همنوایی شبانه ارکستر چوب ها؛ رضا قاسمی


همنوایی شبانه ارکستر چوب ها؛ رضا قاسمی


  همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، رمانی که در زمان انتشار خود هم از طرف مخاطبان عادی و هم منتقدان مورد استقبال قرار گرفت و جوایز معتبری را نیز به خود اختصاص داد. چاپ های متعددی که در مدت زمان های کوتاه برای این رمان منتشرگشت و نقدها و تحلیل هایی که گاه دانشگاهی و در قالب مقالات و پایان نامه‌ها بوده‌اند نیز نشان دهنده‌ی رویکرد مثبت و ارزش‌مدارانه ای است که برای این رمان می‌توان قائل شد.

   رضا قاسمی با آفرینش این اثر به شهرتی در میان مخاطبان عام و حرفه‌ای دست یافت که باعث شد دیگر آثار او نیز برای خوانندگان اهمیت پیدا کند، هرچند تاکنون دیگر آثار او همچنان در زیر سایه‌ی این رمان مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد و از همان دریچه به آثار دیگر او نگریسته می‌شود. البته نویسنده نیز تاکنون نتوانسته است با خلق اثری هم‌سنگ رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، خود را از سنگینی بار این رمان رها سازد.

   در ادامه‌ی این نوشتار به سیاق پیشین، خلاصه‌ی این رمان را در ابتدا مرور خواهیم کرد، سپس با نگاهی دقیق‌تر به زوایای گوناگون روایت تلاش می شود تا سطوح عمیق تری از آن را مورد تحلیل قرار داده و در پایان دو شخصیت روایت را که دارای ویژگی‌های مطلوب از پیش تعریف شده برای این نوشتار تحلیلی هستند را از دید تحلیل شخصیت داستانی، مورد بررسی قرار خواهیم داد.


خلاصه‌ی رمان


   داستان در طبقه‌ی ششم و انتهایی يک ساختمان قديمی در بخش مرکزی شهر پاريس روی می‌دهد. ساختمانی که در طبقه‌ی انتهایی آن دوازده اتاق زير شيروانی قرار دارد که به نوعی پناهگاه عده ای  مهاجر ايرانی و چند نفر فرانسوی می باشد.

   یکی از این ایرانی‌های مهاجر که پيش از اين با نويسندگی و موسيقی زندگی خود را می گذرانده، اما به دليل ناکامی در اين هنرها، حالا به کار نقاشی ساختمان روی آورده، همان راوی داستان است. از مهم‌ترین رویدادهایی که برای راوی رخ می دهد و او را دچار مشکلاتی در ادامه‌ی زندگی‌اش می‌کند در چهارده سالگی او است. هنگامی که راوی مانند همیشه منتظر بوده تا سمیلو از طرف معشوقش برای او نامه ای بیاورد. سمیلو با دستان خالی، خبر می آورد که دختر در رودخانه غرق شده و آب جسد او را با خود برده است. پس از آن اتفاق شوم، راوی معتقد است سایه‌اش در او حلول کرده و تنها از او یک سایه باقی مانده است. و همان سایه او را دچار اختلالات روحی ای کرده است که در طول داستان با آن‌ها آشنا می شویم. اختلالاتی مانند خود‌ویرانگرى، ناپدید شدن تصویرش در آینه و وقفه‌هاى زمانى.

   او اغلب اوقات روز را در خواب است و شب ها روایت‌گر رویدادهایی است که در آن ساختمان رخ‌می دهد. راوی داستان در ابتدا با همسرش در همان اتاق زیرشیروانی زندگی می کرده، اما پس از فوت او به تنهایی زندگی می کند. رعنا شخصیت دیگری است که با سرگردانی در زندگی خود مواجه است. او مدتی نزد راوی داستان پناه می برد و سپس به اتاق سید که‌یکی دیگر از ایرانیان ساکن طبقه‌ی ششم است می رود.  

   اقامت سيد الکساندر در فرانسه به پیش از انقلاب باز می گردد، اما به‌تازگی هم نام خود را تغيير داده و هم خود را یک فرد ايتاليايی معرفی می کند. سید از همسر فرانسوی خود جدا شده است و از راه فروش گليم های ايرانی زندگی خود را می گذراند.

   شخصیت دیگر ایرانی داستان پروفت، به معنای پيامبر است که جوانی است مرموز، دارای هیکلی قوی و اخلاقی پر از شرارت که عقایدی نامشخص و لاهوتی دارد.

   صاحب این ساختمان يک زن و شوهر پير فرانسوی هستند که سودای داشتن جامعه ای عدالت محور را در سر داشته اند و اکنون نمونه‌ی کوچکی از آن را در ساختمان خود بنانهاده اند. آن‌ها از روی انسانیت و نوع دوستی این افراد بی پناه را در ساختمان خود پذیرفته و خودشان به همراه سگ بزرگشان در طبقه‌ی چهارم ساختمان زندگی می کنند. آن‌ها رابطه‌ی زيادی با مستاجران ندارند و گوش سنگین مرد و بیماری فراموشی همسرش بر این نبود رابطه افزوده است.

   راوی داستان در هراس همیشگی از مرگ به سر می برد و در فضایی خیال انگیز میان مرگ و زندگی سرگردان است. گاه‌گاهی دو موجود خيالی که می توانند اشاره ای به فرشتگان مأمور تفتيش عقايد در عالم اموات يعنی نکير و منکر باشند راه را بر او می بندند و او را به بازجويی می گيرند. با وجود نگارش داستان در پنج فصل، سير حوادث اما به هم پیوستگی منظمی ندارد و گاهی تقدم و تاخر رویدادها از نظم زمانی خارج می شود و پراکندگی و درهم‌شکستگی زمانی بر فضای روایی داستان چیره می شود.

   در ابتدای داستان فضای حاکم بر طبقه ششم ساختمان فضایی آرام است که ساکنان گوناگون آن به‌یک همزيستی مسالمت آمیز عادت کرده اند. ورود پروفت این فضا را بر هم می زند به گونه ای که حتی او طی يک حمله با چاقو به سيد حمله می کند. راوی که رابطه‌ی دوستی نزدیکی با سيد دارد در این درگیری دخالت می کند و این موضوع باعث می شود امنیت خودش را نیز از جانب پروفت در معرض خطر ببیند. راوی برای شکايت از این ماجرا نزد زوج پير مالک ساختمان می رود، اما مثل هميشه با سگ آن‌ها که بسیار ترسناک و غول پيکر است روبرو می شود. در فصل ابتدایی داستان در تعداد صفحاتی کم خواننده تقريبا با همه شخصيت های اصلی رمان آشنا می شود.

   پس از چاقوکشی پروفت، راوی در هراسی همیشگی به سر می برد. نبود امنیت و نگرانی تمام طبقه را فرا گرفته است. در این فضا پرش هایی زمانی به مقاطع مختلف زندگی راوی با روایت های مختلف زده می شود که نشان گر نابسامانی‌های روان پریشانه‌ی او دارد که ریشه‌اش در دوران کودکی اوست. راوی از حضور رعنا در خانه‌اش دچار پریشانی شده است و از طرف دیگر تمایل به برقراری ارتباط بیش‌تر با پروفت را دارد با وجود وحشتی که سراسر وجودش را فراگرفته است.

   راوی در فصل سوم از حضور رعنا خود را رها می سازد و رعنا همراه سید از ساختمان خارج می‌شود. در طبقه ششم اتفاقات عجیبی رخ می دهد. رفتارهای پروفت همچنان تهدیدآمیز است و همسايه‌های فرانسوی آن طبقه نیز عاداتی نامعمول دارند. یکی  از بام تا شام مشغول نجاری است، دیگری بنايی می کند و همسايه سوم مشغول سماع و ذکرگويی. با وجود این که سید ساختمان را ترک کرده است، همچنان آرزوی به چنگ آوردن کل طبقه را در سر می پروراند. در برابر او پروفت، سعی می کند مستأجران را به پيروی از آیين خود جلب کند. در ادامه، تنش میان همسایگان به اوج خود می رسد و در ذهن راوی هراس چیره می شود. هر لحظه حلقه‌ی محاصره‌ی پروفت تنگ تر می‌شود و راوی هنگامی که موفق نمی شود برای گفتن مشکلاتش نزد صاحب خانه برود در راه بازگشت توسط پروفت با چاقو کشته می شود و پس از آن به عنوان یک ذهن سیال روایت داستان را ادامه می دهد. از دستگیری قاتل خود می گوید. از پراکنده شدن مستاجران تک تک واحدهای طبقه‌ی شش می گوید و از مرگ پیرمرد صاحب خانه اما از زاویه‌ی دید و زبان سگ غول پیکر صاحب خانه!



درباره‌ی رمان


   در میان آثار منتشر شده در حوزه‌ی ادبیات داستانی برخی از نوشته‌ها دارای وجوه متمایز و بارزی می باشند که در هنگام بررسی شاخصه‌های گوناگون آن‌ها، تحلیل گران بدون داشتن رویکردی مشابه به روزنه ای یکسان در جهت بررسی کلیت آن آثار می رسند. رمان همنوايی شبانه ارکستر چوب ها اثر رضا قاسمی نیز جزو همین دسته از آثار می باشد که پیش تر در میان صاحبان اندیشه که با عمق بیش‌تری به این رمان توجه کرده اند از منظر شخصیت پردازی مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است. رمانی که در اوایل دهه‌ی هشتاد شمسی منتشر گردید و همچنان جزو برترین آثار منتشر شده در میان هم رده‌های خود می باشد.

   همنوايی شبانه ارکستر چوب ها با وجود نداشتن حجم زیاد از نظر نوشتاری و تعداد صفحات و واژه‌ها، دارای تعدد و گوناگونی در شخصیت های داستانی خود می باشد. به گونه ای که این پیچیدگی در هنگام به‌کارگیری شخصیت ها تا جایی پیش‌رفته است که تحلیل گران شخصیت های داستانی در بسیاری از مقالات و آثار علمی خود از این رمان برای بسط نظریه‌های خود بهره برده اند. یکی از دلایل چیرگی گرایش منتقدان در جهت بررسی وجوه شخصیت‌پردازی این رمان، پیچیدگی و ابعاد گوناگون شخصیت در بطن روایت است. این حجم از شخصیت‌های داستانی که در رمانی نه چندان حجیم به آن‌ها پرداخته شده است، باعث گردیده اثر نهایی از ظرافت و پیچیدگی در هم تنیده ای برخوردار شود که همین ویژگی رمان، آن را به اثری درخور تامل و قابل تحلیل تبدیل کرده است. روایت پیچیده و غیر خطی رمان، واگویه ای ناخودآگاه اما مستقیم از پیچیدگی‌های شخصیت های داستانی آن است. با وجود تعدد و تنوع شخصیت های داستانی، گویی یک همگونی درونی و ذاتی میان آن‌ها وجود دارد که راوی هر گوشه‌ای از درون خود و یا گذشته‌اش را در قالب شخصیتی تصور نموده است. خود راوی با به‌کارگیری توانایی‌های ذهنی‌اش در حال آفرینش اثری درون روایت است و جالب آنکه نام آن اثر که او در حال نگارش آن است و تا پایان داستان سرنوشت آن برای خوانندگان مبهم باقی می‌ماند، همنام خود رمان است. گفتگوهای او با دیگر شخصیت‌ها را نیز می‌توان یک روایت درون ذهنی تصور نمود که راوی با واگویه‌هایی که پیش از این در ژرفای وجودی‌اش در طول زمان دفن شده است، تلاش می‌کند تا با جان بخشی دوباره به حوادث و شخصیت هایی که پیش از این با آن‌ها درگیر بوده است، یا ذهنش را از شر آن‌ها برهاند و یا با آن‌ها به هم‌زیستی مسالمت آمیزی برسد. هرچند که ظاهرا در پایان روایت خود راوی قربانی یکی از همین شخصیت هایی می شود که خود خلق کرده است. در هر گفتگو و یا واکنشی که از راوی شاهد هستیم، گاه نشانه‌هایی از پیچیده تر کردن مسیر رسیدن به سرزمین وجودی او می توان یافت، که این مسیر پر پیچ و خم را چنان با ابهام بیشتری درمی آمیزد که مخاطب را در برهوت سرگردانی رها می سازد و گاه از طرف دیگر با ایجاد و نشانه‌سازی‌های روشن، خالق اثر تلاش می کند تا ذهن مخاطب را به چارچوب از پیش تعیین شده‌ی راوی رهنمون سازد. کارکرد آیینه ‌یکی از مواردی است که تلاش نویسنده را برای نشانه‌‌سازی‌های مستقیم نشان دهد و اساسا وجود و هستی راوی را می‌توان در آیینه به مثابه‌ی یک سنگ محک آزمود. گاه خودگفتگوهایی که در قاب آیینه انجام می شود، مخاطب را به شناخت بیش‌تر او می‌کشاند. اما در مقابل نشانه‌گذاری‌هایی نیز در بدنه‌ی روایت توسط آفریننده‌ی آن قرار داده شده که بر پیچیدگی، دشواری و ناآشنایی بیش‌تر مخاطب با درون مایه‌ی متن می افزایند.

   نام گذاری شخصیت های پیرامونی راوی که گاه دگرگونی آن‌ها بر میزان ابهام چنان می افزاید که اساس وجودی آن‌ها را زیر سوال می برد و همچنین با تشریح آشفتگی‌های بی پایان ذهنی آن شخصیت ها در کنار راوی، یک مرز نامشخص در هنگام تفکیک وجود راوی و دیگران تعیین می شود. این مرز نامشخص در تمامی طول روایت مشاهده می شود و جهان راوی را به دنیای معلق میان واقعیت و خیال تبدیل می کند. راوی عملا به‌یک روایت‌گر غیرقابل اعتماد که هر لحظه ممکن است دچار بیماری‌های ذهنی شود و در جریان سیال ذهنی خود اصل روایت را نیز مخدوش کند، تبدیل می شود.

   در طول رمان هر لحظه مخاطب منتظر یک رخداد هولناک است. گویی یک فاجعه در حال رخ دادن است که مانند زلزله‌ای مهیب از اساس پایه‌های خود روایت را نیز در کنار شخصیت‌های آن به لرزه وا‌ می دارد. راوی مانند موجودی که می تواند این زمین لرزه را پیش بینی نماید هر لحظه در پناهگاه خود چشم انتظار رخ دادن حادثه‌ای هولناک است. با ورود پروفت به داستان، تکانه‌های اولیه‌ی روایت آغاز می شود و در پایان نیز همان پروفت به عنوان عامل اصلی و محرک روایت در بطن داستان باقی می‌ماند. هراسی که راوی از پروفت دارد و در سایه‌ی هولناک همین ناآرامی‌ها است که ذهن راوی به پریشان گویی روی می‌آورد. نگاه دقیق تر به وجوه شخصیتی راوی رمان همنوایی در همین نوشتار مورد اشاره قرار خواهد گرفت.

   در پایان می توان به این نکته اشاره نمود که رمان همنوایی، نمونه‌ای کامل از رمانی پست مدرن است که با بهره گیری از ویژگی‌های بارز آن، مانند روایت غیر خطی و ایجاد بی نظمی زمانی در رویدادها، واگویی‌های بی‌پایان، تناقض‌ها و استفاده از شخصیت های همه‌جانبه و قابل تعمیم در دیگران، به‌یک رمان پسامدرن تمام‌عیار تبدیل شده است. اگرچه می توان گفت که رنگ و بوی پسامدرنی در فرم رمان بیشتر به چشم می خورد و رمان از لحاظ درون مایه، ویژگی‌های مدرنیسم را دارد، چرا که درون مایه‌ی اصلی آن بحران هویت، بیگانگی از جامعه و ازخودبیگانگی است و داستان به دوگانگی هویت تبعیدیان و درگیری‌های ذهنی آن‌ها می پردازد. همچنین وجوه ادبیات مهاجرت نیز در این رمان دارای جایگاه مهمی است. راوی خود یک تبعیدی سیاسی است که از ترس جانش در یک پناهگاه و در یک اتاق زیرشیروانی زندگی می کند و نه تنها با فرهنگ و اقلیم جدید خود انسی نگرفته، بلکه از پیشینه‌ی خود فرسنگ ها فاصله گرفته است و روزگار خود را در یک برزخ بی پایان سپری می کند.

   این رمان ارکستری است از صداهای بی پایان. ارکستری از صدای اره، سمباده، میخ و چکش برای ساختن زندگی بهتر، صدای سازهای کوبی و چرخشی، صدای لذت بردن از اپرای کارمن[1]، صدای ناله‌های جانسوز زن کلانتر و صدای ذکرهای غم انگیز علی. رمان همنوایی یک اتفاق در ادبیات داستانی است، اتفاقی که بسیار به ندرت و بر اساس استعدادهای خاص و کمیاب آفریننده‌ی آن پدید می آید و تا سال‌ها باید برای مشاهده اثری هم تراز چشم انتظار ماند.


/ 0 نظر / 37 بازدید