تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی ثریا در اغما

تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی ثریا در اغما


   رمان ثریا در اغما پر است از شخصیت های نویسنده - مهاجری که در روایت به توصیف روزگار آن‌ها پرداخته شده است. در مقایسه با دو رمان دیگر که در این نوشتار به تحلیل شخصیت های آن پرداخته شده، رمان ثریا در اغما دارای گستره‌ی بیش‌تری از نظر تنوع شخصیت هاست، اما به همان میزان که این رمان از مزیت تنوع و تعداد شخصیت ها برخوردار است از عمق و ابعاد مطالب، بهره‌ی کم‌تری برده است. بدین معنا که در هنگام معرفی شخصیت های مهاجر نویسنده‌ی پاریس نشین، راوی تنها به معرفی مختصری از آن‌ها می پردازد و از وجوه مختلف شخصیت پردازی که در فصل‌های گذشته پیرامون آن سخن گفتیم گاه تنها به توصیف های ظاهری و واکنش های سطحی آن‌ها اشاره می کند و صرفا چند شخصیت هستند که دارای وجوه ارزشمند شخصیت پردازی هستند که در ادامه به معرفی و بررسی آن‌ها خواهیم پرداخت.


لیلا آزاده


   لیلا آزاده بیش‌ترین حجم اطلاعات داده شده به مخاطب از نظر شیوه‌های مختلف شخصیت پردازی را در رمان به خود اختصاص داده است. به علت رابطه‌ی عاطفی قدیمی که بین او و راوی بوده است، جلال بیش‌تر وقت و ذهن خود را در هنگام اقامت در پاریس به او اختصاص داده است. در همان ابتدای آشنایی با لیلا از زبان یکی دیگر از پاریس نشینان متوجه می شویم که او با وجود آنکه پدر، مادر و خواهرش در فرانسه زندگی می کنند به تنهایی روزگار می گذراند. لیلا زنی است دمدمی، هوسباز و با احساسی شورانگیز. در فرانسه به دفعات ازدواج کرده و طلاق گرفته است و نتوانسته که دل به هیچ کسی ببندد. او به گفته‌ی خودش همیشه از ‌دست خویش فراری بوده و گویی دلیل اصلی مهاجرتش، انقلاب و جنگ های بیرونی نبوده است:

   «من همیشه از ‌دست خودم فرار می کنم. توی خودم هزار تا انقلاب دارم و صد هزار جنگ کثیف دیوانه وار.» (فصیح، 1388، 82)

   در فکر و وجود او بیش‌تر از تلاطم‌های سیاسی بیرونی، کشمکش های داخلی وجود دارد. وجودش سرشار از هراس و ناآرامی است و همین موجب شده است که دائم در حال فرار از خویش باشد و هیچ کدام از کسانی را که با آن‌ها رابطه داشته و یا ازدواج کرده است را شایسته‌ی ادامه‌ی مسیر نمی داند. به نوعی او این فرار از خویش را در دیگر گریزی نیز بروز می‌دهد. بی ثباتی و ناتوانی در تصمیم گیری از دیگر وجوه شخصیتی لیلا است که موجب آزار خود و دیگران شده است. این روحیات باعث شده است هر روز تنهاتر شود و حتی از استعداد خود در زمینه‌ی نویسندگی نیز بهره ای نبرد. گویی فاصله گرفتن از خود واقعی و وطنی که روزگاری دلبسته‌ی آن بوده، باعث شده است که دیگر از هیچ چیزی تأثیر نپذیرد و خود را یک فرد منزوی و همیشه منفعل در روایت نشان دهد. او به جلال می گوید:

   «من از اوضاع و زندگی ایران به دورم. دیگه چیزی از ایران زمین به من تأثیر نمی ده. با تحولی که در جامعه‌ی ایران به وجود آمده، و داره بیش‌تر میشه، کی دیگه کارهای مرا می خواد؟ اون جا دیگه جامعه‌ی شکوفایی آدم ‌هایی مثل من نیست. ما فعلا باید بریم تو پیله. توی کوما.» (همان منبع، 95)

   این فاصله بین او و جامعه ای که در آن بزرگ شده به جایی رسیده است که دیگر او هیچ حسی به وطن خویش ندارد:

   «من هیچ احساسی از انقلاب و از جنگ ندارنم. هیچ کدام از ما این جا نداره.» (همان منبع، 100)

    لیلا گاهی دچار نوستالژی می شود و به یادآوری خاطرات گذشته‌ی خود در ایران می پردازد:

   «نمی دونی چقدر دلم برای یک ختم زنان تنگ شده، یک سفره‌ی ام البنین، شب شام غریبون و شمع و نذری دادن توی تکیه. شب قدر امام حسن و شله زرد پختن.» (فصیح، 1388، ۱۹۳)

   او در جایی دیگر با جزئیات فراوان به شرح گذشته ای از خود می پردازد که با وجود نشان دادن عدم وابستگی ذهنی به آن‌ها در کلام خود، این جزئیاتی که در خاطر او مانده است عمق وابستگی‌اش را به گذشته نشان می دهد:

   «امروز بعد از ظهر خواب دیدم برگشتیم شیراز و خواهرم تازه به دنیا آمده بود. عید بود. می‌دانستی من پدر بزرگم از این علی‌اللهی‌های پاک و خوب بود. خیلی دوستش داشتم. ریش و سبیل سفید. عرقچین سفید. عبای قشنگ پشم شتری. وقتی توی بغلش می لغزیدم و ماچم می کرد چه حظی داشت، انگار به سحر و جاودانگی بهشت رسیده بودم. هنوز بوی تریاک خفیف و عرق ملایم که از لای ریش و سیبیلش می زد بیرون یادم هست. هنوز آن بوهای بچگی در شامه‌ی جانم هست.» (همان منبع، ۱۹۲)

   یکی دیگر از مسائلی که لیلا با آن مواجه می شود قرار گرفتن در برزخ میان سنت و مدرنیته است. او با وجود این که دختری آزاد و رها از همه‌ی قید‌وبندها می باشد باز هم میان دو فرهنگ مانده است:

   «کجاست مادر؟ کجاست گهواره‌ی من؟ من می دانم گهواره ام کجاست. گهواره‌ی من هنوز شیراز است. پوکیده و دارد توی صندوقخانه‌ی خاله ام خاک می‌خورد. فقط قبرم کجاست، نمی دانم. یا شخصیت ام کجاست، نمی دانم.» (همان منبع، ۱۹۲)

    او نماد یک نسل گمشده است که دیگر هویت خود را نه می تواند در خاطرات و گذشته‌ی نه‌چندان دور خود بیابد و نه اکنون که در قلب اروپا سرگردان به دنبال هستی خویش است. دائم از رنجی که می برد سخن می گوید و حال کنونی خود را نتیجه و عاقبت گذشته‌ی خویش می‌داند.

   لیلا آزاده که در پاریس افسرده است و حس بدبختی می کند، پس از مهاجرتی خودخواسته که به دلایل اجتماعی و سیاسی بوده، نه تنها موفق به خلق آثاری بهتر از پیش نشده بلکه چند سال است که دیگر چیزی ننوشته است. افسردگی او تنها به دوران اقامتش در پاریس مربوط نمی شود بلکه از دوران نوجوانی و حتی کودکیش آغاز شده است. آنگونه که خود او می گوید:

   «روزها و شب هایی که توی بیمارستان بودم به خودم فکر می‌کردم. به نوع زندگی ای که از چهارده پانزده سالگی داشتم فکر می کردم که منو بالاخره به همین جا می کشاند، ولی فکر نمی‌کردم به این زودی. چه آزادی‌ها و بی بند و باری‌هایی که سابق توی ایران دختر ها نداشتند یا لا اقل من داشتم. پول زیاد، آزادی زیاد، عزیز همه... پدرم عیاش بود. مادرم دختر فلان السلطنه‌ی شیراز بود... درون خودم تنها و غمگین بودم. » (همان منبع، 1388، 104)

   با این که شخصیت لیلا در روایت یک شخصیت فرعی است اما گاه به علت چیرگی ذهنی که در فضای فکری راوی دارد، وجود خود را به کل روایت چیره می‌کند و در لحظاتی به نوعی بدل به شخصیت اصلی داستان می شود. لیلا شخصیتی ایستا دارد که حتی حضور راوی که زمانی رابطه‌ی عاطفی قوی ای نیز با او داشته است، نمی‌تواند بر پویایی او اثر بگذارد. یک شخصیت که به حالتی خطی رسیده است، دگرگونی‌های محیطی و تنوع رابطه‌اش با دیگران نیز باعث تغییرات درون فردی نمی شود. هرچند که شخصیت لیلا می توانست تبدیل به یک شخصیت قالبی و کلیشه‌ای از یک گروه بدون هویت و انگیزه‌ی خارج ‌نشین مایوس و همیشه منتقد و ناراضی شود، اما نویسنده با بهره‌گیری از برخی از ظرایف به ویژه در ایجاد رابطه‌ی احساسی میان راوی و لیلا از این ورطه دوری جسته و او را بدل به یکی از شخصیت های قابل تامل در طول روایت نموده است. بار اصلی شخصیت پردازی بر‌عهده‌ی کنش‌ها و توصیفات حالات لیلا است و نه توصیف مستقیم و صریح از طریق نمودهای بیرونی.

 

نادر پارسی


   نادر پارسی یکی از کافه نشینانی است که دائم در حال گذراندن روزگار با نوشیدنی‌های الکلیست و در همین حال به دیگرانی که حتی یک آبجوی ساده می نوشند نیز خرده می گیرد. او پیش از این در ایران شاعر، نویسنده، مترجم، نمایشنامه‌نویس و هنرپیشه بوده است. فعالیت های ادبی و هنری او از دوران نوجوانی شروع شده و با تحصیلات عالیه ادامه پیدا کرده، داستان کوتاه و نمایشنامه می نوشته و برای خودش یک انتشارات داشته است. حوزه‌های فعالیت های او محدود به یک رشته و یا مکان خاص نبوده و در تئاتر، تلویزیون، روزنامه و مجله‌های زمان می توان از او ردپایی یافت. حتی برنده‌ی یک فستیوال فیلم نیویورکی شده است. سوابق و گذشته‌ی هنری او تنها کوله باری از خاطرات را بر‌دوش او می کشاند و باعث شده است هر روز تنهاتر شود و بر ناآرامی‌اش بیافزاید. او همواره در حال ایراد گرفتن به دیگران است، گاه با سرزنش کردن آن‌ها به علت نوشیدن، گاه به علت نوع رفتار و یا چرایی یک واکنش در مقابل فردی دیگر. نادر خود و اطرافیانش را یک نسل گمشده معرفی می‌کند و حال خود را بی شباهت به شخصیت کتاب خورشید همچنان می دمد همینگوی نمی داند. نادر مانند بسیاری از شخصیت های دیگر روایت با وجود داشتن انبوهی از سوابق هنری و نویسندگی دیگر نمی‌تواند اثری بیافریند. البته او ادعا می کند که در حال نگارش رمانی سترگ درباره‌ی انقلاب می‌باشد که در میانه‌ی راه است، اما چون ناشری نیافته از ادامه‌ی آن منصرف شده است. پارسی اهل جدل با دیگران است و بیش‌ترین تقابل و تضاد شخصیتی را با دیگران دارد. هنوز روحیه مبارزه طلبی خویش را حفظ کرده است و دست از تلاش برای راضی کردن دیگران در اثبات نظر خود برنمی دارد. با وجود این در ناامیدی و نداشتن آرزو همانند دیگران است.

   در این جا باید به این نکته اشاره کرد که «همواره در همه‌ی فرهنگ ها به ازدواج به عنوان یکی از عوامل هویت ساز توجه شده است. در فرایند مهاجرت، بسیاری از مهاجران ممکن است، دیدگاهشان درباره‌ی زمان ازدواج، آشنایی پیش از ازدواج یا شیوه و روش برگزاری مراسم ازدواج نسبت به پیش از مهاجرت، تغییر کند؛ اما همچنان ازدواج را عاملی مهم در جهت کسب هویت جدید در سرزمین میزبان می دانند.» (فلاح، سجودی و برامکی، 1395، ۲۹)

   همان‌گونه که نادر پارسی بی هیچ قید‌‌وبندی با زنان ارتباط برقرار می کند، اما ازدواج را نیز به عنوان یک عمل به رسمیت می شناسد. لیلا در مورد او می گوید:

   «بعد از اینکه پارسال از زن سابقش، زن فرانسویش جدا شد و قبل از اینکه زن فعلیش را بگیره، مدتی دوران موس موس دنبال من داشتیم.» (فصیح، 1388، 95) 

   شخصیت او گاه از طریق توصیف ظاهر او بیان می شود: «پالتوی بلند چرم سیاه و شاپوی پردار.» (همان منبع، 39)، گاه از طریق توصیفات راوی و دیگر شخصیت ها، و گاهی هم از طریق گفتگو و کنش خودش.


عباس حکمت


   در میان شخصیت‌های نویسنده - مهاجر، عباس حکمت دارای ویژگی‌های متمایزی است. محل سکونت او لندن است و هرازگاهی برای دیدار با دوستان قدیمی‌اش و یا سخنرانی و کارهای مربوط به چاپ آثارش، به فرانسه سفر می کند. پیش تر از این نیز نویسنده ای معروف بوده که آثارش مورد اقبال صادق هدایت و جلال آل احمد بوده است. برخلاف همکیشان خود هنوز هم آثاری در دست نوشتن دارد، هرچند انتشار آن‌ها با ابهام مواجه است. مانند دیگر همفکرانش، یکی در میان از واژه‌های غربی استفاده نمی کند و تلاش کرده است تا زبان مادری خود را به طور کامل حفظ کند. هنوز هم رگه‌هایی از وابستگی و تعلق به میهن و فرهنگ از خود نشان می دهد. هنگام گردهمایی‌ها همواره طرف منازعه‌ی نادر پارسی است و با حرارت و شور از نظریات خود دفاع می‌کند. او احتمالا همسر بعدی لیلا خواهد بود و هم اکنون نیز با یکدیگر رابطه‌ای کاری دارند. نویسنده‌ی یک رمان درباره‌ی سرکشی و عصیان یک مرد است که اطرافیانش اعتقاد دارند انتشار همین رمان بوده است که به وقوع انقلاب در ایران کمک کرده است. دارای تحصیلات دانشگاهی بالایی است و هرازگاهی در دانشگاه‌ها به عنوان سخنران و یا استاد مدعو به تدریس و سخنرانی مشغول می‌شود. راوی در هنگام توصیف عباس حکمت و برای شخصیت پردازی او، برخلاف دیگر شخصیت‌ها بیش‌تر به اشارات صریح و توصیفات مستقیم ظاهری او می پردازد. توصیف و شرح کنش ها و همچنین ارائه‌ی درون شخصیت او در سایه‌ی حجم زیاد شخصیت پردازی‌های مستقیمش، کم رنگ تر از دیگر شخصیت‌ها است. راوی در همان ابتدای ورود این شخصیت به روایت او را فردی چاق با ریش و سبیلی شبیه فروید توصیف می‌کند و حتی پیش از پرداختن به کنش ها و تحلیل شخصیت او در قالب گفتارهای غیرمستقیم، راوی به سراغ لباس‌های او می رود و با توصیف های دقیق شروع به شرح وضعیت ظاهری با جزئیات زیاد می‌نماید. تازه نگه داشتن طراوت پوست او با استفاده از لوسین ها نیز از حیطه‌ی شخصیت پردازی مستقیم راوی دور نمی‌ماند:

   «عباس حکمت کت و شلوار اسپرت چهارخانه‌ی ریز سفید و صورتی و سیاه دارد با پیراهن لیمویی قشنگ و کراوات و دستمال و پوشت اسکاتلندی. کراوات توی جیب جلیقه‌ی مخمل سیاهی فرو می‌رود، اما جلوی جلیقه روی شکم برآمده‌اش باد کرده و... پوست صورتش هنوز سفید و بی چروک مانده و با کرم و لوسیون تر و تازه تر می نماید.» (همان منبع، 246)  

   مهاجران برای ورود به جامعه‌ی میزبان و پذیرفته شدن از سوی این جامعه، ناگزیر باید خود را به لحاظ اجتماعی و فرهنگی با آن همگون و همساز نمایند. «این فرآیند همسازی و انطباق، امری است طولانی و پیچیده که طی آن مهاجر می بایستی رفته رفته ارزش ها، عادات، باورها و رفتارهای خود را با ارزش ها، عادات، باورها و رفتارهای جامعه‌ی میزبان هماهنگ و منطبق کند تا بتواند مجوز ورود به آن جامعه را دریافت کند و از سوی اعضای آن جامعه به عنوان یک عضو پذیرفته شود.» (مدرسی، 1393، 95-94)

   عباس حکمت برخلاف دیگر مهاجران، دچار دوگانگی فرهنگی نشده است. او کلام و شیوه‌های رفتاری و ظاهری خود را از مدت ها قبل از مهاجرت تاکنون به یک شکل خاص حفظ نموده است. به‌ندرت از گذشته صحبت می کند و گویی مانند دیگران همواره روزگار خود را با خاطرات گذشته و نوستالژی سپری نمی کند. او بسیار کم، دست به انتقاد از خود و یا وضعیت کنونی می زند و بیش‌تر از دیگران به بنیان‌های فرهنگی که پیش از آن برایشان تلاش کرده است، باور دارد. در عین حال بیش از دیگران خود را با وضعیت موجود هماهنگ نموده و با فرهنگ جامعه‌ی جدید نیز همسو شده است. دارای انفعال نیست و از سیاست زدگی پرهیز می‌کند. رضایت را می توان در ظاهر و رفتارش کاملا مشاهده نمود. او نمونه ای از اندک نویسندگان مهاجری است که توانسته پس از مهاجرت نیز جایگاه خود را به عنوان یک نویسنده و فعال ادبی حفظ نماید.


احمد صفوی


   احمد صفوی مترجمی است ملی گرا و دارای شخصیتی کاملا متفاوت با دیگران. محل اقامت اصلی او در آلمان است و گه گاهی به دیگر کشورهای اروپا نیز سفر می‌کند. بر خلاف دیگر شخصیت های نویسنده‌ی مهاجر رمان، کماکان به ایران سفر می‌کند و اوضاع را حتی بسیار مطلوب توصیف می‌کند. گویی راضی ترین فرد کل گروه مورد تحلیل همین فرد است. وضعیت ایران آن زمان را با وجود تلاطم‌های پس از انقلاب و دشواری‌های جنگی خانمان سوز، پر از امید توصیف می‌کند. رگه‌هایی از پایبندی به اعتقادات مذهبی نیز در رفتار و کلام او دیده می شود. هرگز مشروب نمی نوشد و در کلام خود از واژه‌هایی که در آن نشانه‌هایی از باور به خدا و دین دارد، استفاده می کند. با وجود این که معتقد است جنگ، دارای سیاهی و ابعاد منفی است، بر این باور نیز هست که جنگ جنبه‌های مثبتی نیز دارد، مانند انسجام ملی. او از دولت وقت ایران حقوق بازنشستگی می گیرد و همین اواخر نیز به ایران سفری داشته است. با وجود آنکه سال ها مترجم بوده و آثاری نیز از خود به جای گذاشته است، نمی‌تواند با ادبیات و واژگانی که دوستانش در آثارشان به‌کار می‌گیرند، کنار بیاید. به‌کارگیری واژه‌های سنگین و نامفهوم را تنها برای زیباسازی متنی می داند که از درون مایه تهی است. پاریس نشینان را افرادی غمگین و خالی از انگیزه می داند که چشمه‌های آفرینش ادبیشان خشک شده است. او تنها ایران را مکانی می‌داند که نویسندگان دارای دغدغه و اهل قلم، باید در آن ساکن باشند و نه کافه‌های پاریس. احمد صفوی به همراه همسرش همچنان به شیوه‌ای سنتی زندگی می‌کند، غذا می خورد و در فرهنگ مهاجرتی غرق نشده است. کم‌تر از سیاست سخن به میان می‌آورد و در کنش های او تاییدی مشاهده می شود دال بر شخصیت پردازی‌های مستقیم و بیرونی از او. به آینده‌ای روشن خوش بین است و نسل آینده را به روزهای خوب نوید می دهد. نویسنده‌ی رمان در میان انبوهی از انسان های ناامید و بریده از گذشته‌ی خویش، برای ایجاد توازن نسبی، شخصیت احمد را آفریده است و تا حد زیادی در شخصیت‌پردازی او موفق بوده است.


بیژن کریم پور


   بیژن کریم پور با وجود آنکه در میان دیگر شخصیت های نویسنده مهاجر داستان دارای کم‌ترین میزان شخصیت پردازی است، اما ظاهرا فعال‌ترین و پویاترین شخصیت نویسنده در روایت است. شاعری نامدار بوده است که هم اکنون دایره‌ی فعالیت های او از گذشته کم‌تر نیست. در پاریس مدرسه ای باز کرده و خود آن را مدیریت می کند و به کار آموزش فرزندان ایرانیان مهاجر مشغول است. کاملا سنتی زندگی می کند و ساعات خواب و مطالعه‌ی ثابتی دارد در اوقات فراغت به کشیدن نقاشی مشغول است و گاهی شعر نیز می نویسد. شخصیت پردازی غیرمستقیم مختصری در روایت دارد و از نگاه تحلیل مهاجرتی کاملا نگاه به بازگشت دارد. هیچ‌گاه در فرهنگ و زبان کشور مقصد دچار دوگانگی نشده و ارزش های فرهنگی خود را حفظ کرده است. درون مایه‌ی آخرین شعرش درباره‌ی پیرمردی با ریش سفید است که پس از سال‌ها تبعید به وطن خود باز می‌گردد. از سیاست سخن به میان نمی‌آورد و بر اصول خود پایبند است و امیدوار برای بازگشت به وطن. او نیز از جمله کسانی است که پس از مهاجرت، جایگاه ادبی خود را حفظ نموده است.

/ 0 نظر / 50 بازدید