تماما مخصوص؛ عباس معروفی


تماما مخصوص؛ عباس معروفی


   تماما مخصوص دومین رمانی است که در این نوشتار، شخصیت‌های نویسنده - مهاجر درون روایت آن را مورد تحلیل و مطالعه قرار می دهیم. رمان تماما مخصوص اثری است از نویسنده ای شناخته شده، عباس معروفی که پس از مهاجرت او به کشور آلمان به رشته‌ی تحریر درآمده است و می توان آن را جزو آثار ادبیات مهاجرت ایران به حساب آورد. این اثر به نسبت رمان ثریا در اغما، دارای شخصیت های داستانی بسیار کم‌تری است و از میان این شخصیت های کم نیز تنها دو شخصیت راوی و احمد سبیل، دارای ویژگی‌های مورد نظر برای تحلیل هستند. در ادامه‌ی این بخش به خلاصه‌ای از رمان اشاره خواهیم کرد، سپس مانند روند پیشین، نوشتاری پیرامون رمان از منظری کلی خواهیم داشت و سرانجام شخصیت‌های نویسنده - مهاجر را از دیدگاه شخصیت پردازی و ویژگی‌های مهاجرت مورد بررسی قرار خواهیم داد.


خلاصه‌ی رمان


   آخرین رمانی که از عباس معروفی به چاپ رسیده است، تماما مخصوص نام دارد. این رمان در پنجاه و دو فصل به نگارش درآمده است و شرح مقطعی از زندگی عباس ایرانی، روزنامه نگاری است که به دلایل سیاسی، مدتی است به آلمان مهاجرت کرده. پدر عباس راننده‌ی کامیون بود. او بعد یکی از سفرهایش هرگز برنگشت و عباس را در انتظاری طولانی باقی گذاشت. مادرش که نمونه‌ی یک زن کامل و زیبای ایرانی است با خیاطی زندگی را می گذراند و میرزاعبدالله دوست صمیمی دوران مدرسه‌اش در جنگ ایران و عراق هر دو پایش را از ‌دست داده است. عباس، دانشجوی فیزیک بود و تدریس خصوصی نیز می‌کرد. در یکی از این تدریس ها عاشق پری شد. او مطالب سیاسی و چپی در روزنامه می‌نوشت و حکومت به دنبالش بود. پری در تظاهرات میلیشیا دستگیر شد و چند روز بعد همه‌ی دستگیرشدگان اعدام شدند، جنازه‌ی اعدام شدگان را در لعنت آباد دفن کردند، و هیچ کس حتی خانواده‌های کشته‌شدگان جرات نکردند اعتراض کنند، حرفی بزنند یا حتی چیزی بپرسند.

   عباس در بحبوحه‌ی آشفتگی‌های سیاسی و اجتماعی که در دهه‌ی شصت در ایران رخ داد و پس از اعدام جمعی از دوستان و معشوقش، جان خود را در خطر می بیند و به طور غیرقانونی و با کمک مادرش از طریق مرز پاکستان از ایران می گریزد و در نهایت خود را به آلمان می رساند. رویدادهایی که در رمان رخ می دهد همگی پس از رسیدن او به آلمان است و دیگر جزئیاتی که به گذشته مربوط است در قالب واگویه‌هایی به صورت خاطره در قسمت های مختلف کتاب آمده است. روایت از آن جایی آغاز می شود که عباس پس از استعفا از کارخانه‌ی موزاییک سازی، در یک هتل سه ستاره مشغول به‌کار شده است و با وجود هراسی که از سفر دارد، قرار است به پیشنهاد رفیق و رئیسش دکتر برنارد برای تفریحی چند روزه به قطب شمال مسافرت کنند.

   دکتر برنارد یک کارفرمای زورگو است که بیش از حد از کارمندانش کار می کشد. از آن به بعد دیگر عباس فرصت نوشتن را هم از ‌دست‌ می دهد. کریشن باوئر که یک مهاجر است به خاطر زورگویی‌های دکتر برنارد خودکشی می کند. خالد همسایه‌ی عراقی عباس هم سه سال است خودکشی کرده اما عباس هنوز او را می بیند. ژاله دوست عباس است که چند ماهی هم با او زندگی می کند، اما عباس که از اسارت و وابستگی بیزار است او را رها می کند. یانوشکا معشوق عباس است که در هتل همکار اوست. او برای عباس تداعی گر پری است. یانوشکا باردار می‌شود و عباس از او می‌خواهد تا بچه را سقط کند، اما او را در این کار همراهی نمی کند. یانوشکا پس از سقط، تصادف می کند و می میرد.

   عباس در برزخی میان رفتن و نرفتن به سفر مانده است و گویی تمام زندگی او شده است روایت‌های گوناگون از سفر. سفری که برای او پیام آور مرگ است. گویی او از مرگی به مرگی دیگر کوچ می کند. در ذهن عباس ایرانی مرگ نخست او در هنگام گریختن از ایران در مرز پاکستان رخ می دهد و در پایان رمان نیز به شکلی وهم گونه و در تعلیقی میان واقعیت و خیال مرگ او را دوباره شاهد هستیم. می توان این رمان را روایتی میان دو مرگ و نیستی نامید. سرانجام عباس با برنارد و سگ هایش به قطب شمال می‌رود، در سرمای قطب دچار حادثه می شود و می میرد.

   روایت از نوع اول شخص است و رفت و بازگشت های زمانی و مکانی در روایت نوعی جریان سیال ذهن را ایجاد کرده است. راوی داستان، شرایط زندگی و حالات یک تبعیدی ناخواسته را روایت می‌کند که با وجود این که پیشه‌اش روزنامه نگاری و نویسندگی بوده است، اکنون برای گذران زندگی دست به کارهای گوناگون می زند و با گذشت سال ها از کوچ، همچنان با محیط اطرافش بیگانه است و از طرف دیگر در قبال وطن خویش نیز حس مسئولیتی ندارد. او در تمام طول روایت در فضایی تعلیقی به سر می برد و گویی تمامی آرمان هایی که او پیش از این برایشان تلاش کرده و برایشان بهای سنگینی داده را دیگر فراموش کرده است.


درباره‌ی رمان


   قلمرو رمان تماما مخصوص همواره میان دو مرز، در حال دگرگونی و حرکت است. مرز میان واقعیت و خیال، مرز میان بیوگرافی و اتوبیوگرافی، مرز میان اکنون و گذشته و حتی مرز میان یک روایت مدرن و پست مدرن. از تمامی این وجوه می توان مثال‌های فراوانی در متن روایت یافت. با کمی فاصله گرفتن از لایه‌های اولیه داستان و کنار زدن پوسته‌های نخستین هسته‌ی روایت است که می‌توان به همنشینی دلپذیری میان این مفاهیم اشاره کرد، که گاه در نقطه مقابل یکدیگر نیز قرار دارند. واقعیت و خیال در تمامی طول داستان پنجه در پنجه‌ی یکدیگر انداخته اند و در مصاف با یکدیگر، ذهن مخاطب را به چالش می کشانند. شاید خود راوی نیز از تشخیص این دو قلمرو از یکدیگر در برخی اوقات ناتوان است. 

   با نگاه کلی به مکان‌هایی که رویدادها در آن رخ می‌دهد، می‌توان آن‌ها را به دو بخش ایران و آلمان تقسیم نمود، که در این حیطه نیز گاه مرز میان مکان ها در هم آمیخته می‌شود. هتلی که راوی در آن مشغول به‌کار است به مثابه‌ی سرزمینی است که تمامی ذهن او را در بر گرفته است و همه‌ی روابط پس از مهاجرت او در همان چارچوب شکل می گیرد و بر او چیره شده است. گویی پیشخوان هتل دریچه‌ی روایت راوی از تمامی رویدادها است. مدیر هتل، دکتر برنارد که راوی با او دوستی ناخواسته‌ای نیز دارد، بیش‌ترین تاثیر را بر روی زندگی عباس پس از مهاجرت می گذارد. ناتوانی در پاسخ منفی دادن به خواسته‌های او است که عباس ایرانی را با رویدادهای دیگری درگیر می‌کند. در همین هتل است که عباس با یانوشکا آشنا می شود و دل به او می بندد. گویی هتل، همان صحنه‌ی نبرد وداع با اسلحه‌ی همینگوی است که عباس ایرانی، ستوان خسته از جنگ، فردریک هندری است و یانوشکا همان پرستار انگلیسی، کاترین بارکلی. شگفت آنکه هر دو زن قصه‌ها در میانه‌ی رابطه‌ی عاشقانه‌شان می میرند و هر دو مرد به سفر خود ادامه می دهند. عباس در خط مقدمی که همان هتل است درواقع با خود می جنگد، با گذشته‌اش و حتی اکنون خود. سرتاسر روایت تماما مخصوص سرشار است از بازگویی زخم های ناتمام عباس در طول این جنگ. جدل میان عشق و یک جنگ که در پایان، عباس را به سفری بدون بازگشت می‌کشاند. او در طول روایت چندین بار به این ناتمام بودن اشاره می کند:

   «هنوز دنبال بهانه ای یا حادثه ای می گشتم که سفر ناتمام بماند، مثل پدرم، مثل خودم، مثل پری، مثل یانوشکا، مثل خواب هایی که ناتمام ماند و من هرگز نفهمیدم کجا طی شد.» (معروفی، 1391، 282)

   او نه تنها سفر که خود را نیز آدمی ناتمام می داند:

   «آندریاس به من گفت: چرا تمامش نمی کنی؟! گفتم: من آدمی هستم ناتمام.» (همان منبع، ۱17) و پیانوی یانوشکا که در بیرون ساختمان عباس، بین زمین و هوا معلق مانده خود نشانی از این ناتمامی است:

   «وقتی رسید به آستانه‌ی پنجره، دستگاه بالابر از کار افتاد. چهار پای پیانو هوا شده بود، نصفش توی اتاق بود، نصفش روی هوا» (همان منبع، 247)

   قلمرو دیگر چگونگی بازگویی رویدادها است. شباهت های عباس ایرانی و عباس معروفی بی‌شمار است. از اسم و محل اقامت گرفته تا پیشه و پیشینه‌اش. همین امر است که تشخیص این موضوع را برای مخاطب دشوار می‌کند که اینک با یک اثر سرگذشت نامه از عباس ایرانی مواجه است و یا یک روایت خود زندگی نامه از عباس معروفی. آفریننده‌ی اثر در جای جای روایت از خود اثری بر جای می‌گذارد تا شاید مرهمی باشد بر زخم هایی که در طول زندگی‌اش که مانند سفری دشوار و پر از حادثه بوده، برداشته است. عباس ایرانی در یکی از حدیث نفس هایش می گوید:

   «کتاب فروشی ایرانی هدایت در خیابان کانت برلین. یکی دو بار رفته ام کتاب خریده ام. صاحبش، آقای نویسنده! هم اسم خودم عباس، ولی معروفی. آدمی اخمو و تودار که تکلیفت را باهاش نمی‌دانی. رمان تازه‌اش قشنگ بود؛ فریدون سه پسر داشت.» (همان منبع، ۱۱۸)

   حتی روایت نیز از این در هم آمیختگی مرز میان قلمروهای مختلف مصون نمانده است. گاه روایت کاملا رنگ ‌و بوی مدرن به خود گرفته و گاه پست مدرن. مدرن است زیرا روایت های متعدد در دستیابی به هویت پیش از این از ‌دست رفته دارد. در هنگام جدل با جهان خود و دیگری به فردگرایی روی می‌آورد که در نهایت منجر به بیگانگی نسبت به اجتماع و از خودبیگانگی می شود و از همه مهم‌تر و ملموس تر در رمان تماما مخصوص اشارات و ارجاعات اسطوره واری وجود دارد که گاه در متن داستان به طور مستقیم به بازخوانی و نگاه تمثیلی می انجامد. او شخصیت های داستانی را با اسطوره‌ها و شخصیت های خیالی نمادین قیاس می‌کند. همچون شخصیت پری که‌یادآور پریان در اسطوره‌های فارسی است، اما برخلاف پریان اسطوره ای که وجود آن‌ها اهریمنی است، پری سرشار از محبت و مهربانی است. این نکته قابل ذکر است که شاید خالق اثر به نوعی قصد واژگونی اسطوره را نیز داشته است. البته پریان در فرهنگ ایرانیان پس از اسلام، موجوداتی نیک سیرت و دوست داشتنی هستند. از طرف دیگر از وجوه روایت پست مدرن نیز نمی‌توان غافل ماند. در هم آمیختگی زمان ها، بهره بردن از شخصیت همه‌جانبه و اهمیت دادن به اشیا و جان بخشی به آن‌ها. راوی مدام از زمان حال به زمان گذشته می‌ پرد و گاه زمان حال را با خیالات و خواب ‌هایش در هم می آمیزد. عباس ایرانی چنان در خاطرات و لحظات گذشته غرق شده است که گاه نمی‌تواند تفاوتی میان پری و یانوشکا قائل باشد. سال های جوانی‌اش همواره با او است و گاه و بی‌گاه از پدری یاد می کند که در سفری بی پایان مانده و مادری که همیشه نگران است. گذشته‌ای که همواره با رنج و غم هم‌نفس بوده و این کوله بار خاطرات تاکنون بر روی دوش راوی و یا شاید آفریننده‌ی اثر سنگینی می‌کرده است. شخصیت او با جزئیات زیاد و مفصلی‌ به تصویر کشیده می شود. نویسنده ذهن عباس را می کاود، احساسات او را تشریح می کند و خواننده را در جریان فعل و انفعالات روحی او می گذارد. شیء نمایی در طول روایت به وفور دیده می شود:

   «یک قوطی نوشابه دستم بود و نمی‌دانستم خودم دست کی‌ام؟» (همان منبع، 21)

   «متکا را به جای صورت مامان بوسیدم و سرم را در موهاش فرو بردم: مامانم، مامان!» (همان منبع، 168) او حتی متکایش را با خود به سفر می برد.

   در جایی دیگر خود را زیر دگمه‌های لباس پری در حال دفن شدن می بیند: «زانو زده بودم و دست هام توی دگمه‌ها فرورفته بود. داشتم زیر تلی از دگمه دفن می شدم.» (همان منبع، 344) و   «در یک لحظه متوجه شدم که ما، همه‌ی آدم های خلقت، بدون کلاه ممکن نبود بتوانیم دور آن میز بنشینیم. آن هم کلاهی که بیش از هر چیزی به دید می آمد.» (همان منبع، 360)

   همه‌ی این موارد باعث شده در برخی از قسمت های رمان، روایت رنگ و بوی پست مدرن به خود بگیرد.

   شاید بتوان برخی از ویژگی‌های رمانی سوررئال را نیز در تماما مخصوص مشاهده نمود. شباهت به رویا و ناتوانی در تشخیص واقعیت از خیال، از جمله ویژگی‌های این گونه از رمان ها است که در این رمان نیز بسیار دیده می شود. به خصوص در فصول پایانی که در فضایی وهم گونه در میان برف و سرمای قطب می گذرد. او گاه در میان دریا دسته گلی آتشین می بیند و گاه:

   «خوابم می آمد، یا از خواب بیدار شده بودم، به دنیای از برف نگاه می کردم و سرمای گنگ از خواب به درونم می ریخت. برف نبود، مه بود، بخار آب گرم بود، و پری از دل آب بیرون می آمد و می‌خندید و باز در آب ولرم فرو می‌رفت.» (همان منبع، 340)

   دگرگونی تصاویر از دیگر ویژگی‌های رمان سوررئالیستی است. در این رمان، یانوشکا نسخه‌ی اروپایی پری است، راوی همواره با دیدن یانوشکا به‌یاد پری می افتد و بر روی پیراهن هر دو شماره‌ی بیست و پنج درج شده است. یانوشکا گاه رفتاری ایرانی از خود نشان می دهد:

   «سیگاری بهش تعارف کردم و براش فندک زدم. به رسم ما ایرانی‌ها با نوک انگشت به پشت دستم زد، یعنی که ممنونم.» (همان منبع، 46)

   پری همچنین در روز تظاهرات زیر پیشخوان نانوایی منتظر راوی مانده و یانوشکا هم بوی نان داغ می دهد.

    عباس هنگام خروج از وطن در آخرین لحظه می گوید: خداحافظ مامان. گویی مادر چهره‌ی دیگری از وطن است، همینطور پری که برای او تداعی گر سال های نوجوانی و جوانی او است و حتی یانوشکا که‌یادآور پری و خاطرات اوست. او گاه این سه نفر را در کنار هم به صحنه‌ی خیال می آورد:

    «یانوشکا پیانو می زد... مامان و پری بر درگاه خانه. من و مامان و یانوشکا در حال غذا خوردن.» (همان منبع، 259) 

   کریشن باوئر همکار عباس و خالد همسایه‌ی او، هر دو مهاجرانی تبعیدی هستند که خودکشی می‌کنند. شاید این دو، چهره‌ی دیگری از عباس ایرانی اند:

   «عکس خود را در جام پنجره می دیدم. پیاله ام را زدم به پیاله‌اش. به سلامتی شما آقای کریشن باوئر.» (همان منبع، 162)

   همین طور آن شاعر افغانی که به سرنوشتی چون این دو مهاجر دچار شده است:

   «سر چرخاندم؛ به هر درخت یکی خود را آویخته بود، خالد را شناختم... و آن شاعر افغانی را دیدم که لابد در چراغانی سال نو دنبال من می گشت.» (همان منبع، 47)

   او در آینه به جای خود، خالد را می بیند:

   «در آینه‌ی پاگرد راه پله به خودم خیره شدم، خالد بود. انگشت سبابه‌اش را بالا گرفته بود و با لبخند می‌پرسید بشقاب داری؟ فکر کنم براش مهمان آمده بود.» (همان منبع، 264)

   نکته‌ی دیگر قابل ذکر در این رمان نحوه‌ی پایان هرفصل و پیوستگی آن با آغاز فصل بعدی است که در تمامی پنجاه و دو فصل رمان شاهد آن هستیم. نویسنده هر فصل را با همان کلمه‌ی پایانی فصل پیشین خود آغاز کرده است.

   راوی به دور از تأثیرات محیطی در جریان سیال ذهن خود به واگویه‌هایی درونی مشغول است که تشخیص مرز میان واقعیت و خیال گاه برای خواننده‌ی حتی حرفه‌ای نیز دشوار می‌شود. رمان تماما مخصوص می تواند آیینه ای تمام نما برای آفریننده‌ی آن باشد که با به میان گذاشتن درونیات خود، تلاش می‌کند که بر زخم های کهنه‌اش التیامی بنهد.

/ 0 نظر / 56 بازدید