از خواص هیچ کم ندارند و همواره در حرم امن می مانند و از وادی انکار فرسنگ ها به دور هستند. اگر ابراهیم خلیل حریم الهی، پس از سرکشی چاقو از بریدن، اصرار نمی ورزید و پس از ناامیدی از به سرانجام رساندن حکمی آسمانی آن را بر سنگ نمی کوبید از شدت خشم و در ته دل خشنود می گردید؛ در همان جایگاه پیامبری می ماند و از رسیدن به قله ی دست نایافتنی امامت باز می ماند. اگر ذره ای رضایت در دلش می ماند نور قیدار از سلسله ی خاندان او رخت برمی بست. اما تمامی این ها از همان اول قرار بر انجامشان بود. چه ذبح عظیم و چه امامت و ماندن قیدارها.

2- اگر دنبال نشان قیدار باشی یافتن او ناممکن است. قیدار بی نشان است. رویش گشاده است و دست اش باز و سفره اش بی پایان. نشانی مشترک میان مردان الهی. مصالح و پی خانه اش را واژگان تشکیل می دهند و در دل بی انتهای کتاب، لنگر می اندازد. بدی و کینه به دلش راه ندارد و می داند در پی آوازه ی نیک نامی اش چه در پیش رو دارد. پشیمانی راهی در طی مسیر او ندارد و آگاه است که اگر سیلی بزند باید چشم انتظار دستی از غیب باشد و اگر از رکاب پیاده کند دومین نفر را بسیار زود خود سومین خواهد بود که پایش بر روی زمین گذاشته می شود در پی آن. دنبال قیدار که بگردی سرگردان می شوی؛ خانه ای کاهگلی اش را هم بخواهد فرو بریزد چشم انتظار دست سخاوت آسمان و باران می ماند تا گرد و خاک برخاسته از فروریختن خاک ها بر گلوی اطرافیان و چشمان رهگذران ننشیند. باران ستارالحسن است تا مبادا بپرسد کسی از نشان و دلیل خاک های برخاسته در افق و بیابد قیدار را با نشانی اش. هر کجا که قیدار باشد گم نامی از تیمساری هم پیشی می گیرد. چه در دل بیابان سوار بر مرکبی باشی که پشت گل پاش راننده بیمه ی جون نقش بسته باشد و چه در گاراژ و چه در عمارت لنگرپاسید. بی نشانی اولین نشان قیدار است.

3- اسفار اربعه قیدار سه گانه است. آن جا که خوش نامی اش فراگیر می شود می داند که روزگار او را آن قدر بالا برده است که تا بدنامی چند گامی بیشتر نمانده است. ماندن در وادی بدنامی قیدار را بی قرار نمی کند اما اطرافیان او را چرا. گام دوم اسفار قیدار به هوای خیره چشمانی که دل در گرو قامت همیشه استوار او دارند کوتاه است و سومین قدم بی پایان. پس از آن دیگر نام و نشان قیدار پنهان است. هر گامی که به سمتش رود قدمی از او دور می شود هرچند با شتاب باشد. نشان اش را در جاسک جستجو کنی تنها رد دست او را بر لباس پاک جذامیان می یابی و او رسیده است پیش صوفی حکمت. استانبول را زیر و رو کنی غافل می شوی از نزدیکی های مسجد جامع و شربت خنکی که او روزانه میان رزمندگان پخش می کند. مراتب سفرهای قیدار محدود است و گستره اش بی انتها. او از همان اول هم در کنار خلق بود و هم زمان دو زانو نشسته است بر جوار حق.  از، با و تا در مرام قیدار میان تعبیر می شود. رفت و برگشت ها در مسیرهای خلق و حق و توشه های ره آورد این سفرها کار فیلسوفان است و صوفیان. قیدار فاصله ها را از نو تعریف می کند و همین باز تعریف ها انگشت تحیر را را بر دهان از شگفتی بازمانده ی پیشینیان مدعی طریقت، پایدار کرده است. سید گلپا هم جا می ماند از سفرهای قیدار. ذکر بی نامی او در میان گریه هایش ناپیداست. منبر در میان حسینیه بی بها می شود و تنها گره ها با دستان سید گشاده می شود و نه شیخ.

4- مرام قیدار در میان نذرهایش رخ نشان می دهد. چه آن ظرف غذای مختصر ابتدای سفرش باشد به دهقانان که چیزی را پس نمی دهد قیدار اگر بدهد به کسی و چه آن هشتاد گوسفندی باشد که به عدد سن سید بر زمین می زند تا سلامتی اش پایدار باشد و ببیند آزادی خونین شهر را و گذر از طوفان ناآرامی ها و جام بلاها را. مرام قیدار ظاهر نمی شناسد. این را از پای منبری که دیگر در حسینیه جایی ندارد سوغات آورد و چه کسی می داند شاید سیدگلپا از قیدار آموخته است. راه بازگشت لنگر از طی مسیر رفت آن هموارتر است. بازگشت صفدر از جداشدنش آسان تر بود؛ هرچند پشت تیر چراغ تنها نظاره گر باشد و قدر تار موی قیدار را نداند و پیام سیلی اش را درک نکند. مرام قیدار دست برگشت ندارد. اگر سفر سوم قیدار به تاخیر می افتاد و درِ لنگر پاسید را شلتون نمی بست و همیشه نیمه باز می ماند، برای شاه رخ هم جا در لنگر بود. حتی برای صاحب عکس اسکناس هم می شد در ایوان لنگر جایی را دست و پا کرد. قیدار که رفت تنهایی او را که بوی خون می داد را گریه های مردان زن سیرت گرفت و مرام و نذرهای او حسرت را بر دل نیازمندان باقی گذاشت. مرام قیدار سبب شد تا خون قاسم پارکابی در مزاری گم نام ریخته شود تا دخیل بتوان بست به تمامی گستره ی خاک آن سرزمین. قاسم، قیدار را هم متحیر کرد. نه از خوش نامی نشانی داشت و نه می دانست که بدنامی چه طعمی دارد. گام اول او گم نامی بود و آن هم مستقیم در جوار حق و بدون واسطه. قاسم نتیجه ی ذکرهای قیدار بود. اگر از میان پسران هاشم یکی هوای مثل قیدار شدن را هم داشته باشد نفس قیدار حق بوده است. سلسله قیدار پایدار است و گام هایش به وسعت تمامی آسمان ها و افلاک.

5- بیابان و شهر قیدار بسیار از هم دور هستند. تعیین مرز بین این دو ناممکن است. هوای روایت در فصل نخست هیچ هم گونی با دیگر فصول ندارد. قیدار محو شهلا است و عمق و گستره ی درز گرفتن ها بر میزان ابهام گذشته او می افزاید. چرایی هم نامی زن قیدار و تختی پرسش برانگیز است و سکوت قیدار و سید در برابر ظلم ظالم و خزیدن در پستوی لنگر و تنها کنایه زدن به پدر و پسر اعتقاد به مرام های خاصی را تداعی می کند. سید گلپا سید حسنی است و نه حسینی و قیدار هم فرماندهی است آرام و نظاره گر.

6- قیدار اخلاقی ترین متنی است که در چند سال گذشته خوانده ام. نه در ورطه ی شعار غرق شده است و نه چنگ زده است به نمادها. از مفاهیمی که برای همگان با ارزش است برای بالا کشیدن خود خرج نکرده است و کاملا خود ایستا است. لحنش شیرین است و یکدست. شخصیت و فضایی بی کارکرد و زاید در آن دیده نمی شود. تمامی اجزا دارای شعور منطقی هستند و هیچ کدام بدون دلیل دچار دگرگونی نمی شوند. فصل آخر نفس گیر است و باورپذیر. نذر قیدار را با تمام خلوص اش می پذیری و برای قاسم فاتحه ای می خوانی و چشم انتظار شفاعتش می مانی. روندی که نگارنده طی کرده است تا به این پختگی رسیده است فرآیندی است که می توان از آن الگو برداشت برای تربیت متعهدان اخلاق گرای قلم بدست در آینده ای نه چندان دور.

   + علی بیگدلی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر

شاعر نویسنده یا نویسنده شاعر

یا

دلم می خواست هر دو نفر باشم

نگاهی به کتاب توپ شبانه 

 آخرین نوشته ی جعفر مدرس صادقی

١- آغاز و پایان توپ شبانه یک مهمانی است. ضیافتی که دستمایه ی به میان گود آوردن شخصیت ها و عرض اندام آن ها است. هر چه مهمانی ابتدایی مفصل و همراه با شناخت است ضیافت پایانی تنها چرخاندن سر و مرور دگرگونی های ژرف شخصیت ها در این مدت کوتاه است. راوی که زنی گم نام است حضوری سیال در میان افراد دارد و مانند نشانه ای از پیش مانده، دفینه ای است که با حضورش در میان دیگران تنها موجب به یادآوری خاطرات فراوان گذشته دیگران می شود و سرانجام تک تک افراد را مانند حلقه های زنجیری به یکدیگر متصل کرده و خود در گوشه ای نظاره گر ماجراست. بودنش هیچ گاه موجب دگرگونی تغییر مسیر زندگی دیگر شخصیت ها نمی شود و همیشه برای حرکت، چشم به گام های دیگران دارد. عاشق شدن هایش تداوم ندارد و سرانجام معلوم نمی شود که دل به که بسته است و چه می خواهد. هر چند زن بودن راوی در داستان های پیشین نویسنده مرسوم نبوده است اما گم نامی و سرگردانی راوی مسئله ای آشنا برای مخاطب است. امری که هضم موارد پنهان شده در روایت داستان را در نهایت برای مخاطب آسان می سازد و اثر را به قصه ای با پیرنگ آشنا و در عین حال با مضامینی نو و خفته در بستر روایت تبدیل می کند.

٢- توپ شبانه را می توان آغاز جریانی نو در نوشته های نویسنده اش دانست. اگر تا پیش از این بار اصلی داستان بر دوش شخصیت ها و روابط میان آن ها بود و توصیفات بلند مکان ها و روابط و افکار انسان ها درباره ی یکدیگر حجم اصلی داستان ها را به خود اختصاص می داد، این بار در این کتاب تک شخصیت راوی آن با خلق فضایی خیال گونه و بودن در تنهایی پر ارزش خود و سکوت های طولانی اش و یا گفتگوهای کوتاه با دیگران، خواننده را به سمتی سوق می دهد که بر فضای ذهنی و درون گرایانه ی راوی تمرکز کند و سرانجام این کنش های درونی شخصیت راوی است که به شکل گیری داستان اصلی منجر می شود. گویی نویسنده چنان شیفته ی روایت راوی خلق شده توسط خود شده است که پس از کوتاه مدتی خود را تسلیم او کرده و حتی در مقابل غرور او که منجر به کنار زدن دیگر شخصیت ها و پررنگ کردن حضور بی تاثیر خود شده است نیز نتوانسته است مقامت کند. داستان نهایی متعلق به راوی زن است  و نه خود نویسنده. حتی زن حاضر نمی شود به دگرگونی های درون ذهنی نویسنده برای  تغییر بخش هایی از داستان تن دهد، هر چند در نهایت، مطلوب خود نگارنده در سرنوشت محتوم انسان ها رقم می خورد.

٣- هرچند در توپ شبانه از غلظت حضور شخصیت ها و روابط پیچیده ی میان آن ها به نسبت دیگر آثار نویسنده ی کتاب کاسته شده است، اما آن چه با قوت باقی مانده است هویت بخشی به شخصیت های داستان همراه با قدرت و صلابتی مثال زدنی در ساختار می باشد. هویتی مستقل از مکان و زمان روایت. حضور چند شخصیت غیر ایرانی و اتفاق افتادن کل داستان در کشوری غریب و غلبه ی فرهنگ و ادبیات آن دیار بر ذهن و تفکرات همه ی شخصیت ها موجب نشده است که نویسنده از هویت بخشیدن به تک تک شخصیت ها غافل شود و یا در آفرینش انسان ها و نحوه ی قرار دادن آن ها در خط سیر داستان دچار سرگردانی شود. این هویت بخشی مستحکم به شخصیت های متنوع و گاه ناپایدار داستان نتیجه ی نگاه انسانی و ظریف نویسنده ی آن است.

۴- مردان داستان توپ شبانه حضور تاثیرگذار در کلیت داستان دارند. سه مردی که زن راوی در طول داستان دل به آن ها می بندد هر یک در مقطعی منجر به تکامل و یا تغییر مسیر هویت و شخصیت زن می شود. کنشی که در مقیاس حتی بسیار کوچک تر واکنشی را در زن برنمی انگیزد. تاثیرپذیری مردان قصه از راوی زن ناچیز است. این بی توجهی به حضور زن گاهی اوقات او را به انجام کارهایی وادار می کند تا شاید اثر بخشی اش را به رخ دیگران بکشد اما در مقابل با واکنش های کم رمقی مواجه می شود. سقط عمدی جنین به خرید خانه ای در طبقات بالای برج می انجامد که در نظر او ترغیب شوهر برای خودکشی اوست. رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی موجب نمی شود که یار دیرین حتی تا مچ پاهایش برای نجاتش درون آب بیاید و  زندگی کوتاه با استاد شاعر و شروع نوشتن یک داستان در کنار او به واکنش های سرد و یا حتی به دور از منطق استاد ختم می شود. همین واکنش های انفعالی است که موجب دگرگونی در رفتارهای زن و تغییر رویکرد روانشناختی اش نسبت به دیگران می شود. او می خواهد با پذیرش تولد فرزندش نگاه ها را به سمت خود بکشاند.

۵- آن وجه تمایزی که برای اولین بار در متن کتاب توپ شبانه در مقایسه با دیگر آثار  نویسنده اش آشکار است نه راوی زن آن که توجه خاص نویسنده به مقوله ادبیات است. در هیچ کدام از نوشته های پیشین نویسنده این چنین به ظرایف ادبی و توصیه های نوشتاری توجه نشده بود. نویسنده ای که با اظهارنظرها و نوشته های مفصل پیشین خود عدم تمایلش را به تربیت نویسنده از طریق راه های مرسوم و کلاسیک نشان داده است این بار به نظر می رسد نتوانسته و یا نخواسته است که تجربیات قابل توجه خود در سال های بلندمدت مانوس بودن خود با ادبیات را صرفاً با روایت داستان های محض منتقل کند. نگارنده ی کتاب به طور کاملاً مشهود و بارز از زبان یک استاد ادبیات شاعر که زبان پرندگان را می داند و مدت هاست که شعر نگفته است و می خواهد رمان نویس باشد، به مشتاقان نوشتن توصیه های ادبی و نوشتاری با ارزشی می کند. گوشزد کردن نکات نوشتاری به زن راوی در برخی فصل ها به حرف و حجم اصلی بدل می شود. در ذیل به برخی از این نکات اشاره می شود:

الف) این توصیه های ادبی گاهی همراه با کنایه های تامل برانگیز بیان می شود و یا با رویدادهای جانبی ای همراه می شود که نشان دهنده ی عدم قطعیت توصیه های استاد شاعر در نتیجه بخشی درست و پایانی اثر است. تاثیر پذیری خود استاد از شاگرد و تسلیم نشدن بی چون و چرای شاگرد در مقابل تمامی توصیه های استاد از دیگر نکاتی است که باید در تبادل آرای میان راوی زن و استاد شاعر به آن توجه کرد.

ب) بررسی  ابعاد گوناگون و نحوه ی تاثیرپذیری ذهن نویسنده از بودن در مکانی با زبان و فرهنگ غیر میهنی بخش دیگری از این رویکرد ادبی است. ادبیات مهاجرت که پس از کوچ قابل توجه نخبگان ادبی در طول سه دهه گذشته شکل گرفته است هنوز هویت خود را بازنیافته است و آثار مهاجران نخبه ی ادبی مانند شعرهایی است که راوی در ابتدای آشنایی با استاد شاعر جهت ارزیابی و نظردهی به او می دهد و با پاسخ اعتراض گونه ی او مواجه می شود که فضای ذهنی نگارنده اثر با خود اثر همخوانی ندارد و کلیت اثر رنگ و بوی ترجمه به خود گرفته است. فرزند راوی که به کنایه همان داستان نوشته شده توسط اوست، نخستین بار به علت نبود پرستاری دلسوز و عدم توجه به شاخصه های فرهنگ بومی مرده به دنیا آمدن می آید اما پس از گذراندن راه های پیچیده و آزمون های دشوار مادر در عرصه های گوناگون و حضور یک مراقب میهنی از مدت ها پیش و پس از از تولد، نوزادی متولد می شود که نوید دهنده ی شروع جریانی نو با هویت و شاخصه های مستقل و قابل اتکا است.

ج) این که خود استاد شاعر مدت هاست شعر نگفته است و برای شروع نوشتن اولین رمان خود به وقایع نگاری روزانه پناه برده است تلنگری است به رویکرد کلی افکار عمومی جامعه نسبت به سبک های مختلف ادبی. استاد شاعر که شعر را سرنوشت شوم و از اقبال بد خود می داند از نهیب جغد برآشفته می شود و مانند مرغی ماهی خوار که پس از خروج از اقیانوس ژرف نیازمند درنگی برای خشک شدن بال ها و سپس اوج گرفتن است، سال هاست در مرحله ی تامل باقی مانده است. شاید بتواند عصاره های شعر را از لابه لای ذهن خود بزداید و با بال گشودن شهرت خود را عالمگیر کند. خالی بودن ادبیات شعری استاد از مهمترین وجه شاعرانگی یعنی عشق، توصیه ی مکرر وی به زن برای کنار گذاشتن شعر و نوشتن داستان و همچنین انتقادات گاه غیر ادبی و خارج از چارچوب کارشناسی برای تغییر سرانجام و سیر روایت داستان زن، نشانه های کوچکی از تاثیرپذیری محتوم ادبیات مهاجرت از محیط است.

د) ناتاشا راستوف که یکی از ظرایف خلقت شخصیت در عالم ادبیات داستانی است بارها در طول داستان مورد اشاره قرار گرفته است. اگر ناتاشا در جنگ و صلح تولستوی دختری سرشار از احساس است و با قدرت حیرت آور و سرزندگی اش دیگران را زیر نفوذ خود قرار می دهد و حتی به گفته ی اطرافیانش درون پاک و روشنش به جای عقل و خرد، او را به منزل مقصود می رساند اما ناتاشای توپ شبانه یک مطلوب بی نهایت است. هسته ی ابتدایی ناتاشا در همان گفتگوی کوتاه میان راوی زن و هم خانه ی دوست او شکل می گیرد. هم خانه ای که اهل مطالعه و ادبیات است و آرزو دارد دختری ناتاشا نام داشته باشد و در ظاهر به آرزویش می رسد ولی زن بیگانه ی او بستر مناسبی برای پرورش مطلوب ذهن او نیست و حتی وجود دخترش توسط دیگران در پایان داستان نفی می شود. سرانجام ناتاشایی می ماند که زاده شده از پدر و مادری میهنی باشد و تحت مراقبت های شدید و مداوم مادربزرگی دلسوز باشد. مولودی که تشابهش در صورت ظاهر به گمان دیگران دچار چندگانگی است اما به گواه تصویری غایب مانند پدری است که دیگر با صدای توپ شبانه به خانه بازمی گردد.

6- سخن آخر این که توپ شبانه از پختگی نثر آموزنده ای برخوردار است که در عین داشتن پوسته ای ساده و متنی دلنشین و همه خوان توانسته است با مهارت و استادی، مفاهیم مطلوب خود را در ذهن خواننده با متانت بنشاند. آشنایی با شخصیت راوی در فصل اول که در ابتدا با فضایی صمیمی و دوستانه آغاز می شود و در نهایت به شناخت ژرف از او منجر می شود یکی از نمونه های بارز نثرنویسی ماهرانه معاصر است. طنز موجود در برخی از بخش هایی از داستان نیز –که در آثار پیشین نویسنده نمود بسیار کمی داشت- به پیشبرد خط سیر داستان کمک کرده است و به عنوان وصله ای ناهمگون در صورت اثر باقی نمانده است.

امید است این گونه آثار که هم از جنبه ی همه گیری برخودار است و هم از پختگی نثر و روایت مستحکم، با استقبال بیشتر مخاطبان مواجه شود و راه را برای گسترش دیگر آثاری از این دست هموارتر سازد.

پس از نوشتن این متن نسخه ای از آن را به برای آقای مدرس صادقی ارسال کردم که ایشان لطف فرموده و چند جمله ی زیر را در پاسخ به این متن مرقوم فرمودند:

جناب آقای بیگدلی،

خیلی ممنون بابت ارسال مطلب. از خواندن آن لذت فراوان بردم. تنها نکته ای که بعد از اوّلین مرور به آن برخوردم این جمله بود در پاراگراف چهارم: «رفتن در رودخانه در مقابل چشم دوستی قدیمی...» به آب زدن راوی در ساحل اقیانوس اتفاق می افتد، نه در کنار رودخانه. اگر نکته ی دیگری به نظرم رسید، بعدن به عرض جناب عالی خواهم رسانید. از نظر لطف و عنایت جناب عالی خیلی ممنونم.

جعفر مدرس صادقی

   + علی بیگدلی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بادبادک باز

بادبادک باز

نگاهی به بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی

-          خواندن بادبادک باز تجربه ای نو برای مخاطبان است از آن رو که نویسنده ی کتاب توانسته است با خلق فضایی متفاوت و روایت داستانی نو و جذاب، همراه با ایجاد تعلیق و کشمکش های متناسب با درون مایه ی متن، اثر را از یک جغرافیای محدود در مرزهای ادبیات و فرهنگی خاص رهایی بخشد و با شناخت و برداشت درست از ذوق و سلیقه و نیاز مخاطبان عام، آن را به یک اثر همه پسند و پرفروش و جهانی تبدیل کند. متن کتاب و گونه ی برگزیده برای روایت، پیوند و رابطه ای منطقی با مضامین بیان شده در کتاب دارد و در طول روایت پردازی از تکاپو نیفتاده است. تغییر مکان ها و اقلیم ها، پیچیدگی نهفته ی روابط میان انسان ها و دگرگونی های درون ذهنی شخصیت های اصلی داستان به علت حفظ یکپارچگی لحن و درون مایه، موجب سردرگمی خواننده نشده است و در نهایت نه تنها رشته های کلمات موجود در این کتاب به کلافی سردرگم برای خواننده بدل نمی شود که لباسی می شود دوخته شده به دست خیاطی ماهر و آراسته و برازنده ی کالبد ذهن مخاطبان. بادبادک باز در شرایطی در جهان منتشر شد که جهانیان و به ویژه آمریکاییان نیامند شناخت بیشتر از درون خاورمیانه بودند. آمریکا یازده سپتامبری را پشت سر گذاشته بود که گرد و غبار برخاسته از فروریختن دوقلوهای سر بر آسمان نهاده، خواب ناز را از چشمانش ربوده بود و کورمال به دنبال تقصیر کار تا انتهای دنیا راه ها پیموده بود. که اگر نمی رفت مغضوب تاریخ می گشت. پس از فروکش کردن فضای هیجانی و به دور از خرد و تصمیم گیری آن واقعه بود که جهان با ذهنی آسوده و باز، نگاهی دوباره و این بار از سر دقت بیشتر به مولود و زادگاه متفکر و سازنده ی چیدمان این نقشه انداخت. خاورمیانه ای که گویی طلسمی دیرین با وردی پایدار و محسورکننده آرامش را از آن ربود و در دامانش خون و آتش نهاده. همین حس نیاز به شناخت سرزمینی دور که محل رشد و پناهگاه حمله کنندگان به نمادهای سرمایه داری  بود باعث شد کتابی با نویسنده ای دو ملیتی و آشنا با ادبیات و فرهنگ هر دو ملت، به بهترین مرجع قابل اعتماد و همه فهم برای شناخت آن سرزمین بدل شود. بخش زیادی از اقبال همه جانبه به بادبادک باز به همین شناخت نیاز و بر طرف کردن هوشمندانه ی آن بازمی گردد. ینگه دنیا نشینان پس از سال ها دست درازی به دورترین نقاط دنیا و سرک کشیدن به تاریک ترین و دست نخورده ترین گوشه های جهان و کاوش غارهای بکر شرقی، این بار سری برگرداندند و نیم نگاهی نیز به جامعه ی مهاجرپذیر خود کردند. مهاجرانی که اینک جزیی غیرقابل تفکیک از بدنه ی جامعه ی آمریکا گردیده اند و نادیده گرفتن خواسته ها و سرکوب تمایلاتشان سبب فروپاشی نظام اجتماعی از درون می شود. بادبادک باز تنها به بخش کوچکی از این خیل عظیم اشاره می کند. جمعیتی کوچک که پس از بلعیده شدن دو سایه ی غول آسای ساختمان های مجاور به ساحل امن و متکی به سرمایه توسط اشتهای سیری ناپذیر تعصب کور و مطلق انگاری بی منطق، خود را از سایه ی سنگین جمعیت های انبوه دیگر توده های مهاجران بیرون کشید و مورد توجه همگان قرار گرفت.

اینک باید دید که که بادبادک باز توانسته است از این فرصت طلایی به بهترین نحو ممکن استفاده کند و یا خیر. پاسخ دادن به این پرسش نیازمند بررسی دقیق تر و موردی متن کتاب است. نگاهی آمیخته با انتقاد و امید بهبود و پیشرفت.

1-     شاید یکی از بارزترین نقاط ضعف حاکم بر کلیت داستان را بتوان شرح ندادن فضا و بستر روایت برای مخاطب دانست. فضایی که از طرفی برای مخاطبان به علت تفاوت اقلیم و فرهنگ کاملاً بیگانه و نا آشناست و از طرف دیگر به علت حضور مستمر و طبیعی نگارنده ی کتاب در آن محیط در دیدگاه نویسنده بی نیاز به توصیف و جزییات پردازی می نماید. گذر کردن بدون تامل و بررسی دقیق آیین های سنتی افغان ها مانند جشن های ملی و مذهبی و یا مهمانی ها و عروسی ها و ماتم ها و یا حتی نحوه شکل گیری رفتار میان انسان ها و تعامل شخصیت ها با محیط به کلیت داستان گویی لطمه زده است. این کار فرصت مغتنمی را که می توانست بستر مناسبی برای آشنا کردن مردم زیادی از ملل گوناگون با فرهنگ و آیین افغان شود را از بین برده است. کتاب که با روایتی کلاسیک و واقع گرایانه به داستان گویی می پردازد از عناصر موجود در دل ادبیات بومی بهره ی قابل ملاحظه ای نبرده است. پدید آمدن دوباره ی چنین فرصتی با رویکردی همه جانبه برای صدور فرهنگ یک ملت با بیان داستانی جذاب و در زمانی که همگان تشنه ی آن هستند شاید دیگر بعید به نظر برسد.

2-     ضعف دیگری که در جابجای متن مشاهده می شود آینده دانی است. بدین مفهوم که در ابتدای تعریف ماجرا نویسنده با بیان جملاتی هرچند مبهم خواننده را از پایان ماجرا آگاه می کند. این کار با وجود داشتن ظاهری ابتکاری نه تنها در مجموع به پیشبرد داستان کمکی نکرده است بلکه در برخی موارد فضای داستانی کتاب را به سمت خاطره نویسی سوق داده است. بیان این گونه جملاتی که با کمی تامل آینده در آن مشهود است، منجر به از نفس افتادن توصیفات طولانی و در برخی موارد زیبا و نفس گیر بعدی شده است. این امر در کتابی که روایتی خطی و کلاسیک را برای بیان داستان خود برگزیده است، جایگاه مناسبی ندارد. گویی از یک طرف نویسنده طاقت نگفتن انتهای ماجرا را ندارد و کاسه ی صبرش برای دانستن صحنه ای جلوتر، زودتر از مخاطب لبریز می شود و از طرف دیگر از بیان داستان خود با روایت تو در تو و بر هم ریختن ترتیبات و ترکیبات زمانی ناتوان است. شاید این کار به روحیه ی برخاسته از هویت ملی نویسنده بازگردد که خود در جایی از کتاب به آن اشاره می کند:

" در آمریکا نباید پایان فیلم را به کسی گفت و اگر گفتی تو را به باد ملامت می گیرند... در افغانستان پایان داستان تنها چیز مهم بود." ص 354

از این نوع آینده دانی های نابجا در کتاب زیاد دیده می شود ولی به عنوان نمونه در فصلی که امیر برای بازگرداندن سهراب نزد طالبی می رود که متوجه می شود همان آصف است، قبل از وقوع هرگونه اتفاقی از زبان امیر می خوانیم که:

" انگور شیرین بود. حبه ی دیگری به دهان انداختم و نمی دانستم که این آخرین قسمت خوراکی جامد است که تا مدتی بعد نصیبم می شود."  ص 273

بی نصیب ماندن امیر از خوردن خوراکی جامد تا مدت ها بعد برای خواننده ی حتی نه چندان زیرک نشانی است از مجروحیت وخیمی که در آینده در انتظار اوست. این آگاهی دادن نابجا و بدون ضرورت باعث از بین رفتن جذابیت دنبال کردن صحنه ی درگیری میان آصف و امیر می شود. درگیری که با مقدمه ی درگیر کننده ی آصف آغاز می شود:

"من و او می خواهیم یک موضوع قدیمی را حل و فصل کنیم. هر چه شنیدید تو نیایید... کار که ما تمام شد فقط یک نفر از این اتاق زنده بیرون می آید."   ص 284

ولی آگاهی از جمله ی نخوردن خوراکی جامد برای مدتی از طرف امیر، بیرون آمدن او را از اتاق با مجروحیتی شدید در ذهن خواننده متصور می کند. این امر توصیفات بسیار زیبا و جذاب درگیری میان آن دو را از جذابیت می اندازد و فصلی را که می توانست نقطه ی عطفی برای کل داستان شود را هدر می دهد. این ضعف به تعداد زیادی در جابجای کتاب دیده می شود و مانند نمونه ای که بیان شد به خط سیر داستان لطمه می زند و پیگیری تعاملات افراد را بی نتیجه و کارکرد می کند.

3-     مشکل دیگری که در داستان پردازی مشاهده می شود روایت صحنه های درون افغانستان و پاکستان  توسط ذهن و زاویه ی دیدی است که به طور مشهود و غیرقابل انکاری تحت تاثیر محیط غرب است. گویی داستان گو لهجه دارد. ناهمگونی محتوا و پوسته در برخی روایت پردازی ها برخاسته از برزخ فکری نویسنده است. نویسنده نتوانسته است استقلال دیدگاه خود را در بخش های ابتدایی کتاب حفظ کند و از همان ابتدا با دیدی نجات محور به بررسی اتفاق های کودکی و نوجوانی شخصیت ها می پردازد. هر لحظه خواننده امید نجات دارد و می داند که راه های شکست خورده پیش از این در ذهن نویسنده آزموده شده است. شخصیت ها نه در مقابل دیدگان و با قضاوت خوانندگان که در ذهن از پیش طراحی شده و متاثر از محیطی دیگر از هزار توی حادثه ها گذر کرده اند. فضای زیرین و پنهان داستان گویی و کلام و لحن شخصیت ها پس از مهاجرتشان به آمریکا کمی آزادانه تر می شود و تغییری پنهان و از پیش قابل حدس در آن بوجود می آید. تن روایت گر که تا قبل از آن گویی دچار گرفتگی و خفگی شده بود با تنفس هوای مهاجرت جانی دوباره می گیرد و مشتاق از نو تعریف کردن و محو سوغات از گذشته به جامانده می شود.

4-     بادبادک باز فارغ از اشکالات بیان شده دارای نقاط قوت بسیاری است که از آن می توان به مواردی زیر اشاره کرد: شخصیت پردازی قوی و مستحکم و باورپذیر، بنا شدن کلیت داستان بر اساس یک داستان پر مایه و محتوا، توصیف بی نظیر برخی از صحنه ها و کنش های میان شخصیت ها، استفاده مناسب و به جا از عناصر و مکان های به کار گرفته شده در طول خط سیر داستان (مانند بادبادک که حلقه ی اتصال میان شخصیت ها است و در نهایت باعث زبان گشودن و ایجاد دوباره دوستی میان چند شخصیت می شود)، کم گویی و حذف مناسب زمانی از زندگی شخصیت ها که کارکردی در کلیت روایت ندارد، ایجاد فضایی نو و قابل اعتنا و معرفی درست آن به مخاطب.

-          سخن پایانی این که آیا اکنون وقت آن نرسیده است که نویسندگان توانای معاصر ایران که با داشتن عناصر بی بدیل و بی نظیر بومی مانند پشتوانه ی ادبی غنی در زمینه های گوناگون مانند عشق و حماسه و داشتن هوشمندی لازم و شناخت نیازها و چشم داشت ها، آثار خود را با رنگ و لعابی فراتر از مرزها و پیله های به دور خود پیچیده تولید کنند و دیدگان جهانیان را بار دیگر به فرهنگ غنی و پرمایه ی ایران روشن کنند؟ دست یابی به این امر نیازمند از نو شناختن روحیه ی بومی، به کارگیری داشته ها و ذخیره های پیشینان و کنار زدن دیدگان آلوده به سیاست در حیطه ی ادبیات است.

   + علی بیگدلی ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آخرین وسوسه دختر کشیش

آخرین وسوسه دختر کشیش

یا

"خیلی وقت ها از این که دختر کشیش نشده ام

 احساس خوشبختی می کنم"*

 

نگاهی کوتاه به کتاب دختر کشیش نوشته ی جورج اورول

1-     دختر کشیش روایت نسل های سوخته ای است که پدرانشان گذر زمان را باور نکرده اند. پدرانی که در تقویم زندگی شان برگه های سال های قرون وسطی پا برجا مانده و طوفان رنسانس و هیاهوی ماشین های بخار انقلاب صنعتی گرد و غبار گذشته ها را نزدوده است. کشیش هنوز گمان می برد با سلطه اش می تواند در باور مردم زمین و کلیسا را محور و مرکز قرار داده و تاج زرین کائنات را مدهوش قدرتش، دایره وار در خدمت. او نا آگاه است از میزان راستین جاذبه ی اطرافش و دیگران را چون منظومه هایی سرگردان و محتاج حضور خود می داند. دختر در این میان حیران است و انگشت بر دهان. نه از میان مردم کسی گالیله وار توانایی نهیب زدن بر او را دارد –که خود آن ها گرفتار نیازهای نخستین خویش اند- و نه خود دختر پس از بودن دراز مدت در محیط افکار و اندیشه های پدرش توانایی استدلال و تفکیک و خلق دنیایی نو. تنها یک راه به کمک او می آید و آن هم فراموشی است. از دست دادن تمامی خاطرات و داشته های از پیش ذخیره کرده و ورود به دنیای خالی از پیش فرض ها و گمان های دیگران. ورودی با دست و ذهن خالی.

" آقای کامرون دبیر کلوپ محافظه کار نایپ هیل یکی از نوکیشان کاتولیک رومی بود و بچه هایش غرق در جنبش ادبی کاتولیک رومی بودند. گفته می شود که آن ها یک طوطی دارند که آموزش دیده بگوید در بیرون از کلیسا آرامشی مجود ندارد. "

2-     فصل دوم کتاب روایت زندگی شش هفته ای دوروتی پس از فراموشی اوست. هفته هایی همراه با رویا و هراس. اوقاتی که بیشتر آن به خوشه چینی در مزارعی دورافتاده همراه با مردمانی فقیر و بی خانمان و با مزدی اندک می گذرد. خوشه چینی که مانند گردآوری دوباره باورهایش بود. او دنیای خود را از نو می سازد و نگاهش به انسان ها و جهان اطرافش خالی از قضاوت های دیگران است. او در تنهایی مطلق همراه با شناخت خود، اطرافش را هم می شناسد. تنها هم قدم او بابی نیز توان یاری اش را ندارد. از ابتدا میخی در کفش مندرس اش او را از همگامی با دوروتی بازمی دارد و در نهایت آز و عدم قناعت به داشته های اندک و البته کافی اش. دختر کشیش در آن روزها می بیند که رنگ ایمان در میان انسان های ضعیف جامعه چه قدر کمرنگ است. کلام آن ها خالی از ایمان است و محبت الهی و دستان شفابخش مسیح و آوای ناقوس کلیسا را از یاد برده اند و شعرهایشان -که به جای دعا ورد زبانشان است- نیز خالی از امید و ایمان است

"می روند آن ها- با شادی

دختر شاد- پسرخوشحال

ولی هستم من این جا

با دل شکسته و بال و پر بسته"

3-      روزها از گذشته نیز پر رنج تر می شود. فصل سوم سرگذشت ده روزه ی همراه با رنج و سختی فراوان دوروتی است. فصلی با توصیفات شگفت انگیز و گفتگو نویسی های درس آموز و خلق فضای همذات پنداری و ایجاد حس عجیب همراهی با دوره گردان بی خانمان. محیط مه آلود لندن در سحرگاهانی که دقایق شب های گذشته اش یک به یک برای سپری شدن، شمارش شده است و ساعت بینگ بنگ تا طلوع آفتاب پذیرای نگاه های سنگین، بی شمار و خسته ی آوارگان بوده است؛ ما را با دوروتی چنان همراه می کند که گرمی و شیرینی چای ارزان قیمت و نیمه پر شده ی کافه ی پایین شهر بر خواننده نیز گوارا می شود. مردمان این فصل دین دارترند. بیشتر نام مسیح را بر زبان می آورند و امید در نگاه و زبانشان هنوز جاری است. از پاپ و جهنم سخن می گویند و در شعرهایشان زندگی رنگ تازگی دارد.

" وقتی آب های جمع شده جاری می شوند

وقتی اشتیاق هنوز زیاد است!"

 عذاب ها و سختی های بی شمار بر او مانند کفاره ی گناهان روح او را پاک می کنند و او را آماده بازگشت به نزد پدر می کنند. اما گامی دیگر در راه است و دسته ای دیگر از مردم هنوز از نظر او غافل مانده اند. مردم متوسط جامعه.

4-     نجات او از چنگال بدبختی باز بدستان پدر صورت می گیرد. دوروتی گذشته اش را به یاد آورده و تهمتی ناروا مانع از بازگشتش شده است. در فصل چهارم او انسان های میانه ی جامعه را می شناسد. معلمی در مدرسه ای خصوصی در حومه ی لندن او را با بدنه ی حداکثری جامعه آشنا می کند. تلاش او برای سامان بخشیدن به آموزش این نسل بی سرانجام می ماند و گویی سرنوشت این گونه رقم خورده است که آن ها نیز مانند والدینشان، نهایت خوشبختی را در ثروت اندوزی ببینند و حرص و آز دیدگانشان را تنگ کند. خانم کریوی به دوروتی می فهماند که بر طبقه ی متوسط جامعه نیز نمی توان امیدی داشت.

" در دنیا دو نوع آدم حریص وجود دارد: یک گروه از آدم های حریص با جسارت هستند، هست و نیست آدم ها را غارت می کنند و دوباره سراغ یک مبلغ ناچیز نمی روند و عده ای دیگر بدبختانه جرات این کار را ندارند ولی حاضر می شوند خاکروبه ای را هم به پول تبدیل کنند. خانم کریوی به گروه دوم تعلق داشت."

 5-     " بالاخره برگشتی، سفر خوش گذشت؟" این اولین جمله ای بود که کشیش پس از هشت ماه نبود دخترش به او  گفت. فصل پنجم دوروتی به خانه بازمی گردد و کارهای معمولی گذشته را از سر می گیرد. او آماده ی برگزاری نمایشی در کلیسا می شود که اسبابش از چوب است و کاغذ و بازیگرانی خردسال.

" هوا داشت تاریک می شد ولی او آن چنان سرگرم شده بود که نمی توانست کار را متوقف ساخته و لامپ را روشن کند. در حالی که بوی تند سریش مشامش را پر کرده بود با خلوص به کار کردن ادامه داد و نوارها را یکی پس از دیگری به زره چسباند."

 6-     بر دوروتی چه گذشت؟ چه چیزی او را از ازدواج با آقای واربرتون با درآمد سالیانه هفت صد پوند بازداشت؟ سیر فراموشی و بازگشت به خویشتن –به تعبیر کشیش، سفر- ایمان او را کامل کرد و یا کمرنگ؟ آیا او از ابتدا حقیقتاً دیندار و مومن بود و یا رشد یافتگی اش در بستر پدری متعصب او را بدین گونه بار آورده بود؟ حفظ اخلاق در هنگام بی ایمانی اش به نجات او انجامید؟ آیا او مانند گذشته به مداوای رماتیسم زن سالخورده اهمیت می دهد و افکار پلید را با فرو کردن سوزنی در بازویش از خود دور می کند؟ آیا او می تواند آوازهای کولی های دوره گرد و خوشه چین ها را فراموش کند و همراه با گروه کر کلیسا هم خوانی کند؟

ایمان دوروتی از پدرش با ارزش تر است. اوست که بدون پشتوانه ی ایمان نسلی و در فراموشی مطلق دچار شک نشد. اوست که با وجود اختیار به کلیسا بازگشت.

سخن آخر این که ناقوس کلیسا روزی فرو خواهد افتاد، اگر کشیش ها در زیر لباس مجلل پاپ خود را مخفی کنند.

امروزه مردم از کلیساها چند گام جلوترند. اکنون زمان به چالش کشیدن کشیش ها توسط دخترانشان است و نه گالیله.

 

*جملات داخل گیومه از داخل متن کتاب نوشته شده است.

   + علی بیگدلی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

وداع با آرامش

وداع با آرامش

نگاهی کوتاه به آخرین نوشته ی مصطفی مستور

 "من گنجشک نیستم"

 

 

 

-          من گنجشک نیستم، نگاهی به سرگذشت انسان هایی است که با عبور از مرزهای ناآگاهی و ورود به سرزمین دانایی به استقبال خطری از پیش هشدار داده شده رفته اند. سرزمینی که رهاورد خود را به بهای سنگین هوشیاری می فروشد و مسافران آن تا ابد بایستی با ساکن بودن و آرامش وداع کنند.این افراد با اندوخته ی پربار آگاهی به جامعه ای بازمی گردند که در آن مانند سنجاقکی زندانی در اتاقی شیشه ای اند. پس به تقلا می افتند و دیگر به نور کوچک و خیره کننده ی روشنایی های کوچک دلخوش نمی مانند و قربانی شدن و به خود پیچیدن را به نشستن و سر فرو بردن در خوشی های همگانی ترجیح می دهند و همین کوبیدن خود به دیوارهای شیشه ای محبوس کننده برای دیگر ساکنین جامعه عملی به دور از درستی است. پس دیگر جایگاهی در میان مردم ندارند و بایستی با گذاشتن آن ها در محیطی دور افتاده، مجبورشان کرد که داشته هایشان را به دست فراموشی بسپارند.

-          شخصیت ها در مکانی برزخ گونه گرفتار شده اند و میان وابستگی به دو دنیا سرگردانند. دیدگانشان چیزهایی را می بیند که هوش از سرشان ربوده است. آن ها قبلاً هم نفس ما بوده اند و با ما زندگی می کردند. در ساختمان چند طبقه ای استخوان خوک و دست های جذامی و یا جامعه باز روی ماه خدا را ببوس. ولی دیگر با این میزان آگاهی در میان ما جایگاهی ندارند. نه ما طاقت شنیدن داریم و نه آن ها طاقت سکوت.

 

-          هر کدام از راهی به این جایگاه رسیده اند. یاقوت آسیابان با عشق، دانیال نازی با پرسش گری، نوری با هنر، امیر ماهان با تاریکی، و ابراهیم با مرگ و تنها کسی که تاب ماندن نداشت همین دانیال بود. دندان های سگ های مادیان و توله های بی شمار پرسش هایش تن نحیف او را درید و دیگران را با دردهایشان تنها گذاشت.

 

-          تمامی ساکنین آسایشگاه همسایه ی پادگان گلاب دره انسان هایی هستند در راه مانده اند. ابزار رسیدن به آگاهی برایشان سنگین آمده است به گونه ای که قبل از رسیدن به هدف مشغول راه شده اند و این گرفتاری تا جایی پیش می رود که در نظر کوهی دگرگونی هویتی پیدا می کند و از راه به چاهی ژرف بدل می گردد. و تنها راه برون رفت از این سرگشتی، خلوت گزیدن و کنار آمدن با خودشان است که به نظر می رسد کابلی بیش از دیگران از پس این کار برآمده است.

 

-          و سخن آخر این که باید منتظر ماند و دید که ابراهیم فیلسوف می تواند شبح هراس انگیز مرگ را در سرزمین آگاهی برای رسیدن به هدف قربانی کند. آیا وجودش مانند گنجشکی است که مرگ را مترسکی افراشته شده بر سر خرمنگاه می بیند و رهایی از هراس به دام افتادن را با لذت نشستن در دامن مزرعه و برچیدن دانه ترجیح می دهد و یا دوان دوان و فریاد زنان به همگان خواهد گفت که من گنجشک نیستم.

   + علی بیگدلی ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مدیر مدرسه

امروز با وجود تنگی بسیار وقت یک کتاب خواندم. مدیر مدرسه جلال آل احمد.

به جای هر اظهار نظری نگاهی به دو بخش از این کتاب در ادامه مطلب می اندازیم:

ادامه مطلب
   + علی بیگدلی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ماه نوشت نو 2

پیشنهاد واژه:

ناگهانی Abrupt:

نامطلوب Adverse:

حاصلخیز Fertile:

دقیق Accurate:

 

پیشنهاد کتاب :

این روزها مهمان یک کافه گرم و صمیمی هستم در میان کوچه پس کوچه های سرد شهر. در گوشه ای از این کافه شنیدم که می گفتند:

بنای اذیت کردن را هم نداشت. یعنی مثل بقیه و در حالی که پدرشان شنده است؛ فکر نمی کرد تو پدرش را کشته ای و باید به هر قیمت، نیشی کنایه ای بزند و به هر ترتیبی که شده، این جنایت هولناک تو را جبران کندو می خواهم بگویم، شمشیر و دشنه ای همراهش نداشن یا به کمر نبسته بود تا به فکر استفاده کردم ازش بیفتد. همسن طور بی خودی. فقط برای این که ازش کاری کشیده باشد و فقط برای قشنگی آن را به کمرش نبسته باشد.

"صفحه سی و شش کتاب کافه پیانو، اثر فرهاد جعفری"

 

اگر شما هم مایل بودید در این کافه همیشه جای کافی هست. یک سری بزنید بد نیست.

 

پیشنهاد راه:

به سر دو راهی که رسیدی چشم هایت را ببند، با دلت مشورت کن و برو. خوبی اش این است که اگر افتادی هیچ کسی را مقصر نمی دانی. دل که هیچ کسی نیست!

پیشنهاد شعر:

زنده وار

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
 
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
 
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
 
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
 
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
 
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
 
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
 
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
 
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
 
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

اثر سایه

   + علی بیگدلی ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ٥ آبان ۱۳۸٧
comment نظرات ()