بهلول ما

1-  سال دوم دانشگاه درس برنامه نویسی. استادی که پیش از این طبق سنوات قبلی این درس را ارائه می داد برای ترم آینده امکان تدریس نداشت. مدیر گروه استادی مدعو را برای تدریس این تک درس معرفی کرد و ما هم دل را به دریا زدیم و با استادی ناشناخته درسی را برداشتیم که باوجود نبودن در سرفصل های اصلی رشته ی ما هم می توانست نمره ی بالایش به عنوان درسی سه واحدی تاثیر خوبی در معدل نه چندان خوب آن موقع ما داشته باشد و هم خود برنامه نویسی دریچه ای جدید بود برای ورود جدی تر به دنیای مهندسی. به هر حال ترم آغاز شد و استاد ناشناخته پا به کلاس گذاشت. هیکلی تقریبا کوچک تر از متوسط. لاغر. کمتر از چهل سال عمر. چهره ای که نشان از اصلیتی شهرستانی داشت و لحنی آرام با شدت صوت بسیار پایین. این اولین برداشت دانشجویان کلاس از این استاد تازه وارد با اسم خاصش بود. اصلا در بیان و رفتار جذبه ی لازم استادی به چشم نمی خورد و این موضوع باعث شده بود جدی بودن کلاس از طرف برخی از دانشجویان در طول ترم زیر سوال رود و فضای کلاس را با شوخی و گاه تمسخر پیش ببرند. اما استاد ما هیچ گاه ذره ای از منش اولیه اش دست برنداشت و تا آخرین جلسه ی آموزشی با همان آرامش و آرامی کلاس را پیش برد. اطلاعات خاصی از استاد دستگیرمان نشد. فقط اشاره کرد که رشته ی اصلی او نرم افزار نبوده است و در مقاطع تحصیلی در رشته ی برق به برنامه نویسی علاقه مند شده است و آن را جدی دنبال کرده است. با توجه به ساعت برگزاری کلاس هایش و غیبت گاه و بیگاه  که البته با جلسات اضافه جبران می شد می توانستیم حدس بزنیم که شغل استاد به صورت تمام وقت جای دیگری است و برای تنوع و در ارتباط بودن با دانشجویان چند ساعتی را در هفته به تدریس مشغول است. امتحان پایان ترم را نیز بدون دشواری خاصی برگزار کرد و همراه با پروژه ای که پیش از این برای دانشجویان تعریف کرده بود و اکثرا آن را برون سپاری کرده بودند نمره ی نهایی برای بیشتر دانشجویان مطلوب بود. روز ارائه ی پروژه ها نیز به راحتی می توانست حدس بزند که کدام پروژه حاصل دسترنج خود دانشجویان است و کدام یک نه. پروژه ی من با این که سطحی متوسط داشت ولی توسط خودم انجام شده بود و از لبخند رضایتی که استاد داشت می توانستم این موضوع را بفهمم. نمره ی آن درس کمک خوبی به معدل آن ترم کرد و ما هم از انتخاب استادی تازه وارد راضی. استادی که اسم جالبی داشت. بهلول.

2-  ترم بعدی هم همان استاد همان درس را ارایه داد و طبق آماری که معمولا دانشجویان از هم می گیرند برای برداشتن درس و انتخاب استاد- کلاس استاد بهلول در ترم جدید شلوغ تر از ترم قبل بود. همان روال و همان صدا و همان آرامش. ظاهرا این جزو ویژگی های ذاتی استادی بود که می دانست شاید برخی از دانشجویان از آن سوء استفاده هم بکنند. ترم پاییز تقریبا به اواخر خود داشت می رسید. نیمه های آذر بود که دوست هم دانشگاهی من که آن ترم با این استاد درس برداشته بود به من پیامک زد که استاد امروز نمی آید و من هم بعدش کلاسی ندارم و خداحافظ. در دلم خوش بحالی به دوستم گفتم و رفتم سر کلاس خودم. غیبتش خیلی تعجب نداشت. گاهی بدون خبر نمی آمد ولی جلسات جبرانی را حتما برگزار می کرد. سر کلاس درس خودمان بودیم. نزدیک های غروب. استاد وسط درس نگاهی به موبایلش انداخت و گفت بچه ها الان یه هواپیما اطراف فرودگاه مهرآباد سقوط کرده. هواپیمای نظامی بوده و از جزییات حادثه خبر بیشتری نداشت.جو کلاس کمی تغییر کرد و موجب ناراحتی و نگرانی دانشجویان شد. به هر حال کلاس تمام شد و وقتی بیرون آمدیم دیدیم همه دارند در مورد سقوط یک هواپیمای نظامی در شهرکی مسکونی حرف می زنند. هواپیمایی که در حال اعزام به مانور جنگی در جنوب کشور بوده و عده ای نظامی و خبرنگار را با خود به این منطقه می برده و در حال برخاستن دچار سانحه شده است و بقیه اش را همه می دانند در مورد هواپیمای سی۱۳۰ ارتش. فضای بهت و اندوه کشور را فرا گرفته بود و صداسیما هم به علت از دست دادن همکارانش بر شدت قضیه بسیار افزود. اصلا فراموش شده بود که در آن هواپیما افراد دیگری بودند که شهید شده اند. به هر حال مراسم تشییع جانباختگان برگزار شد و من هم از اخبار آخر شب آن را پیگیری کردم. تصاویر شهدا در دستان مردم دیده می شد. ناخودآگاه نگاهم به صفحه تلویزیون خشک شد. در بین تصاویر عکسی آشنا به چشم می خورد. با این که تصویر از خودش چند سالی جوان تر بود اما می شد با اطمینان گفت که خودش بود. از طریق اینترنت فهرست شهدای این حادثه را بررسی کردم. متاسفانه حدسم درست بود. به دوستم زنگ زدم و اتفاقا او هم دقیقا تصویر تشییع شهدا را دیده بود و مثل من دنبال قضیه را گرفته بود. اما این بار تصویر استاد در لباس نظامی با درجه ی سرهنگی دیده می شد که با وجود ظاهر ساده اش و هیکل کوچکش هیبتی دیدنی به او داده بود با یک لبخند شیرین. در دانشگاه به طور پراکنده از او صحبت می شد همه بیشتر از نبودنش از شغل او تعجب کرده بودند. اصلا ویژگی های شخصیتی یک سرهنگ ارتش را نداشت. با آن صدای آرام و آرامشش در رفتار و کلام. هفته ی بعد که قرار بود کلاس برنامه نویسی تشکیل شود رییس گروه و چند استاد دیگر و دانشجویان در کلاس او جمع شدند و بر روی صندلی او یک دسته گل قرار دادند و از خوبی هایش گفتند و همه در غم و بهت بودند و خیلی زود هم استاد شهید و هم آن سانحه فراموش شد. هم توسط دانشجویان و هم مسئولین. این بار باید یک پسوند به اسم استاد اضافه می کردیم. شهید بهلول.

3-  درس تمام شد و گذراندن دوران سربازی از روی جبر پیش رو. بنا بر تقسیم خود سازمان نظام وظیفه قسمت ما شد سربازی در نیروی هوایی ارتش. دوران آموزشی با سختی های خودش گذشت و برای ادامه ی سربازی در ستاد فرماندهی شروع به گذراندن دوران خدمت کردیم. چند هفته ای از شروع به کار در بخش مربوطه نگذشته بود که با عبور از راهروی طبقه خودمان چشمم به تصویری افتاد که در یکی از اتاق ها آویزان بود. خودش بود. با همان لبخند و همان لباس سرهنگی ارتش. اتاق روبرویی ما بود اما اکثرا در آن بسته بود و من به داخل آن توجه نکرده بودم. ناخودآگاه به داخل اتاق کشیده شدم و به نوشته ی زیر تصویر دقت کردم. یک بازنشسته ی نظامی که در آن اتاق مشغول به کار بود کنجکاوی من را دید و با هم در مورد تصویر صحبت کردیم. به او گفتم که او در دانشگاه استاد ما بود و مابقی ماجرا. همکار او برایم گفت که او در همین اتاق مشغول به کار بوده است. گفت که اصلا جزو فهرست افراد اعزامی به مانور جنوب کشور نبوده است و در آخرین لحظات جایگزین فرد دیگری می شود. گفت که دو تا بچه ی کوچک دارد. گفت خیلی رفتنش اتفاقی و باورنکردنی بود. گفت آرام بود و بدون حاشیه. چیزهای دیگری هم گفت ولی من حواسم رفت به کلاس دانشگاه. خودم را روی یکی از آن صندلی های وسط کلاس دیدم که استاد شهید دارد درس می دهد. با همان آرامش و صدای آرامش. با همان وقار و شمرده حرف زدن هایش. خودم را دیدم وسط کلاسی که این بار استادش لباس نظامی به تن کرده است و هر لحظه دارد از ما دور تر می شود. با همان لبخند همیشگی اش. دیگر طاقت نداشتم. از اتاق روبروی محل کارم خارج شدم و شروع کردم قدم زدن در راهروی ساختمان پادگانی که روزی محل کار او بوده است. از این همه اتفاقات و دست به دست هم شدن حوادث برای یادآوری آن سانحه و استاد شهید سردرنمی آوردم. هنوز صدای آرام او در گوشم بود و با خودم نوشته ی زیر عکسی که از دیوار اتاقی که پیش از این محل کارش بوده است را زمزمه می کردم و راهروی بلندی را با قدم های کوتاه طی می کردم. سرهنگ شهید محمدعلی بهلول.


/ 0 نظر / 59 بازدید