تا خود صبح

تا خود صبح

 

با این که هنوز از راننده خبری نبود رفت سمت ماشین. ماشینی که چند قدم جلوتر از ساختمانی پارک شده بود که چند وقتی است شده محل کارش. از این که چند دقیقه ای بدون داشتن خبری از راننده و زمان حرکت روی صندلی اتاق مهمان جلوی ورودی ساختمان مثل غریبه ها نشسته بود دیگر داشت کلافه می شد. هنوز به محیط کار جدیدش عادت نکرده بود و خیلی از همکارهایش را نمی شناخت. از اتاق بیرون آمد و خودش را جلوی درب ساختمان رساند و سرش را به نشانه ی احوال پرسی برای نگهبانی که داخل اتاقکی کوچک نشسته بود تکان داد. بخار لیوان چای نگهبان را از همان فاصله می دید و صدای مبهم رادیو و بیسیم را از اتاقک می شنید. جلوی ساختمان شروع به قدم زدن کرد و در میانه ی قدم هایش نیم نگاهی هم به تابلوهای بزرگی که روی دیوار بیرونی ساختمان نصب شده بودند می انداخت. تابلوها پر شده بودند از تکه های روزنامه هایی که با سوزن به پارچه های سفید لک دار داخل آن آویزان شده بودند.

وزش باد، آخرین برگ های یک درخت بزرگ را از شاخه ها جدا کرد و جلوی پاهایش انداخت. گرمایی که با خود از داخل ساختمان آورده بود به آرامی جای خودش را به سرمای اواخر پاییز می داد. دست هایش را داخل کاپشن برزنتی اش کرد و بدون این که بداند درب ماشین باز است و یا بسته به طرف آن رفت. از این مدل ماشین ها را قبلا کم دیده بود. به سمت درب شاگرد رفت و با تردید دستگیره را به سمت بالا فشار داد و درب به آرامی باز شد. از طرفی از این که راننده، ماشین را بدون این که قفل بکند داخل کوچه رها کرده بود ناراحت شد و از طرف دیگر از این که از سرما تا حدی در امان مانده بود خوشحال.

هنوز کامل روی صندلی اش قرار نگرفته بود که چشمش خورد به کیسه ای سیاه و خاکی که در کنار یک پرونده وسط صندلی عقب ماشین افتاده بود. با این که پوشه و کیسه و محتویات داخل آن ها را هنوز بررسی نکرده بود می دانست که داخل آن ها چیست. اصلا برای همین کار امروز ماموریت داشت. در واقع اولین ماموریتش در محل کار جدید. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست و به چند سال گذشته فکر کرد. تمام لحظات مثل همان بادی که بیرون ماشین شدیدتر از قبل می وزید از جلوی چشمانش رد شدند. هنوز سنی نداشت که با اصرار خودش و تایید برادرهایش و چشم های نگران مادرش اعزامش کردند جبهه. چند ماهی بیشتر پشت جبهه دوام نیاورد و خودش را با هزار زحمت رساند نزدیکی های خط مقدم و فقط جراحت های گاه و بی گاهش او را از آن جا به طور موقت جدا می کرد. همه ی روزها و شب ها را یکباره به یاد آورد و تمام دوستانی که در کنارش بودند و امروز دیگر فقط اسمی از آن ها به باقی مانده بود و از برخی دیگر نه نشانی و نه نامی. از آن روزها مدت زیادی نمی گذشت اما ظاهرا همه خود را به فراموشی زده اند. بعد از اتمام جنگ در جاهای مختلفی کار کرد و الان هم چند وقتی است در قسمت شهدای تازه تفحص شده مشغول است. می دانست امروز ماموریت سختی در پیش رو دارد. شاید سخت تر از آن کارهایی که در دل دشمن و در عملیات های شبانه انجام می داده. او باید می رفت و خبر پیدا کردن پیکر یک شهید را به خانواده اش می داد. حتما داخل کیسه تنها چیزهایی که همراه پیکر شهید پیدا شده بود قرار داشت. یک قرآن کوچک، یک پلاک و چند قطعه عکس و نوشته. داخل پوشه هم عکس و نشانی منزل و دیگر مشخصات.

با صدای باز شدن درب ماشین از دنیای خودش بیرون آمد و چشم هایش را باز کرد. راننده با سردی سلام کرد و دیگر چیزی نگفت. صدای موتور ماشین آن قدر کم بود که فکر کرد هنوز ماشین با استارت اول روشن نشده است اما ماشین حرکت کرد و رفت به سمت انتهای کوچه. بخاری ماشین گرما را به بدنش برگرداند و یخ بین او و راننده را هم آب کرد. راننده از علت تاخیر گفت. گفت که هنوز این سازمان با این همه بودجه و کارمند یک بایگانی درست و حسابی ندارد و بعد از کلی وقت تلف کردن نتوانستند آدرس خانه ی شهید را پیدا کنند. گفت شانسی که آوردند این است که همین چند وقت پیش خودش با یک نفر دیگر رفته است دم در خانه ی همین شهید و خبر پیدا کردن یک پسر دیگر همین خانواده را به آن ها داده و امروز هم خدا خواست که از روی اسم فامیل و نام پدر و عکس فهمیده که این برادر همان شهید است. گفت که در به خاطر سپاردن آدرس ها مهارت خاصی دارد و با این که در طول یک ماه به ده ها آدرس می رود ولی می تواند با کمی فکر کردن مستقیم بروند همین الان جلوی درب خانه ی شهیدی که چند وقت پیش برای دادن خبر شهادت پسر دیگرش به آن جا رفته اند. گفت یادش هست خانه ی آجری کوچکی بود وسط یک کوچه ی بن بست. گفت از وقتی زنگ خانه را زدند تا وقتی که یک خانم تقریبا پیری آمد تا درب را باز کند کلی وقت برد و دیگر داشتند ناامید می شدند که کسی اصلا خانه است یا نه. گفت می خواستند بروند سراغ همسایه ها تا خبری از صاحبان آن خانه بگیرند و یا یک شماره تلفن که دفعه ی بعد وقتی بیایند که حتما باشند. گفت این را به خوبی به یاد دارد که مادر شهید برخلاف بسیاری از موارد دیگر هیچ واکنشی نشان نداد. نه ناراحت شد و نه خوشحال. حرف هم نزد. فقط وسایل را از ما گرفت و با تکان سر از ما تشکر و خداخافظی کرد. گفت واقعا لحظه ی سختی بود و دوست داشت هرچه سریعتر تمام شود و برگردد برود توی ماشین و یک دل سیر گریه کند. گفت پیدا کردن نشانی آن خانه خیلی سخت نیست اما دادن خبر پیدا کردن دومین شهید به آن مادر در این فاصله ی زمانی کم کار سختی است. گفت اگر می شود اصلا از ماشین پیاده نشود و از همان راه دور درب خانه را نشان بدهد و دادن خبر با او.

در تمام مدتی که راننده پشت سر هم صحبت می کرد نگاه او به خیابان های اطراف بود. داشت به لحظه ای فکر می کرد که ماشین سر کوچه ایستاده است و او کیسه ی سیاه خاکی را در دست دارد و دارد می رود سمت خانه ی آجری کوچک وسط کوچه. داشت به لحظه ی زنگ زدن فکر می کرد و انتظاری که باید می کشید تا یک نفر بیاید دم در ولی نتوانست به بقیه ی ماجرا فکر کند و دوباره حواسش را داد به حرف های راننده که هنوز داشت در مورد خاطراتش از مواردی که رفته اند خبر شهادت یک نفر را به خانواده اش بدهند صحبت می کرد. راننده گفت تا خانه راه زیاد است و خدا کند در مسیر به ترافیک نخورند و زود برگردند و به ناهار برسند.

خیابان ها مثل روزهای دیگر نبود. ترافیک را می گفت راننده. می گفت تعجب می کند انگار روز تعطیل است و این خلوتی این وقت و این ساعت، برای این مسیر خیلی عجیب است. گفت که امروز خدا با ما بوده که هم با این که نشانی را نداشتند توانسته است خانه را به یاد بیاورد و هم از ترافیک خبری نیست. گفت اگر همین طوری اوضاع پیش برود سر وقت به ناهار می رسند و حتی وقت اضافه هم می آورند. گفت که راهی تا خیابانی که انتهای آن به آن کوچه ی بن بست می رسد نمانده است و اگر ذهن اش یاری کند دارد مسیر را درست می رود و باید سر همین خیابان بپیچد به سمت چپ.

اما او این بار به گذشته های خیلی قبل تر فکر می کرد و به نظرش رسید که چقدر این خیابان ها و مغازه ها برایش آشنا است. با این که خیلی چیزها تغییر کرده بود اما اطمینان داشت که در حال ورود به محله ی کودکی اش است. محله ای که اگر همه چیز آن هم تغییر کند و سال ها هم از آخرین باری که آن جا بوده است گذشته باشد باز هم تمامی لحظات و مکان های آن را با جزییات به خاطر دارد. از سرعت ماشین کم شده بود و او می توانست با دقت بیشتری به ساختمان ها و مغازه ها نگاه کند. وارد خیابان اصلی که شدند انگار زمان از حرکت ایستاد و همه چیز به عقب بازگشت. خودش را دید که دارد با بقیه ی بچه های محله بازی می کند. هر کدامشان با یک شور و شوق خاصی مشغول بازی بودند و از همان راه دور هم معلوم بود که او بیشتر از همه دوست دارد با یک نفر هم بازی باشد. خودش را دید که سر از پا نمی شناسد و هر لحظه دارد یک گوشه ای از آن محله بازی می کند و تمامی روزهای کودکی اش جلوی چشمانش آمد.

خودش را دید که روی یکی از پله های جلوی یک خانه نشسته است و دارد زیر باران آرامی که می آید با ناراحتی گریه می کند. ماشین بزرگی را جلوی چند خانه آن طرف تر دید که چند نفر دارند اسباب و اثاثیه هایشان را بار آن ماشین می کند و صمیمی ترین دوستش را دید که از پنجره ی طبقه ی دوم همان خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست، پرده را کنار زده است و معلوم نیست قطرات باران روی شیشه ی پنجره، صورتش را پر از اشک نشان می دهد و یا دوستش هم دارد مثل او گریه می کند. یادش می آید که این آخرین باری بود که دوستش را دید و بدون خداحافظی از همدیگر جدا شده اند و تنها خاطرات محله ی کودکی شان را با خود به محله ی جدیدی که اسباب کشی کرده بودند می برد و تمامی آن خاطرات بعد از گذشت این همه سال هنوز روی دیوارهای محله دیده می شد، مثل همان تکه روزنامه هایی که صبح بر روی دیوار چسبانده بودند.

همان خانه است. صدای بلند راننده او را از دنیای کودکی اش بیرون آورد و با تعجب به راننده نگاه کرد. این بار با لحنی آرام تر و همراه با اشاره ی سر تکرار کرد: این همان خانه است. بدون این که حرفی بزند رو به صندلی عقب ماشین خم شد و کیسه و پرونده را برداشت و درب را باز کرد و راه افتاد. ماشین سر کوچه ی بن بست ایستاده بود و او داشت فکر می کرد که آن سال ها دوستش فقط یک برادر بزرگ تر از خودش داشت که خبر شهادت او را هم همین چند وقت پیش به مادرش دادند. داشت با خودش فکر می کرد که دوستش در همان سال ها پدرش را از دست داده بود و سه نفری در همان خانه زندگی می کردند.

فاصله ی خانه تا سر کوچه زیاد نبود اما برای او بسیار طولانی به نظر رسید. دلش می خواست درب را که زد برای مادر بهترین دوست محله ی کودکی اش یک عالمه خاطره ی شیرین از آن زمان ها تعریف کند. می خواست تمامی بازی هایی که با پسرش در همین کوچه و خیابان ها کرده است را با همه ی جزییاتش برایش تعریف کند و بگوید که چقدر از این محله و از پسرش خاطرات و لحظه های خوب و شیرین به یاد دارد. دلش می خواست همان دم در بایستد و راننده را بفرستد برود ناهار بخورد و خودش تا آخر شب حرف بزند و از دلتنگی های بعد از رفتنش از این محله بگوید. دلش می خواست فقط از آن روزهای خوب با هم بودن بگوید. دلش می خواست باران بیاید و بنشیند روی پله های همان دم در و یک دل سیر گریه کند و به پنجره ی خالی طبقه ی دوم خانه ی آجری وسط کوچه ی بن بست تا شب نگاه کند. شاید هم تا خود صبح.

/ 0 نظر / 52 بازدید