شادباشی تو بهار

تو به بهار گفتی

که هزارها پرستو

خبر آمدنش را

به یک لاله ی خفته ی بر دشت سکوت داده بودند

و به یک شاخه ی کاج

خم شده از سنگینی برف

لحظه ی رویت سرو را نوید داده بودند

یا به یک شبنم در یخ مانده

و در حسرت افتادن بر برگ چمن

از گرمی شعله ی خورشید

خبر داده بودند

تو به بهار گفتی

که یک لشکر آماده ز باران و نسیم

سردی خاطره ی مانده ی به پلک شب را

شست و بر گونه ی آن

سرخی آتش خورشید نهاد

آمدنت ای بهار

فصل پایانی یک شعر بلند است

که در حافظه ی یک کودک تازه به رویای شبانش رفته

آویخته است

قاصدک رقص کنان

آمده تا برکه ی خوابیده ز دی

تا به گوش گل مرداب بخواند

شعر نوروز تو را

فرودین وش برساند پیامی به آغوش درخت

که به سر آمده است

شب بی پایان غم تنهایی

مژدگانی چه توانم که برم

پیش یک بهمن انباشته از غنچه و گل

در میانش عطر یک کوه امید

شادباشی تو بهار

ماه هایت همه سرشار ز عطر نارنج

خانه ات آبادی

شادباشی تو بهار

/ 0 نظر / 75 بازدید