ستاره ای پر از سکوت

 

دیشب پژواک فریادهای خاموش روزگار گذشته را در چهره ی کم فروغ ستاره ای سالخورده دیدم. آخرین نفس هایش را که به شماره افتاده بود و از همان راه دور، گویی می خواست کوله بار خاطراتش را به من بسپارد. ستاره ای تنها در شبی که زیر نبود نور ماه، مجال خودنمایی یافته بود و در گوشه ای از آسمان بی ابر و غرق در تاریکی بی مانند، در کور سویی از سرمای فراموشی، سوسو می زد برای افق و چشمانش خیره ی ژرفناکی چاه بی پایان تاریکی گشته بود. دیگر چه اهمیت دارد تعداد سال های نوری که نشان دادن فاصله های بی سرانجام بی دلیل گشته را. دیشب تمام حرف های ناگفته و دریایی از واژه های سکوت -سیل آسا- از آسمان پوشیده از ابرهای تنهایی بارید و خاک خالی از گیاه طراوت را بیش از پیش خالی از امید کرد. درازای سکوت ستاره از فاصله اش تا زمین هم بیشتر بود و تنها در دام رشته ای از آفتاب هنوز برنیامده از افق گرفتار گردید و چشمانش را بر روی آشکاری روز بست. گویی روشنایی، رازدار حرف های پر از سکوت ستاره ای نبود که دیشب سری بی قرار داشت و چشمانی اشک بار.


/ 0 نظر / 44 بازدید