تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی همنوايی شبانه ارکستر چوب ها


تحلیل و بررسی شخصیت های داستانی همنوايی شبانه ارکستر چوب ها


   همان‌گونه که پیش از این اشاره شد رمان همنوايی شبانه ارکستر چوب ها با وجود نداشتن حجمی زیاد از نظر تعداد واژگان، از تعدد و پیچیدگی‌های زیادی در شخصیت های خود بهره برده است. شخصیت هایی که بیش‌تر آن‌ها مهاجرانی هستند که بنابر سرنوشتی از پیش رقم خورده، هم‌اکنون همگی ساکنین طبقه ای از یک ساختمان هراس انگیز در شهر پاریس شده اند. هراس‌انگیزتر از خود ساختمان، ساکنان آن هستند که بنابر اشاره‌های صریح درون متن کتاب (حداقل از دیدگاه راوی داستان) دارای بیماری‌های روان پریشانه نیز می باشند. احساس بیگانگی با اقلیمی که به آن مهاجرت کرده اند بر پریشانی و حالات روانی آن‌ها افزوده است و ترس آسیب دیدن از یکی از همسایه‌ها و رفتارهای به دور از عقل و منطق دیگر ساکنین طبقه‌ی ششم ساختمان فضای سراسر هولناک روایت را دوچندان کرده است.

   در رمان حدود سی و پنج شخصیت مختلف وجود دارد که گاه حتی نامی از آن‌ها نیز برده نمی‌شود و گاه با اسامی مختلفی با یک شخصیت شاید واحد روبرو هستیم. ایرانیان تبعیدی و یا مهاجر طبقه‌ی ششم ساختمان، دارای اسم های گوناگونی می باشند که گاه برای فرار از گذشته و یا حتی اکنون خود به نام و پیشه‌ی جدیدی پناه می برند. بررسی دقیق تر تمام شخصیت ها این گمان را در اذهان خوانندگان هوشمند تداعی می کند که شاید تمامی این شخصیت ها بیانگر و توصیف کننده‌ی بخشی از وجوه گوناگون یک شخصیت کامل روایی باشند که در طول زمان و در مکان های مختلف دچار دگرگونی و یا حتی تکامل شده است. شاید طبقه‌ی ششم ساکنی یکتا دارد که پیشنیه‌ی خود را در هر شخصیت مجزا تداعی می کند و در قالب زمان ها و مکان های مختلف سعی در کنار آمدن و یا حتی درگیر شدن با یکی از وجوه شخصیت های درونی خود دارد.

  به هر روی داستان در لایه‌ی بیرونی خود دارای تعدد و تنوع در بروز شخصیت ها در بستر روایی خود می باشد که به طور خلاصه می توان به شخصیت های زیر اشاره نمود:

   راوی، سید الکساندر، پروفت، فاوست مورنائو، علی، کلانتر، فریدون، اریک، ژان، شاهدان یهوه، رعنا،  بندیکت، اینگرید، خاتون، ماتلید، گارسون، آنییس. اما در ادامه‌ی این نوشتار تنها به بررسی دو شخصیت که دارای ویژگی‌های مطلوب از پیش تعیین شده است می پردازیم و آن‌ها را از دیدگاه شخصیت پردازی و همچنین ادبیات مهاجرت مورد تحلیل قرار خواهیم داد.


یدالله


   راوی رمان، فرمانروای بی چون و چرای قلمرو روایت است. هر چند در ظاهر و در گفتار، او دارای شخصیتی منفعل است و در گوشه‌ای از صحنه‌ی روایت بدون تأثیرگذاری مهمی تکیه داده و به بازگویی مشاهدات خود مشغول است، اما دریچه‌ی ذهن او و نگرش راوی است که کل روایت را بدین شکل آفریده است. شخصیت‌ها در پیرامون او شکل می‌گیرند و تنها با بررسی و تحلیل شخصیت راوی است که می توان به لایه‌های دیگری از وجوه رمان دست پیدا کرد. همان‌گونه که رمان با تعداد شخصیت هایی که گاه مجالی برای بروز درونیات آن‌ها وجود ندارد مواجه است، خود راوی نیز از این تنوع و تعدد وجوه درونی مختلف شخصیتی برخوردار است و در موقعیت های مختلف و در بازه‌های زمانی گوناگون با یکی از وجوه شخصیتی او در بطن روایت مواجه می شویم که در کنار هم قرار دادن مجموعه‌ی این وجوه مختلف شخصیتی است که می تواند به شناخت بیشتر راوی منجر شود. او به گفته‌ی خویش از بیماری‌های ذهنی مختلفی رنج می برد. وقفه‌های زمانی، آینه و خود‌ویرانگری نام‌هایی است که او بر این ناهنجاری‌ها گذاشته است که هر یک به نوعی از یکی از وجوه شخصیتی او سرچشمه گرفته است. وقفه‌های زمانی نشان دهنده‌ی آن است که دیگر، زمان و گذشت آن از دیدگاه راوی دارای آن‌قدر اهمیتی نیست که او تفاوتی برای گذاشته، حال و یا حتی آینده خود قائل شود. این بی تفاوتی که او نسبت به زمان پیرامونی خود دارد باعث شده که نتواند و یا نخواهد که تمایزی میان زمان‌های مختلف قائل شود. بازتاب این اختلال را می توان در بیان روایت مشاهده نمود.

   بیماری آینه سنجه ای برای هویت یابی شخصیت مستقل او است. گویی هرگاه که او خود را تهی از شخصیتی مستقل در روایت که خود به بازگویی آن مشغول است می‌یابد، به آینه می نگرد تا شاید خود را به مثابه‌ی یک شخصیت، با هویت مستقل بیابد. هرچند در بسیاری از موارد این مهم رخ‌نمی‌دهد و آینه خالی می ماند از چهره‌ی او. خودویرانگری نیز ره‌آورد گذشته است. زندگی راوی تاکنون سرشار از رنج و ناآرامی بوده است و هیچ‌گاه نتوانسته به معنای واقعی طعم زندگی را بچشد. شاید مهاجرت را بتوان به عنوان عاملی برشمرد که موجب شده است تا بر میزان این خودویرانگری راوی افزوده شود. مهاجرت همواره با هراس و اضطراب همراه بوده است.

   قرار گرفتن در اقلیمی نو و دور شدن از افرادی که به آن‌ها وابستگی داشته است می‌تواند به ناهنجاری‌ها و ناآرامی‌های روانی شخص دامن بزند. راوی نیز از این قاعده مستثنا نبوده است. انباشت اختلالات حل‌نشده از گذشته تاکنون بر این مشکلات افزوده است. در بخشی از این نوشتار که به تحلیل وجوه روانشناختی شخصیت ها می پردازیم، این بیماری‌ها را مورد تحلیل قرار خواهیم داد.

  راوی یک شبه روشنفکر متناقض گرا است که در برزخ میان سنت و مدرنیته روزگار می گذراند. از طرفی در برخی از وجوه رفتاری و گفتاری او می‌توان دین‌گریزی را مشاهده نمود و یا حداقل به میزان زیادی از بی اعتنایی به دین رسید و از طرف دیگر ضمیر ناخودآگاه او به مفاهیمی مانند فرشتگان نکیر و منکر باور دارد. او بسیار خرافاتی است و حتی به طلسم هم باور دارد. همین دسته از تناقضات باعث شده است که شخصیت او دچار اختلالات بیش‌تری شود. او نسبت به اجتماعات انسانی حس خوشایندی ندارد و جمع گریزی را می توان در تمامی رفتارهای بیرونی او مشاهده نمود. این جمع‌گریزی باعث گردیده است تا هر روز نسبت به دیگران بی اعتمادتر و بدبین تر شود. این حس گسترده‌ی بی اعتمادی در فضای روایت چنان سایه افکنده است که از مقطعی از روایت، مخاطب آگاه به این نتیجه می رسد که دیگر نمی‌تواند به راوی اعتماد کند. این حس غیرقابل اعتماد بودن و عدم اتکا به رفتارها و گفتارهای راوی، بر پیچیدگی روایت می افزاید تا جایی که خیال جای واقعیت را می گیرد. رفتارهای بیرونی راوی می تواند پوشش و نمود ظاهری برای فضای بی پایان خیال او باشد. همان‌گونه که راوی به تمامی شخصیت های پیرامونی‌اش به دیده‌ی تردید می‌نگرد، مخاطب نیز به داستانی که از دریچه‌ی نگاه او روایت می‌شود با نهایت شک نگاه می کند. گویی تنها حقیقت را می‌توان در هزارتوی بی‌پایانی جستجو کرد که هرچه بیش‌تر ذهن مخاطب به کنکاش آن دست می‌زند، به سردرگمی ژرفناک تری می رسد. این، مانند بودن و ماندن در یک جاده‌ی پرپیچ و خم و تاریک است که تنها بر هراس فضای روایی داستان می افزاید.

   راوی در پس رمانی پسامدرن و در جریان سیال ذهنی خود، نه به واگویی رخدادهای پیرامونی خود، بلکه به بازسازی آن‌ها در قالب گفتگوهای درونی غیرمستقیم و همچنین غیرقابل اعتمادی دست می زند که در نهایت، قلمرو روایت را شکل می دهد. ذهن مخاطب در این سرزمین به دنبال راهی می‌گردد که شاید خود او نیز از یافتن انتهای آن ناتوان است. راوی شخصیتی ایستا و حاشیه‌ای دارد. او در موضع انفعالی از محیط و اطرافیان خود اثر می‌پذیرد، اما این اثر پذیری را نمی توان به داشتن شخصیت منفعل محض او تعبیر کرد. هم اوست که ساکنین محیط و شخصیت‌ها را از ابتدا آفریده است و با چینش زمانی و موقعیتی، تنها در حال نگریستن به آن‌هاست. مانند آفریننده ای که پس از آفرینش شخصیت‌ها، آن‌ها را به حال خود وا می گذارد و با نگریستن به آن‌ها به درجه‌ای از خشنودی می رسد که شاید با تغییر سرنوشت آن‌ها و ایجاد دگرگونی‌های مستقیم به آن حد از رضایت نرسد. راوی هم شخصیت اصلی و هم شخصیت فرعی داستان است که گاه با کنار کشیدن از برخی از رویدادها تنها به واگویی آن‌ها می‌پردازد.

 او یک تبعیدی است که به فردی حاشیه‌ای بدل شده. او دچار بحرانی می باشد که در پی دوگانگی فرهنگی و تضاد ارزش های فرهنگی بومی با جامعه‌ی جدید به وجود آمده و زندگی او را دچار پریشانی، سرگشتگی و بی قراری ساخته است. برای نمونه او در جایی از روایت می گوید:

   «من از سگ نمی ترسیدم. یعنی مدت‌ها بود که دیگر نه از دیدنش وحشتی داشتم و نه از لمس کردنش اکراه. رسیدن به این مرحله البته آسان نبود. در فرهنگی که با آن بار آمده بودم، سگ موجودی بود نجس که کم‌ترین تماس با او باعث آلودگی می‌شد و تا غسل نمی کردی برای خودت هم قابل تحمل نبودی. از این گذشته سگ موجودی بود که اگر کسی را می خواستند طلسم کنند به قالب او درش می‌آوردند. اشخاصی هم بودند، البته، که از بسیاری گناه، پس از مرگ روحشان به عقوبت در بدن سگ ها حلول می‌کرد. با این نوع تربیت، کنار آمدن با سگ ها البته آسان نیست. حتی اگر مدت ها باشد که به هیچ چیز و از جمله به این چیزها اعتقاد نداشته باشی.» (قاسمی، 1386، 28)

   مدرسی در مورد انسان حاشیه‌ای اینگونه می گوید: «از سوی دیگر، برخی جامعه شناسان معتقدند که حاشیه‌ای بودن تنها پس از مهاجرت اتفاق نمی افتد، بلکه بسیاری از مهاجران ممکن است پیش از مهاجرت و در جامعه‌ی خود نیز احساس حاشیه‌ای بودن داشته باشند و احتمالا همین احساس، شاید یکی از انگیزه‌های آن‌ها برای مهاجرت بوده باشد. این گونه افراد، در موقعیت حاشیه‌ای بودن دوگانه قرار دارند، یعنی هم در کشور خود و هم در کشور میزبان، انسان حاشیه‌ای به شمار می آیند. انسان حاشیه‌ای دوگانه‌یا دوسویه در هر دو جامعه، یعنی در کشور خود و نیز کشور میزبان، با عواملی روبروست که در او احساس عدم تعلق و دلبستگی، بی اعتمادی و ناامنی پدید می آورد. (مدرسی، 1393، 94-93)

   راوی در ایران نیز انسانی حاشیه‌ای بوده است. نوشته‌های او مورد اقبال هیچ کس قرار نگرفته، آنگونه که خود می گوید:

   «به هر ناشری داده بودم رک و پوست کنده گفته بود که این مهملات ادبیات نیست و من فقط وقتم را تلف کرده ام.» (قاسمی، 1386، 35)

   این حاشیه‌ای دوسویه بودن در او باعث شده است که چه در زمانی که در ایران بوده است و چه در تبعید خود هیچ‌گاه نتواند اثر دیگری را بیافریند و همچنین او را در هر دو جامعه دچار حس بی اعتمادی و ناامنی کرده است تا جایی که او به پارانویا که از جمله ویژگی‌های ادبیات مهاجرت می‌باشد، مبتلا شده است. او مانند بسیاری از شخصیت های مهاجر دیگر داستان ها که پیش از این از آن‌ها سخن به میان آمده بود از ویژگی‌هایی مانند نوستالژی، انتقاد از خود، دین‌گریزی، انفعال و سیاست‌زدگی برخوردار است. مهاجرت او را بیش از پیش به حاشیه رانده و بر عمق انتقاد از خویش او افزوده است. او با این که در نویسندگی، نقاشی، موسیقی و آواز توانایی‌های زیادی داشته، اما خود را  شکست خورده می داند. او در بنیان فرهنگ ایرانی خویش دچار تردید شده و از آن‌ها انتقاد می کند:

   «حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشخصه ‌ای کاملا ایرانی است، هیچ‌گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم؛ گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم.» (همان منبع، 94)

   نوستالژی در او برخلاف دیگر شخصیت های مورد تحلیل این نوشتار با نگاه حسرت به گذشته نیست، بلکه او معمولا از گذشته به تلخی یاد می کند. پدری که با خشم نگاهش او را می ترسانده و مادر و عمه ای که همیشه او را نصیحت می کرده اند:

   «همه‌اش نصیحت بود که پیش چشمم رژه می رفت. دهان پدرم را می دیدم که با خشم می‌جنبید؛ دهان مادرم را؛ دهان عمه‌هایم را؛ دهان معلمم را؛ دهان رئیسم را.» (همان منبع، 13)

   راوی که در طول روایت تنها یک بار از او به عنوان یدالله نام برده می‌شود، یکی از پیچیده ترین شخصیت پردازی‌های داستانی را در ادبیات به خود اختصاص داده است، چنان چه با تحلیل و عمق بخشی به‌یکی از وجوه شخصیتی او می توان به اهمیت وجه دیگری از او پی برد. آفرینش چنین شخصیتی تنها از عهده‌ی نویسندگانی برمی‌آید که به تلفیق تکنیک های ادبی با ذوق و استعداد شخصی احاطه‌ی کاملی دارند.


علی


   با وجود تعدد شخصیت‌های مطرح شده در رمان همنوایی شبانه ارکستر چوب ها به جز راوی تنها می‌توان از یکی از شخصیت ها نام برد که دارای ویژگی‌های مطلوب این تحقیق می باشد. این شخصیت تنها مهاجری است که پیشینه ای در حوزه‌ی نگارش ادبی دارد و نویسنده‌ای تبعیدی است. در طول روایت با اسامی متفاوتی از او یاد می شود. علی، حیدر و مجید. چندی است که به عرفان و صوفی‌گری گرویده است و ذاتا دارای شخصیتی آرام و به دور از هیاهو و هراس است. به علت انتشار نشریات سیاسی و کتاب هایی که حکومت با آن‌ها میانه ای نداشته، مجبور شده است که از میان کوه و بیابان از کشور خارج شود و به عنوان یک تبعیدی در همسایگی راوی پناه ببرد. او چندین شکست را در زندگیش تحمل کرده است و پس از کم شدن رابطه‌اش با سید، که در کتاب از آن به عنوان رابطه‌ای مانند شمس و مولانا تعبیر می شود، به صوفی گری روی می آورد و پس از آن به آرامشی می‌رسد که حتی دیگران را نیز برای رسیدن به آن ترغیب می نماید. علی وجه آرامش طلب و به مقام رضایت رسیده‌ی راوی است، درست در نقطه مقابل پروفت. رسیدن و یا از ‌دست دادن اهداف دنیا برای علی بی اهمیت شده است. پس از پیدا کردن طریقت مطلوب خود، به آرامشی دست یافته که زندگی را برای او دل پذیرتر کرده است. علی شخصیتی فرعی و ایستا دارد که با وجود تلاش برای تغییر دیگران برای گرویدن به مسلکی که در پی آن است، اما به پویایی لازم که موجب تحت تاثیر قرار دادن دیگران باشد نمی رسد. با وجود مهاجرت، ویژگی‌های آن‌ها را نه تنها به خود نگرفته است، بلکه از آن‌ها دورتر نیز شده است. پیش از مهاجرت بسیار بیش‌تر به محیط های سیاسی علاقه مند بوده، اما اکنون آن گرایش ها را کنار گذاشته و تنها در مورد موضوعات غیرسیاسی می‌نویسد و اظهارنظر می‌کند. با رسیدن به مقام رضایت از خود انتقاد نمی‌کند و به گذشته‌ی خویش با نگاهی سراسر حسرت نمی نگرد. علی وجه مطلوب شخصیت راوی است. شخصیتی آرام، راضی به وضع کنونی و در جستجوی رهایی بیش‌تر از تعلقات دنیایی.

/ 0 نظر / 17 بازدید