مدیر مدرسه

البته از معلمی هم اقم نشسته بود. دهسال الف و ب درس دادن و قیافه های بهت زده بچه های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می گویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و سبک خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل وردالعجز... و از این مزخرفات؟ دیدم دارم خر می شوم؛ گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان!

 

داشتم قرائت فارسی می گفتم که فراش آمد و خبر آورد که خانمی توی دفتر منتظرم است، خیال کردم لابد باز همان زنکه بیکاره ای است که هفته ای یکبار به هوای سرکشی به وضع درس و مشق بچه اش سری به مدرسه می زند. زن سفید رویی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. و صورت گرد و قدی کوتاه. بیست و پنجساله هم نمی نمود. اما بچه اش کلاس سوم بود. روز اول که دیدمش دستمال آبی نازک سرکرده بود و پیراهن نارنجی به تن داشت و تند بزک کرده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت. اما هنوز دستگیرش نشده بود که مدیرهای مدرسه اگر اخته نباشند اقلاً بی حال و حوصله اند. خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد. آنطور که ناظم خبر می داد یکسالی بود که طلاق گرفته بود و رویهم رفته آمد و رفتش به مدرسه باعث دردسر بود. وسط بیابان و مدرسه ای پر از معلم عزب و بی دست و پا و یک زن زیبا... ناچار جور در نمی آمد... چه درمانده باید باشد که به معلم مدرسه هم قانع است و چقدر باید زندگی اش از وجود مرد خالی باشد که اینطور طالب استنشاق هوایی است که آدم های بی دست و پایی مثل معلمها در آن نفس می کشند. و همین درماندگی اش بیشتر کلافه ام می کرد. با چشمهایش نفس معلم ها را می بلعید. دیده بودم.

/ 0 نظر / 24 بازدید