روان درمانی اگزیستانسیال

روان درمانی اگزیستانسیال


   پیشینه‌ی درمان وجودی به قدمت فلسفه اگزیستانسیالیسم است. به عبارتی دیگر می توان اینگونه بیان کرد کرد که مارتین هایدگر (1971م) پدر فلسفه وجودی است که تاثیری عمیق بر روان درمانی و نوع مشاوره‌های وجودی گذاشته است.

   روان درمانی هستی‌گرایانه تلاشی است بر مبنای روش های فلسفی با تمرکز بر این رویکرد که مشکلاتی که وجوه بیرونی بیمارگونه دارد ریشه در هستی و درون خود انسان دارد. به معنای دیگر کشمکش های درونی یک شخص حاصل رویارویی او با بسیاری از مفروضات از پیش بنانهاده شده از هستی است. از دیدگاه یالوم این مفروضات را می توان در چهار بخش کلی تقسیم بندی نمود: غیرقابل اجتناب بودن مرگ، آزادی و مسئولیت همراه با آن، انزوای وجودی و بی‌معنایی. شیوه‌های درمانی هستی‌گرایانه بر این چهار ستون بنانهاده شده است که به عنوان تنش هایی شناخته می شوند که انسان را در تمامی ابعاد گوناگون زندگی خود محصور خویش ساخته است. (یالوم)

  «روان درمانی اگزیستانسیال گونه ای روان درمانی پویا یا پویه نگر است. پویا اصطلاحی ست که در حیطه‌ی بهداشت روان به صورت روان پویه شناسی، زیاد استفاده می شود؛ و اگر کسی بخواهد یکی از اساسی ترین ویژگی‌های رویکرد اگزیستانسیال را بشناسد، مفهوم درمان پویه نگر باید برایش کاملا روشن باشد. روان پویه شناسی هر فرد شامل نیروها، انگیزه‌ها و ترس های ناخودآگاه و خودآگاهی است که درونش به کنش مشغولند.» در این نوع از درمان تلاش می شود تا با به دست آوردن شناختی ژرفناک از رویکرد درمانی هستی‌گرایانه، نگرانی‌ها و دغدغه‌های انسان تا حدی رفع شود و شخصیت او به سمت تامل و تفکری عمیق پیرامون جایگاه اصلی خویش در هستی سوق داده شود.

   البته با نگاهی دقیق تر می توان اینگونه برداشت که پیشینه‌ی روان درمانی اگزیستانسیال به قرن نوزدهم میلادی بازمی گردد. زمانی که دو فیلسوف شهیر یعنی سورن کی یرکگارد و فردریچ نیچه تلاش خود را در زدودن انسانیت در جهان مدرن تقبیح کردند و این رویکرد را برای همگان شرح دادند و اندیشه‌ی خود را که این رویکرد می تواند منجر به اختلالات روانشناختی در مباحث شخصیت شناسی انسان ها شود را علنی ساختند. در ادامه روانپزشکانی نیز پا به این عرصه گذاشتند که از تاثیرگذارترین آن ها می توان به لودویگ بینزوانگر (۱۹۶۶ ـ ۱۸۸۱م) اشاره نمود که از نخستین پزشکانی بود که تلاش در ترکیب روان درمانی و وجود گرایی داشت. اما نخستین کتاب جامع در زمینه‌ی روان درمانی وجودی را همان اروین یالوم در سال 1980 به نگارش در آورد.

   «شجره نامه‌ی درمان اگزیستانسیال علاوه بر شاخه‌های متعلق به فیلسوفان بزرگ، روانشناسان انسانگرا و روانکاوان دارای رویکرد انسانگرا، شاخه‌ی مهم دیگری هم دارد که شامل نویسندگان بزرگیست که اگر نه بیش‌تر، دست کم به اندازه‌ی برادران متخصصشان مسائل اگزیستانسیال را کاویده اند و توضیح داده اند. بنابراین در آن صدای داستایفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری آموزگاران شهیر دیگر نیز به گوش خواهد رسید.»


مرگ


   «مرگ واضح ترین و قابل درک ترین دلواپسی غایی است. اکنون وجود داریم، ولی روزی می رسد که دیگر نیستیم. مرگ خواهد آمد و گریزی از آن نیست. حقیقت هولناکیست و ما با وحشت مرگ به آن پاسخ می دهیم. و تعارض اگزیستانسیال اصلی تنشی است که میان آگاهی از اجتناب ناپذیری مرگ و آرزوى ادامه‌ی زندگی وجود دارد.»

 یالوم برای مرگ دو کاربرد عمده را می شمارد: «اول این که مرگ از چنان اهمیتی برخوردار است که اگر درست با آن مواجه شویم، می تواند چشم انداز زندگی فرد را دگرگون کند و او را به غوطه‌وری اصیل در زندگی رهنمون سازد و دوم این که ترس از مرگ سرچشمه‌ی اصلی اضطراب است، از ابتدا در زندگی حضور دارد، در شکل دادن به ساختار شخصیتی بسیار موثر است و در تمامی طول زندگی همراه ماست تا اضطرابی بیافریند که نتیجه‌ی آن دلواپسی آشکار و شکل‌گیری دفاع های روانشناختی است.» (همان منبع، 269) همچنین از نظر یالوم ترس از مرگ به سه شیوه در انسان ظاهر می شود: «در بعضی افراد غیرمستقیم بروز می کند، مثل بی قراری یا استرسی که فرد در کنار زندگی عادی کنترلش می کند. در بعضی افراد اگرچه غیرمستقیم بروز می کند، اما زندگی فرد را مختل کرده است و بیماری روحی ایجاد می کند و در بعضی افراد سبب ایجاد نگرشی آگاهانه و اگزیستانسیالیستی درباره‌ی مرگ (مرگ آگاهی) می شود.» (یالوم، ۱۳۹۱، 10)


آزادی


    «آزادي دلواپسی غایی دیگریست که کم‌تر قابل درک است. معمولا آزادی را مفهومی کاملا مثبت و خالی از ابهام تصور می کنیم. با وجود این، وقتی آزادی را از منظر انگیزه‌ی غایی می نگریم، چشم ها با هراس خیره می ماند. آزادی در مفهوم اگزیستانسیالش، فقدان ساختار خارجی است. به این ترتیب فرد بر خلاف تجربیات روزمره، دیگر به جهانی موزون و ساختار یافته که پردازشی سرشتی دارد، وارد نمی شود و حتی آن را ترک می کند. در عوض، فرد به طور کامل مسئول یا به عبارتی مولف دنیا، الگوی زندگی، انتخاب ها و اعمال خویش است.» مولف خود بودن به این معناست که فرد اعتقاد خویش مبنی بر این که موجودی دیگر او را آفریده و از او حفاظت می کند را کنار بگذارد. ویلیام گلسر در کتاب خود تئوری انتخاب، تبیین می کند که ما به عنوان یک انسان برای دستیابی به آن چیزی که می خواهیم، چگونه رفتارمان را انتخاب می‌کنیم. بر اساس این تئوری تمامی آنچه ما انجام می‌دهیم یک رفتار است و همه‌ی رفتارهای ما عمدی بوده و از درون ما برانگیخته می‌شود. پس بر این اساس ما مسئول پیامدهای رفتارهای خود هستیم. «آزادی از این دید، مفهوم مرعوب کننده ای دارد، به این معناست که زیر پای ما زمینی نیست، هیچ نیست جز حفره‌ای تهی و گودالی ژرف. پس پویایی کلیدی اگزیستانسیال، همان برخورد میان رویارویی ما با بی‌پایگی همه چیز و آرزویمان برای جای پای محکم و ساختار یافته است.»

   «مفهوم اگزیستانسیالیستی آزادی بر این فرض استوار است که تنها حقیقت مطلق این است که هیچ چیز مطلقی وجود ندارد. موقعیت اگزیستانسیال می گوید دنیا تصادفی است. یعنی هرآنچه هست، می‌توانست طور دیگری باشد؛ یعنی خود انسان ها هستند که خود، دنیای خود و موقعیتشان را در آن می سازند.»


تنهایی

   سومین دلواپسی غایی، تنهایی است با انزوایی بنیادین، جدا افتادن هم از مخلوقات و هم از دنیا، ورای سایر انواع تنهایی. هرچقدر به یکدیگر نزدیک شویم همیشه فاصله ای هست، شکافی قطعی و غیرقابل عبور؛ تنهایی ای که به رغم رضایت‌بخش‌ترین روابط با دیگران و به رغم خودشناسی و انسجام درونی تمام‌عیار، همچنان باقی است. هریک از ما تنها به هستی پا می گذاریم و باید به تنهایی ترکش کنیم. پس تعارض اگزیستانسیال تنشی است میان آگاهی از تنهایی مطلق و آرزویمان برای برقراری ارتباط، محافظت شدن و بخشی از یک کل بودن. تنهایی عمیق از عمل خود آفرینندگی جدایی ناپذیر است، فرد در این نوع حس تنهایی به بی تفاوتی عظیم جهان آگاه می شود. (یالوم)


پوچی


    چهارمين امر مسلم هستی يا دلواپسی غایی، پوچى و بى معناییست. اگر باید بمیریم، اگر خود باید دنیایمان را بنا کنیم، اگر هریک در جهانی بی تفاوت به ما مطلقا تنهاییم، پس زندگی چه معنایی دارد؟ چرا زندگی می کنیم؟ چطور باید زندگی کنیم؟ اگر هدفی مقدر و از پیش تعیین شده وجود ندارد، پس هریک از ما، باید معنای خویش را در زندگی بسازیم. ولی آیا معنایی که خود برای خویشتن می آفرینیم، بنیه‌ی لازم برای تاب آوردن این زندگی را دارد؟ این تعارض پویای اگزیستانسیال ریشه در معمای مخلوقی در جست وجوی معنا دارد که به درون جهانی خالی از معنا افکنده شده است. به قول کامو ما موجوداتی اخلاقی هستیم که انتظار داریم جهان بنیانی برای قضاوت اخلاقی فراهم کند، ولی جهان چنین چیزی را فراهم نمی کند؛ کاملا نسبت به ما بی‌اعتناست. تنش میان آرمان انسان و بی تفاوتی جهان، همان چیزی است که کامو پوچی موقعیت انسانی نام نهاده است.

   در پایان این بحث باید گفت که دلواپسی‌های غایی منجر به اضطراب می شود و اضطراب سوخت لازم برای ناهنجاری روانی را فراهم می کند. تمامی عملکردهای روانی، چه خودآگاه، چه ناخودآگاه، به‌کار می افتند تا با اضطراب مقابله کنند؛ این عملکرد های روانی یا همان ساز و کارهای دفاعی، خود ناهنجاری روانی را به وجود می آورند.

/ 0 نظر / 96 بازدید