کافکا در کرانه

٢-   اسطوره از زایش تا زدایش

اکنون زمان اسطوره سازی به سر آمده است. هیاهوی رفت و آمد صفر و یک های حاوی داده های گوناگون، فرصت و حوصله ی آفرینش قهرمان اسطوره ای را از ذهن انسان زدوده است. نه به آن ها نیازی دارد و نه از سر آمدان پیشینش بهره لازم را برده است که عطش روایتی نو در حد و اندازه های اسطوره او را بی تاب قهرمان افسانه ای تازه ای کند. نویسندگان هوشمند، اکنون بایستی با تزیین همان اسطوره های کهن با رنگ و لعابی امروزی و بازگویی هسته ی داستان با روایت های مدرن و بهره گیری متناسب از عبرت های گنجانیده شده در اسطوره با نیاز مخاطب و استفاده از استعاره ها و اشاره ها، دین خود را به پیشینیان خود ادا کنند. موراکامی با نگاهی نو و مبتکرانه شخصیت و تم اصلی داستان خود را از اسطوره ی ادیپ وام گرفته است و همراه با آن از عناصر روایی شرقی و نگاه مقدس گونه ی فرهنگ های مختلف به سفر و مهاجرت هایی که هدف از آن دوری از پلیدی و پاک گردانیدن نفس و یا جستجوی گمشده ای است –مانند کمدی الهی دانته- با نهایت دقت و زیبایی کمک گرفته است و نتیجه ی آن اثری است حماسی گونه و امروزی. آیا اکنون زمان آفرینش چنین داستان هایی با تکیه بر اسطوره های بی نظیر ادبیات فارسی نرسیده است؟ نویسندگان ما اگر از پدید آوردن اسطوره های مدرن ناتوانند نبایستی جایگاه آن ها را در ذهن مخاطب های هرچند محدود با روایت های ناهنجار و شخصیت های ناموزون مخدوش کنند.

 ٣-  شخصیت های لازم و کافی

جدا از عنصر طبیعت و اقلیم که در نظر نگارنده مهمترین و کلیدی ترین عنصر داستان موراکامی است، تقریباً با هفت شخصیت دیگر در کتاب سروکار داریم که هر کدام در جای خود نقش خود را به درستی و به میزان و کارآیی لازم ایفا نموده اند.

کافکا تامورا. کامل ترین و آشناترین آن هاست. خواننده پس از خواندن کتاب با او آشنایی کاملی پیدا می کند و حس ناشناخته ای در درون او یافت نمی شود. به او برای فرار از خانه حق می دهد و نوع روایت اول شخص در بخش های مربوط به او حس همراهی را غلیط تر می کند. وجود سردرگمی در او پس از بیهوشی چند ساعته و یافتن خونی غریب بر پیراهنش تلاشی برای تلفیق او با دنیای ناکاتا و ایجاد پرسش های بیشمار در ذهن مخاطب است. تلاشی که از شدت واقع گرایی داستان او می کاهد و موجب هم گونی و هماهنگی کل خط سیر داستان می شود.

ناکاتا. در تمام طول داستان در سرزمین ناآگاهی گام بر می دارد و هنگامی هم که ناشناخته ها برای او به آگاهی بدل می گردد دیگر روحش طاقت ماندن در کالبد را ندارد. ناکاتا با تاکید بر ندانستن های بی شمارش خود را یک فرد تسلیم شده در مسیر تقدیر و سرنوشت به مخاطب معرفی می کند و طبیعت را تنها راهبر و نجات دهنده ی خود می شمارد زیرا او از ابتدا در دل طبیعت به ورطه ی ندانستن کشانده شده بود و آگاهی از یک وقوع یک پدیده ی طبیعی در آموزگارش – که نشان دهنده ی از دست رفتن فرصتی دیگر برای تولد بود- موجب جدایی و تفاوت سرنوشتش با دیگر دانش آموزان شد.

کوییجی تامورا یا جانی واکر. پدر کافکا. هنرمندی مرموز و ناشناخته برای مخاطب. گره های افکنده شده در شخصیت او و ندانستن علت برخی از کنش های او مانند علت ترک همه ی خانواده و یا رفتارش با گربه ها بر القای فضای اوهام داستان به درستی می افزاید.

اوشیما. کتابدار. از آن دست شخصیت هایی است که می توانست محور اصلی کل داستان شود ولی نویسنده با قرار دادن او در حاشیه از ذهن مخاطب می خواهد که جایگاه واقعی او را در مسیر روایت تعیین کند. او در میانه ی داستان در مقابل دو زن سرسخت طرفدار حقوق زنان خود را به طرز انکارناپذیری مونث می داند ولی در پایان داستان از دید ناکاتا و حتی هوشینو مردی آراسته است. مبهم ماندن جنس او در کل داستان شاید بر قسمتی از سخنان او که انسان ها را مونث-مونث، مذکر-مذکر و مذکر-مونث می دانست دلالت دارد و او با این دگرگونی جنسی در دید دیگران کامل ترین، مستقل ترین و تاثیرناپذیرترین فرد داستان معرفی می گردد.

میس سائه کی. او دسته کلیدی به همراه خود دارد که می تواند تمامی قفل های افکنده شده در طول داستان را بگشاید ولی با مخفی کردن آن و سکوت معنی دارش در تمامی طول داستان و در نهایت با سوزاندن تمامی پاسخ ها به دست ناکاتا در کنار رودخانه و سپردن خاکستر آن ها به باد –دو عنصر مهم طبیعت- لذت نداستن و بسته ماندن ظاهری درب ها را بر گشوده شدن تمامی قفل ها ترجیح می دهد.

هوشینو. ناکاتا برای سرسپردن به رهنمودهای طبیعت نیازمند فردی ناآگاه است اما غافل از مواردی که برای ناکاتا عین آگاهی است. هوشینو ی راننده عقل جمعی جامعه ای است که ناکاتا را دیوانه خطاب می کردند.

ساکورا. فردی شبح مانند که کافکا را در مسیر تکامل یاری داد. اطمینان او به کافکا و گرمی دستانش و تکیه ی سر او بر شانه ی کافکا موجب دلگرمی او در ادامه ی مسیر شد. آیا ساکورا خواهر کافکا است؟

 ۴-روایت متقاطع

 یکی از ویژگی های بارز و ستودنی کافکا در کرانه نوع روایت و زاویه دید شخصیت های راوی داستان هستند. تغییر راوی از دانای کل به اول شخص در فصل های مختلف و به طور متناوب خط اصلی داستان را دچار گسستگی نکرده و بی نظمی و شلختگی در متن دیده نمی شود. درون گرایی کافکا از ناکاتا مشهودتر است و حضور خود او به تنهایی به عنوان یک ناظر، گنجایش بازگویی پیشامدها را دارد ولی ناکاتا به علت تقابل و رابطه ی مهم و تاثیرگذارش با انسان های اطراف و حتی طبیعت و حیوانات نیاز به یک مشاهده گر تیزبین دارد تا حتی در صحنه هایی که حضور فیزیکی ندارد ولی در سرانجامش موثر است، حضور یابد و دیگر بخش ها را در کنار هم برای رسیدن به سرنوشت نهایی بچیند. این نوع روایت باعث همراهی خواننده با وجود طولانی بودن کتاب شده است. حس شیرین نیاز به آگاهی از ادامه ی سرنوشت ناکاتا در فصل های کافکا و برعکس خواننده را تا پایان کتاب مجذوب نگه می دارد و در برخی موارد که زمان و یا مکان این دو روایت با یکدیگر تداخل پیدا می کنند چیره دستی نویسنده در چیدمان عناصر روایت مشهود می گردد. موراکامی به گونه ای این دو روایت را به موازات هم پیش می برد که نتیجه ی کار مانند جدول متقاطعی می گردد که یافتن هر واژه و پر کردن خانه های خالی هر ردیف در نهایت به یافتن واژه ای دیگر می انجامد. او به جای پاسخ دادن و یا حتی در اختیار قرار دادن شواهد و یا سرنخ برای رسیدن به پاسخ ابهامات، خواننده را با پرسش های دیگری روبرو می سازد که در درون آن ها راه های رسیدن و یا حتی بازگشت به خانه ی اصلی برای جستجویی دوباره تعبیه شده است. مانند خرده نان های ریخته شده در میان جنگلی انبوه برای بازگشت به خانه ی اصلی پس از کشف و شهود.

/ 0 نظر / 124 بازدید