قبیله

ریش سفید قبیله تکیه که می زند به یکی از ستون های گوشه زمین، با همان چشمان کم سو و دستانی که تلاش می کند پنهان کند لرزش اش را و پاهایی که دیگر تاب نمی آورد سنگینی بدنی مملو از تجربه و تلاش را،‌ می تواند درون دل مردان و زنان و کودکان قبیله اش را ببیند و بداند که دیگر دوره اش به سر رسیده است. او می داند گنج های بی ارزش پنهان شده در زیر گنجه ها و پس قالیچه ها جای واژگان پر از عبرت او را برای ساختنی تکیه گاهی دیرپا گرفته است و جوانان تنها احترامی میان تهی را درچهره هایشان باقی گذاشته اند و تا چندی دیگر سر نیز به سمت او نخواهند گرداند.

پیر قبیله سرنوشت از پیش رقم خورده خویش را بر روی خشت های گلی بر روی هم چیده شده به زلالی آب و آیینه می بیند و سر خود را از روی حسرت به همان ستون چوبی تکیه می دهد و به بازی و جنب و جوش کودکانی می نگرد که در میانه میدان با نفسی تازه در آغاز راه اند و نه از گنج های پیرامون خود آگاه اند و نه از جنگ های در پیش رو.

آفتاب که سر به شانه کوهستان می گذارد، پیرمرد آرام به گوشه ای از زمین اینک کوچک قبیله اش می رود و به صبح های نیامده و روزهای گذشته می نگرد. به آن لحظاتی که قبیله را از آغاز در کنار هم گرد آورد و با دستانی خالی روزهای پر از امید را ساخت و اکنون باید بی چشمداشت، چشم انتظار دیگران باشد که شاید ندانند قدر و ارزش لحظه ای از کارهایش را. حتی لحظه ای از آن را.

/ 0 نظر / 10 بازدید