استخوان های دوست داشتنی

نگاهی به فیلم استخوان های دوست داشتنی

آخرین فیلم پیتر جکسون

1-      فیلم های پیتر جکسون مانند خودش هستند. در طول زمان تغییر ظاهری زیادی می کنند اما هویت و درون مایه ی خود را حفظ می کنند. استخوان های دوست داشتنی نیز مانند دیگر آثار جکسون توانسته است به خوبی از جلوه های ویژه برای روان تر کردن و تاثیرگذارتر کردن روایت استفاده کند. جلوه هایی که در این فیلم به طرز معنی داری رنگ و بوی فرا واقعی به خود گرفته تا بیننده را مهمان مکان و زمانی نادیده و درک نشده کند. این جلوه های بصری خیره کننده گاه مرزهای واقعیت و خیال را در ذهن مخاطب مخدوش و جابجا می کند. در کنار جلوه های ویژه حضور دختر عجیب (راث کونورز Ruth Connors) نیز که در واقع حلقه ی اتصال دو دنیاست نیز بر تفکیک ناپذیری این مرزها افزوده است و سبب همراهی همه جانبه مخاطب با شخصیت های فیلم می شود و سرانجام، این همراهی منجر به ایجاد حس همذات پنداری با دختر مقتول (سوزی سالمن Susie Salmon ) و اطرافیانش می شود.

دیگر ویژگی مشترک درونی فیلم با دیگر آثار کارگردان، بهره گیری از مضامین بیان شده در اسطوره ها و افسانه هاست. اولین ملاقات سوزی و ری سنگ (Ray Singh) پس از دیدن نمایشنامه ی اتلو صورت می گیرد. گویی از همان ابتدا قرار است سوزی مانند دسدمونا (Desdemona) همسر اتلو قربانی بی گناهی خود شود. مقتولی بی تقصیر که توسط اطرافیان خود کشته می شود و سرانجام، قاتل نیز پیش از مجازات شدن می میرد.

سومین ویژگی مشترک فیلم های جکسون توجه خاص او در برداشت داستان های فیلم هایش از کتاب ها و روایت های حماسی و اسطوره ای است. کتاب استخوان های دوست داشتنی یکی از پرفروش ترین کتاب های چند سال اخیر آمریکا بوده است که این فیلم نیز از آن اقتباس شده است. برداشتی ستودنی که تنها تفاوت عمده ی آن با متن کتاب در مدت زمان روایت دختر در عالم برزخ است. در کتاب، سوزی اتفاقات پیش آمده برای اطرافیانش را تا ده سال پس از مرگش روایت می کند. این بیان طولانی پیشامدها که دارای خطی ساده و یکنواخت است در فیلم به چند ماه کاهش یافته است و نقش جورج هاروی (George Harvey) قاتل نیز در آن نسبت به کتاب بسیار کمرنگ تر شده است.

2-      نوع روایت فیلم از دو دیگاه قابل بررسی است. اول بیان تمام رویدادهای مهم پیش روی فیلم در چند دقیقه ی ابتدایی فیلم و دیگری تبدیل شدن راوی اول شخص به دانای کل پس از مرگ سوزی. یکی از مهمترین عوامل ایجاد کشش در روایت ایهام زایی است. روشن نساختن تمام ابعاد مورد پرسش واقع شده و جزییات مهم، حس تعلیق را در درون تماشاگر غلیظ می کند و موجب برانگیخته شدن کنجکاوی مخاطب می شود. مجموعه ی این حس ها موجب ایجاد رابطه ی تنگاتنگ ذهن بیننده با داستان فیلم می شود و بر جاذبه ی روایت می افزاید؛ اما در استخوان های دوست داشتنی در همان چند دقیقه ی ابتدایی فیلم متوجه می شویم که دختر بزودی می میرد و حتی قاتل او نیز تا میزان زیادی مشخص است. تنها نقطه ی مبهم باقی مانده، چگونگی به دام افتادن قاتل پس از این همه جنایت است. این نکته مبهم گرچه می توانست به نقطه ی تکیه روایت برای ادامه ی مسیر تبدیل شود ولی از روی عمد و به درستی در گوشه ای از داستان قرار می گیرد و بررسی چگونگی واکنش اطرافیان سوزی به نبود ناگهانی و همیشگی اش دست مایه ی اصلی متن می شود. واکنش هایی که گاه منجر به تعجب و گاه دلسوزی، سوزی و مخاطب می شود. تبدیل شدن راوی اول شخص فیلم به دانای کل پس از مرگ سوزی صورت می گیرد. گردش سیال و مجرد روحِ در برزخ مانده ی سوزی، با اشراف کلی بر تمامی رویدادها، توانست منطق حضور دوربین در دورترین نقاط را نیز توجیه کند. هر چه قدر مرگ سوزی دیرتر صورت می گرفت، دوربین نیز تنها مجاز به حضور در مکان هایی می شد که جسم او باید در آن جا حاضر می شد و خود ناظر بر تمامی رویدادها می بود.

3-      یکی از مهم ترین ایرادهایی که می توان به روایت پردازی فیلم گرفت، نبود توازن منطقی در شخصیت پردازی است. سنگینی بار روایت به طور متناسبی میان اشخاص و یا حتی اشیا به درستی تقسیم نشده است. کارکرد حضور و یا ایجاد برخی از اشیا در ادامه ی داستان ناکامل است. حفره ی مجهزی که تله ای برای به دام انداختنِ سوزی توسط هاروی می شود در مکانی ایجاد شده است که مسیر رفت و آمد هر روزه ی سوزی و دیگر دانش آموزان است. ایجاد این مکان در نزدیکی مدرسه و خانه های مسکونی بدون جلب توجه دیگران کاری ناشدنی است. پنگوئن که یک بار در کودکی سوزی و دیگر بار در کتاب های مادرش نشان داده می شود  (تمامی کتاب هایی که مادر سوزی در هنگام کودکی او می خواند متعلق به انتشارات پنگوئن است، تمامی آن ها!) در ادامه رها می شود و بی کارکرد باقی می ماند. (به یاد بیاوریم کارکرد خرگوش را در ماتریکس).  این بی توجهی به منطق حضور، در اشخاص نیز دیده می شود. به عنوان مثال دختر چاق همسایه (گریس تارکینگ) که سوژه ی ابتدایی عکاسی سوزی در غیاب فیل های وحشی و کرگدن هاست، تا پایان فیلم غیبتی بی معنا دارد. از او مهم تر چگونگی حضور و دگرگونی های آبیگل سالمن (Abigail Salmon) و لیندزی سالمن (Lindsey Salmon) ، مادر و خواهر سوزی است. حضور و واکنش هایی پر از ابهام که در برخی موارد منطق روایی را زیر سوال می برد. مادر سوزی در ابتدا کتاب هایی از کامو، هسه و ویرجینیا ولف می خواند اما با گذشت زمان تنها به مطالعه ی کتاب های آشپزی و باغبانی می پردازد. خواهر منفعل و بی کارکرد او که تنها دونده ی خوبی است ناگهان مانند کارآگاهی شجاع به قلب خانه ی مقتول وارد می شود و پرده از راز قتل های او برمی دارد. این مجموعه بی تفاوتی ها به کارکرد و ایجاد اشیا و شخصیت ها بزرگترین حفره را در روایت ایجاد کرده است.

دیگر عاملی که از نقاط ضعف فیلم به شمار می آید، نبود زمینه ی کافی و مناسب برای ایجاد حس مطلوب است؛ بدین معنا که مولف خواسته، پس از تجاوز و قتل دختری نوجوان، در مخاطب حس شادی و لطافت ایجاد کند. این عدم هماهنگیِ مقدمه و نتیجه؛ با وجود تمام تلاش فیلم ساز برای استفاده ی فراوان از جلوه های دیداری و زیباشناختی، منجر به آزار ذهن مخاطب می شود. هر چند جایگاه کنونی دختر، مطلوب و زیبا است اما یادآوری چگونگی کشته شدن او و همچنین واکنش اطرافیان سوزی به نبود او، سبب ناپایداری و ضعف باورپذیری شده است. همراهی سوزی با دیگر کشته شدگان همان قاتل بر این حس می افزاید.

4-      آمریکایی ها این فیلم را دوست نداشتند. این را می توان از میزان فروش و مقایسه ی آن با دیگر کارهای کارگردان متوجه شد. نگاهی کوتاه به نظرات منتقدان حرفه ای و همچنین مخاطبان عادی آمریکایی که در اینترنت منتشر شده است نشان می دهد دو عامل اساسی باعث پیدا نشدن مخاطب گسترده در میان تماشچیان سینما روی آمریکایی شده است. یکی برآورده نشدن توقع از پیش طراحی شده در ذهن مخاطبان به علت حضور کارگردانی مانند پیتر جکسون و دیگری مقایسه ی فیلم با کتاب آن. همان طور که در پیشتر اشاره شد کتاب استخوان های دوست داشتنی در میان مردم آمریکا بسیار مورد توجه قرار گرفت. این توجه گسترده هنگامی که در کنار اقتباس کارگردانی صاحب سبک قرار گرفت سطح توقع مخاطبان را بسیار بالا برد. آن ها بر روی پرده نه حماسه ی ارباب حلقه ها را دیدند و نه سادگی و لطافت متن کتاب را.

5-      جایگاه جلوه های تصویری ساخته شده توسط فن آوری های فوق مدرن امروزی در سینما کجاست؟ آیا ساخت آثاری مانند استخوان های دوست داشتنی و یا آواتار گامی رو به جلو برای سینما به منزله ی هنر است و یا به رخ کشیدن تکنیک؟ در کنار هم قرار دادن رمانس و جلوه های ویژه در چشمان مخاطبان چگونه جلوه می کند؟ پاسخ به این گونه پرسش ها بماند برای فرصتی دیگر. 

/ 0 نظر / 94 بازدید