تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی تماما مخصوص


تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی تماما مخصوص 


   تعدد و تنوع شخصیت های نویسنده - مهاجر در رمان تماما مخصوص محدود است. مانند رمان ثریا در اغما با تعداد زیادی از شخصیت ها مواجه نیستیم. اما این کم بودن شخصیت های مطلوب برای تحلیل باعث شده است تا بر ژرفای نگاه و ابعاد تحلیل افزوده شود. این بار، خود راوی یکی از شخصیت های نویسنده - مهاجر است که آفریننده‌ی اثر به علت داشتن حس همذاتی با او در هنگام شخصیت پردازی به وجوه مختلفی از آن پرداخته است. در متن روایت به شخصیت حکمت نیز اشاره می شود که پیشینه ای در نویسندگی دارد و هم اکنون به عنوان یک مهاجر در کشور آلمان زندگی می کند که در ادامه به معرفی و بررسی این دو شخصیت داستانی خواهیم پرداخت.

 

عباس ایرانی


   تمامی روایت رمان تماما مخصوص از دریچه‌ی نگاه عباس ایرانی صورت می گیرد. شخصیت اصلی رمان که چیرگی ذهنی او در فضای داستان هیچ‌گاه از میان نمی‌رود. هم اوست که به اشیا و یا حتی انسان هایی که پیش از این مرده اند جان می بخشد و با به میان کشیدن گذشته و یا حتی خیال خود به صحنه آرایی قلمرو داستان اهتمام می ورزد. گویی بودن و یا حذف تمامی مکان ها و یا حتی شخصیت ها به ذهن او گره خورده است.

   هرچند راوی در بسیاری از مواقع داستان در سکوت خود غرق شده است و تنها خود را به عنوان یک ناظر در صحنه‌ی رمان حاضر می‌یابد. حضور بی‌بدیل او به دلیل لایه‌های مختلف و ماهرانه‌ی شخصیت پردازی خالق اثر باعث شده است که تنها ذهن مخاطب از دریچه‌ی نگاه راوی به درون روایت بنگرد و همین رویکرد، راوی را از یک ناظر منفعل به نقش آفرینی پویا تبدیل کرده است. عرصه‌ی روایت در صحنه‌ی نمایش ذهنی او است که شکل و چارچوب می گیرد. خارج از این قاعده، همه چیز بی معنا و خالی از مفهوم است. راوی با وجود سکوت و سکون بیش از حدش در طول روایت، نقش‌آفرین اصلی است؛ ولی، نه قهرمان روایت است و نه ضد‌قهرمان. بر دیگران تاثیرات کمی می گذارد و بیش‌تر تاثیرپذیر است. تاثیری که همواره با دلهره و ناآرامی همراه است. ترسی بی پایان که در تمامی طول سفر ناتمام، همراه او است.

   عباس با خوشی و لذت میانه‌ای ندارد و وجودش همزاد غم است. زخم های گوناگونی بر وجودش جا خوش کرده است که شاید خود نیز از آن‌ها بی خبر است و تنها از آثار آن‌هاست که به وجودشان پی می برد. میزان توجه زیاد راوی به بهره بردن از صور خیال و بودن در یک فضای وهم گونه تا بدان جایی پیش می‌رود که اساسا او را از واقعیت دل زده می کند. این دل زدگی به تنهایی بیش از پیش او منجر می شود. عباس ترجیح می دهد تا در جاده‌های مه گرفته ای که در هنگام خواب و خیال با آن‌ها انس گرفته است روزگار بگذراند، تا قدم زدن در خیابان های واقعی و همیشه خیس برلین و یا رفتن به سفری نامعلوم با برنارد. همسایه‌ی او خالد نیز همدمی برای اوست، هرچند که پیش از این مرده است. هر دو تبعیدی ای هستند که میزان رنج بی پایانشان به نقطه‌ی مشترکشان تبدیل شده است. در اینجا لازم است ذکر کنیم که: «تبعیدی، فردی است که به میل خود سرزمینش را رها نمی کند و نقش چندانی در اقامت خود در سرزمین دیگر ندارد و غالبا، عزیمت کم و بیش اجباری خود را از یک منطقه، شهر یا کشور به منطقه، شهر یا کشور دیگر موقتی می انگارد و همیشه به نوعی در انتظار فرارسیدن زمان بازگشت به سرزمین اولیه‌ی خود است.» (مدرسی، 1393، 31) عباس ایرانی هم روی میز کارش یک قاب خاتم با عکسی از کوه دماوند و آن لاله‌های سرخش دارد. او به‌یانوشکا می گوید:

   «یک بار تا نیمه‌هاش با بچه‌های دانشکده رفته ام. راستی یانوشکا، اگر روزی اوضاع عوض شود و من بتوانم برگردم، می آیی؟» (معروفی، 1391، ۱۴۰) و گلخانه‌ی پشت خانه‌اش او را به‌یاد ایران می اندازد: «همین گلدان ها و پنجره‌ی پشتی خانه که به‌یک گلخانه‌ی  متروک باز می‌شد. پنجره ای که فکر می کردم رو به ایران باز است.» (همان منبع، 186)

   هر دو معشوق عباس- پری، عشق دوران جوانی‌اش و یانوشکا که مدتی دلبسته‌ی او بوده است- می‌میرند و راوی در نهایت سرگشتگی از همه چیز دل می کند و روزگار می گذراند و گویی تسلیم سرنوشت از پیش محتوم خویش می شود. در هنگام شخصیت‌پردازی تا حد امکان از توصیفات ظاهری و اشارات مستقیم پرهیز شده و عباس از نمودهای بیرونی و واژگانش شناخته نمی شود، بلکه نگاه او به محیط پیرامونی‌اش، کنش‌های او و بازگویی جزئیات ذهن او هستند که در مقاطع مختلف روایت، به شخصیت پردازی او منجر می شوند. او به دلایل سیاسی و فرار از اعدام، دست به سفر زده است. سفری که همواره برای او تداعی کننده‌ی ترس و نیستی است. او اینک در تبعیدگاه ناخواسته‌ی خویش با فرهنگ جدید نیز انسی نگرفته است و با آن احساس بیگانگی می‌کند. نه تمایلی از طرف خودش برای گرایش به آن وجود دارد و نه جاذبه ای را در آن می یابد. تبعیدی ناخواسته که به انفعال، غرق شدن در گذشته و انس با نوستالوژی در او دامن زده است. نوستالژی را که از جمله ویژگی‌های پر کاربرد ادبیات مهاجرت است در قسمت های زیادی از رمان می بینیم:

   «چی می شد ریش می گذاشتم، می شدم موسی زابلی، از مرز بلوچستان می رفتم تو، موسی موسی موسی. سری به مامان می زدم، سری به میرزا عبدالله؛ هی کجایی پسر! یک کشیده می‌خواباند بیخ گوش سیگارم. سیگارم پرت می شد آن طرف. نکش! خب نمی کشم. پاهات کو میرزا؟ حالا چه جوری برویم راه آهن؟ چه جوری در جالیز های خیار و گوجه بدویم، فرار کنیم، بخندیم؟» (همان منبع، 148)

   «پدر می گفت: کت آدم را جدی می کند. و من پوشیدم و جلوی آینه خودم را ورانداز کردم. از کنار کمد کله کشیده بود که مرا در آینه ببیند. من و مامان بهش خندیدیم. مثل بچه‌ها خجالت کشید و سرش را زیر انداخت: می خواستم ببینم توی آینه...  ما باز زدیم زیر خنده.» (همان منبع، 160)

   طبق گفته‌ی مدرسی، «مهاجر در نخستین رویارویی خود با جامعه‌ی میزبان، به طور کلی دو نگرش و رویکرد متفاوت می تواند داشته باشد: شیفتگی و پایداری؛ اولی در نهایت به جذب در جامعه‌ی جدید می انجامد و دومی ممکن است به انزوا و به حاشیه رفتن او منتهی شود و در این جاست که مهاجر، به‌یک انسان حاشیه‌ای تبدیل می شود. در چنین مواردی، جامعه‌ی میزبان او را ناسپاس به شمار می آورد. زیرا الگوهای فرهنگی جدید را نپذیرفته است و این امر به ویژه در مورد افرادی که به اجبار تن به مهاجرت داده اند، بیش‌تر قابل توجه است» (مدرسی، 1393، 48) عباس در مورد خود می گوید:

   «من شرقی ام و به ماجراها بیش‌تر احساسی نگاه می کنم تا منطقی... همیشه می خواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازای تاریخ. آلمانی‌ها کانت دارند و ما حافظ.» (معروفی، 1391، 88)

   او همچنان نتوانسته الگوهای فرهنگی گذشته‌ی خویش را فراموش نماید:

   «همدلی از خصوصیت های ما ایرانی‌هاست. تعارف در فرهنگ ما نقش دارند. وقتی آقای کریشین باوئر با دادن یک سیگاری حشیش به من خوشحال می‌شود، چرا نبایستی ازش می‌گرفتم؟ چرا بایستی بهش بگویم نه؟» (همان منبع، 72)

   او ناتوانی در پاسخ منفی به دیگران دادن را ره‌آورد فرهنگ پیشین خود می داند:

   «ما کلمه‌ی نه را برای دوست و رفیق هرگز به‌کار نمی بریم. حتی برای آشنایان هم به‌کار نمی‌بریم. به رهگذران هم نمی‌توانیم به آسانی نه بگوییم.» (همان منبع، 270)

   حتی خرافات را هم کنار نگذاشته است:

   «می دانستم وقتی مرده‌ها در خواب کسی را با خودشان ببرند، دیگر راه برگشتی وجود ندارد.» (همان منبع، 345)

   عباس پس از مهاجرت به انسانی حاشیه‌ای تبدیل شده است. او نه تنها مدتی است که دست به قلم نبرده ، بلکه نتوانسته جایگاه اجتماعی مطلوبی را نیز برای خود کسب کند:

   «من نیامدم در کشور شما کار کنم تا از گرسنگی نمیرم.» (همان منبع، 222)

   «چرا فکر کرده ای ما برای ظرفشویی آمده ایم پناهنده شده ایم؟» (همان منبع، 223)

   خجالتی بودن از دیگر بنیان های فرهنگی عباس است که در آن تجدید نظر نکرده است. او علت    همراهی نکردن یانوشکا را در آن لحظات درد و ضعف به مطب پزشک، اینگونه شرح می دهد:

   «شاید به این فکر می کردم که توی مطب زیر نگاه آدم ها از خجالت آب می شوم... » (همان منبع، 256)

  او در صحنه ای که در حال رانندگی است، خود و یانوشکا را روی کاپوت ماشین می بیند که در حال عشق بازی هستند، اما در همان خیالش هم:

   «پیرزنی با دو دست به صورتش می زند و می گوید اوه مای گاد!» (همان منبع، 258)

مدرسی درباره‌ی تغییر احساسات و دگرگونی در احوال یک مهاجر می گوید: «باید توجه داشت که غریبه در یک وضعیت انتقالی است که در پیچ و خم آن، احساسات خود را نسبت به آنچه با خود آورده، رفته رفته از ‌دست می دهد.» (مدرسی، 1393، 48)

  عباس، مادرش را در هنگام رفتن به سفری که می داند عاقبت خوشی ندارد فراموش می کند. مادری که چهره‌ی دیگری از وطن برای اوست. پس شاید او دیگر زادگاهش را نیز فراموش کرده است:

   «یادم رفت به مامان زنگ بزنم و ازش خداحافظی کنم. هم دیشب می‌توانستم، هم امروز صبح. هرچه او گاه گاهی زنگ می‌زند و حالم را می پرسد، من بی معرفت شده ام و شاید انسانیتم را فراموش کرده ام.» (معروفی، 1391، 271)

   او در جایی می گوید: «دلم می خواست برگردم به همان وضعیت قبلی که هروقت دلم خواست گریه کنم، بخندم، قدم بزنم، بنویسم، و بگذارم آن کس که دوستم دارد با تنم عشق بورزد.» (همان منبع، 7)

   عباس در تنهایی وحشتناکی فرورفته است. به قول خودش به شکل بدی غمگین است و دلش با هیچ چیز باز نمی شود. حالت هایی از افسردگی دارد. شاید به پارانویا هم مبتلا باشد چون از همه چیز می هراسد:

  «هراس داشتم، مدام خواب می دیدم، دلشوره‌ی درونم داشت مرا می کشت.» (همان منبع، 185)

  او مازوخیست هم هست. دائما خود را با خیال پری آزار می دهد. بوی خاک او را مست می کند، خاکی که شاید بوی گور پری را می دهد. هنگامی که‌یانوشکا برای اولین بار به خانه‌ی او می‌آید، او درعین خوشی و لذت ناآرام است. پس از در آغوش گرفتن یانوشکا، پای عباس از فرو رفتن شیشه‌ی شکسته‌ی لیوان زخم می‌شود و خون راه می‌افتد اما متوجه نمی شود. و حتی بعد از دیدن خون باز هم به عکس گرفتن از یانوشکا ادامه می دهد:

   «به پشت سرم نگاه کردم، لکه‌های خون روی پارکت دنبالم آمده بود. روی صندلی دم اتاق خواب نشستم و پای چپم را بلند کردم؛ جای بریدگی را نمی دیدم، اما خون هنوز قطره قطره می چکید. بازهم عکس گرفتم. یانوشکا کنار قطره‌های خون...» (همان منبع، 181)

   همچنین راوی بیش از این که با دیگران در طول روایت گفتگو کند با درون خویش مشغول تک‌گویی‌های ذهنی است. مهم‌ترین و اصلی‌ترین موضوع شخصیت پردازی را همین وجه شکل می‌دهد. این، جریان های بی پایان سیال ذهن او هستند که محیط اطرافش را شکل داده اند، مرز میان واقعیت و خیال را در هم می‌شکنند و به شخصیت پردازی کامل این شخصیت پیچیده منجر می‌شوند:

   «دوباره دستم را بر شانه‌اش گذاشتم. باز هم سر خورد در گودی کمرش. داغ شده بودم. تب کرده بودم. دهنم خشک شده بود. چشم هام را که باز کردم در سفیدی فضای کوهستانی پری پر کشیده بود، و به جاش یک دسته گل آبی بنفش مثل لوستر از صخره ای رو به برف ها می درخشید.» (همان منبع، 334)


حکمت سبیل


   با وجود چیرگی کامل عباس ایرانی به عنوان شخصیت اصلی رمان، شخصیت های دیگری نیز هرچند به صورت مختصر در طول روایت به مخاطب معرفی می‌شوند. مهم‌ترین این شخصیت ها همان چهار زن معروف داستان یعنی پری، یانوشکا، ژاله و مامان هستند و همچنین دیگر دوستان عباس، که از تمامی آن ها تنها حکمت دارای وجهه‌ی یک نویسنده‌ی مهاجر است. از او در طول رمان اطلاعات کمی به مخاطب داده می شود. خواننده می داند که او از اعضای حزب توده بوده، مدتی را در روسیه گذرانده و سپس ادامه‌ی زندگی‌اش را در آلمان سپری می کند. او در گذشته، نویسنده و روزنامه‌نگار بوده و به ادعای خودش هم اکنون از سیاست فاصله گرفته است و با مشغول شدن در یک گالری و نوشتن مقالات، کار فرهنگی و هنری انجام می‌دهد. در آلمان به دستور حزب به عنوان یک پاکستانی خود را معرفی می کند و عملا هویت ملی خودش را نیز از ‌دست داده است. با وجود جدایی از سیاست، به آرمان‌های حزبی اعتقاد دارد و آن‌ها را بر منافع شخصی خود ترجیح می دهد. اما در صورتی که محیط امن و مطمئنی بیابد، از نفرت خود از حزب، سخن به میان می‌آورد. حکمت از جمله تبعیدی‌هایی است که با انگیزه‌های سیاسی و اجتماعی از کشور خارج شده است. او نتوانسته است هیچ‌گاه با اجبار ماندن در تبعیدگاه خود کنار بیاید و به فرهنگ، آداب و سنت های موطن جدید خود اعتنایی نمی کند:

  «ما برای خودمان کسی بودیم، وطنی داشتیم، آرمان‌هایی داشتیم، سری پرشور، آبرو، امید. وگرنه اینجور نابود نمی شدیم...» (همان منبع، 175)

  حکمت در کلام خود از واژگان غربی بهره نمی برد و حتی از ابتدایی ترین ابزارهای فناوری مدرن استفاده نمی کند و با همان شیوه‌های سنتی خود مشغول گذران زندگی است. او در جایی به عباس می گوید:

   «خوش به حالت! ما که اینترنت نداریم.» (همان منبع، 175) و عباس اینگونه واکنش نشان می‌دهد: «تمام خشمم را یک جا بالا آوردم؛ بابا قرن بیستم پارسال تمام شد. پس کی می خواهی تکان بخوری؟» (همان منبع)

   او با خانواده‌اش روزگار می‌گذراند، غذاهای ایرانی می‌خورد و به بازگشت به وطن همچنان امیدوار است. حکمت مردسالار است و با دخترش فاشیستی رفتار می کند. از زبان عباس می شنویم:

   «حکمت سیبیل که منتظر بود دخترش در یک قدمی‌اش قرار بگیرد، چنان خواباند بیخ گوش دخترک که من صورتم را توی دست‌هام پنهان کردم.» (همان منبع، 172)

   او با وجود دوری از دنیای سیاست، ذهنی کاملا سیاست‌زده دارد و از گذشته نیز به خوبی یاد می‌کند. شخصیت پردازی‌های صورت گرفته برای او چندان دارای ژرفای قابل تاملی نیست، اما با بررسی و تحلیل تمامی وجوه شخصیت‌پردازی مانند توصیفات ظاهری، تحلیل کنش ها و نظرات او هست که می‌توان به برخی از زوایای پنهان شخصیت او پی برد. نکته دیگری که مخاطب تیزبین به آن پی می برد شباهت‌های او و راوی داستان است. پیشینه‌ی هر دو مانند یکدیگر است. به‌یک شکل از کشور خارج شده اند و هم اکنون در یک مکان اقامت دارند. ملاقات های راوی و حکمت از طریق گفتگوهای تلفنی و یا حضوری معمولا هنگامی رخ می دهد که عباس خواب بوده یا به تازگی از خواب بیدار شده است و همیشه هم رویایی دیده. گویی تا پایان ماجرا نمی‌توان شخصیتی مستقل و واقعی از حکمت برای او متصور شد. شاید او ساخته‌ی ذهن راوی باشد، شاید اساسا خود او باشد اما با برجسته کردن و تاکید بر برخی از وجوه شخصیتی خاص راوی. این هنر آفریننده‌ی اثر است که اینگونه از پرسش ها را در ذهن مخاطب ایجاد می کند و سرانجام با مواجه کردن خواننده با پرسش‌هایی بی پاسخ، او را در فضای ذهنی جذابی، تنها رها می‌سازد.


/ 0 نظر / 41 بازدید