در حسرتی بی انتها

در حسرتی بی انتها

نگاهی کوتاه به فیلم جولیتا

قدم زدن های جولیتا در دنیای حسرت بی پایان خود تمامی ندارد. اگر شبی تنها چند جمله با مردی غریبه که به گمانش گمانی بد به جولیتا داشت، هم کلام می شد و داستان زندگی آن مرد را هر چند کوتاه گوش می داد و سرانجام با جمله ای کوتاه و لبخندی کوتاه تر او را همراهی می کرد شاید می توانست مردی که به پایان خط امید رسیده بود را از بین ریل و چرخ های قطار بیرون بیاورد و او را در بین بیم و امیدی بی انتها در دل تاریک شب رها کند. در شبی که سرنوشت جولیتا دست خوش دگرگونی های سراسر جبران ناپذیری شد که زنجیره ی شکست ناپذیر حسرت هایش را تا انتها به یکدیگر متصل کرد. در شبی که مردی صیاد دل جولیتا را ربود و از عمق دریایی تاریک به خانه ای غرق در نور با پنچره ای مملو از چشم اندازی شگف انگیز برد.
اما جولیتا نمی دانست که گمانی بد به شکارچی دلش می تواند حسرتی بزرگ بر دلش بگذارد و دریایی که چهره ی آرامش را تنها پیش از این به او نشان داده است درونی پر از هیاهو دارد و خانه ی همیشگی دل شکسته ی صیادی می شود که دیگر همدلی برای شنیدن درونیاتش ندارد و با ماهی هایی هم سفر می شود که تا پیش از این در جدالی ناتمام هم سفره بودند.
اما حسرت بزرگ جولیتا پس از جدایی از دخترش آغاز می شود. حسرتی که گویا مجازاتی نانوشته از گناهانی است که پیش از آن جولیتا ناخودآگاه مرتکب شان شده بود و این بار تقاصی سخت پیش رویش بود. اگر جسم بی جان مردی سالخورده از زیر چرخ های قطار، اندوهی گذرا را برای جولیتا به ارمغان آورده بود و اگر گمانی ناگهانی مرد زندگی اش را برای همیشه از او ربوده بود اینک سکوتی مرگ بار و غیبتی بدون توضیح جولیتا را در حسرتی بدون مرز قرار می داد که جدال او با کنار آمدن با این حسرت و اندوه، سرانجامی به جز افزودن بر آن ها نداشت.
تلاش جولیتا برای یافتن دلیل نبود دخترش از پیدا کردن خود دختر بیشتر بود. پرسشی بی پاسخ که تنها با گمان های گوناگونی که خود آن سوال ها ذهن و جان جولیتا را آزار می داد همراه می شد. آیا دخترش او را موجب مرگ پدرش می داند؟ آیا حسرت ها و اندوه های جولیتا دیگر برای دختری که به تازگی قدرت درست دیدن محیط اطراف اش را دارد قابل تحمل نیست؟ آیا زهر حسادت های خدمت کار خانه سرانجام خودش را پنهانی به جان زندگی آن ها رسانده بود و کار بدن نیمه جان او را به سرانجام رسانده بود؟ پرسش هایی که مانند موجودی زنده در ذهن جولیتا سال ها وجود داشت و دیگر رخدادهای زندگی اش نیز نتوانسته بود جای آن را در زندگی اش پر کند. جولیتا در آن سه دهه ی زندگی اش که ما می بینیم تنها بار سنگین حسرت ها و پرسش هایی را به دوش می کشید که شاید مقصر اصلی آن ها نیز نبوده است. جولیتا تنها می بایست پاسخ گوی رفتار و واکنش های احساسی دیگرانی باشد که پس از تصمیم های شاید نسنجیده و به درو از هدف خاص او رخ داده بود.
اما اینک هر چه که رخ داده است را می خواهد در سینه ی سفید کاغذ روایت کند تا آن موجود زهرآگین از ذهنش به آرامی خارج شود و او را رها کند. تا بتواند مدتی را نیز خودش را دریابد. جولیتا این بار خود تصمیم گیر سرنوشت پیش رویش است. مردی را که به تازگی با او آشنا شده است را در میانه ی یک تغییر رها می کند و سفری را آغاز می کند اما این بار برای یافتن خودش. سفری که هرچند می تواند ره آوردش دختری باشد که سال هاست او را رها کرده است اما سرانجام به یافتن خود جولیتا منجر خواهد شد.
 

/ 0 نظر / 45 بازدید