پسر خوب

پسر خوب

(نگاهی به کتاب شرارت های یک دختر بد نوشته ماریو یوسا)


 

1- تفاوتی ندارد دختر شیلیایی باشد یا از پرو. فرقی بین اسم ها و القاب و آرزوهای او هم نیست. لیلی کوچک دلبر شیلیایی باشد که با حرکات چشم و بدنش هوش از سر ریکاردو نوجوان ببرد و خود را مانند تمام دیگر روزهای زندگی اش چیزی معرفی می کند که واقعا نیست، رفیق آرلت که سودای چریک شدن در سر دارد باشد و آماده ی سفر به کوبایی باشد که یک تنه سینه سپر کرده است در برابر تمام هیولای امپریالیسم، مادام روبرت آرنو پاریس نشین همسر سیاستمدار فرانسوی و با لباس های گران قیمت و همنشین با ثروتمندان و صاحبان قدرت و نفوذ باشد، خانم ریچاردسون ساکن خانه ای اشرافی حومه لندن باشد -خانه ای که اصطبل آن پر است از اسب های گران قیمتی که ارزش یکی از آن ها می تواند تمام آرزوهای کودکی دختر بد را تبدیل به واقعیت کند - و روز و شب را در مهمانی های مجللی طی کند که هم نشینان او اعراب و اروپایی هایی هستند که ثروت بی اندازه ی آن ها دختر بد را دلزده بکند، کوریکو باشد در قلب بزهکادی توکیو و تبدیل بشود به یک قاچاقچی و در منجلاب بی اخلاقی اطرافیانش هر روز بیشتر فرو رود و برای ریکاردوی ساده لوح نقشه ای شوم شوهرش را پیاده سازی کند که او را کامل بشکند، خانم سوموکورسیو نیمه برژوای کارمندی بشود که تلاش می کند تا خود را به روزمرگی عادت دهد و تبدیل شود به یک زن خانواده دوست شهروند قانونی فرانسه، بشود همسر پیرمردی ثروتمند که او را صاحب ویلا و سهام کند و یا بشود زنی میان سال و بیمار که به انتهای مسیر رسیده است و یا حتی نام این دختر بد اوتیلیتا باشد و در خانواده ای فقیر و در محله ای پر از خشونت و فقر و بی اخلاقی بدنیا آمده باشد و پدرش با گوش دادن به درد و دل دریا روزگار بگذراند ، هر چه که نام دختر باشد و به هر جایی که برود و با هرکسی ازدواج کند و روزگار بگذراند باز هم ریکاردو عاشق است. عشقی که تبدیل به یک بیماری شده است که هیچ گاه او را رها نمی کند. بی توجهی ها و تحقیرها و جدی نگرفتن های دختر بد هم او را دلسرد و ناامید نمی کند. در واقع ریکاردو عاشق خود دختر بد نشده است، شیفته و دلباخته ی حس و وجودی شده است که عاشق دختر بد است. ریکاردو عاشق حس درونی خودش شده است و به همین دلیل است که این حس تمام عمر او را رها نمی کند و تا جایی پیش می رود که به یک نوع بیماری و مریضی مزمن تبدیل می شود. مرضی که چون خوره تمام ذهن و احساسات او را در خود فرو می برد و او را تبدیل به شیفته ای بی منطق می کند که رسیدن به مقصودش نیز مایه ی آرامش او نمی شود. در لحظاتی که دیگر دختر بد را از آن خود کرده نیز این بیماری و تشویش ذهنی رهایش نمی کند. سایه ی ترس احتمال از دست دادن دختر بد بر قسمت دیگری از زندگی اش گسترده می شود و جانشین جنون ریکاردو می شود و سرانجام تنها چنگ مرگ می تواند اندتی این ترس را تبدیل به حس حسرتی بی پایان کند.


2- ظاهرا ریکاردو برای رسیدن به دختر بد باید دنیا را بگردد و به اندازه ی زندگی اش صبر کند. اما در تمام طول این مسیر هیچ گاه ریکاردو دنبال او نبوده است. همیشه حضور ناگهانی و غافل گیر کننده ی دختر بد بوده است که سر بزنگاه بر سر راه پسر خوب سبز  شده است و مسیر زندگی او را دچار دگرگونی هایی کرده است. اولین دیدار آن ها در زمان نوجوانی آن دو روی می دهد و دختر بد خود مهمان ناخوانده ی شهری بوده است که از ابتدا ریکاردو در آن بدنیا آمده است و بزرگ شده است. دیدار آن ها در پاریس هم به علت سفر دختر بد برای شرکت در دوره های چریکی و عضویت در سازمان های کمونیستی کوبا بود و برخوردها و دیدارهای بعدی آن دو نیز چه در لندن و توکیو و چه در فرانسه و اسپانیا همه از سر خواست ریکاردو نبوده است. گویی دست سرنوشت آن ها را به گونه ای مقابل یکدیگر قرار می دهد که دچار حوادثی غیرقابل پیش بینی شوند و وابستگی ریکاردو هربار بیشتر شود و دختر بد هربار گریزپاتر. زمان های از هم گسسته و طولانی و مکان های دور از یکدیگر نیز نمی تواند موجب شود ریکاردو دختر بد را به دست فراموشی بسپارد و ذهنش خالی شود از حسی که سال ها است پر است از او. حتی سفر ریکاردو به زادگاهش پس از سال های دور از آن - با وجود این که دختر بدی که دیگر به عنوان همسر در خانه ی او هست را در کنار خود ندارد و این بار با خیالی نسبتا آسوده به سفری خانوادگی می رود- نیز به نشانه ای از دختر بد منجر می شود. ریکاردو این بار نیز برحسب تصادف نشانه ای از دختر بد را در مقابل خود می بیند و او کسی نیست جز پدری با قدرتی ویژه. داستان پر است از برخوردهای تصادفی، رابطه های کوتاه مدت، دلبستگی های عمیق اما گذرا و واکنش های غیرمنطقی هر دو طرف.



3- هربار دیدار این دو از طریق یک نفر صورت می گیرد. دوست آرمان خواهش که سودای مبارزات چریکی برای مبارزه با استبداد و سلطه در سر دارد، دختر بد را برای اولین بار پس از دیدار در نوجوانی به ریکاردو در پاریس معرفی می کند. داستان دوست هیپی مسلک نقاش ریکاردو سرانجام به خانه ای پر از اسب می رسد که دختر لندن نشین ساکن آن است. دیلماج کوتاه قد با استعداد به طرز عجیبی سر از توکیویی در می آورد که باز هم حضور دختر بد در آن جا موجب غافل گیری و شکل گیری بهترین بخش داستان می شود. پس از مهمترین چالش بین این دو، بچه ی ساکت همسایه حلقه ی اتصال را این بار تشکیل می دهد و در مواقع دیگر مانند یادآوری خاطرات کودکی و آخرین دیدار نیز سازنده ی موج شکن و تا حدی مارسلا نقش آفرینی می کنند. گویی این دو باید با واسطه هایی با یکدیگر مواجه شوند تا داستان حول یک اتفاق پیش نرود و به درستی این حلقه های اتصال منجر به زنجیره ای از داستان های خطی شود که کلیت داستان بر آن استوار شود. به موازات افراد از حوادثی که در بطن داستان رخ می دهد نیز نباید غفلت کرد. رویدادهایی که انعکاسی است از شرایط آن روزهای دنیا. از اتفاقات پرو گرفته تا شرایط فرانسه و انگلیس و اسپانیا و ژاپن در چند دهه میلادی همه را می توان در این قاب داستان به صورت گذرا دید. همایش ها و گردهم آیی هایی که ریکاردو به عنوان مترجم در آن شرکت می کرد نیز نگاهی دارد به دیدگاه های حاکم در آن زمان از دریچه ی داستانی گیرا.

4- همان گونه که ریکاردو تلاش می کند تا فکر و شیوه ی زندگی اش را از زادبوم خود کاملا جدا کند و نشانه های کشورش را به عمد از خود دور کند، داستان نیز از فضای غالب در ادبیات آمریکای لاتین فاصله دارد. در دختر بد با یک فضای رئال و گزارش و مستندگونه در کنار داستانی جذاب و پر از چالش و پرکشش مواجه هستیم. دیگر از نشانه های مرسوم در ادبیات آن مناطق خبری نیست. رئالیسم جادویی جایگاهی در این داستان ندارد و اسطوره و باورهای مذهبی و یا قومی تاثیری بر روند داستان نداشته است. حال و هوای داستان در فضایی اروپایی می گذرد و در شکل گیری هسته ی اصلی روایت و دیگر شاخه های فرعی آن نیز رنگ و بویی از پیشینه ی ادبیات شگفت انگیز آمریکای لاتین مشاهده نمی شود. تنها در بخش ارشمیدس سازنده ی موج شکن است که گوشه ای از آن فضای وهم انگیز شکل می گیرد و شگفتی این نکته در آن است که تنها بخشی که تا حدودی تلاش در خلق فضایی خارج از رئال جاری در روایت دارد نیز در خود آمریکای لاتین شکل می گیرد. شاید این رویکرد تعمد و خواست نویسنده بوده است تا بر وابستگی و جداناپذیری فضایی که داستان در آن شکل می گیرد و خلق می شود به مکان، فرهنگ بومی و اقلیم ویژه آن تایید کند. ارشمیدس متعلق به همان زمان و مکان است. از قدرت خارق العاده اش در شنیدن حرف دل دریا برای یافتن مکان مناسب احداث موج شکن نمی تواند در سواحل جنوب فرانسه بهره ببرد. دریای پرو همان دریای اسپانیا و فرانسه نیست، همان گونه که ریکاردوی نوجوان لیمایی آن فرد میان سال فرانسوی نیست. گویی فضای داستان و ریکاردو هر دو بایکدیگر شکل گرفته اند و رشد یافته اند و آرزوی هر دو اقامت همیشگی در قلب اروپای رویایی خود بوده است و به دست فراموشی سپردن خاطراتی که در کوچه پس کوچه های زادگاهشان شکل گرفته است و اینک ترجیح داده اند و یا تلاش می کنند تا غبار فراموشی در گذر زمان بر مهاجرتشان چیره شود و بدون گذشته به اکنون فکر کنند. تلاشی که تا حدی بدون نتیجه تا پایان داستان دامن گیر هم ریکاردو و هم روایت ادامه دارد.

5- دختر بد پس از سی و هفت روز برای همیشه از پیش ریکاردو می رود. او می ماند و یک تنهایی بی پایان و فرصتی برای جسارت آفرینش داستانی با موضوعی شگفت انگیز و پر از حادثه و پرسش. این بار ریکاردو می خواهد از دیلماجی بی تاثیر که پس از مرگش هیچ کسی از او یاد نمی کند تبدیل بشود به نویسنده ی پر از جسارتی که هر چه را که دیده بنویسد. از همان اولین روزی که حرکات بدن و چشم های دختر هوش از سر او برده تا آخرین روزی که در ویلای جنوب فرانسه با هم بوده است. از همه چیز می نویسد، از بی تفاوتی های دختر بد، از دور دنیا گشتن هایش، از هم بازی های دوره ی نوجوانی اش که او را به خاطر ابراز احساساتش مسخره می کردند تا همسایه اش در پاریس که برایش تبدیل به دوستانی واقعی شده بود. از آن شبی که از روی جنون تصمیم داشت از روی پل بپرد وسط رودخانه و خودکشی کند و بی خانمانی دوره گرد مانع او شده بود تا وقتی که به دیدن تاتر مارسلا رفته بود. تنهایی ریکاردو فرصت خوبی است تا تمام صحنه ها را بیاد بیاورد و از یادآوری آن ها خوشحال و اندوهگین شود. ریکاردو همه چیز را به یاد دارد، تمامی روزها و شب ها را.

6- چرا در ادبیات داستانی، نویسندگان ایرانی جایگاهی جهانی ندارند؟ آیا سیاست های کلان مدیران فرهنگی مانع آن ها می شود؟ نبود بستر روایی و چارچوبی داستانی که برای تمامی جهان فهم پذیر باشد مانع همه گیر شدن ادبیات داستان فارسی در جهان است؟ نشناختن مناسبات بین المللی و نداشتن ابزار تبلیغات و عرضه محصولات ما را در این خصوص دچار ناکارآمدی کرده است؟ آیا باز شدن پای سینمای ایران به مجامع بین المللی می تواند دریچه و یا کمکی به شناساندن ادبیات داستانی ما به جهانیان شود؟ نبود پیشینه ی تاریخی و سبقه ی عمیق داستانی در ادبیات غنی فارسی که همواره منظوم محور بوده است توجیه و یا دلیلی بر این کوتاهی است؟ شاید در فرصتی مجزا و مفصل به این پرسش ها در نوشته های پسین پاسخی داده شود.

پی نوشت:
- عنوان اصلی کتاب شرارت های یک دختر بد است که در ترجمه ی انگلیسی و فرانسه عنوان دختر بد و در ترجمه ی فارسی عنوان دختری از پرو برای کتاب از سمت مترجمین انتخاب شده است که تمامی آن ها عناوین مناسبی می باشد.
- با این که کتاب ترجمه ی ترجمه است اما متنی روان، یکدست و جذاب از کار درآمده است. نگارنده ی این مطلب چندین بخش مختلف کتاب را با متن اصلی آن مطابقت داده است و نتیجه کار را بسیار خوب دیده است.
- مترجم ظاهرا دچار خودسانسوری زیادی شده است و بخش هایی را که می دانسته با ممیزی مواجه خواهد شد را خود با سه نقطه حذف کرده است. این روند در برخی از نقاط شکلی افراطی گرفته است و صحنه هایی که می توانست در کتاب باشد نیز حذف شده است. نام کتاب نیز ظاهرا دچار همین رویکرد شده است هرچند نام انتخاب شده نیز بسیار مناسب است. دختر بدی که در تمام زندگی اش تلاش می کند تا پرویی بودنش را انکار کند و به گونه ای دیگر زندگی کند اما همچنان دختری از پرو است.


/ 0 نظر / 38 بازدید