کتاب وقت تلف کردنه

کتاب وقت تلف کردنه
 
با نگاهی به شخصیت های کافه ای کنار آب
نوشته جعفر مدرس صادقی
 


با این که هنوز تا غروب آفتاب یکی دو ساعتی مانده بود اما تقریبا همه خودشان را رسانده بودند به کافه ی کنار آبی که تازه افتتاح شده بود اما خیلی وقت بود که سر و صدای ساختنش آرامش ساحل آرام آنجا را به کلی به هم ریخته بود. اول از همه نویسنده ی مهربان به همراه یکی از شاگردانش سر و کله اش پیدا شده بود. از نظر نویسنده که دیگران را از استاد خطاب کردنش منع می کرد، دختر همراه او را نبایستی به عنوان یک شاگرد حساب کرد. این چند مدتی که مثل یک عمو برایش دلسوزی کرده بود  کلی راه افتاده بود و از متن های بی ارزشی که هر روز برای گرفتن نظر و تایید پیش استاد نویسنده ی مهربان که مثل عمویش بود می آورد گذر کرده بود و این اواخر رسیده است به یک مجموعه نوشته های پخته ای که از نظر نویسنده اگر در کنار هم به خوبی قرار بگیرند و یک ویراستار حرفه ای آن را ویرایش کند حتی می تواند به یک ناشر خوب برای چاپ بسپارد.
جیم ویراستار و نوشی قبل از این که قهوه ی تلخ نویسنده و آب پرتقال دختری که آینده ی خوبی از نظر استادش در دنیای نویسندگی دارد و استاد به او مثل یک برادر زاده نگاه می کند، تمام شوند به کافه رسیدند و کنار اولین میز ایستادند و بدون این که متوجه نویسنده و شاگردش شده باشند روی صندلی هایی که چند قطره ای از  باران هم هنوز روی آن باقی مانده بود نشستند. هوا کاملا صاف بود و یک تکه ی ابر هم توی آسمان نبود و تا غروب آفتاب در افق انگلیش بی هنوز مانده بود. معلوم بود نوشی حسابی کنار آب راه رفته بود و با جیم حرف زده بود و شاید هم حرف نزده بود و فقط شنیده بود که جیم چه چیزهایی می گوید و شاید هم اصلا فقط خودش را به شنیدن زده بود و حواسش کلن جای دیگری بوده. در طول راه که کنار آب قدم می زدند جیم داشته در مورد سفرهای دور و درازش حرف می زده و از مشاهدات عجیبش در یک قبیله ی ناشناخته در وسط جنگل های آمازون که رسم های عجیب و غریبی دارند می گفته. قبیله ای که هر سال توی یک روز خاص یک نفر غریبه را که دارد در همان جنگل های اطراف شان راه می رود را می گیرند و بهترین لباس هایی که دارند را تن او می کنند و مثل خدا او را می پرستند و هر چیز که بخواهد انجام می دهند. هر غذا و لباس و خواسته ای داشته باشد به او می دهند و حتی اگر دستور بدهد که یک نفر را بکشند این کار را می کنند و یا اگر بخواهد دو نفر با همدیگر ازدواج کنند و یا یک زن و شوهر از هم جدا شوند، فرمانش بلافاصله اجرا می شود. جیم چنان جزییات آن یک روز را تعریف می کرد که انگار خودش وسط معرکه بوده است و یا شاید خودش آن نفری بوده است که گرفتار این بازی آن قبیله شده است و هر چه خواسته برایش انجام داده اند. جیم فقط تا همین جایش را تعریف کرده بود اما نوشی آخر ماجرا را قبلا جایی خوانده بود. شاید هم از یک نفر دیگر شنیده بود اما نه با این همه جزییات. نوشی می دانست عمر زندگی پادشاهی آن فرد بخت برگشته فقط تا غروب آفتاب است. نوشی می دانست که خدای یک روزه دیگر تاریکی شب روزی که هر چه را که خواسته انجام داده نمی بیند. هنوز آفتاب به کلی از میان درخت های انبوه جنگل های آن قبیله محو نشده است که برای آرامش خدایان واقعی، خون خدای یک روزه روی زمین می ریخت. اگر فرمان هایی که در طول آن یک روز  داده بود عادی و عاری از خشونت بود، مرگ او هم به آسانی و بدون شکنجه می بود و هرچقدر دستورهای خدای یک روزه خشن تر و دورتر از عقل تر بود شیوه ی کشتن او هم سخت تر می شد. نوشی همه ی این ها را قبلا یا خوانده بود و یا شنیده بود اما این را هم به یاد داشت که اجرای آن دستورها هم مثل یک بازی بود. نه کسی واقعا کشته می شد و نه زن و شوهری از هم جدا می شدند و نه خیانتی اتفاق می افتاد و نه دو نفری که همدیگر را دوست نداشتند با همدیگر ازدواج می کردند و نه یک خانه ی واقعی خراب می شد و نه کافه ای ساخته می شد. همه اش بازی بود. ظاهرسازی بود تا برای همان چند ساعت خدای دروغین خیالش راحت باشد که هر چه گفته برایش انجام دادند و دنیای ذهنی اش شده است عین واقعیت. بازی به غروب نکشیده تمام می شد و اصل ماجرای واقعی اتفاق می افتاد. هنوز آفتاب کامل نرفته پشت آن درخت های انبوه آن قبیله ی ناشناخته ی وسط جنگل های بدون جاده و آب و برق، خدای یک روزه را همان کسی که پیش از این فرمان قتلش صادر شده بود و با ظاهرسازی هم به خوبی اجرا شده بود، می کشت. همان شخص مامور کشتن فردی می شد که ذهنش دستور به کشتنش داده بود. هر چیزی که پادشاه بیچاره خواسته بود بدترش سر خودش می آمد، قبل از این که تاریکی همه جای آن جنگل وحشت زا را در بر بگیرد.
 
 
نوشی همه ی این ها را می دانست اما جیم فقط تا قبل از غروب را تعریف کرده بود و هیچ چیزی از آن همه اتفاق وسط قبیله ی جنگلی نگفته بود. اما جیم وسط این همه خاطره، گریزی هم زده به کتابی که از نوشی چند وقتی است که دستش مانده و یک شخم اساسی به همه چیز زده است به جز اسم هایی که دیگر فقط مثل یک صورتک بی ارزش روی داستان اولیه ی نوشی به زور کلمات نچسب چسبیده شده بودند و نوشی هم فقط سر تکان می داده و به موج های کوچکی که به زور خودشان را به ساحل می رساندند نگاه می کرد. شاید به جای شنیدن صدای آن موج ها همش صدای جیغ و فریاد و آوازهایی که از صبح تا شب و از شب تا صبح توی سرش می پیچد را می شنیده است و به ابی فکر می کرده که هر روز این همه طبقه را بدون آسانسور می آید خانه و هر وقت می رسد خانه اولین چیزی که می گوید این است که ما دیگر چاره ای نداریم. باید با زن همسایه کنار بیاییم. باید به درد دلش گوش کنیم. بایدباهاش دوست شویم.
مهشید و سونیا هم با هم آمدند. تا حالا کسی این دو نفر را با هم ندیده بود. خیلی با هم گرم گرفته بودند و درست میز روبروی نوشی و جیم بعد از این که با تکان سر با هم سلام کردند نشستند. کسی حوصله ی احوالپرسی گرم و از جا بلند شدن را نداشت. کافه برعکس روزهای دیگه خلوت خلوت بود. یعنی اصلن به جز همین چند نفر و خانمی که داخل کافه سفارش ها را آماده می کرد و خودش داخل آشپزخانه ی کوچک پشت کافه غذاها را درست می کرد و خودش سفارش ها را سر میز می برد و بعد جمع و جور می کرد و آخر سر هم خودش حساب و کتاب می کرد، کس دیگری آن اطراف نبود. مهشید اصلا یادش نبود که چراغ های بالای میزهای اطراف کافه از قبل از آمدنشان روشن بوده و یا همین تازگی ها روشن شده اند. سونیا هم یک کتاب قطور با جلد محکم زرکوب با خودش آورده بود و زیر همان نور کم چراغ های بالای میزهای اطراف کافه داشت به دقت خط به خط می خواند و وقتی می خواست ورق بزند با چنان احتیاطی این کار را انجام می داد که حوصله ی مهشید سر رفت و از توی کیفش یکی از همان روزنامه های فارسی زبان را که شعرهایش را چاپ می کند را درآورد و زیر لب یکی از شعرهای خودش را زمزمه کرد و یادش آمد که همین شعر را حداقل دو بار دیگر آن قدیم ترها برای همین روزنامه فرستاده است و دقیقا با همین حروف چینی چاپ شده است و همه از آن کلی تعریف کرده اند و همین نویسنده - که الان آن طرف تر دارد برای شاگردش که مثل برادرزاده اش است نطق دلسوزانه ای می کند- وقتی همین شعر را در یکی از جلسات ادبی شنیده بود به وجد آمده بود و مهشید را کلی تشویقش کرده بود و از او خواسته بود که شاخه ی شعر محفل ادبی شان را به دست بگیرد. سونیا لحظه ای چشم از کتاب برنمی داشت و با تکان سر نوشته های داخل کتاب را تایید می کرد و  با بالا انداختن ابروهایش تعجب خودش را نیز هر چند وقت یکبار ناخودآگاه نشان می داد.
 
 
 هوا دیگر داشت تاریک می شد که دیک و ابی هم رسیدند و وسط آن چند تا میز خالی مانده جایی برای خودشان دست و پا کردند و معلوم بود اصلا با هم حرف نزده بودند. نه این که مشکلی با هم داشتهباشند، حرفی برای به هم گفتن نداشتند. اصلا قبلا همدیگر را از نزدیک ندیده بودند و فقط از همدیگر یک چیزهایی شنیده بودند. فقط اول های راه ابی چند جمله ای از زن همسایه ای که چند شب است از نصفه شب تا دقیقا هفت صبح جیغ و داد راه می اندازد و آواز می خواند و به در و دیوار می زند گفت ولی دیک حواسش جای دیگری بود. دیک همش داشت به این فکر می کرد که درست است که جمعیت شهر به این کوچکی خیلی زیاد نیست اما برای همین تعداد افراد هم اگر بخواهی تابوت درست کنی باید نصف درخت های جنگل شمالی شهر را قطع کنی. درخت هایی که می رسند به نزدیکی های آن جایی که جاده ی ماشین رو دیگر خیلی پر از پیچ می شود و فصل سرما ماشین ها وقتی ترمز می کنند، منحرف می شوند تا لب جاده ای که تا دره ی عمیقی که یک رودخانه ی پر آب دارد فاصله ای ندارد. همان رودخانه می آید و می ریزد داخل همین آبی که الان کافه کنارش ساخته شده است. دیک به تعداد درخت ها فکر می کرد اما نوشی داشت به همایون و کارگردان فکر می کرد که الان دم غروب دارند وسط جنگلی رانندگی می کنند که جاده هایش از سرما یخ زده اند و چرخ های ماشین با این که سرعت زیادی ندارند، دارند سر می خورند به چپ و راست و چند باری هم خورده اند به درخت هایی که دیک برایشان کلی نقشه کشیده است و چند باری هم سر خورده اند تا لب دره ی عمیقی که رودخانه ای کم آب انتهای آن از همان بالا معلوم است و حتی یک بار یکی از چرخ های جلوی ماشین افتاده است بیرون از لبه ی جاده. نوشی به سونیایی فکر کرد که با آن وضع شکم اش دارد در جاده ای با این وضعیت رانندگی می کند و سپر به سپر کارگردان و همایون می راند و آن ها اصلا متوجه او نمی شوند.
هوا دیگر داشت کامل تاریک تاریک می شد. همه آمده بودند. پدر و مادر سمیرا با کلی روزنامه و کتاب که داخل چند تا کیسه پلاستیکی گذاشته بودند و داشتند دانه به دانه ی آن ها را از کیسه بیرون می آوردند و تک تک ورق های روزنامه ها و کتاب ها را پاره می کردند و داخل آب کنار کافه می انداختند. حتی مرد کافه دار هم آمده بود و داشت در جمع و جور کردن ظرف ها و پخت و پز به زنی که تا حالا به تنهایی همه ی کارها را انجام می داد کمک می کرد. حتی همایون و کارگردان هم خودشان را از ته دره ای که در آن سقوط کرده بودند از وسط همان رودخانه ای که به کنار کافه می رسید رسانده بودند. انگار همه ی این کشت و کشتارها و ازدواج و طلاق ها و با هم بودن ها و از هم جدا شدن ها و سفرها و خیانت ها و دورهم جمع شدن ها فقط یک بازی بوده. آفتاب در افق هنوز کاملا محو نشده بود که همه دور نوشی جمع شدند. آب پر شده بود از کاغذ پاره هایی که از همان راه دور و توی همان تاریکی می شد قصه هایی که رویشان نوشته شده بودند را خواند. نوشی به همه ی کسانی که دورش جمع شده بودند نگاهی انداخت  و داشت دوباره به این فکر می کرد که چقدر وقت خالی زیادی دارد و می تواند باز همه را یک طور دیگر دور هم جمع کند و یک بازی دیگر راه بیندازد و پادشاهی خیالی خیالش را هر روز از طلوع خورشید تا آخرین نفس های آفتاب تکرار کند. ولی می دانست که همه ی این کارها و بازی ها و داستان ها هم وقت تلف کردن است و هم دست و پاگیر.
 
/ 0 نظر / 44 بازدید